X
تبلیغات
پورتال خبری تحلیلی فرقه ضاله بهائیت - مقالات
کد مطلب: 849 || نوع مطلب: مقالات

جواد منصورى

با استقرار و سلطه دولت كودتايي و وابسته رضاخان در سوم اسفند 1299، سياست ها و برنامه هاي جديدي در راستاي استراتژي استعمار غرب به اجرا درآمد. بر اساس شناخت و اهداف بلندمدت سلطه بريتانيا در منطقه خاورميانه، به ويژه ايران، اسلام مهم ترين تهديد براي منافع آنها بود. از اين رو حذف اسلام از صحنه سياسي و فرهنگي از اصول استراتژيك سلطه انگليس بر منطقه قرار گرفت.

ترويج و انتشار تفكر ملي گرايي و به شكل افراطي آن در ايران، بعد از تجزيه امپراطور عثماني و تشكيل سلطنت پهلوي، به اجرا درآمد. سياست سه گانه باستان گرايي (احياي ايران باستان) و اسلام ستيزي (حذف اسلام از فرهنگ مردم و نظام حاكم در ايران) و غرب گرايي (سلطه فرهنگ و ارزش هاي منفي غرب بر جامعه) از جمله سياست هاي استعماري بود كه توسط حكومت دست نشانده پهلوي به عنوان اولويت اول در حوزه فرهنگ مورد توجه قرار گرفت و با حمايت و هدايت فراماسونري، بهائيت و بخشي از زرتشتيان، اقدامات گسترده اي در جهت تحقق آنها انجام شد.

ملي‌گرايي افراطي

«ملي گرايي»، در دو قرن اخير، يكي از ابزارهاي مهم استعمار غرب با هدف تجزيه مردم مناطق و هموار كردن راه سلطه بر آنان بوده است. به طوري كه براي مردم هر منطقه، هر چند كوچك، پرونده مستقلي از زبان، نژاد، قوميت، مذهب، رنگ و... ساخته اند و تمامي آنان را براي تشكيل دولتي مستقل تشويق و دعوت مي كنند.

نكته اي كه بسياري از تحليلگران نتوانستند پاسخي روشن براي آن ارائه نمايند، ترويج و تبليغ ملي گرايي افراطي (شوونيسم) در دوران پهلوي اول براي تقويت و تحكيم وحدت ملي و تماميت ارضي كشور بود. زيرا اين سياست ظاهراً متعارض با سياست هاي قبلي و بعدي اجرا شده در مناطق ديگر توسط دولت انگليس، مي باشد.

واقعيت اين است كه استراتژي تجزيه كشورها و ايجاد اختلاف ميان گروه ها و جريان هاي ملي تغيير نكرده بود، بلكه وقوع انقلاب روسيه در اواخر جنگ جهاني اول و حذف خطر و تهديد منافع انگليس در آن مقطع زماني، زمينه ساز موافقت با حفظ يكپارچگي و تماميت ارضي ايران، براي چپاول تمامي آن شد!

از سوي ديگر دنياي اسلام دوران افول و انحطاط سريع خود را طي مي كرد. امپراطور عثماني در حال فروپاشي، آسياي مركزي در حال ادغام در امپراطوري روسيه و كشورهاي مسلمان ديگر در وضعيت نامناسبي بودند.

در اين شرايط دولت بريتانيا براي هر يك از اين قطعات جهان اسلام پرونده ويژه اي تحت عنوان «ناسيوناليسم»، «ملت برتر» و «ملي گرايي مترقي» و براي هر يك از آنها تمدن هاي ويژه اي كشف و احيا كرد. حتي قطعاتي از اشياي سرزمين هاي ديگر را براي مناطقي كه آثار تاريخي به جاي مانده از گذشته نداشتند، ساختند و براي تبليغ و تحكيم اعتقاد به «تمدن» آنها به نمايش گذاشتند!

باستان‌گرايي

ايران اگر چه داراي سابقه تمدني و آثار بسيار زيادي بود كه بخش عمده اي از آنها هنوز هم پس از سرقت هاي باستان شناسان در موزه هاي اروپا قرار دارد، اما شامل كشورهاي متعددي مي شد كه اين آثار متعلق به تمامي آنها بود.

اين زمينه تاريخي كه شامل تمامي آثار فرهنگ، تمدن و تاريخ «ايران بزرگ باستاني» مي شد، اكنون به كشورهاي متعددي تقسيم شده بود كه هر كدام خود را وارث سرزمين خود مي دانستند و به گذشته خود افتخار مي كردند. دستورالعمل «مليت سازي»، «مليت گرايي افراطي»، «برخورداري از تمدن ويژه و متفاوت از ديگران!» براي اين كشورها يكسان بود.

فرمان هاي «كمال آتاتورك» معروف به «شش پيكان كماليسم» در تركيه جديد - كه از وزارت مستعمرات انگليس صادر شده بود - به اجرا درآمد. فرمان هاي آتاتورك عبارت بودند از: ملي گرايي، جمهوري خواهي، مردم گرايي، غيرمذهبي بودن حكومت (لائيك)، اقتصاد دولتي، روحيه انقلابي. گذر زمان نشان داد كه مهم ترين اين فرمان ها همان حكومت غيرمذهبي و در واقع ضداسلامي بود. رضاخان در اجراي سياست هاي موردنظر و ديكته شده، «باستان گرايي» را چاشني «ملي گرايي» كرد، تا اينكه توانست بخشي از جنبه هاي منفي سلطنت و حكومتش را با اين سياست و برنامه بپوشاند.

تركيبي از باستان گرايي و ملي گرايي شوونيستي به جايي رسيد كه خود را فراتر از تمامي شاهان و «تمدن پهلوي» را برتر از تمامي تمدن هاي ايران باستان معرفي مي كرد. به گونه اي كه در سرود شاهنشاهي گفته شد: «كز پهلوي شد ملك ايران/ صد ره بهتر زعهد باستان»!

مراكز شرق شناسي در اروپا و تعدادي از مستشرقان دولتي و استعماري، تلاش جدي و مستمري براي تقويت و تداوم اين سياست داشتند و كتاب هاي متعددي نوشتند كه توسط عوامل آنان در دولت پهلوي ترجمه، چاپ و منتشر مي شد.

بسياري از سازمان ها و موسسات، رنگ و بوي ملي به آنها داده شد. اما موزه آثار و بقاياي تاريخ اين كشور «موزه ايران باستان» مي شود. معناي اين نام گذاري اين است كه براي ملت و دولت ايران، دوران اسلامي اثري و پيامي براي ديدن و گفتن ندارد و نداشته است! حال آنكه بسياري از آثار متعلق به دوران اسلامي مي باشد.

اهرم‌هاي باستان‌گرايي

سلسله پهلوي براي اجراي يكي از سه سياست ثابت و اساسي حكومت خود (باستان گرايي، اسلام ستيزي و غرب گرايي)، اهرم هاي گوناگوني را به كار گرفت. موثرترين عوامل در رويكرد پهلوي اول عبارت بودند از:

الف- سازمان فراماسونري: سازمان جهاني فراماسونري با توجه به امكانات، تجربيات و اتكا به چندين دولت بزرگ، موثرترين و تواناترين نيروي فكري، مديريتي، تبليغاتي و اجرايي براي پياده كردن سياست هاي ديكته شده و برنامه هاي اجرايي بودند.

عوامل فراماسونري در پوشش هاي مختلف و هر يك در جهت هدفي خاص و يا بخشي از اهداف اصلي عمل مي كردند. اعضاي فراماسون با تصرف پست هاي مهم و حساس و به ويژه در بخش فرهنگي و آموزشي، اثرات تعيين كننده اي در اين زمينه داشتند. رياست بسياري از مراكز آموزشي، دانشگاهي و فرهنگستان ها در سلطنت پهلوي بر عهده فراماسون هاي معروفي چون محمدعلي فروغي بود. افرادي از فراماسون ها علاوه بر مأموريت سازماني و تشكيلاتي در چارچوب و تشكل ويژه ، نقش هاي خاصي ايفا مي كردند كه به نام چند نفر از آنان اشاره مي شود:

1- دكتر رضا فلاح، استاد شيمي دانشگاه تهران: عضو لژ «مولوي»، معاون دكتر منوچهر اقبال، مديرعامل شركت ملي نفت كه براي خدماتش از انگليس «مدال لياقت» گرفت و به او لقب «نشاندار» دادند.

2- دكتر ذبيح الله صفا، استاد دانشگاه تهران: عضو لژ «مهر»، مروج آثار ضدديني و سكولاريسم و مرتبط با محافل آمريكايي و يهودي.

3- دكتر مظفرالدين ارفع، استاد زبان دانشگاه تهران: عضو لژ، سرگرد تفنگداران انگليسي در جنوب، در زمان رياست جهانشاه صالح، از وزارت نفت به دانشگاه تهران منتقل شد.

4- دكتر هوشنگ نهاوندي، وزير مسكن و رئيس دانشگاه شيراز: عضو لژ فارابي، عضو حزب توده، عضو گروه دفتر فرح.

5- مهندس هوشنگ سيحون، رئيس دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران: عضو كلوپ روتاري، مروج فساد و اسلام ستيزي، پدرش يهودي بود كه بهايي شد. او به بهايي بودن تظاهر مي كرد.

ب- زرتشتي هاي فراماسون: پس از قرن ها انزوا و كاهش پيروان و به فراموشي سپرده شدن زرتشتيان، بازگشت مجدد آنها به صحنه سياسي، فرهنگي و اجتماعي و رونق بخشيدن آيين زرتشت، تحول مهم و سوال برانگيزي بود. اگر چه در دوران پهلوي دوم، به تدريج نقش خود را ظاهراً از دست دادند، اما تعدادي از آنان همچنان در مراكز حساس به سياست گذاري و پيگيري اهداف خود اشتغال داشتند.

كارگرداني اين جريان با مديريت محوري شخصي انگليسي - هندي - زرتشتي! به نام «اردشير ريپورتر» مشاور سياسي نايب السلطنه انگليس در هند (مركز مستعمرات در جنوب آسيا) بود كه براي اجراي طرح استقرار دولت دست نشانده در ايران، به سفارت آن كشور در تهران مأموريت يافت. او در ظاهر به نمايندگي پارسيان هند و رسيدگي به امور زرتشتيان به ايران آمده بود و نقش زيادي در روي كار آمدن رضاخان و پياده كردن سياست هاي دولت بريتانياي كبير ايفا كرد.

زرتشتيان، رضاشاه را «سوشيانس» (منجي) مي دانستند و او را چنان محكم و شرايط را چنان مناسب ديدند كه حتي پيشنهاد «سال پهلوي» را به جاي هجري قمري يا هجري شمسي دادند. «زرتشت» به عنوان مظهر ملي و «اوستا» يادگار مهم ايران باستان، «اهورامزدا» نشان ايراني قرار گرفت.

سلسله پهلوي و حاميان آنان در دوره دوم، براي تداوم اين برنامه با چالشي جدي مواجه شدند كه به ناكامي و شكست اين سياست منجر شد. زيرا با وجود بكارگيري تمامي امكانات دولتي و حمايت هاي داخلي و خارجي، مردم اعتنايي به اين فرهنگ سازي، تحميل دين و بازي هاي باستان گرايي نكردند. از اين رو، رويكرد پهلوي دوم نسبت به آيين زرتشت نمود و تظاهري نداشت، بلكه در مواقعي تظاهر به اسلام و تشيع بيشتر و تأكيد بر اسلاميت و اعتقاد به شريعت محمدي مي شد! اگر چه در واقع به هيچ دين و آييني تقيد و تعبد و پايبندي نداشتند. به همين دليل با اطمينان مي توان گفت كه تمامي رويكردها، شعارها و اقدامات آنان براي تثبيت حاكميت و تحكيم موقعيت و منافع حاميان شان بوده است.

ج- فرهنگستان: در راستاي باستان گرايي و فرهنگ سازي، در ابتدا تلاش براي تغيير خط و تاريخ هجري در برنامه قرار گرفت. اما به دلايل مختلف، از جمله مقاومت مردمي و عدم همكاري بخشي از دستگاه هاي دولتي، كنار گذاشته شد. لذا تغيير لغات عربي و ساخت و جعل كلمات فارسي با استفاده از متون قديمي و با سوءاستفاده از شاهنامه فردوسي در فرهنگستان زبان فارسي آغاز شد.

اين برنامه فرهنگي و ادبي و پايه گذاري زبان جديدي كه در آن اثري از اسلام و تمدن و آثار علمي، عرفاني، اجتماعي و سياسي آن نبود، به كمك لژ بيداري ايرانيان به اجرا درآمد.

«لژ بيداري ايرانيان» با كمك «اردشير جي» احمدشاه را از كار بركنار و زمينه را براي روي كار آمدن پهلوي آماده كرد. «اردشير جي» مشاور مخصوص سفارت انگليس در تهران بود. از اعضاي مهم اين لژ مي توان از «محمدعلي فروغي (ذكاءالملك)» و «سيدحسن تقي زاده» نام برد.

فروغي درباره تاجگذاري رضاشاه گفته بود: «وقتي كه اعلي حضرت تاج را بر سر گذاردند، من ديدم نوري از جمال مبارك تلألو كرد.»

«لژ بيداري» در دوره رضاشاه نيز به فعاليت خود ادامه داد و اعضاي آن در تحكيم مباني ضدديني حكومت پهلوي و مسلك ميهن پرستي افراطي آن نقش اساسي بازي كردند.

فرهنگستان تأثير زيادي در حذف اصطلاحات و واژه هاي عربي داشت و طي بخشنامه هايي به دستگاه هاي دولتي، آنها را موظف به كاربرد كلمات ساخته شده جديد كرد. در ابتداي فعاليت فرهنگستان، جايگزيني واژه ها با موفقيت پيش مي رفت و توانست واژه هاي قابل قبولي وضع كند. اما هر چه پيش رفت، بر اثر افراط و بي توجهي و جعل لغات نامأنوس و بعضاً بي معنا، پذيرش اجتماعي و اداري خود را از دست داد، به گونه اي كه فرهنگستان با فوت و استعفاي تعدادي از افراد موثر آن تعطيل شد.

*****

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه 24 مهر1389 - ساعت 7:32 |
کد مطلب: 839 || نوع مطلب: مقالات

 

 با وجود آنکه مؤسسین فرقه ی بهائیت، ابتدا روسیه و انگلیس بودند، اما پس از اندکی، آمریکا به عنوان استعمار گر جدید و تازه نفس به میدان آمد؛ و با ذکر شواهد متعدد تاریخی، می توان از آمریکا به عنوان مهم ترین عامل حفظ و گسترش بهائیت نام برد.

اسناد به دست آمده از لانه ی جاسوسی آمریکا، به صراحت حاکی از حمایت و پشتیبانی آمریکا و به ویژه سرویس های جاسوسی آنها از بهائیان است، که در این راه برای منحرف کردن افکار عمومی، همواره از مسیحیان صهیونیست مدد گرفته اند:

22 ژوئن 1979: 

پدر روحانی “پرایور”، در مورد تبلیغ پیرامون این مطلب (وضعیت بهائیان در ابتدای انقلاب اسلامي) حساسیت بسیار به خرج می دهد؛ چون به رهبران بهائیت در این مورد قول داده است. علاوه بر اینها، او نیز با آنها هم عقیده است، که اگر این مطالب ابتدا در یک کشور بی طرف منتشر گردد، بهتر است؛ چون اگر در آمریکا نشر و مورد تبلیغ قرار گرفت، فوراً برچسب توطئه سیاسي را می خورد.

… باید این عقیده را بپذیریم که این کار در آمریکا فعلاً به نفع بهائی ها نخواهد بود. در این رابطه، “پرایور” و رهبران جامعه بهائیت، بر سر سه راهی هستند: که آیا بهتر است این مطالب را در مجلات نیوزویک و تایمز به چاپ رسانند، یا از طریق شورای جهانی مسیحیت اقدام کنند، و یا اینکه آنها را از طریق کمیته حقوق بشر در سازمان ملل مطرح گردانند؟! آنها راه اول را مردود و راه دوم را مقبول دانسته اند، و معتقدند که همزمان باید از طریق کانال حقوق بشر نیز عمل نمایند.

… اعمال بین المللی از طریق کلیسا و حقوق بشر، به خصوص که آمریکا در آن دست نداشته باشد، می تواند به طرز بسیار مفیدی به وسیله ی دولت های غربی حمایت گردد.[1]

در دو سند دیگر از اسناد لانه ی جاسوسی که بیانگر حمایت آمریکائیان از آنان می باشد آمده است:

20 سپتامبر 1978

سفارت تشخیص می دهد، که فشار رو به ازدیاد بهائیان در آمریکا، ممکن است به خوبی در حرکت کنگره به شکل یک قطعنامه که خواهان اتخاذ روش هایی از سوی وزارت امور خارجه و سفارت در پشیبانی از بهائیان باشد، نتیجه دهد.[2]

22 ژوئن 79:

ما از پرایور خواسته ایم که از رهبران بهائیت بپرسد که در صورت امکان، چه اقدام حفاظتی از دست ما برای آنها برمی آید.[3]

“هنری پرشت”، یکی دیگر از جاسوسان آمریکا در نامه ای خطاب به خانم “ن سوئیفت”می نویسد:

وزارت امور خارجه 13 اکتبر 1979

… همه ی شماها درباره ی مسأله بهائیت، کار خوبی ارائه کردید… همه ما و دیگرانی که در اینجا هستند، از کار خوبی که بخش سیاسی ارائه داده است، صمیمانه سپاسگذاریم … به همکاران فارسی تان در خط مقدم نیز بگوئید که ما از آنها حمایت می کنیم.[4]

همچنین در سند دیگری از اسناد مذکور می خوانیم:

11 اکتبر 1979:

… در مورد بهائیان، من فتوکپی مقداری از مدارکی را که از انجمن ملی بهائیان اینجا، دریافت کرده ایم، ارسال می دارم. گزارشی که در سوئیس منتشر شده است، در حقیقت همانی است که به وسیله جناب پاب پرایور تهیه گردیده است.

… البته نقش او بایستی مخفی نگاهداشته شود.[5]

احمد کسروی اگرچه با اصل دین مخالف بود، اما برای نفی آن، به افشای ماهیت این فرقه دست ساخته استعمار، اشاره نموده و در کتاب خود می نویسد:

می گویند: جمال مبارک فرموده دین ها یکی شود. جمال مبارک جنگ را حرام گردانیده … مانند سخن “بهاء” را، ما امروز از وزیر خارجه آمریکا می شنویم. این وزیر خارجه می گوید: پس از جنگ باید همه ی دین ها یکی باشد.[6]

همچنین آمريکائی ها نیز در مکاتبات محرمانه خود، به صراحت به دروغین بودن بهائیت اعتراف می کنند.

یکی از نویسندگان بهائی از قول “عبدالبهاء” می گوید: «… و از جمله قضایای عجیبه که واقع گشته، این است که مشرق الاذکار در قطب آمریکا بنیان می گردد … ملاحظه کنید که “امر الله” به چه درجه قوت یافته، که خانمی فرنگی، كیش خویش را فدای مشرق الاذکار می نماید…».[7]

دکتر یونس افروخته، از بهائیان همدم “عبدالبهاء” نیز، در کتاب خاطرات 9 ساله خود می نویسد: «هروقت به “عکا” احضار می فرمودند، می رفتم و اوراق ترجمه شده را تقدیم نموده، عرایض و الواحی دیگر گرفته، به طیب خاطر مراجعت می کردم و یک روز بیشتر در “عکا” توقف نمی کردم.

… {در آن ایام} جرائد و مجلات از آمریکا، دسته دسته به “عکا” می آمد».[8]

آمریکائی ها همچنین با روی کار آوردن مهره های خود، زمینه حضور و رسمیت یافتن بهائیان در ممالک اسلامی را فراهم آوردند. از جمله، در مصر که در زمان جمال عبدالناصر، بهائیان به رسمیت شناخته نشدند و فعالیتشان غیر قانونی بود، اما با روی کار آمدن انور سادات _رئیس جمهور خائن و وابسته مصر _ از آزادی برخوردار شدند.[9]

 [1] . اسناد لانه ی جاسوسی، شماره ی 37، مسلک های استعمار، سند شماره ی 5.

[2] . همان، سند شماره ی 10.

[3] . همان، سند شماره ی 5.

[4] .همان، سند شماره ی 12.

[5] همان، سند شماره ی 13.

[6] . بهائیگری، ص 98 و 99.

[7] . مقام و حقوق زن در دیانت بهائی، ج 1، ص 45.

[8] . خاطرات 9 ساله، ص 149.

[9] . سایه روشن بهائیت، ص 142 – 146.

*****

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 21 مهر1389 - ساعت 6:6 |
کد مطلب: 833 || نوع مطلب: مقالات


تشکیلات بهائیت، اداره ای از موساد

ترجیح می دهم که جوانترین ادیان! (بهائیت) از تازه ترین کشورهای جهان (اسرائیل) نشو و نما نماید و در حقیقت، باید گفت آینده ما (یعنی بهائیت و اسرائیل) چون حلقه های زنجیر به هم پیوسته است.

سید کاظم موسوی- ر بحبوحه جنگ جهانی اول، دولت انگلستان لقب سِر و نشان شوالیه گری ( نایت هود) را به سرکرده تشکیلات بهائیت، عباس افندی(عبدالبها) داد. این قدردانی، دقیقاً زمانی صورت گرفت که نیروهای اشغالگر انگلیس در حال تصرف بخش هایی از مناطق شامات و فلسطین بود که تحت سیطره دولت عثمانی قرار داشت تا بدین وسیله مقدمات تاسیس دولت یهود را فراهم آورد.
حال باید دید که جناب عباس افندی که خود را مدافع مظلومان می شمرد و به تبع اربابان یهودی خود، مدام در حال مظلوم نمایی بود، در پشت پرده، چه راز و رمزی با انگلیس داشته که باید به این نشان مزین می شد؟!
به هر حال دریافت خفت بار این نشان از دست فرمانده لشگر اشغالگر انگلیس در فلسطین، در کنار پرچم این کشور توسط عباس افندی را تصور کنید و بعد آن را با شاعر آزاده هندی به نام "رابیندرانات تاگور" مقایسه کنید که وقتی خواستند این نشان را به او بدهند، نامه ای به "لرد چلمس فورد"، نایب السلطنه انگلستان در هند، نوشت و گفت:
«این نشان شوالیه را که به من داده اید، نمی خواهم. بیخ ریش صاحبش بماند. این نامه از سطر سطرش، درد و داغ می جوشد و تار و پودتان را آتش خواهد زد.»
اما عباس افندی هم در همان زمان با نگارش نامه ای خطاب به جورج پنجم، امپراطور انگلیس، برای او دعا کرده و تأییدش را از خدا می خواهد و آرزو می کند که سایه اش بر سر سرزمین فلسطین هماره مستدام باشد!
در اوج جنگ جهانی اول که نیروهای اشغالگر انگلیس برای درهم کوبیدن دولت عثمانی در خاورمیانه و هرگونه مقاومت مردم ستمدیده فلسطین ( که در آن زمان جزئی از امپراطوری عثمانی بود) به حیفا وارد می شود، با کمبود آذوقه روبرو شده و در خطر شکست قرار می گیرد.
وقتی عباس افندی متوجه این موضوع می شود، پس از گفتگو با افسران ارشد انگلیسی آنها را از نگرانی خارج می کند و می گوید:
« من به اندازه ارتش شما آذوقه دارم» و در انبارهای خویش را که از قبل آذوقه زیادی در آن پنهان کرده بود به روی ارتش انگلیسی می گشاید و این موضوع، باعث پیروزی نیروهای انگلیس در فلسطین می شود.
ناشر کتاب معروف لیدی بلامفیلد، به نام "the chosen highway" در صفحه 210 این کتاب، در پاورقی همین صفحه اضافه می کند که خانم بلامفیلد اکثرأ یادآوری می کرد که این مخازن گندم عبدالبهاء در زمان سلطه نیروهای عثمانی، مخفیگاه خوبی برای حفظ گندم ها بوده است!
و بدین ترتیب راه برای تحکیم تسلط ارتش انگلیس و مقدمات حمایت از تشکیل یک دولت یهود در منطقه فلسطین هموار می گردد.
جالب تر آنکه عباس افندی، این سلطه غاصبانه دولت استعمارگر انگلیس بر سرزمین فلسطین را به " برپا شدن خیمه های عدالت " تعبیر کرده و تأییدات جرج پنجم را از خدا مسئلت کرده و آرزوی جاودانگی سایه این امپراطور تجاوزگر بر آن سرزمین را دارد !(1)
این موضوع، اثرات فراوانی بر مبارزان فلسطینی می گذارد. به طوری که جمال پاشا، حاکم دولت عثمانی که در مقابل سپاه انگلیس مقاومت می کرد، آنقدر از این موضوع عصبانی می شود که می گوید: " هرطور میل عباس افندی باشد، بین دارزدن و کشتن مختار است. هرکدام را که خواست، او را مجری کنم.(2)
عباس افندی به لحاظ ارتباط با سرویس مخفی انگلستان، پیشگویی می کند که «عنقریب، قوم یهود به این سرزمین باز خواهد گشت.»(3) و همین اظهارات است که شک را به یقین تبدیل می کند که وی جاسوس انگلستان در سرزمین های اسلامی بوده است.
زمانی که پیروزی یهود در منطقه، مسجل می شود عباس افندی برای عزت اسرائیل و شوکت یهودیان که توانسته اند مردم فلسطین را آواره و دربدر نمایند، دعا می کند و می گوید :
«اسرائیل عنقریب جلیل گردد و این پریشانی به جمع مبدل شود، شمس حقیقت طلوع نمود و پرتو هدایت بر اسرائیل زد تا از راه های دور با نهایت سرور به ارض مقدس ورود یابند.»
سپس از صمیم قلب، بزرگی یهود را از خدا می خواهد که: «ای پروردگار، وعده خویش آشکار کن و سلاله حضرت جلیل را بزرگوار فرما. تویی مقتدر و توانا و تویی بینا و شنوا و دانا»(4)
در مقابل، دولت اسرائیل برای قدردانی از این همه زحمت به وظیفه خویش عمل کرده و همه گونه وسایل راحتی و آسایش اهل بهاء را فراهم می آورد تا جایی که خود سرکردگان این تشکیلات استعماری به آن اعتراف دارند: «دولت اسرائیل وسایل راحتی ما را فراهم کرد.»(5) سپس درحالی که در اغلب کشورهای اسلامی، تبلیغ بهائیت و شعائر آن ممنوع اعلام شده، دولت اسرائیل همه گونه آزادی را به بهائیان ارائه می دهد تا جایی که آنها را از مالیات های گزاف، معاف می کند: «در ارض قدس، شعائر امریه بی پرده و حجاب مجری گشت و تسجیل عقدنامه بهائی در دوایر حکومتی و معافیت مقامات و توابع آن از رسوم دولت از طرف اولیای امور تصویب گردید.»(6)
همان طور که مطلعید، برای کشوری در حال جنگ، منابع مالی بسیار حیاتی است تا بتواند دشمن را از پا درآورد. دولت اسرائیل هم، در آن زمان با مردم محروم فلسطین در حال جنگ بود و از سوی دیگر می بایست امکانات اسکان یهودیان مهاجر را مهیا می کرد. پس به این کمک های مالی بسیار محتاج بود. از سوی دیگر برای رفع نیاز های خود اقدام به جمع آوری اعانات مختلف از یهودیان و دول اروپایی کرد بود، اما توجه داشت که نباید به " دوستان خودش" فشاری وارد کند و "متحدانش" را در مضیقه گذارد. به همین دلیل تمام مصالح ساختمانی گران قیمت بهائیان را که از خارج، به ویژه ایتالیا برای ساختن قبر علی محمد باب و دیگر ساختمان های مقر بهائیان در حیفا و عکا وارد می شد را به کلی از حقوق سرسام آور گمرکی معاف می کند: «دولت اسرائیل برای مصالح ساختمانی مقام اعلی گمرک نمی گیرد»(7) و از همه جالبتر، سخنان خانم روحیه ماکسول، همسر آمریکایی شوقی افندی است که حرف آخر را در مورد رابطه بهائیت با اسرائیل و صهیونیسم ادا کرده است و ابراز داشته که: «من ترجیح می دهم که جوانترین ادیان! (بهائیت) از تازه ترین کشورهای جهان (اسرائیل) نشو و نما نماید و در حقیقت، باید گفت آینده ما (یعنی بهائیت و اسرائیل) چون حلقه های زنجیر به هم پیوسته است.»(8)
حتماً شایسته است که تمامی محافل بهائی جهان این جمله سرکارخانم را بر سر در ورودی مراکز خویش نصب کنند تا "متحدان اسرائیل" برای آنهایی که هنوز شک دارند و آنهایی که نمی خواهند باورکنند که این تشکیلات وابسته به سازمان یهود است، خیلی صریحتر شناسایی شوند و آرمان های تشکیلات بهائیت واضح گردد و معلوم شود که اهداف این تشکیلات استعماری چیست که با اهداف دولت اسرائیل همچون حلقه های یک زنجیر به هم پیوسته است؟ دقت کنید: "حلقه های یک زنجیر" یعنی این دو همراه و همگام، با تمامی قوا از اهداف خویش دفاع می کنند و به سوی یک آرمان گام بر می دارند!


پی نوشت
1- مکاتیب عبدالبهاء، عبدالبها، جلد 3 ص 347
2- خاطرات حبیب، حبیب موید،موسسه ملی مطبوعات امری، جلد 1 ص 446
3- همان، جلد1 ص 20
4- همان، جلد1 ص 53
5- اخبار امری، سال 107 بدیع، شماره 8 ، ص 2
6- توقیعات مبارکه نوروز، سال 101 بدیع، ص159
7- اخبار امری، سال 108 بدیع، شماره 5 ، ص 11 ، ستون دوم
8- اخبار امری، دیماه 1340، شماره 10، ص 601ش

*****

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 19 مهر1389 - ساعت 10:3 |
کد مطلب: 616 || نوع مطلب: مقالات

سرویس آئین و اندیشه:زمان حاکمیت صفویه که تفکر شیعه پس از قرن ها از حاشیه به هسته قدرت سیاسی راه یافته بود، چندین جریان شبه مذهبی از دل این تفکر سربرآورده و به نوعی مدعی حکومت و قدرت شدند. تأمل در این جریان ها به خوبی نشان می دهد که چگونه با یکدیگر در ارتباط بوده و یکی جای خود را به دیگری سپرده است.

 پیشینه تاریخی بهائیت


زمان حاکمیت صفویه که تفکر شیعه پس از قرن ها از حاشیه به هسته قدرت سیاسی راه یافته بود، چندین جریان شبه مذهبی از دل این تفکر سربرآورده و به نوعی مدعی حکومت و قدرت شدند. تأمل در این جریان ها به خوبی نشان می دهد که چگونه با یکدیگر در ارتباط بوده و یکی جای خود را به دیگری سپرده است. نخستین این جریان ها، جریان اخباری گری است. دغدغه مهم مکتب اخباری متوجه آن بود که وظیفه مجتهد را انکار و نقش علما را چه از لحاظ عقیدتی چه از جهت عملی محدود کند. آیت الله وحید بهبهانی با ترویج مکتب اصولی خود، مبارزه ای سنگین علیه اخبارییون شروع کرد. در آستانه ورود به عصر قاجار، از دل جریان اخباری یا حداقل در تناسب و ارتباط با آن جریانی دیگر توسط شخصی به نام شیخ احمد احسایی به راه افتاد که بعدها نام فرقه یا مکتب شیخیه به خود گرفت. احسایی کم کم عقایدی پیدا کرد که موجبات مخالفت علما و در نهایت، تکفیر وی از جانب برخی از آنان از جمله ملا محمدتقی برغانی ، ملا آقا دربندی و ابراهیم بن سید محمدباقر را برانگیخت. . اصول عقاید شیخیه به صورت خلاصه از قرار ذیل است:

1. ائمه اثناعشر یعنی علی با یازده فرزندانش مظاهر الهی و دارای نعوت و صفات الهی بوده اند.
2. از آن جا که امام دوازدهم در سنه 260 ه.ق. از انظار غائب گردید و فقط در آخرالزمان ظهور خواهد کرد برای این که زمین را پر کند از قسط و عدل بعد از آن که پر شده باشد از ظلم و جور و از آن جا که مؤمنین دائماً به هدایت و دلالت او محتاج می باشند و خداوند به مقتضای رحمت کامله خود باید رفع حوائج مردم را بنماید و امام غایب را در محل دسترس ایشان قرار دهد بناء براین مقدمات همیشه باید ما بین مؤمنین یک نفر باشد که بلاواسطه با امام غایب اتصال و رابطه داشته واسطه فیض بین امام و امت باشد. این چنین شخصی را به اصطلاح ایشان شیعه کامل گویند.

3. معاد جسمانی وجود ندارد و فقط چیزی که بعد از انحلال بدن عنصری از انسان باقی می ماند جسم لطیفی است که ایشان جسم هور قلیائی گویند. بنابر شیخیه به چهار رکن از اصول دین معتقدند از این قرار: 1. توحید.2. نبوت.3. امامت.4. اعتقاد به شیعه کامل......مطالعه بیشتر

پس از شیخ احمد احسایی، شاگرد جنجالی وی، سید کاظم رشتی راه و فکر وی را ادامه داد. در حقیقت او بود که رسماً فرقه شیخیه را بنیان نهاد که یکی از مبانی آن، اعتقاد به رکن رابع بود و این اعتقاد کم کم زمینه ساز فرقه بابیه شد که مورد تکفیر عالمان دینی قرار گرفت. در هنگام مرگ سید کاظم رشتی، علاوه بر باب، دو تن دیگر که از قضاء هر دوی آنها علیه باب بودند مدعی جانشینی وی بودند: اول، ملا محمد ممقانی از پیروان میرزا شفیع تبریزی، که در تبریز به قتل باب فتوی داده بود و حاجی محمدکریم خان که در کرمان به کشتن دو مبلغ بابی فتوی داده بود و به تقاضای ناصرالدین شاه رساله ای در ردّ دعاوی باب تألیف کرد. شروع فتنه باب در زمان محمدشاه است. قیام بابیه و خلف آن بهایی گری سریع و با خون ریزی بسیار و نیز با واکنش صریح و عمومی عالمان دینی همراه بوده است. بابی گری در تمام مراحل رشد عقیدتی خود ضرورتاً مخالف اسلام بوده و پذیرش آن مستلزم نفی و لغو خاتمیت اسلام می باشد. بابی گری راه تاریخی خود را در ازلی گری و بهایی گری ادامه داد. البته ازلی گری از لحاظ اهمیت پس از بهایی گری قرار دارد، در عین حال، هر سه این گروه ها، دشمنی با عالمان دینی را سرلوحه کارشان قرار داده بودند... مطالعه بیشتر

آنها با تفکراتی غالیانه و مغایر با تمام آموزه های ادیان الهی دینی بشر ساز را ارائه کردند .به عنوان نمونه باب و بهاء خود را بالاتر از تمامی انبیاء الهی دانسته و در جای جای آثار خویش خود را دارای مقام ربوبیت و الوهیت قلمداد کرده اند. دین اسلام را نسخ شده پنداشته و دوران آن را خاتمه یافته معرفی کردند. این فرقه ها همواره از سوی استعمار که در ستیزی دائمی با اسلام و تشیع قرار دارند حمایت و پشتیبانی می شدند اگر چه روش منطقی علما در رویارویی با گروه ها و فرقه ها و اندیشه های انحرافی و پاسخ گویی به شبهه ها سبب شد آن همه هیاهو و غبارانگیزی فرو بنشیند و دستهای خارجی فتنه انگیز و غائله آفرین رو شوند و از هدفهای شوم آنان پرده برداشته شود و مردم آگاهانه از دور فرقه سازان و شبهه افکنان پراکنده شوند و اسلام ناب تواناتر از همیشه به راه خود ادامه دهد و به دلهای مشتاق راه یابد و دگرگونی بیافریند. ....مطالعه بیشتر

چنانچه بیان شد زمینه اصلی پیدایش بابیت و درادامه آن بهائیت تفکرات شیخیه بود که شیخ احمد احسایی وشاگرادنش بنیان نهادند.این تفکرات راه را برای ادعاهای غالیانه و افراطی باب و بهاء آماده کرد.
از جمله انحرافاتی که این دوفرقه ایجاد کردند سوء استفاده از اندیشه مهدویت می باشد و بسیاری از افراد ساده اندیش و بی اطلاع را به گرد خویش جمع نمودند.

بابیه و بهائیت همواره از سوی استعمارو بیگانگان حمایت و پشتیبانی می شوند . در ادامه به مختصری از این فرقه ها اشاره می کنیم.

بابیه: بنیانگذار فرقه بابیه سیدعلی محمد شیرازی است. از آنجا که او در ابتدای دعوتش مدعی بابیت امام دوازدهم شیعه بود و خود را طریق ارتباط با امام زمان می دانست، ملقب به «باب » گردید و پیروانش «بابیه » نامیده شدند. سید علی محمد در سال 1235 ق. در شیراز به دنیا آمد. در کودکی به مکتب شیخ عابد رفت و خواندن و نوشتن آموخت. شیخ عابد از شاگردان شیخ احمد احسائی(بنیانگذار شیخیه) و شاگردش سیدکاظم رشتی بود و لذا سید علی محمد از همان دوران با شیخیه آشنا شد، به طوری که چون سید علی محمد در سن حدود نوزده سالگی به کربلا رفت در درس سید کاظم رشتی حاضر شد. در همین درس بود که با مسائل عرفانی و تفسیر و تاویل آیات و احادیث و مسائل فقهی به روش شیخیه آشنا گردید. قبل از رفتن به کربلا، مدتی در بوشهر اقامت کرد و در آنجا به «ریاضت کشی » پرداخت. پس از درگذشت سیدکاظم رشتی تا مریدان و شاگردان وی جانشینی برای او می جستند که مصداق «شیعه کامل » یا «رکن رابع » شیخیه باشد; میان چند تن از شاگردان رقابت افتاد و سید علی محمد نیز در این رقابت شرکت کرد، بلکه پای از جانشینی سید رشتی فراتر نهاد و خود را باب امام دوازدهم شیعیان یا «ذکر» او، یعنی واسطه میان امام و مردم شمرد. هجده تن از شاگردان سیدکاظم رشتی که همگی شیخی مذهب بودند (و بعدها سیدعلی محمد آنها را حروف حی: ح 8 ی 10 نامید) از او پیروی کردند.باب در طول عمر خود افکار آرایی متناقض داشت .یکبار خود را حتی باب و وکیل امام زمان هم نمی دانست و بار دیگر خود را نبی خطاب می کرد .چندین مرتبه هم از سوی عالمان به مناظره در آمد و پس از شکست ابراز ندامت و توبه نمود.

از کتاب «بیان » که آن را کتاب آسمانی خویش می دانست، برمی آید که خود را برتر از همه انبیای الهی و مظهر نفس پروردگار می دانسته و عقیده داشت که با ظهورش آیین اسلام منسوخ و قیامت موعود در قرآن، به پا شده است. علی محمد خود را مبشر ظهور بعدی شمرده و او را «من یظهره الله » (کسی که خدا او را آشکار می کند) خوانده است و در ایمان پیروانش بدو تاکید فراوان کرد. او نسبت به کسانی که آیین او را نپذیرفتند خشونت بسیاری را سفارش کرده است. وی از جمله وظایف فرمانروای بابی را این می داند که نباید جز بابیها کسی را بر روی زمین باقی بگذارد. باز دستور می دهد غیر از کتابهای بابیان همه کتابهای دیگر باید محو و نابود شوند و پیروانش نباید جز کتاب بیان و کتابهای دیگر بابیان، کتاب دیگری را بیاموزند.


بهائیت

فرقه بهائیه، فرقه ای منشعب از فرقه بابیه است. بنیانگذار آیین بهائیت، میرزا حسینعلی نوری معروف به بهاءالله است و این آیین نیز نام خود را از همین لقب برگرفته است. میرزا حسینعلی در 1233 در تهران به دنیا آمد و آموزشهای مقدماتی ادب فارسی و عربی را زیر نظر پدر و معلمان و مربیان گذراند. پس از ادعای بابیت توسط سید علی محمد شیرازی در شمار نخستین گروندگان به باب درآمد و از فعال ترین افراد بابی شد و به ترویج بابیگری، بویژه در نور و مازندران پرداخت. برخی از برادرانش از جمله برادرش میرزا یحیی معروف به «صبح ازل » نیز بر اثر تبلیغ او به این مرام پیوستند.پس از اعدام علی محمد باب به دستور امیرکبیر، میرزا یحیی ادعای جانشینی باب را کرد. ظاهرا یحیی نامه هایی برای علی محمد باب نوشت و فعالیتهای پیروان باب را توضیح داد. علی محمد باب در پاسخ به این نامه ها وصیت نامه ای برای یحیی فرستاد و او را وصی و جانشین خود اعلام کرد. پس از باب عموم بابیه به جانشینی میرزا یحیی معروف به صبح ازل معتقد شدند و چون در آن زمان یحیی بیش از نوزده سال نداشت، میرزا حسینعلی زمام کارها را در دست گرفت. امیرکبیر برای فرونشاندن فتنه بابیان از میرزا حسینعلی خواست تا ایران را به قصد کربلا ترک کند و او در شعبان 1267 به کربلا رفت، اما چند ماه بعد، پس از برکناری و قتل امیرکبیر در ربیع الاول 1268 و صدارت یافتن میرزا آقاخان نوری، به دعوت و توصیه شخص اخیر به تهران بازگشت. در همین سال تیراندازی بابیان به ناصرالدین شاه پیش آمد و بار دیگر به دستگیری و اعدام بابیها انجامید، و چون شواهدی برای نقش حسینعلی در طراحی این سوءقصد وجود داشت، او را دستگیر کردند. اما حسینعلی به سفارت روس پناه برد و شخص سفیر از او حمایت کرد. سرانجام با توافق دولت ایران و سفیر روس، میرزا حسینعلی به بغداد منتقل شد و بدین ترتیب بهاءالله با حمایت دولت روس از مرگ نجات یافت.در بغداد کنسول دولت انگلستان و نیز نماینده دولت فرانسه با بهاءالله ملاقات و حمایت دولتهای خویش را به او ابلاغ کردند .والی بغداد نیز با حسینعلی و بابیان با احترام رفتار کرد و حتی برای ایشان مقرری نیز تعیین شد. میرزا یحیی که عموم بابیان او را جانشین بلامنازع باب می دانستند، با لباس درویشی مخفیانه به بغداد رفت. در این هنگام بغداد و کربلا و نجف مرکز اصلی فعالیتهای بابیان شد و روز به روز بر جمعیت ایشان افزوده می شد. در این زمان برخی از بابیان ادعای مقام «من یظهره اللهی » را ساز کردند. می دانیم که علی محمد باب به ظهور فرد دیگری پس از خود بشارت داده بود و او را «من یظهره الله » نامیده بود و از بابیان خواسته بود به او ایمان بیاورند،گفته شده که فقط در بغداد بیست و پنج نفر این مقام را ادعا کردند که بیشتر این مدعیان با طراحی حسینعلی و همکاری یحیی یا کشته شدند یا از ادعای خود دست برداشتند. آدمکشی هایی که در میان بابیان رواج داشت و همچنین دزدیدن اموال زائران اماکن مقدسه در عراق و نیز منازعات میان بابیان و مسلمانان باعث شکایت مردم عراق و بویژه زائران ایرانی گردید و دولت ایران از دولت عثمانی خواست بابیها را از بغداد و عراق اخراج کند. بدین ترتیب در اوایل سال 1280 ق. فرقه بابیه از بغداد به استانبول و بعد از چهارماه به ادرنه منتقل شدند. در این زمان میرزا حسینعلی مقام «من یظهره اللهی » را برای خود ادعا کرد و از همین جا نزاع و جدایی و افتراق در میان بابیان آغاز شد. بابیهایی که ادعای او را نپذیرفتند و بر جانشینی میرزا یحیی (صبح ازل) باقی ماندند، «ازلی » نام گرفتند و پذیرندگان ادعای میرزا حسینعلی (بهاءالله) «بهائی » خوانده شدند. میرزا حسینعلی با ارسال نوشته های خود به اطراف و اکناف رسما بابیان را به پذیرش آیین جدید فرا خواند و دیری نگذشت که بیشتر آنان به آیین جدید ایمان آوردند. میرزا حسینعلی پس از اعلام «من یظهره اللهی » خویش، به فرستادن نامه (الواح) برای سلاطین و رهبران دینی و سیاسی جهان اقدام کرد و ادعاهای گوناگون خود را مطرح ساخت. بارزترین مقام ادعایی او ربوبیت و الوهیت بود. او خود را خدای خدایان، آفریدگار جهان، کسی که «لم یلد و لم یولد» است، خدای تنهای زندانی، معبود حقیقی، «رب ما یری و ما لایری » نامید. پیروانش نیز پس از مرگ او همین ادعاها را درباره اش ترویج کردند، و در نتیجه پیروانش نیز خدایی او را باور کردند و قبر او را قبله خویش گرفتند. گذشته از ادعای ربوبیت، او شریعت جدید آورد و کتاب «اقدس » را نگاشت که بهائیان آن را «ناسخ جمیع صحائف » و «مرجع تمام احکام و اوامر و نواهی » می شمارند.


بهائیه پس از بهاءالله

پس از مرگ میرزا حسینعلی، پسر ارشد او عباس افندی (1260 - 1340 ق.) ملقب به عبدالبهاء جانشین وی گردید. پس از عبدالبهاء، شوقی افندی ملقب به شوقی ربانی فرزند ارشد دختر عبدالبهاء، بنابه وصیت عبدالبهاء جانشین وی گردید. نقش اساسی او در تاریخ بهائیه، توسعه تشکیلات اداری و جهانی این آیین بود و این فرایند بویژه در دهه شصت میلادی در اروپا و امریکا سرعت بیشتری گرفت و ساختمان معبدهای قاره ای بهائی موسوم به «مشرق الاذکار» به اتمام رسید. تشکیلات بهائیان که شوقی افندی به آن «نظم اداری امرالله » نام داد، زیر نظر مرکز اداری و روحانی بهائیان واقع در شهر حیفا (در فلسطین اشغالی) که به «بیت العدل اعظم الهی » موسوم است اداره می گردد. در زمان حیات شوقی افندی رژیم صهیونیستی در فلسطین اشغالی تاسیس شد و شوقی از تاسیس این رژیم حمایت کرد و مراتب دوستی بهائیان را نسبت به این رژیم اعلام کرد......(مطالعه بیشتر) و پس از مرگ شوقی بهائیان به دودسته بهائیان ارتدکس(که بیشتر درهند و امریکا و استرالیا ساکن هستند)و بهائیان بیت العدلی (غالب بهائیان امروزی را تشکیل می دهند) تقسیم شدند وتاکنون در زیر لوای رژیم صهیونیستی و انگلیس و امریکا و سایر استعمار گران به حیات خود ادامه داده و با تبلیغات گسترده پیروان خویش را افزایش می دهند.....مطالعه بیشتر



(بیت العدل)


(دومین مکان مقدس بهائیان - مقام اعلی)


آیینها و باورهای بهائیان

نوشته های سید علی محمد باب، میرزا حسینعلی بهاء الله و عبد البهاء، تا حدی نیز شوقی افندی ربانی، از نظر بهائیان مقدس است و در مجالس ایشان قرائت می شود، اما کتب باب عموما در دسترس بهائیان قرار نمی گیرد، و دو کتاب اقدس و ایقان میرزا حسینعلی نوری است که نزد بهائیان از اهمیت خاصی برخوردار است. تقویم شمسی بهائی از نوروز آغاز گشته به نوزده ماه، در هر ماه به نوزده روز، تقسیم می شود و چهار روز (در سالهای کبیسه پنج روز) باقیمانده که موسوم به ایام «هاء» است به عنوان ایام شکرگزاری و جشن تعیین شده است بهائیان موظف به نماز روزانه، روزه به مدت نوزده روز از طلوع تا غروب آفتاب (آخرین ماه سال)، و زیارت یکی از اماکن مقدسه ایشان، شامل منزل سید علی محمد باب در شیراز و منزل میرزا حسینعلی نوری در بغدادند. بهائیان همچنین به حضور در «ضیافات» موظف اند که هر نوزده روز یک بار تشکیل می گردد. در آیین بهائی نوشیدن مشروبات الکلی و مواد مضر به سلامت منع شده، و رضایت والدین عروس و داماد در ازدواج ضروری شمرده شده است. منبع اصلی احکام در میان بهائیان کتاب اقدس است. این کتاب، متممی نیز دارد که به رساله سؤال و جواب معروف است.....مطالعه بیشتر

بابیان و بهائیان در اثبات نبوت سران و رهبران خود همانند باب و بهاء به دلایلی متمسک می شوند . آنان درصدد تفسیر و توجیه و تاویل «خاتمیت نبوت پیامبر اسلام (صلی الله علیه وآله وسلم)» پرداختند تا به زعم خودشان، ثابت کنند در اسلام، راه رسالت و ظهور نبی صاحب شریعت و دین جدید، باز است و آن چه که ختم شده، نبوت رؤیایی و تبعی است و لذا وحی و الهام رؤیایی، وجود ندارد! بعث رسول و نبی صاحب شریعت، ختم نشده، بل ظهور انبیای تابع و غیرمستقل که در خواب ملهم شوند، ختم گردیده است . . . بنابراین، جمله ی «خاتم النبیین » دلالت بر ختم و انقطاع بعث رسول ندارد; زیرا، هر رسولی، نبی نیست تا از ختم نبوت، ختم رسالت هم لازم آید .در کل ، آن ها بر این باور هستند که در آیات و روایات خاتم النبیین و لانبی بعدی آمده است نه خاتم المرسلین و لا رسول بعدی .اما در رد این نظر باید گفت آن ها در معنای نبوت و رسالت خلط کرده اند و ختم نبوت مستلزم ختم رسالت هم خواهد بود ومویداتی ازقرآن و روایات و دلایل عقلی هم در این باره وجود دارد.....مطالعه بیشتر


کتاب شناسی بهائیت

سه کتاب بهائیت در ایران، به قلم دکتر سید سعید زاهد زاهدانی و با همکاری محمدعلی اسلامی، چاپ سوم 1384 نشر مرکز اسناد انقلاب اسلامی و بابی گری و بهایی گری، نوشته محمدمحمدی اشتهاردی ناشر: کتاب آشنا، چاپ اول بهار1379 و نیمه پنهان یا سایه شوم. مهناز رئوفی، انتشارات کیهان، چاپ اول 1385 برای اطلاع درباره بهائیت مناسب هستند...مطالعه بیشتر

کتاب بهائیت در ایران که مرکز اسناد انقلاب اسلامی آن را چاپ نموده است به بررسی چند جانبه ای در بهائیت پرداخته است. در پیشگفتار کتاب، درباره هدف نگارش آن چنین آمده است:
هدف از این تحقیق بررسی چند و چون جنبش بهائیت به عنوان یک جنبش مذهبی از آغاز تا امروز است . سؤال اصلی ما این است: فرقه های شیخیه، بابیه، ازلیه و بهائیه - که همه را تحت عنوان بهائیگری در ایران خلاصه نموده ایم - کی، چرا، چگونه و توسط چه کسانی به وجود آمده اند؟ دیدگاهها و اعتقاداتشان چیست و در مقابل حوادث مختلف در ایران، از آغاز پیدایش تا کنون، چگونه موضع گیری نموده اند؟
در این تحقیق می خواهیم به جنبش بهائیت از زاویه جامعه شناسی سیاسی بنگریم و نحوه تعامل آن را با اقتدار ملی مورد توجه قرار دهیم . کیان و اقتدار ملی ایران بعد از دوران صفویه حول محور ایدئولوژی تشیع شکل گرفته است . به گمان ما قدرتهای استعماری از این فرقه ها برای شکستن کیان یا اقتدار ملی ایران استفاده نموده اند . به عبارت دیگر فرضیه ما در این تحقیق این است که از این جنبش یا سلسله جنبشها در ایران برای شکستن کیان یا اقتدار ملی، که از زمان صفویه حول محور تشیع سامان یافته است استفاده شده و همواره در این راستا ایفای نقش نموده اند . در بخش نظریات به تفصیل در مورد این فرضیه سخن خواهیم گفت ...مطالعه بیشتر

بهائیان / نویسنده: سید محمدباقر نجفی / ناشر: شعر مشعر (سازمان حج و زیارت) :

این اثر، در بر دارندة تاریخچة شکل گیری بهائیت و همچنین پژوهشی جامع دربارة قرقة شیخیه است. فصول کتاب، به هم پیوسته و مرتبط به یکدیگر است. این اثر، به طور کلّی به دو کتاب تقسیم می شود که هر یک از چند فصل تشکیل یافته است.کتاب اول، مشتمل بر این فصول است: 1. شیخیه، زمینه ساز بهائیت، 2. بابیه زمینه ساز مهدویه، 3. قائمیت زمینة من یظهره الّلهی، 4. من یظهره الله، 5. الوهیت، من یظهره اللهی بهاء، 6. جانشینی و انشعاب.به طور اجمالی، در این بخش از کتاب، تلاش شده است، ادعاهای مختلف شیخیه و بابیه طرح و نقد شود. عناوین و فصل های کتاب دوم نیز عبارتند از:1. خشونت و فتنه، 2. حمایت سیاست های خارجی، 3. پوششی بر بیگانه پرستی.
این کتاب از جمله نادرترین نوشته ها دربارة بهائیت و بهائیان است که مطالعة آن را به عموم علاقه مندان توصیه می کنیم.


سیاست وبهائیت

رهبران بهائیت همواره بر جدایی دین از سیاست تأکید داشته و به دنبال آن، بر عدم پیوند بهائیت و بهائیان با جهان سیاست اصرار می ورزند. عباس افندی بر آن بود که «بین قوای دینییه و سیاسیه تفکیک لازم است» و هم او گفته است که «بهائیان به امور سیاسی تعلقی ندارند» و مهم تر از آن، از منظر وی: «میزان بهائی بودن و نبودن این است که هر کس در امور سیاسیه مداخله کند و خارج از وظیفه خویش حرفی زند یا حرکتی نماید، همین برهان کافی است که بهائی نیست، دلیل دیگر نمی خواهد... ». بر همین مبنا، به پیروان خود حکم می کند و همچنین به آنان اطمینان می دهد که: «به نصوص قاطعه الهیه، در امور سیاسی ابداً مدخلی نداریم و رایی نزنیم» . به گواه تاریخ، رهبران بهائی، حکم جدایی دین از سیاست و عدم مداخله علمای روحانی در امور سیاسی را تنها برای علمای اسلام و ایران صادر کرده اند و خود را مشمول آن حکم ندانسته و با تمام وجود در صحنه سیاست فعال بوده و هستند.....مطالعه بیشتر



(مراسم اعطای لقب sir و نشان شوالیه گری دولت انگلیس توسط ژنرال آللنبی به عباس افندی پیشوای بهائیان)



فعالیت بهائیان در مسائل سیاسی

برای شناخت نقش بابیت و ازلی گری و بهائی گری در مشروطیت می توانیم فعالیتهای اینها را به دو قسمت تقسیم کنیم : یک قسمت, فعالیت تمهیدی و یک قسمت فعالیت به اصطلاح مباشرتی. برای شرکت در خود نهضت مشروطیت, فعالیت تمهیدی که اینها کردند, از دوره باب بوده و آن نسخ شریعت اسلام بوده است. برای این که مقدسات اسلام را نابود کنند, آمدند به انواع شگردها عمل کردند که یکی از آنها مسأله رجعت بود. میرزا حسینعلی نوری مدعی بوده است که: من امام حسین هستم که رجعت کرده ام به دنیا و برای ام سلمه زرّین تاج(قرة العین) مدعی بودند که این فاطمه زهرا(س) است که به دنیا رجعت کرده است.
فعالیت های مباشرتی آنان نیز در حوز های مختلفی در ایرن نظیر کرامن و اصفهان انجام می گرفت .البته این جریان با جریان دینی ای که در نهضت مشروطه فعال بودند تفاوت هایی داشت که مطالعه بیشتر...

مورخان بهائی دربارة شورش های ضدّبهائی فراوان سخن می گویند و می کوشند چهره ای بسیار مظلوم از سرگذشت این فرقه در ایران ترسیم کنند. رهبری بهائیت و عناصر مشکوکی در میان جبهه مخالف بهائیان به عمد و با اهداف معین تبلیغی و سیاسی به ایجاد مهم ترین و جنجالی ترین آشوب های خونین ضدّ بهائی، معروف به «بهائی کشی» دست زده اند.
شبکة بهائی ها در شکست و سرکوب نهضت جنگل نقش اطلاعاتی و خرابکارانه بسیار مؤثر و مرموزی ایفا کرد، نقشی که تاکنون مورد بررسی کافی قرار نگرفته است. احسان الله خان دوستدار، چهرة سرشناس تروریستی که در صفوف نهضت جنگل تفرقه انداخت و «کودتای سرخ» را بر ضدّ میرزاکوچک خان هدایت کرد، به یکی از خانواده های سرشناس بهائی ساری (خانوادة دوستدار) تعلق داشت سردار محیی (عبدالحسین خان معزالسلطان)، همدست او، از اعضای خاندان اکبر بود که برخی از اعضای آن، به ویژه میرزا کریم خان رشتی، به رابطه با «اینتلیجنس سرویس» سازمان اطلاعاتی و امنیتی انگلیس شهرت فراوان دارند. حداقل دو تن از برادران میرزا کریم خان رشتی و سردار محیی، مبصر الملک و سعید الملک، را به عنوان بهایی فعال می شناسیم. فتح الله اکبر (سردار منصور و سپهدار رشتی) برادر دیگر ایشان است که در آستانة کودتای اسفند 1299 رئیس الوزرا بود و نقش مهمی در هموار کردن راه کودتا ایفا نمود....مطالعه بیشتر

همچنین در کودتای سوم اسفند 1299 که توسط رضاخان میرپنج و سید ضیاءالدین طباطبایی رخ داد، در کابینة سید ضیاء یکی از سران درجه اوّل بهائیان ایران به نام علی محمدخان موقرالدوله وزیر فواید عامه و تجارت و فلاحت شد. این مقام نیز به پاس خدمات بهائیان در پیروزی کودتا به ایشان اعطا شد.از سال 1868 میلادی، که میرزا حسینعلی نوری (بهاء) و همراهانش به بندر عکا منتقل شدند، پیوند بهائیان با کانون های مقتدر یهودی غرب تداوم یافت و مرکز بهائی گری در سرزمین فلسطین به ابزاری مهم برای عملیات بغرنج ایشان و شرکایشان در دستگاه استعماری بریتانیا بدل شد. سفر سال های 19111913 عباس افندی به اروپا و آمریکا که با تبلیغات فراوان از سوی متنفذان محافل سیاسی و مطبوعاتی دنیای غرب همراه بود، نشانی است آشکار از این پیوند عمیق میان سران فرقة بهایی و کانون های مقتدری دراروپا و آمریکا. در دوران متأخر قاجاریه، تعداد قابل توجهی از بهائیان را به عنوان کارگزاران سفارتخانه های اروپایی، بانک شاهی انگلیس، بانک استقراضی روسیه، کمپانی تلگراف و برخی دیگر از نهادهای غربی فعال در ایران مشغول به کارشدند.
سابقة عضویت بابی ها و بهائی ها در سفارت خانه های دولت های غربی در ایران بسیار مفصل است و برخی از اعضا و خویشان خاندان نوری از نخستین بابیان و بهائیانی بودند که به استخدام سفارت خانه های فوق درآمدند......مطالعه بیشتر


یهودیان و بهائیت

پدیده «یهودیان مخفی» (انوسی ها) و نقش ایشان در پیدایش و گسترش بابی گری و بهایی گری عامل مهمی در تحولات معاصر ایران است و باید به دور از هرگونه افراط و تفریط، مورد شناسایی مستند و علمی قرار گیرد. گسترش سریع بابی گری و بهایی گری و به ویژه نفوذ منسجم و عمیق ایشان در ساختار حکومتی قاجار، از دوران مظفرالدین شاه، بدون شناخت این پیوند غیرقابل توضیح است.
در بررسی تاریخ پیدایش و گسترش بابی گری در ایران، نمونه های فراوانی از گروش یهودیان جدیدالاسلام به این فرقه مشاهده می شود که به رواج دهندگان اوّلیة بابی گری و عناصر مؤثر در رشد و گسترش آن بدل شدند. صرف نظر از انوسی ها (یهودیان مخفی)، نقش یهودیان علنی در ترویج و گسترش کمی و کیفی بابی گری و بهائی گری نیز چشم گیر است. اسماعیل رائین در کتاب واپسین جنبش قرون وسطایی در عصر حاضر، که در اوایل پیروزی انقلاب اسلامی ایران منتشر شد، می نویسد: «بیشتر بهائیان ایران یهودیان و زردشتیان هستند و مسلمانانی که به این فرقه گرویده اند در اقلیت می باشند. اکنون سال هاست که کمتر شده مسلمانی به آنها پیوسته باشد...» سال ها پیش از رائین، در اوایل حکومت رضا شاه، آیتی ،نظر مشابهی ابراز داشت و به سلطه یهودیان بر جامعه بهائی ایران اشاره کرد: «این بشارتی است برای مسلمین که بساط بهائیت به طوری خالی از اهل علم و قلم شده که زمام خامه را به دست مثل حکیم رحیم و اسحاق یهودی و امثال او داده اند.» رائین می نویسد:
"بهائیان از بدو پیدایش تا به امروزه همواره از جهودان ممالک استفاده کرده آنها را بهائی کرده اند. می دانیم که ذات یهودی با پول و ازدیاد سرمایه عجین شده است، یهودیان ممالک مسلمان، که عده کثیری از آنها دشمن مسلمانان هستند و همه جا در پی آزار رسانیدن و دشمنی با مسلمین می باشند، خیلی زودتر از مسلمان به بهائیت گرویده اندو از امتیازهای مالی بهره فراوان برده و می برند و مقداری نیز به مرکز بهائیت(عکا) می فرستند."...مطالعه بیشتر


بهائیت و رژیم صهیونیستی

یکی از عوامل نفوذ و رخنه دشمنان در میان جوامع اسلامی ساختن و جعل فرقه های ضاله و دروغین است.از جمله این فرقه های ضاله که همواره حمایت صهیونیست ها را پشت سر خود می دیده است جریان بهائیت است.رشد و بالندگی این فرقه در محافل بین المللی پس از استقرار رژیم غاصب صهیونیستی،مشروعیت بخشیدن به یکدیگر همانند تایید رسمی شوقی افندی در سال 1954 و تعریفات متعدد او از اسرائیل در نامه نگاری با بهائیان و اجازه فعالیت آزادانه بیت العدل به عنوان بالاترین نهاد مرجع دینی در بهائیت در اسرائیل از جمله شواهد بارزی است که با اسناد تاریخی به خوبی قابل اثبات می باشد ...مطالعه بیشتر

از آنجا که عمده ویژگی های رفتاری بهائیت با ویژگی های رفتاری اسرائیلی ها همخوانی داشت، با تشکیل رژیم صهیونیستی و تشکیلات مرکزی بهائیت در شهر حیفا، این فرقه کاملاً در خدمت این رژیم قرار گرفت و فعالیت های آنها براساس خواسته های اسرائیلی ها تنظیم شد. در این میان بهائی ها از حمایت آمریکا و انگلستان نیز برخودرار بودند. از سوی دیگر، فعالیت بهائیان به خصوص در ارتباط با اسلام زدایی سازگاری زیادی با روحیة محمدرضا پهلوی داشت. مجموعه این مسائل سبب شد که بهائیت برای حفظ موجودیّت و تحقّق اهداف خود در عصر محمدرضا شاه که برای آنها به منزلة دوران طلایی بود، در زمینة گسترش روابط ایران و اسرائیل که کاملاً در راستای منافع آنها بود، به فعالیت قابل توجهی بپردازند.تشکیلات مرکزی بهائیت در شهر حیفا و در کنار قبر «عباس افندی» قرار دارد.. در دوران محمد رضا باتوجه به نفوذ بیشتر آمریکا و اسرائیل، تلاش فراوانی برای رسمیت بخشیدن به فرقة بهائیت می شد زیرا آنها نقش مؤثری در تثبیت رژیم سلطنتی و حکومت شاه داشتند، به گونه ای که بسیاری از نزدیکان شاه و خاندان پهلوی و عدة زیادی از کارگزاران و متولّیان پست های حساس و کلیدی کشور بهایی بودند. بهائیت در تمام دوران سلطنت پهلوی و در مقاطع حساس، به رغم ادعای غیرسیاسی بودن، هماهنگ با سیاست های موردنظر رژیم و در جهت تثبیت موقعیت آن تلاش کرد. تأیید انقلاب سفید شاه، همکاری با ساواک، جلب حمایت دولت های بزرگ از شاه و سلطنت او به وسیلة اسرائیل، و عضویت در حزب رستاخیز، قسمتی از مواضع سیاسی فرقة مزبور بود. رژیم صهیونیستی با حمایت همه جانبه از فرقه ضاله بهائیت و نفوذ دادن آنها در پست های کلیدی هیئت حاکمة رژیم شاه به ویژه در دربار، دولت و ارتش در جهت اغراض و اهداف خود و ضربه زدن به فرهنگ اسلام و مسلمین به ویژه به مردم ایران و فلسطین به عنوان یک ابزار، نهایت بهره برداری را در جنبه های مختلف به عمل می آورد. در واقع، می توان گفت یکی از عوامل مؤثر در بسط و گسترش روابط ایران و این رژیم، بهائیان بودند که نقش مهمی را در این زمینه ایفا کردند.....مطالعه بیشتر

بهائیت و مقابله با جمهوری اسلامی

پیوند وثیق بهائیت با قدرت های استکباری دنیا و همکاری سران بهائی با قدرت طلبان جهانی، در جهت تامین اهداف خود پیروان این فرقه را به تقابل با نظام جمهوری اسلامی سوق داده است؛ اجازه فعالیت آزادانه به بیت العدل بهایی در فلسطین اشغالی و مدیریت سران بهایی در شبکه های ضد جمهوری اسلامی در خارج از کشور گواهی عیان در اثبات این مطلب است.

نقش گروه بهائیت در روز عاشورا

پس از برملا شدن نقش بهاییان به همراه سایر گروههای وابسته ،در حوادث روز عاشورا، تشکیلات مرکزی بهاییت واقع در فلسطین اشغالی ، در آخرین بیانیه خود خطاب به هواداران این فرقه و وابستگان آنها، ضمن دعوت از فتنه گران برای ارائه نقش فعال در اغتشاشات ،نقش سازماندهی کننده خود را به عنوان یک فرقه برانداز و معاند نظام جمهوری اسلامی ایران پذیرفت.
دفتر مرکزی بهاییت واقع در بندر حیفا -سرزمینهای اشغالی تحت سیطره اسراییل - در بیانیه اخیرش به روشنی کذب بودن تمامی ادعاهای پیشین این سازمان را مبنی بر دستور عدم دخالت بهاییان در مسائل سیاسی و پرهیز از خشونت ، آشکار کرده است و نقش این جریان را به عنوان یک حزب سیاسی که از اسراییل سازمان دهی می شود برملا کرده است.
در این بیانیه ضمن اعتراف به اینکه دستورات کاملا سیاسی و خشونت آمیز این جریان طی اغتشاشات اخیر ، باعث انشعاب و تزلزل در بدنه فریب خورده بهاییت شده ، آمده است: بهاییان باید همچنان در اقدامات وسیع آشوب طلبانه به منظور نیل به اهداف فرقه شرکت نمایند.
سران فرقه بهاییت ضمن تایید اینکه بهاییان در ایران مرتب برای شرکت در اغتشاشات با مقر اصلی خود واقع در رژیم صهیونیستی ،مشورت می کنند، بر نقش هدایتگری این جریان صحه گذاشته و عنوان کرده است: دفاتر بهائیان که اکثر آنها درفلسطین اشغالی واقع شده ،وسیله ای برای جهت بخشیدن به نیروی ها و سازماندهی آنها می باشند و افراد معمولاً برای تصمیم گیری در مورد چگونگی اعمال خود، با این مؤسّسات مشورت می نمایند. "... ادامه مطلب

به گزارش خبرگزاری مهر:
معاون وزیر اطلاعات در تبیین وقایع عاشورای حسینی در مصاحبه 8/11/88 خود به فعالیت گروه بهائیت در این روز اشاره کرد و گفت: این گروه هدایتگر صحنه بودند و به دلیل اینکه خانه های اکثر این افراد در اطراف میدان فردوسی است تصمیم گرفته بودند در خانه های خود را برای پناه دادن اغتشاشگران باز بگذارند و شعارهای هنجارشکن سر دهند که تاکنون 13 الی 14 نفر از این افراد دستگیر شده اند.
معاون وزیر اطلاعات تصریح کرد: بهایی ها به دلیل وابستگی به اسرائیل از نظر امنیتی و سیاسی با هدایت مسؤولان امری خود در این حوادث شرکت کردند و یکی از گروههایی بودند که به دلیل عدم اعتقاد به روز عاشورا انگیزه های زیادی برای حضور خود در این روز داشتند…

منبع:www.hawzah.net

*****

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 3 مرداد1389 - ساعت 23:25 |
کد مطلب: 622 || نوع مطلب: مقالات


اختصاصی/" تبلیغ" رگ حیات بهائیت
طرح روحی یکی از برنامه های روشمند تبلیغی بهائیت است.

جوان آنلاین- سید کاظم موسوی- طرح روحی یکی از برنامه های روشمند تبلیغی بهائیت است. این طرح چند سالی است با هدف ترویج و تبلیغ به منظور فریب و جذب افراد طراحی و به تصویب مرکزیت تشکیلات بهائی رسیده و در سطح جهان به ویژه ایران اسلامی به اجرا در آمده است. با انتشار برخی از پیام های بیت العدل بر خروجی سایت های رسمی تشکیلات بهائیت به زبان فارسی، اهداف و نیت اصلی تشکیلات آشکار شد. در سال 1385 پس از افشاگری های رسانه ای در این باب سرکردگان تشکیلات متوسل به دروغ شده و در فضای مجازی توقف این طرح را در ایران اعلام کرده اند.
سرکردگان تشکیلات اصلی که در اسرائیل مستقر می باشند برای دستیابی به اهداف خویش، زمان‌بندی‌های مشخصی را با شعار"دخول افواج مقبلین" تعیین و به سرکردگان تشکیلات ایران موسوم به یاران ایران دیکته کردند و آنها نیز مانند عروسکان خیمه شب بازی موظف به اجرای آن هستند.
تبلیغ رگ حیات بهائیت
 تمامی فرقه ها برای تداوم حیات خویش نیازمند جذب اعضای جدید و به خدمت گرفتن آنها در راستای اهداف سرکرده هستند. این امر اتفاق نمی افتد مگر با تبلیغ. در بهائیت تبلیغ جایگاه ویژه ای دارد، به طور مثال در پیام بیت العدل 26 جون سال2006 شدیدا تاکید به تبلیغ شده و تا آنجا پیش رفته که به اعضای بهائی گوشزد می کند «...اگر در تبلیغ سستی کنید رگ حیات تشکیلات قطع می شود در هر صورت باید تبلیغ کرد ولی با سیاست، اگر تبلیغ آشکار ممکن نشد در پنهان به جذب بپردازید...»
امروز تشکیلات بهائیت برای تبلیغ و جذب پا را فراتر نهاده و به اعضای خود دستور داده که دایره تبلیغ خود را گسترده تر کنند و با استفاده از کتب موسسه روحی در سطح وسیع تری از جامعه حضور داشته باشند و با شیوه تبلیغ مستقیم اقدام به ایجاد شبهه و فریب افراد ساده لوح کنند. تا آنجا که تشکیلات مرکزی بهائیت در پیامی به اعضای تشکیلات جهت بهینه سازی و تشویق به تبلیغ بیشتر چنین می گوید:« مادام که ین گفتگو ها از ملاقات اولیه فراتر رود و یک دوستی شکل گیرد، این نوع تبلیغ مستقیم می تواند عاملی راه گشا برای یک فرایند پایدار باشد. این مسئله که دوستان تازه یافته منجر به اخذ تسجیل و یا شرکت در یکی از فعالیت های جامعه بهائی شود، چندان مهم نیست.»1
این نشان از عمق شیطنت و نقشه های شوم تشکیلات بهائیت دارد تا بتواند در جامعه اسلامی خصوصا جوانان شکاف اعتقادی – سیاسی ایجاد کند. بر همین اساس است که تشکیلات بهائیت طرح سیستماتیک روحی را که ساعت ها، ماه ها بلکه سال ها به بررسی و تجزیه تحلیل در مورد آن پرداخته، مساعد برای تبلیغ در ایران اسلامی می بیند.
طرح روحی چیست؟
طرح تبلیغی روحی توسط یکی از بهائیان مهاجر ایرانی به نام "روحی ارباب"، در کشور کلمبیا طراحی و پی ریزی شد و پس از بررسی و تصویب بیت العدل به عنوان یک طرح آزمایشی در کشور کلمبیا به اجرا درآمد.
در مدت ده سالی که این طرح به صورت آزمایشی در حال اجرا بود، به طور مستمر و مداوم توسط بیت العدل مورد ارزیابی قرار گرفت تا اینکه تائید شد. سرانجام این طرح به عنوان یک راهنمای عمل، به تمام محافل بهائی برای اجرا، ابلاغ شد. تشکیلات بهائیت در این طرح و با توجه به پیام بیت العدل در تاریخ 26 نوامبر سال2003 شیوه تبلیغی جدیدی (شیوه هجومی) را در برخورد با نظام اسلامی ایران در پیش گرفت.
به همین مناسبت در سال 1380 سیزده نفر از بهائیان به اصطلاح مستعد، زیر پوشش های مختلف از ایران به امارات متحده عربی رفتند و در آنجا دوره های آموزشی را که برای اجرایی کردن"طرح روحی" تدوین و تألیف شده بود، آغاز کردند.
در ظاهر امر، اعزام مبلغان برای آموزش طرح مذکور بود ولی در واقع تشکیلات برای رسیدن به اهداف دیگری دست به چنین اقدامی زد که از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره داشت:
1- آموزش فرایند جذب و ایجاد تور اطلاعاتی جهت کسب خبر.
2-آموزش چگونگی جذب افراد مستعد جهت وارد کردن به درون تشکیلات.
کاویان صادق زاده میلانی یکی از نویسندگان مشهور بهائی در یکی از مقاله های خود به صراحت چنین می گوید: «اجرای طرح روحی در ایران و دعوت از غیر بهائیان برای شركت در آن، با هدف اصلی تجهیز اعضا برای ورود عملی و برنامه ریزی شده در سطح وسیع و تشكیل حلقه های تبلیغی با غیر بهائیان می باشد.»2
برای اجرای این طرح تاکنون 9 عنوان کتاب تألیف و تنها 7 عنوان از این سری کتب به زبان فارسی ترجمه و آماده شده است که عناوین برخی از کتاب ها عبارتند از: گفتگوهای هدفمند با غیر بهائیان، تاریخ بهائیت، آموزش و نحوه تبلیغ بهائیت و کتابی برای مبلغان فرقه. در اردیبهشت 1383 آموزش راهنمایان و مبلغان به پایان رسید و تعدادی راهنما آماده فعالیت شدند. به همین سبب و بنا به دستور تشکیلات مرکزی بهائیت حرکت و هجوم تبلیغاتی بهائیان به بیرون و به سمت جوامع غیربهائی آغاز شد. که البته آقای جمال الدین خانجانی، نماینده ارشد بیت العدل و فرد شماره یک و مرجع بهائیان در ایران، پیش دستی کرده و برای خوش خدمتی بیشتر در آن سال طی ابلاغیه ای رسمی به کلیه بهائیان ایران تأکید کرد که: «ما نبایستی فقط به دوستانی اکتفا کنیم که از قبل در زمره دوستان درآمده اند، زیرا این امر به علت محدود بودن دایره این دوستی ها، ناچاراً به تدریج اقدامات ما را محدود و متوقف خواهد کرد و بایستی با طرح دوستی ها و صمیمیت های جدید و پس از حصول اطمینان از طریق معاشرت های خانوادگی و گفتگوهای هدفمند، دایره دوستان مطمئن خود را مرتباً اتساع ببخشیم تا امکان لازم برای یافتن نفوس مستعده فراهم گردد.»3
تشکیلات بهائیت براساس طرح روحی استفاده از حربه های دروغین را نیز جایز می شمارد و برای ایجاد ارتباط و نفوذ، جوامع روستایی و کوچک را به عنوان جامعه هدف خود انتخاب می کند و با پوشش بهداشت یار به روستاها و مناطق محروم می رود تا افراد مستعد را شناسایی و جذب کند. «اگر فرضاً دوستان ایده هایی را بیان می دارند مانند اینكه بهداشت یار هستیم و... اینها هدف نیستند، بلكه محملی است برای شناسایی افراد مستعد و اینكه آنها را وارد پروسه مؤسسه آموزش نماییم.»4
براساس برنامه طرح روحی هر خانواده بهائی در ایران باید توصیه های راهنمایان گوناگون جهت فریب غیر بهائیان را مدنظر داشته باشد. برهمین اساس تشکیلات تاکید دارد که هویت افراد جذب شده به جلسات دعا باید کاملاً سرّی بماند. این تأکید که بی شباهت به عملکرد عملیات گروهک منافقین نیست تا آن حد است که حتی افراد بهائی مقیم ایران نیز نباید در جریان این امور قرار گیرند. خانجانی سرکرده بهائیان ایران در ابتدای اجرای این طرح در ابلاغ خود به خانواده ها و مراکز بهائی متذکر می شود: «نکته بسیار مهم این است که اسامی محبین که وارد اقدامات اساسی می شوند، بایستی مکتوم بماند و به سایر احبأ معرفی نشوند.»5 "میم-الف"یکی از متبرئین در این خصوص می گوید: «به ما اجازه آشناشدن با خانواده های دیگر را نمی دادند و به واسطه همین موضوع برایم دلخوری پیش آمد، اینکه چرا من نباید جامعه بهائی را بشناسم و دردل جامعه بهائی باشم. در جواب سوال من می گفتند: بیت العدل معتقد است که نباید به جامعه بهائی آسیبی برسد و اگر آسیبی هم وجود دارد به فرد برسد نه به جامعه»6
و کلام آخر اینکه، در اردیبهشت سال جاری، تشکیلات با صدور پیامی به ظاهر برای جهانیان ولی در حقیقت دستور تشکیلاتی برای بهائیان ایران، توقع خود را از تشکیلات بهائی ایران بالا برده و تقاضا کرده است که تبلیغات را از سطح کودکستان ها آغاز کنند!7
پی نوشت:
1.پیام بیت العدل رضوان 2010
2.newnegah.org، مقالهآمده است هرچند که در سال 1385 "البته قربانی مقصر است
3.مقاله "ماهیت و اهداف طرح روحی"، روزنامه کیهان، 13 شهریور 1385.
4.همان.
5.همان.
6. شفافیت، مجله شماره 10
7. پیام رضوان 2010

*****

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 3 مرداد1389 - ساعت 10:6 |
کد مطلب: 582 || نوع مطلب: مقالات

مورخان بهائی دربارة شورش‌های ضدّبهائی فراوان سخن می‌گویند و می‌کوشند چهره‌ای بسیار مظلوم از سرگذشت این فرقه در ایران ترسیم کنند. رهبری بهائیت و عناصر مشکوکی در میان جبهه مخالف بهائیان به عمد و با اهداف معین تبلیغی و سیاسی به ایجاد مهم‌ترین و جنجالی‌ترین آشوب‌های خونین ضدّ بهائی، معروف به «بهائی کشی» دست زده‌اند.
شبکة بهائي‌ها در شکست و سرکوب نهضت جنگل نقش اطلاعاتی و خرابکارانه بسیار مؤثر و مرموزی ایفا کرد، نقشی که تاکنون مورد بررسی کافی قرار نگرفته است. احسان‌الله خان دوستدار، چهرة سرشناس تروریستی که در صفوف نهضت جنگل تفرقه انداخت و «کودتای سرخ» را بر ضدّ میرزاکوچک خان هدایت کرد، به یکی از خانواده‌های سرشناس بهائی ساری (خانوادة دوستدار) تعلق داشت.1 سردار محیی (عبدالحسین خان معزالسلطان)، همدست او،2 از اعضای خاندان اکبر بود که برخی از اعضای آن، به ویژه میرزا کریم‌خان رشتی، به رابطه با «اینتلیجنس سرویس» ـ سازمان اطلاعاتي و امنيتي انگلیس ـ شهرت فراوان دارند. حداقل دو تن از برادران میرزا کریم خان رشتی و سردار محیی، مبصر الملک و سعید الملک، را به عنوان بهایی فعال می‌شناسیم.3 فتح‌الله اکبر (سردار منصور و سپهدار رشتی) برادر دیگر ایشان است که در آستانة کودتای 3 اسفند 1299 رئیس الوزرا بود و نقش مهمی در هموار کردن راه کودتا ایفا نمود.4
در این میان نقش احسان‌الله خان دوستدار، به عنوان یکی از برجسته‌ترین تروریست‌های تاریخ معاصر ایران، حائز اهمیت فراوان است. مأمور اطلاعاتی اعزامی حزب بلشویک به جنگل در گزارشی به باکو ارزیابی خود را از میرزا کوچک‌خان و احسان‌الله خان دوستدار چنین بیان می‌دارد:
«ثابت قدمی فوق‌العاده میرزاکوچک خان و دقت فوق‌العاده، علاقه و هم‌دردی او نسبت به اطرافیان و وضع وخیم روستايیان و خویشاوندان، احترام شدید اطرافیان و علاقه به او برانگیخته است... زندگی کوچک‌خان خیلی ساده است، او در اتاق ساده‌ای زندگی می‌کند، همراه رفقای خود و مجاهدها روی تشک کاه می‌خوابد، هیچ‌گونه مبل و زرق و برقی که مخصوص خان‌هاست، وجود ندارد. او زندگی کاملاً متواضعانه‌ای دارد، سیگار نمی‌کشد: خوش‌گذرانی نمی‌کند، مشروب نمی‌خورد و از ساعت شش صبح تا نصف شب کار می‌کند».
مأمور اطلاعاتی حزب بلشویک در ادامه مي‌نويسد: «احسان‌الله خان... دارای شخصیت ضعیف، خودخواه، دارای نظرات اغراق‌آمیز و آدمی شهرت‌پرست است. او جزو فرقه بابی‌ها (یکی از فرقه‌های ایران) است و پدر زن او میرزا حسن خان یکی از مقامات مهم این فرقه است. از مشخصات ویژة او عدم ابتکار و نداشتن آگاهی سیاسی است. احسان‌الله معتاد و الکلی است به طوری که مصرف «ودکا»ی او در روز پنج بطری و مصرف تریاکش تا دو مثقال است و این مقدار زیادی است. او در اثر نفوذ گروه سردار محیی سریعاً ترقی کرده است... او می‌خواست کوچک‌خان را به مرام باب جلب کند ولی کوچک‌خان اعتراض کرد که حالا وقت پرداختن به مذهب نیست؛ لازم است برای آزادی وطن از انگلیسی‌ها و از ظلم شاه کار کرد. این امر سبب شد که این بابی، که به تدریج شبکة دسایس خود را تنیده بود، با دار و دسته خود از اردوی کوچک‌خان خارج شود... [سردار محیی] این شخص بی‌اراده و بی‌فکر [احسان‌الله خان] را مطمئن کرده بود که با برقراری کمونیسم در ایران بهايی‌گری در ایران موفق خواهد شد و آن را مذهب رسمی اعلام خواهند کرد. این موضوع برای هر فرد بهائی اغواکننده است. این وعده احسان‌الله خان را کاملاً اغوا کرد که به منظور انتقام از تعقیب دیرینه بهائی‌ها توسط مسلمانان شعارها و اعلامیه‌هایی انتشار دهد... این بابی کهنه مغز باور کرده بود که کمونیسم اجازه خواهد داد بهائی‌گری در ایران توسعه یابد و مذهب رسمی کشور شود. این بود عللی که احسان الله خان را از کوچک‌خان دور می‌کرد و موجب شد به دشمنان او بپیوندد».5
پس از شکست نهضت جنگل، که به طور عمده در نتیجه دسایس احسان‌الله خان و سردار محیی روی داد این دو به شوروی گریختند و در دوران استالین به اتهام وابستگی به سرویس اطلاعاتی بریتانیا دستیگر و اعدام شدند. تورج اتابکی اتهامات وارد بر احسان‌الله خان را چنین بیان کرده است:
«عاملیت سرویس‌های اطلاعاتی بریتانیا و ایران، طرفداری پر و پا قرص از فاشیسم، مبلّغ تبلیغات زهرآگین در میان ایرانیان ساکن اتحاد شوروی، عامل تحویل برخی از انقلابیون ایرانی به مقامات ایرانی، عنصری ضدّ بلشویک که با سازماندهی یک گروه سی نفره از کارگران حوزه‌های نفتی تدارک عملیات تخریب را در حوزة نفتی باکو دیده بود».6
این اتهامی است که دربارة دیگر قربانیان ایرانی دوران استالین کمتر تکرار شد. اتهام سران حزب کمونیست ایران، مانند بهرام آقایف و دیگران، «ماجراجویی» و «چپ‌روی ضدّ لنینی» بود. بنابراین، اتهام ارتباط با سرویس اطلاعاتی بریتانیا بیهوده بر احسان‌الله خان وارد نشد. پیشینة عملکرد احسان‌الله خان و دوستانش در ایران گواه آن است که سازمان اطلاعاتی شوروی در مورد احسان‌الله خان به بیراهه نرفته است.
علاوه بر دو نمونة فوق (احسان‌الله خان و سردار محیی)، موارد متعددی از حضور مأموران بهائی اینتلیجنس سرویس بریتانیا در صفوف نهضت جنگل وجود دارد. یک نمونه، میرزا شفیع خان نعیم، بهائی گیلانی، است که در انزلی به دست جنگلی‌ها به قتل رسید.7 نمونة دیگر، غلامحسین ابتهاج است که به وسیلة انقلابیون جنگل دستگیر شد. جنگلی‌ها قصد محاکمه و مجازات ا ورا داشتند ولی با وساطت احسان‌الله خان دوستدار و میرزا رضاخان افشار آزاد شد.8 میرزا رضاخان افشار نیز بهائی بود9 و نقش مخرب و مرموزی در حوادث نهضت جنگل ایفا کرد. او در زمان آغاز نهضت پیشکار مالیه گیلان بود. به همراهی با جنگلی‌ها پرداخت و مسئول مالی «کمیته اتحاد اسلام» شد. او سپس 84 هزار تومان از پول کمیته را به سرقت برد و به تهران گریخت و بعدها به آمریکا رفت. افشار پس از بازگشت از آمریکا مترجم هیئت آمریکایی میلسپو شد و در دوران سلطنت رضا شاه مشاغل مهمی چون حکومت گیلان (1307)، حکومت کرمان (1310) و استانداری اصفهان را به عهده داشت.10
نمونة دیگر عبدالحسین نعیمی است که در حوالی سال 1920 میلادی در صفوف جنگلی‌ها حضور داشت. او به عنوان نمایندة «کمیتة نجات ایران»، که ریاست آن را احسان‌الله خان دوستدار به دست داشت، در اولین کنگرة حزب کمونیست ایران (در انزلی) شرکت کرد و پیام این کمیته را قرائت نمود.11 عبدالحسین نعیمی پسر میرزا محمد نعیم، شاعر معروف بهائی (اهل روستای فروشاه سده اصفهان)، است. میرزا محمد نعیم پس از مهاجرت به تهران در سفارت انگلیس به کار پرداخت. عبدالحسین نعیمی نیز چون پدر، کارمند سفارت انگلیس در تهران بود.12 در گزارش مورخ 10/7/1345 ساواک تهران به ریاست ساواک (نصیری) و مدیرکل ادارة سوم (مقدم) چنین آمده است:
«عبدالحسین نعیمی در سال‌های 1320 تا 1324 رئیس کمیتة محرمانه سفارت انگلیس در تهران بوده و با همکاری دبیر اوّل سفارت انگلیس [الن چارلز ترات] در امور سیاسی خارجی و داخلی ایران نقش مؤثری داشته و خانم لمبتون... یکی از دوستان و همکاران نزدیک و مؤمن عبدالحسین نعیمی بوده. آقای نعیمی در سال 1325 یا 1326 از سفارت انگلیس کنار رفته و همکاری خود را در امور سیاسی به طور مخفیانه و غیرمحسوس با سرویس اطلاعاتی سفارت انگلیس در تهران ادامه می‌داده است و در ظاهر به کسب و تجارت می‌پرداخته است. آقای نعیمی اکنون از مالکان بزرگ به شمار می‌رود و همکاری مخفیانه خود را با دوستان انگلیسی در تهران حفظ کرده است...».13
در دوران محمدرضا پهلوی، یکی از دختران عبدالحسین نعیمی، به نام ملیحه، همسر سپهبد پرویز خسروانی (از عوامل کودتای 28 مرداد 1332 و عضو فرقة‌بهائی) بود14 و دیگری، به نام محبوبه، به همسری محسن نعیمی (دبیر مؤید) درآمد. در حوالی سال 1346 او و شوهرش به آفریقا مهاجرت کردند و به ارکان بهائیت در این منطقه بدل شدند.15

بهايی‌گری و سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی شوروی
در بررسی تاریخ بهائیت، موارد چشمگیری از حضور بهائیان مهاجر ساکن عشق‌آباد و قفقاز در صفوف سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی شوروی پیشین مشاهده می‌شود. با توجه به نمونه‌های متعدد تاریخی، این حضور را باید تداوم سیاست گذشته بهائیان دانست که به عنوان «مأمور دویل» به سود انتلیجنس سرویس بریتانیا، به خدمت سفارتخانه‌های روسیه و عثمانی و آلمان درمی‌آمدند.
عبدالحسین آیتی، مبلّغ پیشین بهائی، به موارد متعددی از حضور بهائیان در سازمان‌های اطلاعاتی و امنیتی روسیه شوروی اشاره دارد. یک نمونه، میرزا کوچک علی‌اوف، از بهائیان معروف عشق‌آباد است که به «تقلب» معروف بود. او پس از انقلاب بلشویکی روسیه «مفتش سری» بلشویک‌ها شد و برادرزاده‌اش به نام عبدالحسین حسین اوف در اداره گ.پ.او (سازمان اطلاعاتی شوروی) به جاسوسی پرداخت و جمعی از ایرانیان مقیم روسیه را به زحمت انداخت.16 نمونة دیگر این برادران عسکروف‌اند.
محمود و مقصود عسکروف دو برادرند از فامیل بهائی که یکی از آنها هنوز در نزد روس‌ها مقرب است و از کارکنان سری ایشان است. این دو برادر، که همة فامیلشان بهائی است، در کارهای سیاسی دخالت کرده و می‌کنند.
آیتی می‌افزاید: دوازده جوان بهائی مقیم روسیه که «در ادارة گ.پ.او مستخدم و جاسوس بالشویک‌ها شده و این استخدام را به وسیلة قاچاق امتعه خارجه کرده چادرهای پنج تومانی را... [از ایران] می‌برند به سی تومان می‌فروشند». آیتی دربارة مفاسد اخلاقی محمود و مقصود عسکروف و هتاکی‌های ایشان در زمینة مفاسد جنسی مطالبی بیان کرده است.17
در زندگی‌نامة حسن فؤادی نیز این کارکرد اطلاعاتی بهائیان ساکن عشق‌آباد مشاهده می‌شود. او همراه با «چند تن از معاریف بهائی» به وسیلة دولت شوروی توقیف و زندانی شد؛ ولی شش ماه بعد، در دی 1308 ش، با دخالت دولت رضاشاه تمامی زندانیان بهائی آزاد و به ایران وارد شدند. اسامی اینان به شرح زیر است: عباس احمداوف پارسایی، حسین حسن‌اوف، بهاءالدینی نبیلی، احمد رحیماوف، میرزا احمد نبیل‌زاده، میرزا محمد ثابت، میرزا حسن بشرویه‌ای [فؤادی]، علی ستارزاده، جعفر هادی‌اوف شیرازی، عباس فرح اوف، محمودزاده، محمد سرچاهی، محمدعلی نبیلی سرچاهی، عبدالکریم باقروف یزدی.
در موارد مشابه، قطعاً باید ایرانیان اخراجی از شوروی مدتی در قرنطینه می‌ماندند و معمولاً به ایشان مشاغل حساس ارجاع نمی‌شد؛ زیرا در معرض ظنّ وابستگی به سازمان جاسوسی شوروی بودند. مع‌هذا، بهائیان فوق با احترام فراوان مورد استقبال مقامات مشهد قرار گرفتند و بلافاصله وارد مشاغل دولتی و نظامی شدند. برای مثال، حسن فؤادی وارد خدمت نظامی و مدیر کتابخانه قشون مشهد شد. او مورد علاقه امیرلشکر شرق و افسران ارشد بود. یکی دو سال بعد، از خدمات دولتی استعفا داد و به تهران رفت و کمی بعد به دستور محفل بهائیان تهران برای مدیریت مدرسه «وحدت بشر» راهی کاشان شد. او مدتی معلم مدرسه «تربیت» تهران بود و سپس در مدرسه نظام به تدریس پرداخت. فؤادی در اواخر عمر بسیار ثروتمند بود.18
با توجه به چنین سوابقی است که اسماعیل رائین در واپسین کتابش می‌نویسد: «نه تنها سران بهائیت در گذشته و هیئت‌های محافل بهائی کنونی متفقاً دولت اسرائیل و صهیونیسم جهانی را تأیید و همراهی کرده و می‌کنند؛ بلکه در بسیاری از نقاط جهان، به خصوص در کشورهای اسلامی و عرب، اکثر بهائیان متمایل به جهودان و دولت اسرائیل بوده و هستند. در بسیاری از کشورها، به خصوص کشورهای عربی، شنیده و دیده شده که بهائیان داخل در تشکیلات جاسوسی موساد شده و همه جا به نفع اسرائیلیان به خبرچینی و جاسوسی و نوکری مشغولند.19

ماهیت بلواهای ضدّ بهائی
مورخان بهائی دربارة شورش‌های ضدّبهائی فراوان سخن می‌گویند و می‌کوشند چهره‌ای بسیار مظلوم از سرگذشت این فرقه در ایران ترسیم کنند. از این زاویه، تاریخ‌نگاری بهائی شباهتی عجیب به تاریخ‌نگاری یهودی دارد؛ گویا بهائیان گروهی بودند که به جرم دگراندیشی دینی قربانی تعصب و کین جاهلانه مسلمانان ایران می‌شدند. بررسی نگارنده نشان می‌دهد که این ادعا در موارد عمده صحت ندارد و رهبری بهائیت و عناصر مشکوکی در میان جبهه مخالف بهائیان به عمد و با اهداف معین تبلیغی و سیاسی به ایجاد مهم‌ترین و جنجالی‌ترین آشوب‌های خونین ضدّ بهائی، معروف به «بهائی کشی» دست زده‌اند. از مهم‌ترین این موارد قتل هفت بهائی در سال 1308 ق. در یزد و شورش ضدّ بهائی 1321 ق. در یزد و رشت و برخی دیگر از نقاط ایران است.
واقعة قتل هفت بهائی در یزد، که در منابع بهائی به «شهدای سبعه یزد» معروفند،20 در زمان اوّلین دوة حکومت سلطان حسین میرزا جلال‌الدوله، پسر ارشد ظلّ السطلان (حاکم اصفهان)، در یزد رخ داد.
گروهی چندنفره (استاد باقر عطار و ملاتقی چیت‌ساز و چند تن از بستگان و اطرافیان ایشان) در شب 23 رمضان 1308 ق. در مسجد میرچخماق رأساً و خودسرانه به دستگیری دو بهائی (علی‌اصغر یوزدارانی و آقاعلی) دست زدند و سپس نزد شیخ محمدتقی مجتهد (پسر شیخ محمد حسن سبزواری) رفتند و با تحریک احساسات دینی وی کسب تکلیف نمودند. شیخ محمد تقی دستور داد که بهائیان از مسجد اخراج شوند. پاسخ فوق ظاهراً این گروه را راضی نکرد زیرا نزد حاجی نایب (حاجی اسدالله شیرازی)، فراش‌باشی جلال‌الدوله، شتافتند و، به دستور حاجی نایب، بهائیان زندانی شدند. روز بعد، جلال‌الدوله دو بهائی محبوس را به چوب بست و سپس آزاد نمود. شش روز بعد، ظل‌السلطان از اصفهان دستور حبس ایشان را صادر کرد. دو نفر فوق مجدداً دستگیر شدند و در جریان بازداشت این دو، به تحریک استاد مهدی (پسر استاد باقر عطار)، پنج بهائی دیگر نیز به زندان افتادند. سه روز بعد، جلال‌الدوله شیخ محمدتقی را احضار و دربارة بابیان محبوس کسب تکلیف نمود. شیخ محمدتقی مجتهد از این همه ابرام جلال‌الدوله به حیرت افتاد و گفت: «ما نمی‌دانستیم حضرت والا این قدر دشمن این طایفه بهائی هستید». به هر روی، به تحریک جلال‌الدوله، شیخ محمدتقی، پدر (شیخ محمد حسن) و دو برادر خویش (شیخ محمد جعفر و شیخ محمدباقر) و ملاحسین و ملاحسن (پسران حاجی ملا باقر مجتهد اردکانی) را به خانه خود دعوت کرد. این جمع شش نفره همراهی خود را با جلال‌الدوله اعلام نمودند. شیخ محمدتقی نزد حاکم شتافت و ماجرا را اطلاع داد. جلال‌الدوله گفت: «احسنت، احسنت، احدی را مثل شما ندیدم که در این امور اقدام داشته باشند». به هر روی، جلال‌الدوله با تمهیدات مفصل همراهی علمای فوق را جلب نمود و جلسه‌ای تشکیل داد که آقا سید علی مدرس نیز به آن افزوده شد. در این جلسه هفت نفر بهائیان محبوس مورد استنطاق قرار گرفتند. یکی از ایشان (استاد مهدی بنا)، به وساطت آخوند ملاحسن، آزاد و به جای او آخوند ملامهدی خویدکی، از بهائیان خویدک (سه فرسنگی یزد) دستگیر شد. جلال‌الدوله از طریق شکنجه ایشان را وادار به اقرار به بهائیگری نمود. در هفتم شوال از ظل‌السلطان تلگراف رسید که «حضرات بهائی که حبس‌اند هرگاه شرعاً اثبات شده که بهائی هستند، آنها را به قتل رسانید». به ادعای منابع بهائی، هفت روحانی فوق، پس از شنیدن اقرار محبوسان حکم قتل ایشان را کتباً صادر کردند. سرانجام، در نهم شوال جلال‌الدوله بهائیان را اعدام کرد و امر نمود که در شب «بازارها را زینت ببندند و چراغان کنند».21
تمامی ماجرای قتل هفت بهائی در یزد، طبق روایت مهم‌ترین مآخذ بهائی در این زمینه، به شرح فوق است. این شرح موارد زیر را روشن می‌کند: اوّل، جلال‌الدوله و پدرش (ظل‌السلطان) تعمدی عجیب در کشتن این بهائیان داشتند؛ دوم، در این ماجرا مردم به هیچ وجه دخالت نداشتند و تمامی حادثه به تحریکات یک گروه چند نفره از کاسبان محدود بود که ماهیت و حسن نیت ایشان روشن نیست؛ سوم، جلال‌الدوله به تلاش گسترده‌ای برای تحریک علمای یزد و کسب حکم قتل بهائیان دست زد و در این زمینه تقریباً ناموفق بود؛ زیرا به جز گروه هفت نفره فوق سایر علمای شهر در صدور حکم قتل بهائیان مشارکت نکردند.
برای تبیین این ماجرا باید به سه نکته مهم توجه نمود: اوّل، پیوندهای عمیقی میان ظل‌السلطان و خاندان او، از جمله جلال‌الدوله، با دستگاه استعماری بریتانیا برقرار بود. ظل‌السلطان در این زمینه شهرت کامل دارد و نیازی به اثبات این پیوندها نیست و نیز می‌دانیم که در دستگاه ظل‌السلطان بهائیان حضور فعال داشتند. نامدارترین ایشان میرزا اسدالله خان وزیر (نیای خاندان وزیر) است که در دوران حکومت ظل‌السلطان قریب به سی سال وزیر اصفهان بود22 و در همین دوران است که بخش مهمی از بناهای مهم تاریخی دورة صفوی تخریب شد. مهدی بامداد می‌نویسد:‌ «از کارهای بسیار زشت بلکه جنون‌آمیز ظل‌السلطان، قطع اشجار خیابان‌ها و تخریب ساختمان‌های زیبای صفوی در اصفهان است... و با آنکه چند نفر از بازرگانان اصفهان حاضر شدند مبالغ هنگفتی به او بدهند و وی را از این کار زشت باز دارند، مع ذلک از تصمیم خود منصرف نگردید و بالنتیجه اکثر باغ‌ها و عمارات مذکور در زیر دست بیدادگری و امر او خراب و ویران شد».
بامداد فهرستی از بناهای مهم تاریخی اصفهان که در این دوران تعمداً تخریب شد، به دست داده است.23
و می‌دانیم که بعدها در پاریس رابطه نزدیک و دوستانه‌ای میان ظل‌السلطان و عباس افندی برقرار بود. جلال‌الدوله نیز در این سفر همراه پدر بود و با عباس افندی دیدار كرد.

پی‌نوشت‌ها:





















1. دربارة خاندان بهائی دوستدار (ساری) مراجعه شود به: تاریخ ظهور الحق، ج 8، ق 2، ص 818. آرامش دوستدار (بابک بامدادان)، نویسنده درخشش‌های تیره، برادرزادة احسان‌الله خان دوستدار (پسر عطاءالله خان دوستدار) است. 2. سردار محیی در دولت «کودتای سرخ» احسان‌الله خان وزیر پست و تلگراف بود. 3. تاریخ ظهور الحق، ج 8، ق 2، صص 776-777. 4. دربارة خاندان اکبر (خان اکبر) و نقش ایشان در تحولات معاصر ایران بنگرید به: میرزا کریم خان رشتی، چهرة مرموز تاریخ معاصر ایران، ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 3، صص 49-55. 5. مجموعه اسناد به دست آمده از آرشیوهای اتحاد شوروی سابق در باکو، تصویر سند در اختیار نگارنده است. 7. تاریخ ظهور الحق، 11. تقی شاهین (ابراهیموف). پیدایش حزب کمونیست ایران. ترجمه ر.رادنیا. تهران، گونش، 1360، ص 211. 21. محمدطاهر مالمیری، تاریخ شهدای یزد (به نقل از: مصابیح هدایت، ج 2، صص 125-147). 6. بانک امیرخسروی [و] محسن حیدریان. مهاجرت سوسیالیستی و سرنوشت ایرانیان. تهران، نشر پیام امروز. 8. بنگرید به: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 2، زیرنویس ص 82. 9. دربارة تعلق احسان‌الله خان دوستدار و رضا افشار به بهائیت بنگرید به: ابراهیم فخرایی. سردار جنگل. تهران، جاویدان، 1354. صص 140-141. 10. بنگرید به: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی. ج 2، زیرنویس ص 82. 12. تاریخ ظهور الحق. ج 8، ق 1، صص 362-374؛ تذکره شعرای بهائی، ج 3، ص 484-486. 13. ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج 2، ص 455. 14. همان مأخذ، ص 454. 15. تذکره شعرای بهائی. ج 3، ص 486. 16. کشف الحیل، ج 3، صص 85-87. 17. همان مأخذ، ص 90. 18. مصابیح هدایت، ج 5، صص 390-396؛ اخبار امری، سال هشتم، شماره 11-12 (بهمن و اسفند 1309). 19. رائین، انشعاب در بهائیت، ص 171. 20. اسامی آنها به شرح زیر است: آخوند ملامهدی خویدکی، ملاعلی سبزواری، محمدباقر (از محلة چهارمنار)، علی‌اصغر یوزدارانی و برادرش حسن (پسران آقا حسین کاشی، از محله فهادان)، آقا علی (از محلة کازرگاه). 22. میرزا اسدالله خان وزیر در دوران وزارت اصفهان صاحب ثروت فراوان شد. خانه‌اش در محله شهشهان بود که قبلاً به میرزا محمدعلی نهری (بهائی) تعلق داشت. در اصفهان به بهائی‌گری شهرت داشت و خانه‌اش محل تجمع بهائیان و اقامتگاه مبلغان و مساران بهائی بود. در سال 1336 ق. فوت کرد. خاندان وزیر از دو پسر و دو دخترش برجاست. (تاریخ ظهور الحق، ج 8، ق 1، صص 125-126). 23. شرح حال رجال ایران. ج 4،‌صص 98-99.

*****

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه 12 تیر1389 - ساعت 9:24 |
کد مطلب: 586 || نوع مطلب: مقالات


قسمت اول

بيش‌ از يک‌ و نيم‌ قرن‌ است‌ که‌ بهائيت‌ به‌ وجود آمده‌ ودرطول‌ اين‌ دوران‌ با وجود فعاليت‌ تشکيلاتي‌ منسجم‌ در سر تاسر جهان‌ وحمايت‌هاي‌ بي‌دريغ‌ کانون‌ هاي‌ قدرت‌ جهاني‌ از اين‌ فرقه‌ وسران‌ آن، در اين‌ زمان‌ طولاني‌ در جذب‌ مردم‌ جهان‌ توفيقي‌ نداشتند. ‌
اين‌ عدم‌ توفيق‌ باعث‌ شگفتي‌ سران‌ اين‌ مسلک‌ سياسي‌ شده‌ است‌ واز جمله‌ روحيه‌ ماکسول، همسر شوقي‌ افندي‌ در اين‌ زمينه‌ با شگفتي‌ ويأ‌س‌ مي‌گويد:‌ غالباً‌ تعجب‌ مي‌کنيم‌ که‌ چرا با وجودي‌ که‌ علاج‌ تمام‌ آلام‌ جهان‌ در دست‌ ماست، جهان‌ از پذيرفتن‌ آن‌ احتراز مي‌کند؟ گاهي‌ اين‌ موضوع‌ بسيار مأ‌يوس‌ کننده‌ است.1‌
وي‌ آنگاه‌ با ذکر مثالي‌ که‌ عکس‌ آن‌ مصداق‌ دارد، خط‌ مشي‌ همهِ‌ جهانيان‌ را رو به‌ پرتگاه‌ اما زيبا مي‌خواند و بهائيت‌ را راه‌ نجات‌ اما باريک‌ و ناهموار قلمداد مي‌کند: ما به‌ آن‌ شخص‌ مي‌مانيم‌ که‌ علامتي‌ در دست‌ گرفته‌ بر سر دوراهي‌ ايستاده‌ است.بر روي‌ علامتي‌ که‌ در دست‌ دارد، نشانه‌اي‌ به‌ سوي‌ راست‌ ترسيم‌ شده‌ که‌ روي‌ آن‌ نوشته‌ است: ‌
"راه‌ نجات" [!!] وعلامتي‌ سمت‌ چپ‌ را نشان‌ مي‌دهد که‌ روي‌ آن‌ نوشته‌ شده: "خطر پرتگاه" [!!] ولي‌ عملاً‌ متوجه‌ مي‌شود که‌ اغلب‌ مردم،، راه‌ ظاهراً‌ زيبايي‌ را که‌ به‌ پرتگاه‌ ختم‌ مي‌شود بر مي‌گزينند وفقط‌ معدودي، راه‌ باريک‌ ناهموار سلامت‌ را که‌ جلوهِ‌ ظاهري‌ ندارد، انتخاب‌ مي‌کنند. ما بهائيان... از اين‌ وضع‌ به‌ شگفتي‌ در مي‌آييم. ‌آيا همهِ‌ مردم‌ به‌ راستي‌ نمي‌بينند ويا اشکال‌ در خود ماست؟2‌
خانم‌ ماکسول‌ تاريخ‌ بهائيت‌ را نخوانده‌ ويا توجه‌ نـداشـتـه‌انـد کـه‌ نـخـستين‌ رهبر بهائيت‌ يعني‌ حسينعلي‌ نوري‌ (بهاء) نيز پيش‌ از اين‌ از عدم‌ توجه‌ و اقبال‌ مردم‌ به‌ خود شديداً‌ ناراحت‌ و عصباني‌ شده‌ و زبان‌ به‌ لعن‌ و دشنام‌ مردم‌ گشوده‌ است.‌
او با گلايهِ‌ فراوان‌ از مردم‌ تهران‌ به‌ عراق‌ مي‌رود و در لوح‌ مريم‌ مي‌گويد:‌از ارض‌ طاء [= تهران] بعد از ابتلاي‌ لاتحصي‌ [= بلاهاي‌ بي‌شمار] به‌ عراق‌ عرب‌ به‌ امر ظالم‌ عجم‌ [=ناصر الدين‌ شاه] مبتلا گشتيم...
‌ولي‌ در عراق‌ نيز حال‌ و روزي‌ بهتر از تهران‌ نمي‌بيند تا آنجا که‌ نبيل‌ زرندي‌ از قول‌ آقاخان‌ (کاتب‌ بهاء) نقل‌ مي‌کند که:‌قبل‌ از ايام‌ هجرت‌ [از بغداد به‌ سليمانيه] يومي، جمال‌ مبارک‌ [=بهاء] را بين‌ فجر و طلوع‌ آفتاب‌ مشاهده‌ نمودم... در اين‌ حين‌ چنان‌ آثار اضطراب‌ و تشويش‌ در هيکل‌ اقدس‌ [=بهاء] مشهود بود که‌ قدرت‌ مواجهه‌ با وجه‌ مبارک‌ از من‌ سلب‌ گرديد... [او] به‌ کمال‌ غضب‌ و شدت‌ به‌ اين‌ بيانات‌ قهريه‌ ناطق...‌
در اينجا نبيل، کلماتي‌ را از حسينعلي‌ نوري‌ همان‌ هيکل‌ اقدس‌ و جمال‌ مبارک‌ نقل‌ مي‌کند که‌ شگفت‌ آور است. پيشواي‌ بهائيان‌ جهان‌ که‌ از هوشمندي‌ و بي‌توجهي‌ مردم‌ عراق‌ نيز شکايت‌ دارد، زبان‌ به‌ بد و بيراه‌گويي‌ مي‌گشايد:‌اين‌ نفوس‌ همان‌ نفوسي‌ هستند که‌ مدت‌ 3 هزار سال‌ به‌ پرستش‌ اصنام‌ [بت‌ ها] مالوف‌ ومعبودي‌ جز عجل‌ [=گوساله] زرين‌ نداشتند،الحال‌ نيز به‌ همان‌ اوهام‌ معتکف، چه‌ نسبتي‌ بين‌ اين‌ واهيهِ‌ سافله‌ [=...؟] و طلعت‌ احديّه‌ [=بهاء] موجود وچه‌ ارتباطي‌ بين‌ اين‌ عبده‌ اوثان‌ [=بندگان‌ بت‌ ها] ومقصد اعلي‌ [= بهائيت]... مشهود.3‌
او در نهايت‌ همان‌ بياني‌ را دارد که‌ روحيه‌ خانم‌ مـاکـسـول‌ دهـهـا سـال‌ بـعـد بـه‌ آن‌ زبـان‌ مي‌گشايد:‌چندي‌ در بين‌ اين‌ قوم، مکث‌ نموديم‌ ولي‌ ادني‌ [=کمترين] توجه‌ واقبال‌ وکمترين‌ تذکر و انتباهي‌ از آنان‌ مشاهده‌ نگرديد.‌
اما مهمتر از عدم‌ اقبال‌ پيروان‌ ساير اديان‌ آن‌ است‌ که‌ بهائيان‌ نيز که‌ اعتقاد خود را از پدر ومادر به‌ ارث‌ برده‌اند، در مقابل‌ ساير مردم‌ احساس‌ کمتري‌ دارند ولي‌ به‌ دليل‌ ارتباطات‌ خانوادگي‌ و تشکيلاتي، جسارت‌ لازم‌ براي‌ بريدن‌ را ندارند.‌
روحـيـه‌ در بـيـان‌ احـسـاس‌ حـقارت‌ بهائيان‌ مي‌گويد:‌عدهِ‌ معدودي‌ از احبا [=بهائيان] هستند که‌ نمي‌خواهند و يا خجالت‌ مي‌کشند به‌ مردم‌ بـگـويـنـد ما بهائي‌ هستيم. آنها مي‌ترسند که‌ همشاگردي، همکاران‌ ويا دو ستانشان‌ به‌ آنها به‌ نظر آدمهاي‌ عجيب‌ وغريب‌ نگاه‌ مي‌کنند. چنين‌ طرز تفکري‌ تأ‌ثر آور است‌ زيرانشانهِ‌ عدم‌ بلوغ‌ ايماني‌ اين‌ عده‌ است. هر کس‌ در راه‌ امر تازه‌اي‌ قدم‌ بر مي‌دارد، بايستي‌ تا حدي‌ استهزاء وتمسخر ديگران‌ را به‌ جان‌ بخرد.4 ‌
خانم‌ ماکسول‌ به‌ همين‌ اکتفا نمي‌کند واين‌ منادي‌ "وحدت‌ عالم‌ انساني‌ " کنترل‌ اعصاب‌ خود را از دست‌ داده‌ با تعابيري‌ به‌ همهِ‌ جهانيان‌ حمله‌ مي‌کند که‌ انسان‌ از بيان‌ آن‌ شرم‌ دارد که‌ با پوزش‌ از همهِ‌ "عالم‌ انساني" به‌ ناچار اين‌ عبارات‌ خلاف‌ نزاکت‌ را ذکر مي‌کنيم:‌مردم‌ به‌ طور کلي‌ چون‌ گله‌ گوسفندند که‌ دسته‌ جمعي‌ بع‌ بع‌ مي‌کنند، مي‌چرند و حرکت‌ مي‌کنند.5‌

به‌ راستي، راز اين‌ همه‌ شکست‌ واحساس‌ حقارت‌ چيست؟ ‌

واقعيت‌ آن‌ است‌ که‌ بهائيت‌ شعار وحدت‌ عالم‌ انساني‌ را از اسلام‌ به‌ سرقت‌ برده‌ وبه‌ نام‌ خود جعل‌ کرده‌ است. قرآن‌ مجيد ميان‌ نژادهاي‌ مختلف‌ انساني‌ (اعم‌ از سياه‌ وسفيد و...) قائل‌ نشده‌ مگر در تقوي‌ در حالي‌ که‌ بهائيت‌ شعار "همه‌ بار يکداريد وبرگ‌ يک‌ شاخسار" را تکرار مي‌کند ولي‌ در عمل‌ خود برتر بيني‌ را رواج‌ مي‌دهد، آنجا که‌ روحيه‌ ماکسول‌ مي‌گويد: اگر يک‌ بهائي‌ نفهمد که‌ با درآمـدن‌ در سـلـک‌ بـزرگـتـرين، مترقي‌ترين‌ و سازنده‌ترين‌ جنبش‌ عالم‌ انساني‌ از گله‌ ممتاز شده‌ و خود را به‌ منزلتي‌ شامخ‌ ‌رسانيده، بسي‌ تاسف‌ انگيز است.6‌
بهائيان‌ خود را عاقل‌ ترين‌ انسانها مي‌دانند وتمام‌ مـردم‌ را حـقـيـرتـريـن‌ بـنـدگـان‌ خـدا، آنـجا که‌ مي‌گويند:‌اعقل‌ [=عاقل‌ترين] عباد، اگر خادم‌ اين‌ آستان‌ نباشد، احقر[= حقيرترين] عباد است.7 ‌
بي‌ گمان‌ وجود چنين‌ رگه‌ هاي‌ پنهان‌ اما قوي‌ در لايه‌هاي‌ زيرين‌ بهائيت‌ امروز از شکست‌ روز افزون‌ ونفرت‌ بيش‌ ازپيش‌ همهِ‌ کرهِ‌ ارضي‌ از اين‌ فرقه‌ است. ‌

پي نوشتها:

1. آهنگ بديع، سال‌ 1351، ش‌ 7 و 8 ، ص‌ 3
2. همان
3. همان، سال‌1353، ش‌ 3 و 4، ص‌ 57
4. همان، سال‌ 1351، ش‌ 7 و 8 ، ص‌ 11
5. همان
6. همان ، صص‌ 11ـ12
7. آهنگ‌ بديع، سال‌ 1332، ش‌ 12 و13، صص‌ 263.

منبع:ايام 29

*****

+ نوشته شده توسط محمد در جمعه 11 تیر1389 - ساعت 9:37 |
کد مطلب: 593 || نوع مطلب: مقالات

خبرگزاري فارس: مذهب‌ها و مسلك‌هاي انحرافي، در مرداب مي‌رويند. وقتي مردماني به سبب فقر فرهنگي و دور افتادن از آيين ناب و فقر اقتصادي و برق تازيه‌هاي استبداد، از پويايي باز ايستند و زمين‌گير شوند، كم كم به مرداب تبديل مي‌شوند.


* چكيده

انديشه مهدويت، در راه رسيدن به مقصود، ممكن است در درياي پرتلاطم حوادث، با موانعي روبه رو شود. شرط رسيدن به ساحل نجات در درجه اول، تقويت نيروي محرك اين گفتمان و در درجه دوم، شناخت و رفع موانع احتمالي است.
«متمهدان» و «مدعيان دروغين»، مفهوم و انگاره‌اي هستند كه تأمل در آن‌ها، براي همگان پر جاذبه است. عده‌اي دوست دارند بدانند چرا در طول تاريخ، و در حوزة مهدويت، با چنين ادعاهايي رو‌به‌رو هستيم؟
با رخ‌نمايي اين‌گونه پرسش‌ها و پرسش‌هاي ديگر، موضوع مورد بحث، اهميت ويژه‌اي يافته است؛ اما مهم، روشمند كردن پژوهش در اين زمينه است. تحليل پيامدها، آثار و خاستگاه‌هاي مدعيان دروغين، در گرو شناخت دقيق عوامل پيدايش آنان است.
نگارنده در اين مقاله، علل زمينه ساز، علل تسهيل كننده و علل شتاب زاي پيدايش مدعيان دروغين و گرايش مردم به آنان را نقد و بررسي مي‌كند.

* كليد واژه ها: متمهدان، مدعيان دروغين، بابيت، بهائيت، شيخيه، استعمار، نجات باوري.

* پيش درآمد

شناخت و بازشناخت انديشه مهدويت، شناخت و بازشناخت بزرگ‌ترين جريان معرفتي و معنويتي در طول تاريخ است. بازكاوي و بازپژوهي اين جريان، يك ضرورت عيني است؛ تا جرياني كه براي ناب سازي معرفت ديني و بازسازي و نوسازي فرهنگي، معنوي و اجتماعي اتفاق مي‌افتد، پيوسته زلال و اصيل بماند و مانند هميشه، الهام بخش همة آزادي خواهان جهان باقي بماند.

نيرومندي انديشه مهدويت در جايگاه يك اصل مبتني بر سنت‌هاي ريشه‌دار اسلامي، و يأس از الگوهاي دروغين رايج، موجب گرايش روزافزون حقيقت‌طلبان به انديشه مهدويت شده است.

شناخت آفات نظري و عملي و آسيب‌هاي ذهني و عيني انديشه مهدويت، امري پسنديده و لازم است. در عين حال، شناخت و تحليل ريشه‌ها و علل پيدايش و رشد مدعيان مهدويت، يك ضرورت «عقلاني» است؛ تا با نابود كردن «علل»، معلول‌ها نيز از بين رفته و با ادعاهاي پيدا و پنهان در حال وقوع نيز مبارزه شود.

به ديگر سخن، با شناخت علل و ريشه‌هاي انحراف مدعيان دروغين، مي‌توان از آفات دروني و بيروني و آسيب‌هاي تدريجي نيز جلوگيري كرد؛ يعني در مقام «رفع» يا پيشگيري برآمد.

انحراف زدايي از آموزه اصيل مهدويت و زنده نگه داشتن آن، يك ضرورت اجتناب ناپذير است؛ به ويژه اگر دست‌هاي پيدا و پنهان دوستان ناآگاه و دشمن آگاه و مغرض را در انحراف آفريني «مهدويت» در طول تاريخ بشناسيم.

* ضرورت بحث از عوامل پيدايش مدعيان دروغين

در بحث از يك موضوع، گاهي آن را تشريح مي‌كنند و علت‌يابي. كار اول را «توصيف»،[1] وقايع‌نگاري و تشريح وضع موجود، و عمل دوم را «تبيين»[2] و يافتن چرايي آن مي‌نامند. بحث اول، به هست‌ها مي‌پردازد و بحث دوم به چرايي و علت «هست‌ها» (شفيعي‌فر، 1377: ج3، ص288).

اين دو مسأله در بحث از مدعيان دروغين نيز صدق مي‌كند و از دو منظر مي‌توان به مدعيان دروغين نگريست؛ يكي پرداختن به سير حوادث و وقايع نگاري و فرايند زندگي مدعيان و ديگري جست و جوي علت يا علل آن. ديدگاه اول، به تاريخ مدعيان دروغين مي‌انجامد و مجموعه‌اي از وقايع است كه از داده‌هاي آن، هيچ گاه سخن نمي‌گويد؛ بلكه مي‌بايست تعبير و تفسير شوند. ديدگاه دوم به نظريه پردازي در مسأله منجر مي‌شود و با كمك آن مي‌توان تصويري روشن و جامع از موضوع ارائه داد.

تصور ما از عوامل و علل پيدايش متمهديان، نقش مهمي در انتخاب ابزارها، شيوه‌ها و روش‌هاي مبارزه با آنان دارد. تفكر و انديشه مهدويت در اوضاع و مقاطع مختلف، گاهي دچار آسيب يا آفت مي‌شود. احياگر در عرصه احياي دين با دو تشخيص بسيار مهم روبه‌رو مي‌شود: تشخيص درد و تشخيص درمان. اگر حقيقت ياب، درد انديشه خود را در نيابد و سرّ رنجوري آن را كشف نكند و دچار خطا شود، از اساس، ره به خطا برده است، و اگر درد دين را به نيكي دريابد، گامي ديگر براي توفيق در پيش روي دارد و آن، حسن درمان است. آسيب شناسي كمك مي‌كند شخص، اين گونه موانع و آفات را بهتر بشناسد و در راه اصلاح آن‌ها بكوشد يا از آن‌ها پيش‌گيري كند.

در بحث مهدويت نيز تا چرايي و چگونگي پيدايش مدعيان به خوبي تحليل نشود، نمي‌توان تصويري روشن و جامع از آن ارائه داد؛ پس اگر ريشه‌ها و علل پيدايش مدعيان دروغين را همراه اهداف و انگيزه‌ها شناختيم، راه تحريف، كژانديشي و عوام‌گرايي دربارة چنان واقعه عظيم و مكتب‌سازي بسته خواهد شد.

قابل ذكر است كه تقسيم عوامل و تفكيك آن‌ها در اين مقاله، براي سهولت بيشتر در گزارش و تحليل و بررسي آن‌ها است وگرنه، واقعيت از تعامل و هم آوايي چند زمينه و بستر در يك مدعي خبر مي‌دهد. علل و عواملي كه اين جا بررسي مي‌شوند، داراي حصر عقلي نيستند و فقط حاصل كاوش نويسنده در منابع است.

عوامل متعددي در پيدايش مدعيان موثرند كه آن‌ها را به سه دسته تقسيم مي‌كنيم:

1. عوامل زمينه ساز (محرك): مجموعه عواملي ريشه‌اي كه در زمينه سازي و بسترسازي پيدايش مدعيان، نقش داشته است.
2. عوامل تسهيل كننده: عواملي كه سبب آسان‌تر شدن طرح ادعاهاي دروغين يا گرايش مردم به چنين ادعاهايي است.
3. عوامل شتاب زا (كاتاليزور): عواملي كه روند رو به جلوي ادعاهاي دروغين و گرايش مردم به آن را سرعت بيشتر مي‌بخشد.

اكنون به شرح و تبيين اين عوامل مي‌پردازيم:

* عوامل زمينه ساز

1. نجات باوري مهدوي
آنچه به ماهيت شور انگيز و انقلابي امامت در تشيع مي‌افزايد، اصل مهدويت است. انتظار فرج و اميد به ظهور امام غايب، اميدواري شيعه را براي پيروزي نهايي بر ظلم و ستم و سامان يافتن جهان مي‌فهماند. همين پيوند معنادار بين ظهور امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف و تشكيل حكومت حق، بهانة برخي «فعاليت‌هاي تندروانه» مي‌شود.

شيعيان در هر دوره‌اي انتظار داشتند منجي رهايي‌بخش به نام «قائم» قيام كند و آنان را از آزارها و فشارهاي سياسي روزگار برهاند. درست است كه در پس پرده برخي از ادعاها، اغراض شخصي و مادي و بهره برداري‌هاي سياسي وجود داشت؛ اما بيش از همه، اين موج شديد مهدي خواهي و نجات طلبي بود كه موجب تطبيق ناآگاهانه و عموماً غير مغرضانه مهدي موعود بر امامان شيعه يا افراد ديگري از خاندان پيامبر صلي الله عليه و آله و سلم مي‌شد.

با عنايت به چنين انتظاري، پس از درگذشتن هر امام، رحلت او در باور دسته‌اي از افراد نمي‌گنجيد؛ چرا كه قائم، بايد پيش از مرگ خود، بساط ستم را بر مي‌چيد و با پر كردن زمين از عدل و داد، رسالتش را به اتمام مي‌رساند؛ از اين روي، اين دسته يا به انكار درگذشت امام معتقد مي‌شدند يا حداقل انتظار آن‌ها اين بود كه امام، بعد از رحلتش دوباره به زمين برگردد و وظيفه خود را تمام كند.

مرحوم آيت الله حاج شيخ حسين لنكراني رحمت الله عليه دربارة گرايش مردم به علي محمد باب مي‌گويد:

اين باور تحرك بخش اسلامي و شيعي مهدويت بود كه (البته با خطاي تشخيص مصداق)، و صحنه گرداني بازيگران سياسي، غوغاي بابيت را در ايران اسلام و شيعه برانگيخت و جمعي از شيعيان (ساده لوح) را حول پرچم كسي گرد آورد كه مدعي باب امام عصر بود و با نداي «يا صاحب‌الزمان» به تهورهاي بعضاً كم نظير و شگفت انگيز در برابر قواي حكومت وا داشت (كوچك‌زاده، 1378: ص85).

آفريقا را فراموش نكنيم؛ سرزميني كه از زمان راه‌يابي اسلام به آن، منطقه‌اي پر استعداد در پذيرش مفاهيم موعودباوري و مهدويت بوده است. اين پديده، معلول ستم خلفاي اموي و عباسي در صدر اسلام و ظلم مستعمران در سده‌هاي اخير است.

تثبيت مفهوم مهدويت با رويكرد نجات بخشي، زمينه مؤثري در ايجاد جريانات ديني و سياسي در آفريقا بوده است. ظلم و ستم موجود و محروميت شديد مردم آفريقا، «مهدويت» را در آن سرزمين، قوت مي‌بخشد. اگر سرزمين آفريقا را زادگاه «مدعيان مهدويت» بدانيم، راه دوري نرفته‌ايم. اين امر، با توجه به زمينه‌هاي رواني و اجتماعي ناشي از وجود بي‌عدالتي و تبعيض در آفريقا سبب شد مهدي سوداني بيشترين بهره را از آموزه مهدويت ببرد.

سودان تا اوايل دهه هشتاد قرن نوزدهم ميلادي از ناحيه سه گروه تحت ستم بود: استعمارگران انگليسي، حكام و مأموران ترك و مصري و اشراف و ملّاكان و تجار بزرگ محلي و منطقه اي (موثقي، 1374: ص224). اين فشارها و ظلم‌ها به تدريج اعتراضات گسترده‌اي را همراه داشت. البته مهم‌ترين مسأله مورد اعتراض، هجوم و حضور بيگانگان و اروپاييان بود. توده‌هاي مردم محروم و مسلمانِ اقوام بربر، هسته مركزي جنبش اصلاحي و ضد استعماري را آغاز كردند. رهبري اين جنبش گسترده كه از سال 1881م آغاز شد، كسي نبود جز محمد احمد بن عبدالله (1843-1885م) معروف به مهدي سوداني (هالت ـ ام ـ دبليو، 1366: ص92).

مؤلف كتاب مسلمانان آفريقا مي‌نويسد: «ظهور مهدي در بخش آفريقاي شمالي يك پديده خاص است» (كوك، 1373: ص70).

2. جهل و ناداني مردم
دين، بسياري اوقات، آماج بهره‌برداري‌هاي نادرست قرار مي‌گيرد. مردم، با عشق و احساس، بر گرد دين حلقه مي‌زنند و اگر از آموزه‌هاي آن به درستي آگاهي نداشته باشند، در دام شيادان گرفتار خواهند شد.

ناآگاهي‌هاي مردم ايران در زمان قاجاريه، يكي از مهم‌ترين علل گرايش عده‌اي به سيد علي محمدباب بود. مرحوم آيت الله حاج شيخ حسين لنكراني رحمت الله عليه بر اين باور است:

بابيان فداكار و جان فشان اوليه كه در قيام‌هاي خوني زمان باب شركت داشتند و خود را به آب و آتش مي‌زدند، بابي و بهايي (به معنايي كه امروزه از اين كلمات مراد مي‌كنيم) نبودند؛ بلكه شيعياني ساده لوح و ره گم كرده بودند كه در تشخيص «مصداق» به خطا رفته، به عشق هواداري از صاحب الزمان و قائم موعود، اسير مشتي بازيگران سياسي شده بودند (عبداللهي، 1371: ص72).

علت اصلي تأثيرگذاري و رشد مدعيان دروغين مهدويت، جهل مردم است. بدون ترديد، مي‌توان ناداني را عامل اصلي همه انحرافات در تاريخ اسلام دانست. بسياري از افرادي كه در دام چنين مدعياني گرفتار مي‌شوند، در حقيقت جويندگان آب هستند؛ اما چون آب واقعي را نديده و نشناخته‌اند، به دنبال سراب راه افتاده‌اند.

3. نابساماني‌هاي اجتماعي و اقتصادي
اميرالمؤمنين عليه السلام دربارة فقر در كارايي ذهن مي‌فرمايد: الفقر يُخرِسُ الفطن عَن حجتِهِ (سيد رضي، بي‌تا: ح3)؛ تهيدستي، مرد زيرك را در برهان كند مي‌سازد.

آيا با چنين دل مشغولي‌اي مي‌توان از چنين شخصي انتظار داشت در زندگي روزمره خود، سهم لازم دينداري را بپردازد و خود را برابر انديشه و نظرهاي التقاطي حفظ كند. شايد راز آن كه گفته شد فقر زمينه ساز كفر است (كليني، 1405: ج2، ص307)، همين نكته باشد.

تأملي در قيام فاطميان كه با ادعاهاي مهدويت «عبيدالله المهدي» همراه بود و همچنين قيام و ادعاي مهدويت «مهدي سوداني» در شمال آفريقا ما را به اين نكته رهنمون مي‌سازد كه نابساماني‌هاي اجتماعي و اقتصادي و فقر شديد مردم، بستر مناسبي براي طرح اين گونه ادعاها و گرايش شديد مردم فراهم مي‌ساخت. در اواخر قرن سوم و هم زمان با قيام فاطميان، مغرب و افريقيه از نظر اقتصادي از وضعيت مطلوبي برخوردار نبودند. و اين بحران‌هاي اقتصادي، جامعه افريقيه و مغرب را دستخوش تغيير كرد (چلونگر، 1381: 221).

اوضاع نابسامان نظام سياسي، اقتصادي و اجتماعي ايران در دوران قاجار نيز بستر اجتماعي مناسبي براي ظهور بابيه را فراهم ساخت. اين اوضاع، در يك نگرش كلي عبارت بود از:

الف. انحطاط نظام سياسي ايران؛
ب. فساد زايد الوصف حكومت و نخبگان سياسي؛
ج. رقابت استعمار براي كسب منافع ملي مردم ايران؛
ه‍. اعطاي امتيازات گوناگون به بيگانگان و غارت ذخاير ملي؛
و. فقر عمومي و بي‌سوادي گسترده (كاتوزيان، 1373: ص76).

4. فزون طلبي و زياده خواهي
دلبستگي به دنيا، يكي از زمينه‌هاي افكار التقاطي و منحرف است كه متأسفانه دامن انديشه مهدويت را نيز در بر مي‌گيرد. اين زياده خواهي و دنياطلبي، تحت عناوين مختلفي مي‌گنجد كه عبارتند از:

4-1. تضعيف رقيب
در طول تاريخ مي‌بينيم عده‌اي براي تضعيف رقيب و در كشاكش رقابت‌هاي سياسي و نظامي، انديشه اصيل مهدويت را هم بي‌نصيب نگذاشته و با اتهاماتي واهي، رقيب را به ادعاي مهدويت متهم مي‌كنند؛ براي مثال عده‌اي بر اين باورند كه «مختار بن ابي عبيده ثقفي» براي پيشرفت نهضت و قيامش مهدويت «محمد بن حنفيه» را مطرح كرد؛ ولي بررسي‌ها و كاوش‌هاي تاريخي، ما را به اين نكته رهنمون مي‌سازد كه اين، اتهامي واهي است؛ زيرا دشمنان مختار درصدد بودند كه اولاً: چهره قيام مختار را از حالت يك قيام مذهبي به يك قيام اعتقادي تبديل كرده و آن را بدعتي در دين اسلام معرفي نمايند. ثانياً: اين تبليغات منفي، بهانه‌اي براي سركوب ديگر قيام‌هاي شيعي باشد (صفري فروشاني، 1378: ص85 و 86).

نمونه‌اي ديگر، «عبدالله بن معاويه بن عبدالله بن جعفر بن ابي طالب» است كه[3] در سال 127ق‍ در كوفه بر ضد فرماندار منصوب بني اميه قيام كرد. وي در جنگي كه بين او و «ابن هبيره»، سردار سپاه بني اميه روي داد، شكست خورد و در سال 129 ق در هرات كشته شد (جزري، 1407: ج5، ص5).

عبدالله از دو سو مورد حمله بود؛ هم از سوي بني اميه كه بر ضد آن‌ها قيام كرده بود و هم از سوي بني عباس كه او را رقيب اصلي خود مي‌دانستند. اين هر دو گروه، تبليغات وسيعي را بر ضد او به راه انداخته بودند. اتهام ادعاي مهدويت او نيز صرفاً براي تضعيف و خرافي جلوه دادن عقايد بود (صفري فروشاني، همان: ص91).

4-2. ادامه حيات فرقه اي
بعضي از سران فرقه‌هاي غلات مانند مغيريّه، از قيام‌هاي علويان بر ضد حكومت عباسي سوء استفاده مي‌كردند و با ادعاي مهدويت، سعي در جذب نيرو به سوي خود داشتند. مغيريّه ادعا داشتند محمد بن عبدالله بن حسن معروف به نفس زكيه كه بر ضد بني عباس و حكومت منصور قيام كرد و كشته شد، مهدي است و كشته نشده است؛ بلكه در كوه‌هاي ناحيه حاجز بين مكه و نجد قرار دارد.

4-3. سوء استفاده‌هاي مالي
عده‌اي با مطرح كردن مهدويت امامي از امامان شيعه كه از دنيا رفته بود، خود را جانشين او در زمان غيبتش معرفي مي‌كردند و بدين وسيله براي خود مال و مقامي كسب مي‌كردند. مهم‌ترين مصداق اين جريان، سران «واقفيه» مي‌باشند. سران اين فرقه پس از شهادت امام كاظم عليه السلام به دلايلي از جمله سوء استفاده‌هاي مالي، امامت حضرت رضا عليه السلام را نپذيرفتند و ادعا كردند موسي بن جعفر عليه السلام همان مهدي است و در غيبت به سر مي‌برد.

اين انحراف كه بسياري از عالمان و راويان شيعه را در كام خود فرو برد، به چندين شعبه تقسيم شد و مشكلات فراواني را براي امامان بعدي به وجود آورد. شيخ طوسي رحمت الله عليه مي‌نويسد:

اولين كساني كه قائل به وقف شدند، علي بن ابي حمزه بطائني، زياد بن مروان قندي و عثمان بن عيسي رواسي بودند كه به طمع اموال، به دنيا رو كردند و گروهي را با پرداختن اموالي كه خود به خيانت برداشته بودند، با خود همراه نمودند …. يونس بن عبد الرحمان گفته است: در زمان شهادت امام كاظم عليه السلام نزد نمايندگان آن حضرت، اموال زيادي بود كه طمع در آن‌ها باعث شد در آن امام توقف كنند و وفاتش را انكار كنند (تا اموال را به امام بعدي نپردازند) و براي خود بردارند. نزد زياد بن مروان، هفتاد هزار دينار و نزد علي بن ابي حمزه، سي هزار دينار بود. من كه حقيقت امامت امام رضا عليه السلام را دريافتم، مردم را به او دعوت كردم؛ اما آن دو نفر بيست هزار دينار براي من فرستادند و پيغام دادند كه دست از اين كار بردار. ما تو را بي‌نياز مي‌كنيم؛ ولي من امتناع كردم و آنان بناي دشمني با مرا گذاشتند (طوسي، 1417: ص63 و 64).

در زمان غيبت صغرا و نيابت نايب دوم، محمد بن عثمان رحمت الله عليه، «محمد بن علي بن بلال» به همين انگيزه ادعاي نيابت كرد. او از راويان حديث و از وكلاي قديمي بغداد بود كه روابط نزديكي با امامان معصوم عليهم السلام داشت. با وجود اين، او نيابت نايب دوم را انكار كرد و مدعي وكالت از جانب امام دوازدهم عليه السلام شد و وجوهي را كه بايد به محمد بن عثمان مي‌داد، نزد خود نگاه مي‌داشت (طوسي، 1348: ص579). موقعيت اجتماعي «محمد بن علي بن بلال» ميان شيعيان كه موجب شد ادعاي او مورد توجه عده‌اي قرار گيرد، محمد بن عثمان را واداشت براي حل اين مشكل، ترتيب ديدار او با امام عليه السلام را بدهد؛ از اين رو در ملاقاتي مخفيانه، محمد بن عثمان، او را با امام روبه‌رو كرد (همو، بي‌تا: ص26).

5. باورهاي غلط
انديشه مهدويت، از يك سو علل و عواملي دارد و از سويي ديگر، اهداف و اغراضي عالي. عده‌اي عالمانه يا جاهلانه، عامدانه يا غافلانه، آموزه مهدويت را به گونه‌اي تفسير كرده‌اند كه يا علل و عوامل پيدايش اين رخداد را دستخوش تغيير مي‌كند و آن را دگرگون جلوه مي‌دهد يا اهداف‌ آن را به گونه‌اي معرفي مي‌كند كه با اهداف واقعي آن و متون روايي و پژوهش‌هاي عميق و علمي ناسازگار است. برخي از اين باورهاي غلط عبارتند از:

5-1. تعيين وقت ظهور
امامان معصوم عليهم السلام بر عدم تعيين زماني براي ظهور مهدي موعود عجل الله تعالي فرجه الشريف بسيار تأكيد داشتند (كليني، همان: ج1، ص368) و حتي تعيين كنندگان زمان معين براي ظهور را دروغ گو ناميدند (همان)؛ ولي در طول تاريخ، عده‌اي به جاي پرداختن به برهان، فقط براي تحريك احساسات و بدون در نظر گرفتن عواقب آن، درباره ظهور وعده‌هاي دروغين خود به مردم القا مي‌كردند و همين امر، زمينه را براي پيدايش مدعيان دروغين فراهم مي‌ساخت.

سيد كاظم رشتي، شاگرد شيخ احمد احسايي، از كساني است كه بدون در نظر گرفتن روايات معصومان عليهم السلام به نزديكي ظهور حضرت ولي عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف بشارت مي‌داد. وي، در نزديكي‌هاي وفاتش امام غايب طبق اصطلاح شيخيه (يعني ظهور حقيقت و روح امام در قالب شخص معين) را بسيار نزديك مي‌دانست و هميشه به شاگردانش گوشزد مي‌كرد: «زود است كه پس از من، امام غايب ظاهر گردد». وي اين مژده و پيشگويي را بارها مطرح كرده و مي‌گفت: «شايد امام غايب، كسي كه روح امام در او ظاهر مي‌شود) ميان شماها باشد». و به شاگردان و پيروانش تأكيد مي‌كرد: «بر يكايك شما لازم است كه شهرها را بگردد و نداي امام غائب را اجابت كند» (مدرسي چهاردهي، 1345: ص20).

بر همين اساس، نخستين پيروان سيد علي محمد باب را شيخيان متعصبي تشكيل مي‌دادند كه بنابر آموزه‌هاي سيد كاظم رشتي منتظر ظهور امام عصر عجل الله تعالي فرجه الشريف بودند. جالب آن كه عده‌اي چون «ملاحسين بشرويه اي» در مسجد كوفه در انتظار ظهور حضرت اعتكاف كردند و چون خبر «بابيت» سيد علي محمد باب به آنان رسيد، نزد سيد علي محمد رفته و ضمن پذيرش دعوت او، از مبلّغان سرسخت او شدند (موسوي بجنوردي، 1381: ج13، ص34).

5-2. مهدويت نوعي
در باب مهدويت، عقيده شيعه اين است كه مهدويت خاصه صحيح و مقبول است؛ به اين معنا كه مهدي اين امت، يك فرد معين است كه موعود امت‌ها و ملت‌ها بوده و ابعاد و ويژگي‌هاي او مشخص است؛ ولي بعضي از صوفيه، قائل به مهدويت نوعيه بوده يا هستند؛ به اين معنا كه عقيده دارند در هر عصري و دوره بايد يك مهدي وجود داشته باشد كه ويژگي‌ها و خواص مهدويت و هادويت را داشته باشد. آنان بر اين باورند كه هيچ عصري خالي از يك مهدي هادي نيست و ضرورتي هم ندارد كه مشخص شود از نسل چه كسي است و چه خصوصياتي دارد (نفيسي، 1373: ص57).

اين تفكر صوفيانه در عده‌اي رسوخ كرد و گاهي با انديشه‌هاي فلسفي در آميخت و عناوين و اصطلاحات تازه‌اي به بازار علم وارد كرد. طرح اين قضيه فلسفي با مشرب صوفيانه، يكي از علت‌هاي طرح و گرايش انديشه‌اي با عنوان مهدويت نوعيه شد؛ به اين معنا كه مقام مهدويت بلكه نبوت در سلوك عارفانه و صوفيانه براي كسي كه به مرحله فنا يا مرحله ولايت كبرا دست يابد، ميسر است؛ بنابراين نگرش كاملاً صوفيانه مهدويت يك مفهوم و عنوان است كه مي‌تواند مصاديق متعددي داشته باشد. عده‌اي با سوء استفاده از چنين طرز تفكري، خود را مهدي موعود ناميدند. در اين ميان، انگيزه‌هاي سياسي گرايش به عقيده مهدويت نوعيه نيز نبايد مورد غفلت واقع شود؛ اهدافي كه از سوي خلفاي اموي و عباسي براي انحراف امت اسلامي و تضعيف جايگاه حقيقي امامت و ولايت در نظر بود.

ادعاي مهدويت «محمد بن فلاح»[4] و «محمد بن عبدالله نوربخش»[5] با تفكر و انديشه صوفيانه آميخته شده بود و آنان در همين راستا ادعاي مهدويت كردند.

5-3. نگاه سطحي و عاطفي به آموزه مهدويت
يكي از ريشه‌هاي انحراف و تحريف در پديده مهدويت، نگاه «سطحي» به آن است؛ يعني صرفاً نقل گزارشي از ظهور حضرت بدون توجه به فلسفه و انگيزه قيام، پيامدها و آثار حكومت جهاني حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف. با چنين رهيافت نقل گرايانه محضي است كه با نقليات و روايات تاريخي «متهافت» و «متناقض» از پديده مهدي مواجهيم كه اساساً تحليل عقلاني درباره آن ديده نمي‌شود. اين خود عاملي مي‌شود تا به عمق حادثه راه نيافته، نقل‌ها و فهم‌هاي متفاوت و متهافت از حكومت حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف بازشناسي و نقد نشود.

عوامل تاريخي خاص از جمله مهجوريت و مغلوبيت سياسي‌ـ اجتماعي در قرون متمادي، عاملي شد تا مسلمانان، رويكردي «عاطفي» به آموزه مهدوي داشته باشند؛ در نتيجه از كانون انديشه مهدويت، كمترين بهره‌برداري معرفتي ـ معنويتي انجام شد. اين خود دستمايه‌اي شد تا برخي شيادان، خود را مهدي زمان جا زنند و از ظرفيت‌هاي عاطفي مسملين سوء استفاده كنند كه چنين مشكلي هنوز هم ادامه دارد.

6. حمايت‌هاي بيگانگان
همه كساني كه درك عميق و دقيقي از تاريخ معاصر دارند، مي‌دانند كه بابيه، بهائيه و ازليه در ايران و قاديانيه در هند، مسلك‌هايي هستند كه دست سياست، آن‌ها را به صورت دين در آورد و به جان ملت مسلمان ايران انداخت، تا از رهگذر تفسيرهاي ارتجاعي و خرافاتي آنها، و ايجاد اختلاف در جامعه اسلامي، هسته پويايي دين اسلام و مذهب تشيّع در ايران گرفته شود و راه براي سيطره استعمار هموار گردد.
در تهاجم پيروان مسلك‌هاي استعماري به دين و هويت ملي، سه هدف اساسي دنبال مي‌شد:

1. خارج كردن دين از حوزه اجتماعي و در رأس آن، سياست و حكومت؛
2. توجيه حضور استعمار در كشور به عنوان يگانه عامل تجدد و ترقي؛
3. تثبيت نيروهاي غرب گرا در اركان سياست گذاري و تصميم گيري كشور (جمعي از نويسندگان، 1386: ص323).

مسلك‌هاي استعماري بابيه و بهائيه دقيقاً همين اهداف را تعقيب مي‌كنند. سر لوحه آموزه‌هاي اين مسلك ها، جدايي دين از حوزه سياست و حكومت است.

بزرگ‌ترين مشكل استعمار براي حضور در كشورهاي اسلامي ـ علاوه بر ماهيت سياسي دين و سياسي بودن مسلمانان ـ وجود برخي احكام حماسي و تحرك بخش اسلام مثل احكام جهاد بود. بهائيت از اين جنبه نيز در خدمت استعمار قرار گرفت؛ براي نمونه، حسينعلي بهاء[6]، همچون قادياني در هند، مأموريت داشت يكي ديگر از احكام مترقي اسلام يعني حكم جهاد را متزلزل سازد، تا اين مانع بزرگ نيز از راه استعمار برداشته شود. او مي‌گويد: «اين ظهور،‌رجعيت كبري و عنايت عظمي است كه حكم جهاد را در كتاب محو كرده است (اشراق خاوري، 128 بديع: ص217).

توجه به مستندات زير، روابط پشت پرده بابيت و بهائيت با روسيه تزاري را به خوبي روشن مي‌سازد:

1. تشكيل اولين مركز تبليغي مهم بهايي در خاورميانه (با عنوان مشرق الاذكار) در عشق آباد روسيه و با حمايت آشكار روس‌ها (جمعي از نويسندگان، 1386: ص29).
2. برادر، شوهر خواهر و خواهرزاده حسينعلي بهاء در استخدام سفارت روسيه بودند و خود بها نيز در جريان ترور نافرجام ناصرالدين شاه توسط بابيان، با حمايت جدي و پيگير سفير روسيه «پرنس دالگوركي» از زندان و اعدام نجات يافت و با محافظت سفارت روسيه از ايران خارج شد (همان).
3. پيشنهاد «پرنس دالگوركي» به حسينعلي بهاء پس از آزادي از زندان مبني بر سفر به روسيه، و نيز بدرقه رسمي بهاء تا مرز عراق توسط كارگران سفارت روسيه نيز گام‌هاي بعدي سفارت روسيه در حمايت از حسينعلي نوري است (شهبازي، 1382: ش27، ص20).

پيوند بهائيت با دولت انگليس در سده اخير، از مسائلي است كه مي‌توان گفت بين مورخان و آگاهان رشته تاريخ و سياست، نوعي «اجماع» بر آن وجود دارد.[7] در دوران عباس افندي[8] معروف به عبد البهاء (1921-1844م) حكومت عثماني فرو پاشيد و انگلستان، متصرفات اين حكومت را به چنگ آورد. عبد البهاء با اربابان تازه فلسطيني روابط تنگاتنگي برقرار كرد؛ چنانكه در مراسم خاصي، مقامات انگليسي فلسطين به او لقب «سِر» (sir) دادند؛ لقبي كه از طرف شاه انگليس عطا مي‌شود و پاداش خدمت مهم به امپراتوري است. بعدها نيز ژنرال آللنبي به نمايندگي از دربار لندن نشان شواليه (Knight hood) را به عباس افندي عطا كرد.

قادياني نيز كه در سال 1880م ادعاي مهدويت را مطرح كرد، از حمايت سرشار دولت انگليس برخوردار بود. وي در نوشته‌هايش مردم را براي اطاعت از دولت انگليس و همدردي با آنان ترغيب كرد (فرمانيان، 1382: ش17، ص152). وي در سال 1897م در جشن تولد شصت سالگي ملكه انگلستان نوشتن رساله‌اي به نام «تحفه قيصريه» را آغاز كرد و در آن، ملكه را سايه خدا برشمرد و اطاعت او را اطاعت از خدا ياد كرد. جالب آن كه وي مراد از «أولوا الأمر» در آيه 59 سوره نساء را ملكه انگلستان مي‌دانست.

بزرگ‌ترين خدمت قادياني به استعمار، فتواي او بر حرمت جهاد بود. وي با اين‌كه در صفوف مسلمانان بود، جهاد را براي مسلمانان جايز نمي‌دانست. او مي‌گفت: خدا محتاج به شمشير نيست؛ بلكه دين خود را با آيات آسماني تأييد خواهد كرد (بهشتي، 1386: ص147).

* عوامل تسهيل كننده

1. تكليف‌گريزي و اباحه‌گري
بين پيروان هر مكتب، هستند كساني كه انگيزه گردن نهادن به بايدها و نبايدها را ندارند و هميشه و همه گاه تلاش مي‌ورزند از زير بار تكليف، شانه خالي كنند؛ اما براي اين امر، توجيهي ندارند؛ لذا از خانواده و جامعه بيرون رانده مي‌شوند. همچنين عده‌اي بي‌اعتقادند و نمي‌توانند بي‌اعتقادي خود را بروز دهند؛ زيرا جامعه و خانواده آنان بر شالوده دينداري بنا شده است و كار آنان، شنا بر جريان خلاف است. اين افراد، در جامعه دينداران، خود را زنداني مي‌پندارند و هميشه براي خود راه فراري مي‌جويند؛ از اين روي با هر نغمه‌اي كه با هواها و هوس‌هاي اينان همراه باشد، همنوا مي‌شوند و با هر حركتي كه بي‌تقوايي و لاابالي گري اينان را ناديده انگارد يا براي آن توجيه و مبنايي درست كنند، همراه مي‌شوند.

درباره محمد بن نصير نميري از مدعيان دروغين نيابت در دوران غيبت صغرا مي‌گويند وي قائل به اباحي گري بود و همة محرمات را حلال مي‌دانست. وي لواط را جايز مي‌دانست و مي‌گفت از ناحيه مفعول، نشانه تواضع و فروتني و از ناحيه فاعل يكي از شهوات و طيبات است و خداوند هيچ كدام از اين دو (تواضع و طيبات) را حرام نكرده است. [9]

انگيزه‌هاي مهم گرايش شماري از جوانان به مسلك بابيت و بهائيت، همين آسان گيري و بي‌پروايي اخلاقي بوده كه اين مسلك از آن سخن مي‌گفته است. رهبران بابيت، به نام اصلاح دين و تمدن و نوآوري، مرزهاي شرعي ميان زن و مرد و پوشش زن را در اسلام به سخره مي‌گرفتند و براي تبليغ مرام خود و جذب جوانان به سوي مسلك خود از زنان استفاده مي‌كردند.

قرة العين[10] از نخستين زنان گرونده به باب است كه در محفل بابيان و هواداران خود، بي‌حجاب آشكار مي‌شده، منبر مي‌رفته است. در يكي از سخنراني‌هاي خود، خطاب به بابيان مي‌گفته است: «اي اصحاب! اين روزگار، از ايام فترت شمرده مي‌شود. امروز تكاليف شرعيه، يك باره ساقط است و اين صوم و صلات كاري بيهوده است (انصاري، 1382: ص80)».

2. بي‌تفاوتي خواص
انسان، موجودي اجتماعي است و همواره تكامل و پيشرفت خود را در همبستگي و تعامل با جامعه مي‌بيند؛ لذا انسان و جامعه داراي رابطه دو سويه تأثيرپذيري و تأثيرگذاري هستند. مردم نيز از حيث تأثيرات متقابل به دو گروه تأثيرگذار و تأثيرپذير تقسيم مي‌شوند. از ديدگاه جامعه شناسي، گروه تأثيرگذار «خواص» و گروه تأثيرپذير را «عوام» مي‌نامند. با نگاهي دقيق به جوامع پيشين، در مي‌يابيم كه عوام و خواص، در دوره‌هاي مختلف منشأ تحولات تاريخي بوده‌اند؛ به گونه‌اي كه هر پديده تاريخي، حاصل نوع عملكرد اين دو طايفه و تعامل آنها است.

مرز ميان خواص و عوام همان بصيرت و آگاهي است. در رشد و پيدايش مدعيان دروغين مهدويت عملكرد خواص بسيار مؤثر است. نكته پر اهميت آن است كه بسياري از ادعاهاي دروغين در آغاز پيدايي، كم اهميت جلوه مي‌كردند. در واقع، در مقطع ايجاد اين انحراف ها، كمتر كسي فكر مي‌كرد كه يك جريان كوچك و كم اثر، روزي به صورت يك فرقه و جريان، در تاريخ بماند و موجبات انحرافات گوناگون اخلاقي، اجتماعي و اعتقادي را فراهم آورد. طبعاً اگر در زمان مناسب، عالمان و حاكمان متعهد و مسؤول با اين گونه انحرافات برخورد مي‌كردند و با افشاگري يا رديّه نويسي و حتي ايجاد محدوديت، مانع از عضوگيري و گسترش آن جريان ميان مردم مي‌شدند، ميزان اثرگذاري آن محدود مي‌شد، و طبعاً ‌در راستاي زمان، اثري از آن باقي نمي‌ماند.

3. جعل احاديث
عقيده به مهدي موعود، چنان در ذهن و قلب مردم رسوخ كرده بود كه از همان صدر اسلام در انتظار ظهورش بودند. اين انتظار، در ايام هرج و مرج و بحران‌ها و حوادث ناگوار تاريخي، شدت مي‌يافت. طبيعي است كه جاعلان حديث نيز از اين قضيه سوء استفاده كرده و به جعل حديث و تغيير متن آن مي‌پرداختند.

در اين ميان، مدعيان مهدويت نيز براي پيشبرد ادعاي خويش از روايات جعلي مدد مي‌جستند؛ براي مثال، براي گسترش هرچه بيشتر ادعاي مهدويت «عبيدالله المهدي» در آفريقا، داعيان اسماعيليه بر اساس بعضي رواياتِ منسوب به اهل بيت عليهم السلام كه ظهور مهدي از مغرب خواهد بود، رواياتي جعل كرده و پيش بيني مي‌كردند ظهور، در سال غلبه فاطميان بر آفريقا خواهد بود. آنان از امام هادي عليه السلامروايتي نقل مي‌كردند كه در سال 254ق فرموده است: «با گذشت چهل و دو سال، بلا و گرفتاري‌اي كه گرفتار آن هستيد، رفع خواهد شد» (قاضي نعمان، بي‌تا: ص73).

مبلغان اسماعيلي براي جلب اقوام بربر و باديه نشين به مهدويت، احاديثي جعل كردند كه طبق اين احاديث، مهدي موعود از بين اقوام شيعه نشين ظهور خواهد كرد. بيشتر اين احاديث، ظهور مهدي را از نواحي دور دست كشورها و كناره‌هاي سرزمين‌هاي آباد مانند «زاب» در آفريقا و «سوس» در مغرب تعيين مي‌كرد (ابن خلدون، 1363: ج1، ص328).

5. برداشت‌هاي ناصحيح از روايات
كاوش‌ها و جستارهايي كه درباره احاديث صورت مي‌گيرد، بايد بر مبناي اصول و مباني موجود در قرآن و سنت اصيل و ترديدناپذير باشد، نه آن‌كه بر اساس دست‌مايه‌هاي ذهني جاري در جامعه باشد. در اينجا قصد بررسي روش‌هاي چگونگي برخورد با روايات در ميان نيست؛ بلكه قصد داريم با بيان مثالي، چگونگي تفسير ناروا از احاديث مهدويت و سوء استفاده از آن در موضوع مدعيان دروغين را روشن كنيم.

يكي از نشانه‌هاي ظهور حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف، طلوع خورشيد از سمت مغرب گفته شده است.[11] روايات مربوط به اين نشانه، بيشتر در منابع اهل سنت آمده و آنچه در كتاب‌هاي شيعه وجود دارد، همان مضمون را تكرار كرده است. بخش عمده اين احاديث، ذيل آيه 158 سوره انعام وارد شده است. اسماعيليان، از اين روايات سوء استفاده كردند و با برداشتي ناروا آن را بر مهدي فاطمي تطبيق نمودند؛ زيرا وي از منطقه «مغرب» در شمال آفريقا قيام كرد.

قاضي نعمان مورخ اسماعيلي مذهب (متوفاي 363ق) نيز ضمن گزارش اين حديث، آن را پيش‌گويي رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم درباره مهدي فاطمي دانسته است. وي مي‌نويسد:

رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مي‌فرمايد: «در سال سي‌صد هجري خورشيد از مغرب طلوع خواهد كرد». اين، حديث مشهوري است و تا كنون خورشيد از مغرب طلوع نكرده و پس از اين هم نخواهد كرد؛ پس مقصود رسول خدا، قيام مهدي از مغرب است و مهدي همان خورشيدي است كه فرموده سي‌صد سال پس از هجرت من طلوع خواهد كرد.[12]

* عوامل شتاب‌زا

1. نمونه‌سازي بر اساس نشانه‌هاي مهدي موعود
بايد اذعان كرد كه در طول تاريخ، از هيچ يك از نشانه‌هاي مهدي موعود، چون «غيبت» سوء استفاده نشده است. مسأله غيبت امام دوازدهم، هم زمان با گسترش رسالت الهي پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله و سلم در جامعه اسلامي مطرح شد و اولين سخنان درباره غيبت مهدي عليه السلام از زبان آن حضرت صادر گرديد (صدوق، 1405: ص286). بر همين اساس امامان عليهم السلام نيز هر زمان به فراخور حال و وضعيت جامعه، موضوع غيبت امام دوازدهم را به شيعيان گوشزد مي‌كردند. انبوه رواياتي كه تا زمان امام صادق عليه السلام براي شيعيان نقل شده بود، مسأله غيبت را براي بسياري از ايشان به باوري مسلم تبديل كرده بود كه در وقوع آن شك نداشتند؛ و از امام عليه السلام درباره چگونگي آن مي‌پرسيدند (همان: ص243) با نزديك شدن زمان غيبت، گفتار امامان عليهم السلام در اين باب تصريح بيشتري داشته و اساساً به عنوان يك سنت الهي مطرح شده كه در امت‌هاي پيشين معمول بوده است.

فراواني رواياتي كه از رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم درباره غيبت مهدي عليه السلام نقل شده بود و آگاهي‌هايي كه از سوي امامان عليهم السلام صورت گرفته بود، سبب شد كه غيبت به صورت يك باور عمومي و واقعه‌اي مسلم و حتمي در آيد و همين امر، زمينة بهره‌برداري‌هاي منفي بسياري از فرقه‌ها را فراهم كرد؛ از جمله عباسيان و اسماعيليه پيش از ظهور علني و فراگير شدن خود ده‌ها سال به دعوت مخفيانه مردم و حركت‌هاي پنهاني روي آوردند. عباسيان نيز علاوه بر مخفي نگاه داشتن نام رهبر خود در طول نهضت، چهل روز يا دو ماه ابوالعباس سفاح را كه لقب و صفات مهدي به او داده شده بود، در كوفه پنهان كردند و پس از بيعت با او گفتند: ما اين نهضت را به دست عيسي بن مريم خواهيم داد (طبري، بي‌تا: ج7، ص423). اسماعيليه معتقد بودند امامانشان مستورند و بعد از آنان، مهدي ظهور خواهد كرد (همان: ص428).

مهم‌ترين فرقه‌اي كه بيشترين سوء استفاده را از روايات غيبت كرد، «واقفيه» بودند. آنان ادعا كردند كه حضرت موسي بن جعفر عليه السلام همان مهدي است و در غيبت به سر مي‌برد و گزارش شهادت آن حضرت را توجيه كردند. جالب آن‌كه اولين كتاب‌ها در موضوع «غيبت» به وسيله برخي از سران واقفيه و به منظور اثبات مدعاي خود درباره غايب شدن امام هفتم عليه السلام نوشته شد كه در آن، ضمن بيان روايات منقول از امامان، به طرح مسأله غيبت پرداختند. علي بن حسن طائي[13] معروف به طاطري و ابن سماعه[14] هر دو از سران واقفيه مي‌باشند كه اولين كتاب‌هاي غيبت را نگاشتند. اين كتاب‌ها در فاصله پنجاه سال پيش از آغاز غيبت امام دوازدهم عليه السلام نوشته شد.

از مواردي كه مدل سازي بر اساس نشانه‌هاي مهدي موعود را بستري مناسب براي پيشبرد قيام خود قرار دادند مي‌توان به «حارث بن سريج» اشاره كرد كه در سال 116 ق همراه جهم بن صفوان بر ضد بني اميه قيام كرد. او سياه مي‌پوشيد و پرچم‌هايش سياه بود. حارث، ميان پيروان خود اين گونه اشاعه داد كه او همان صاحب «رايات سود» است كه زمينه را براي حكومت آل محمد فراهم مي‌كند (ابراهيم حسن، 1967: ج2، ص5).

منصور دوانيقي نيز فرزندش، محمد را مهدي لقب داد به اين گمان كه او همان مهدي موعود باشد (مسعودي، 1409: ج1، ص330) او از روايت «اسمه اسمي و اسم أبيه اسم أبي»[15] سوء استفاده كرد.

«ابن تومرت» از مدعيان مهدويت براي خود نسب نامه‌اي علوي ساخت، تا «مهدي» بودن وي با روايتي كه فرموده «مهدي از عترت من است يا از اولاد من است»[16] هماهنگ باشد.

«محمد بن عبدالله نوربخش» نيز همانندي نامش با نام پيغمبر، سبب كمك به وي در ادعاي مهدويت شد. وي كه اصرار داشت اين مطابقت اسمي با پيغمبر هرچه شامل‌تر باشد، پسر خود را قاسم ناميد تا نام كاملش چنين شود: ابوالقاسم، محمد بن عبدالله (الشيبي، 1385: ص313).

طرفداران مهدي سوداني، وجود خال بر گونه او را نشانه مهدويت وي مي‌دانستند (محمد حسن، 1373: ص233).

علي محمد باب نيز كه شنيده بود امام زمان عجل الله تعالي فرجه الشريف از مكه با شمشير ظهور مي‌كند و در جاي ديگر سخن از درفش‌هاي سياهي مي‌رفت كه از خراسان بيرون مي‌آيد، براي آن‌كه خويش را با حديث‌هاي ذكر شده هماهنگ كند، ملاحسين بشرويه‌اي را به خراسان مي‌فرستد تا به جمع آوري عده‌اي مشغول شود و سپس با پرچم‌هاي سياه به سوي شيراز حركت كنند. علي محمد هم با چنين استنباطي عازم مكه شد تا با شمشير ظاهر گردد. البته چنين به نظرمي رسد كه علي محمد، به جاي مكه به بوشهر رفته است (افراسيابي، 1382: ص14).

2. عوامل روان شناختي
به رغم توسعه بيش از پيش همه رشته‌هاي علوم اجتماعي و از جمله روان شناسي و با وجود تلاش بي‌وقفه روان‌شناسان براي شناخت انسان‌ها، انسان هم چنان موجودي ناشناخته است. با وجود آن‌كه برخي از ابعاد و زواياي وجودي انسان‌ها و كنش‌ها و واكنش‌هاي فردي و اجتماعي مورد واكاوي عملي و نظري قرار گرفته است؛ ولي فاصله زيادي تا درك كامل انسان‌ها و كنش‌ها و واكنش‌هاي وي باقي مانده است.

در ساده‌ترين تعريف، روان شناسي، به مثابه دانشي معرفي شده است كه ما را به دقايق كردار و كنه رفتار آدمي و هر موجود زنده‌اي رهنمون مي‌سازد (پارسا، 1366: ص2). به هر ترتيب، در علت يابي و شناسايي زمينه‌هاي پيدايش مدعيان دروغين، به عنوان يك وسيله براي دستيابي به اهداف مورد نظر، مي‌توان بر دانش روان شناسي تأكيد ورزيد. برخي عوامل روان‌شناختي پيدايش اين گونه ادّعاها عبارتند از:

2-1. ناكامي
در مقابل ناكامي ها، تحمل افراد و گروه‌ها متفاوت است. مفهوم «آستانه تحمل ناكامي» اصطلاحي است كه بيانگر توانايي مختلف فرد و گروه‌هاي اجتماعي برابر ناكامي‌ها است، بدون اين‌كه منجر به بروز رفتارهاي غير عادي شود. حاصل ناكامي، شكست و تحقير انسان‌ها است. ناكامي‌هاي دوران كودكي، ناكامي‌هاي اقتصادي، سياسي، اجتماعي، شكست در زندگي زناشويي، در فعاليت‌هاي مختلف اجتماعي و تحقيرهاي روا شده در طول دوران زندگي از جانب ديگران در حوزه‌هاي مختلف، به واكنش‌هاي غير عادي افراد مي‌انجامد (همان: ص25).

تأمل در ادعاهاي هر يك از مدعيان دروغين در عصر حاضر كه صرفاً در راستاي سودجويي‌هاي مالي و اخلاقي مطرح مي‌شوند، نشان مي‌دهد بسياري از اين ادعاها از ناكامي‌هايي در زندگي نشأت مي‌گيرد.

2-2. احساس محروميت
احساس محروميت نسبي، نارضايتي و احساس ضرر را ميان قوميت‌ها برده و آن را دروني مي‌كند. اين احساس، توده‌هاي قومي را به عنوان يك مجموعه محروم و تحت ستم براي رفع محروميت بر مي‌انگيزاند. در عين اين‌كه احساس محروميت مي‌تواند بيانگر واقعيت محروميت باشد، مي‌تواند جعلي و توهمي نيز باشد. اين ساختگي بودن و خيال پردازانه بودن، مي‌تواند توسط ديگران نيز ايجاد و القا شود.

ميان مدعيان مهدويت، فاطميان از اين موضوع بيشترين بهره را بردند. در طول چندين سال، مبلغان فاطمي با بهره گيري از ابزارهاي تبليغاتي، تلاش مضاعفي را براي گسترش احساس محروميت قوم بربر با هدف پيشبرد قيام، به زعامت اسماعيليان، به انجام رساندند. طرح هميشگي محروميت‌هاي فرهنگي و سياسي قوم بربر در شمال آفريقا از راه‌هاي گوناگون، در تحريك قوم بربر و اعتقاد آنان به مهدويت عبيدالله المهدي بسيار مؤثر و كارساز بود.

2-3. پيش‌داوري‌هاي ذهني
پيش‌داوري عبارت است از واكنشي كه يك شخص به كسي يا چيزي پيش از هرگونه تجربه واقعي انجام مي‌دهد. پيش‌داوري بيشتر با بار و مضمون منفي همراه است. از سويي اين برداشت‌ها و پيش‌داوري‌ها زمينه ساز بروز و استمرار تنش‌ها و بحران‌ها است، و از سوي ديگر، منبع اصلي تفكرات غير اصولي است.

پيش‌داوري ذهني هر گروه در آموزه مهدويت، نحوه برخورد آنان با اين آموزه را نشان مي‌دهد؛ براي نمونه اين پيش‌داوري يا تصور قالبي كه حضرت مهدي عجل الله تعالي فرجه الشريف هنگام ظهور با خشونت هرچه تمام‌تر با ديگران مقابله مي‌كند، از پيش‌داوري‌هاي ذهني در اين زمينه است.

پيش‌داوري‌هاي ذهني مردم فقير و ستم كشيده شمال آفريقا، به پيشبرد ادعاي مهدويت عبيدالله المهدي كمك شاياني مي‌كرد. ابوعبدالله شيعي به اقوام بربر افريقيه مي‌گفت: مهدي موعود، زنده است و بين آن‌ها زندگي مي‌كند (قاضي نعمان، بي‌تا: ص73). آنان نيز مهدي موعود را بين خود جست و جو مي‌كردند. نقل رواياتي با اين مضمون كه مهدي موعود از سرزمين مغرب طلوع خواهد كرد نيز بر پيش‌داوري ذهني مردم ستم كشيده آفريقا افزود.

3. عوام فريبي
عوام فريبي بدين معنا است كه شخصي به جاي استدلال و اقامه برهان براي اثبات يك عقيده، سعي مي‌كند از راه تحريك احساسات و هيجان‌هاي جمعي پيش رود و نوعي اقبال عمومي نسبت به نتيجه مطلوب خود به دست آورد. شخص عوام فريب، در صدد است به ديگران القا كند اگر سخنان او را نپذيرند، گويي با جمع مخالفت كرده است.

در عوام فريبي مطلب، چنان به فرد القا مي‌شود كه مي‌پندارد همة اطرافيان آن را پذيرفته‌اند و نپذيرفتن آن، جا ماندن از كاروان است (خندان، 1380: ص75). از مصاديق عوام فريبي مي‌توان به اين موارد اشاره كرد:

3-1. زهد فروشي
زهد فروشي خود عاملي ديگر در رشد و گرايش به مدعيان مهدويت است. آنان، ميان توده مسلمين كه مقابل تنزل اخلاق و روح دنياپرستي، يك روحيه منفي به خود گرفته بودند، مورد تعظيم و احترام قرار مي‌گرفتند و از اين نظر، اسباب تشويق و دلگرمي و در نتيجه نفوذ معنوي آن‌ها فراهم بود.

قاضي نعمان در دعائم الاسلام مي‌نويسد:

شيوه و روش همراه زهد، تواضع، وقار و وفاي به عهد و امانت ابوعبدالله شيعي موجب خوش‌نامي و تخريب هرچه بيشتر شخصيت والي افريقا شد و زمينه را براي پذيرش و گرايش مردم به مهدويت «عبيدالله المهدي» مهيا ساخت (قاضي نعمان، 1963: ص154).

كشي رحمت الله عليه معتقد است وفاداري مردم به «احمد بن هلال عبرتايي» كه در غيبت صغرا ادعاي نيابت كرد، عمدتاً از اعتقاد روحاني و دروني منشعب نمي‌شده؛ بلكه ناشي از رياكاري‌هاي عرفاني او بوده است (طوسي، 1348: ش1020).

ابن خلدون نيز معتقد است زهد فروشي و رياكاري‌هاي عرفاني «محمد بن تومرت» تأثير بسزايي در گرايش مردم به وي داشته است. ابن خلدون مي‌نويسد. «وي، هيچ گاه زن نگرفت و جامه وي عبايي خشن بود» (ابن خلدون، همان: ج5، ص240).

محمد بن فلاح حركت خود را با اقدامات صوفيانه‌اي آغاز كرد. يك بار به مدت يك سال تمام در مسجد جامع كوفه اعتكاف كرد. غذايش اندكي آرد جو بود كه با آن مي‌زيست. سپس با هيأتي صوفيانه دعاوي خود را آشكار كرد (هالت و دالي، 1366: ص287).

دربارة مهدي سوداني نيز در سودان شايع شد كه وي عابد و متصوف و صاحب رؤياها و شنونده صداهاي ويژه‌اي است. عدم توجه به ظواهر ديني و بخشش هدايايي كه براي او مي‌آوردند، در چشم فقرا و عموم مردم، چهره‌اي زاهدانه و بي‌اعتنا به دنيا براي او مي‌ساخت؛ به خصوص كه وي مردم را به اسلام اصيل فرا مي‌خواند (همان: ص100).

3-2. ادعاهاي واهي

از موارد عوام فريبي، ادعاهاي واهي و غير قابل اثبات است. دربارة «مهدي سوداني» نقل شده است كه مي‌گفت:

در بيداري به حضور حضرت رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم رسيدم. همراه حضرت، خلفاي راشد و پيامبران گذشته چون خضر نبي حاضر بودند. حضرت دستم را گرفته و بر صندلي مخصوص خود نشاند و به من فرمود: «تو مهدي منتظَر هستي».[17]

* نتيجه

در جمع‌بندي آنچه گذشت، جاي ترديد باقي نمي‌ماند كه:
ادعاهاي دروغين مهدويّت به يك باره رخ نمي‌نمايند؛ بلكه زمينه‌هاي فكري، سياسي، اجتماعي، اخلاقي و اقتصادي در پيدايي آن‌ها اثرگذارند. چالش ها، نزاع‌ها و كشمكش‌هاي سياسي، قبيله‌اي، عقيدتي و فكري، فقر اقتصادي و فرهنگي، سرخوردگي مردم و نبود انسان‌هاي روشنگر و راهنما زمينه را براي اين‌كه هر روز كسي سربرآورد، بانگي سر دهد و بدعتي ساز كند، آماده مي‌سازد. مذهب‌ها و مسلك‌هاي انحرافي، در مرداب مي‌رويند. وقتي مردماني به سبب فقر فرهنگي و دور افتادن از آيين ناب و فقر اقتصادي و برق تازيه‌هاي استبداد، از پويايي باز ايستند و زمين‌گير شوند، كم كم به مرداب تبديل مي‌شوند. و در اين مرداب است كه گياهان تلخ، سمي و كشنده مي‌رويند.
----------------
منابع و مآخذ:
1. آدميت، فريدون، امير كبير و ايران، تهران، شركت سهامي انتشارات خوارزمي، 1355ش.
2. ابراهيم حسن، حسن، تاريخ الاسلام، بيروت، دار احياء التراث العربي، 1967م.
3. ابن اثير جزري، ابوالحسن علي بن ابي الكرم محمد، الكامل في التاريخ، بيروت، دارالكتب العلميه، 1407ق.
4. ابن خلدون، عبدالرحمان بن محمد، ‌العبر: (تاريخ ابن خلدون)، ترجمه: عبدالمحمد آيتي، تهران، مؤسسه مطالعات و تحقيقات فرهنگي، 1363ش.
5. ابن خلدون،‌عبدالرحمان بن محمد، مقدمه ابن خلدون، ترجمه: پروين گنابادي، تهران، شركت انتشارات علمي فرهنگي، 1366ش.
6. اشراق خاوري، عبدالحميد، گنجينة حدود و احكام، مؤسسه ملّي مطبوعات امري، 128بديع.
7. اشعري قمي، سعد بن عبدالله بن ابي خلف، المقالات و الفرق، تصحيح: محمدجواد مشكور، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1361ش.
8. اشعري، ابوالحسن، مقالات الاسلاميين و اختلاف المصلين، تصحيح هلموت ريتر، )بي جا(، دار النشر، 1400ق.
9. اعتضاد السلطنه، فتنه باب، توضيحات و مقالات به قلم عبدالحسين نوايي، تهران، انتشارات بابك، 1362ش.
10. افراسيابي، بهرام، تاريخ جامع بهائيت، تهران، نشر مهر فام، 1382ش.
11. انصاري، فرشته، فتنه باب در زنجان، تهران، نيكان كتاب، 1382ش.
12. بلاذري، احمد بن يحيي، انساب الاشراف، تحقيق سهيل زركار و رياض زركلي، بيروت، دار الفكر، 1417ق.
13. بهشتي، مجاهد علي، «نقش استعمار در پيدايش فرقه قاديانيه»، فصلنامه مشرق موعود، ش1، بهار 1386ش.
14. پارسا، محمد، زمينه روان شناسي (روان شناسي عمومي)، تهران، انتشارات پيوند، 1366ش.
15. جمعي از نويسندگان، بهائيت آن گونه كه هست، تهران، جام جم، 1386ش.
16. جوان آراسته، امير، اسماعيليه (مجموعه مقالات)، مقاله: قاضي نعمان و مذهب او، قم، دانشگاه اديان و مذاهب، 1381ش.
17. چلونگر، محمدعلي، زمينه‌هاي پيدايش خلافت فاطميان، قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه، 1381ش.
18. حرعاملي، محمد بن حسن، اثبات الهداة، قم، المطبعة العلمية، بي‌تا.
19. حسين، جاسم، تاريخ سياسي غيبت امام دوازدهم، ترجمه سيد محمدتقي آيت اللهي، تهران، اميركبير، 1367ش.
20. خندان، علي اصغر، مغالطات، قم، بوستان كتاب، 1380ش.
21. خويي، ابوالقاسم، معجم رجال الحديث، قم، مركز نشر آثار الشيعه، 1410ق.
22. رائين اسماعيل، حقوق بگيران انگليس در ايران، تهران، نشر جاويدان، 1362ش.
23. زاهداني، سعيد، بهائيت در ايران، تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامي، 1384ش.
24. ساساني، خان ملك، دست پنهان سياست انگليس در ايران، تهران، انتشارات بابك با همكاري انتشارات هدايت، بي‌تا.
25. سعد، محمدحسن، المهديه في الاسلام (منذ اقدام العصور حتي اليوم)، قاهره، دار الكتاب العربي، 1373ق.
26. سلطان نژاد، رضا، سيري در كتاب‌هاي بهائيان، يزد، 1353ش.
27. سيد رضي، نهج‌البلاغه، بي‌جا، بي‌تا.
28. شفيعي‌فر، محمد، «مدخلي بر انقلاب اسلامي و ريشه‌هاي آن»، تأملات سياسي در تاريخ تفكر اسلامي، پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي، تهران، 1377 ش.
29. شهبازي، عبدالله، «جستارهايي از تاريخ بهايي‌گري در ايران»، فصلنامه تاريخ معاصر ايران، سال هفتم، شماره 27، پاييز 1382ش.
30. شهرستاني، محمد بن عبدالكريم بن ابي بكر احمد، الملل و النحل، بيروت، دار المعرفه للطباعه و النشر، 1402ق.
31. الشيبي، كامل مصطفي، تشيّع و تصوف (تا آغاز سده دوازدهم هجري)، ترجمه: عليرضا ذكاوتي، تهران، اميركبير، 1385ش.
32. صدوق، محمد بن علي، كمال الدين و تمام النعمه، قم، دفتر نشر اسلامي، 1405ق.
33. صفري فروشاني، نعمت ا لله، غاليان (كاوشي در جريان‌ها و برآيندها)، مشهد، بنياد پژوهش‌هاي اسلامي، آستان قدس رضوي، 1378ش.
34. الضهاجي،‌ابي عبدالله محمد،‌ تاريخ فاطميان، ترجمه: حجت الله جودكي، تهران، اميركبير، 1378ش.
35. طبري، محمد بن جرير، تاريخ الامم و الملوك (تاريخ طبري)، تحقيق محمد ابوالفضل ابراهيم، بيروت، دار التراث العربي، )بي تا(.
36. طوسي، محمد بن حسن، اختيار معرفه الرجال، (رجال الكشي)، مشهد، دانشكده الهيات، 1348ش.
37. طوسي، محمد بن حسن، الفهرست، تحقيق جواد القيومي، )بي جا(، مؤسسه نشر الفقاهه، 1417ق.
38. طوسي، محمد بن حسن، كتاب الغيبه، تحقيق عباد الله طهراني و علي احمد ناصح، قم، مؤسسه المعارف الاسلاميه، 1417ق.
39. عبداللهي، عبدالكريم، انديشه و مبناي مبارزات روحانيت شيعه، تهران، نشر نيك، 1371ش.
40. عمر موسي، عزّالدين، دولت موحدون در غرب جهان اسلام، ترجمه: صادق خورشا، قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه،‌1377ش.
41. فاني و خرمشاهي، كامران و بهاء الدين، دايرة المعارف تشيع، جلد سوم، تهران، نشر شهيد سعيد محبّي، 1386ش.
42. فرمانيان، مهدي، «قاديانيه»، فصلنامة هفت آسمان، ش هفدهم، 1382ش.
43. قاضي نعمان، ابي حنيفه نعمان بن محمد، افتتاح الدعوة، تحقيق فرحات الدشراوي، تونس، الشركة التونسية، بي‌تا.
44. قاضي نعمان، ابي حنيفه نعمان بن محمد، دعائم الاسلام و ذكر الحلال و الحرام و القضايا و الاحكام من اهل بيت رسول الله عليه و عليهم افضل السلام، تحقيق: آصف بن علي اصغر فيضي، قاهره، دار المعارف، 1963م.
45. كاتوزيان، محمدعلي (همايون)، اقتصاد سياسي ايران، ترجمه: محمدرضا نفيسي و كامبيز عزيزي، تهران، نشر مركز، 1373ش.
46. كسروي، احمد، بهايي‌گري، تهران، چاپخانه پيمان، 1350ش.
47. كليني، محمد بن يعقوب، الكافي، تحقيق علي اكبر غفّاري، بيروت، دارالاضواء، 1405ق.
48. كوچك زاده، عبدالله، حوزه‌هاي علميه و مبارزه با انحرافات، تهران، نشر مهر، 1387ش.
49. كوراني، علي، معجم احاديث المهدي عليه السلام،‌ قم، مؤسسه المعارف الاسلاميه، 1411ق.
50. كوك، ژوزف ام، مسلمانان آفريقا، ترجمه: سيد اسدالله علوي، بنياد پژوهش‌هاي اسلامي آستان قدس رضوي، 1373ش.
51. مجلسي، محمدباقر، بحارالانوار، بيروت، مؤسسه الوفاء، 1403ق.
52. محمود، محمود، تاريخ روابط سياسي ايران و انگليس در قرن19، تهران، انتشارات اقبال، 1361ش.
53. مدرسي چهاردهي، مرتضي، شيخي گري، بابي گري، تهران، كتابفروشي فروغي، 1345ش.
54. مسعودي، علي بن حسين، مروج الذهب و معادن الجوهر، تحقيق: محمد محيي الدين عبدالحميد، بيروت، دارالفكر، 1409ق.
55. مغربي، قاضي نعمان بن محمد،‌ شرح الاخبار في فضائل الائمه الاطهار، تحقيق سيد محمدحسين الجلالي، قم، جامعه مدرسين، )بي تا(.
56. موثقي، احمد، جنبش‌هاي اسلامي معاصر، قم، سازمان مطالعه و تدوين كتب علوم انساني دانشگاه ها، 1374ش.
57. موسوي بجنوردي، سيد كاظم، دايرة المعارف بزرگ اسلامي، تهران، مركز دايرة المعارف بزرگ اسلامي، 1383ش.
58. نجاشي، أحمد بن علي، رجال، قم، مؤسسه النشر الاسلامي، 1427ق.
59. نعماني، محمد بن ابراهيم، الغيبه، قم، منشورات انوار الهدي، 1422ق.
60. نفيسي، اكبر، عقايد صوفيه، تهران، انتشارات مهر، 1373ش.
61. نوبختي، حسن بن موسي،‌ فرق الشيعه، بيروت، دار الاضواء، 1404ق.
62. هالت، پي ام دالي، ام دبليو، تاريخ سودان بعد از اسلام، ترجمه: محمدتقي اكبري، مشهد، بنياد پژوهش‌هاي اسلامي آستان قدس رضوي، 1366ش.
------------------
پي‌نوشت‌ها:
[1]. Discription
[2]. Expanation
[3]. به طرفداران او «جناحيه» مي‌گويند. چون جعفر پس از شهادت از جانب پيامبر اكرم صلي الله عليه و آله به «ذو‌الجناحين» (صاحب دو بال) ملقب شد (ر.ك: اشعري قمي، 1361: ص43).
[4]. «محمد بن فلاح» از شاگردان ابن فهد حلي و متوفاي 866ق مي‌باشد. وي ادعاي مهدويت را با مقدمه اي صوفيانه آغاز كرد و مي‌گفت، «من مهدي‌ام» و «به زودي ظهور خواهم كرد» و «عن قريب عالم را خواهم گشود و شهرها و روستاها را ميان يارانم تقسيم خواهم كرد». تفكرات او مورد انتقاد ابن فهد حلي بود و حتي حكم قتل او را نيز صادر كرد. (ر.ك: الشيبي، 1385: ص287).
[5]. «محمد بن عبدالله نوربخش» (769ـ 895ق) در قائن مركز بخش قهستان تولد يافت. پدرش عبدالله، از احساء بحرين براي سياحت و زيارت قبر حضرت علي بن موسي الرضا عليه السلام به طوس آمده و بعداً‌ در قائن مقيم شده بودند. وي در هفت سالگي قرآن را از بر كرد و به سرعت در همه فنون تبحر يافت و مريد خواجه اسحاق ختلاني شد. مرشد، از استعدادهاي وي چنان به شگفت آمد كه او را نوربخش لقب داد. از مميزات طريقه نوربخش، سياه پوشي بود؛ چون اين رنگ، نماد نور و زندگي غيبيان شمرده مي‌شد (ر.ك: همان: ص315).
[6]. حسينعلي نوري در دوم محرم 1233ق، در تهران زاده شد. پدرش ميرزا عباس نوري، ملقب به ميرزا بزرگ، از منشيان و مستوفيان خوش نويس عصر محمدشاه قاجار بود. حسينعلي نوري در باغ رضوان بغداد و در مخالفت با برادرش ميرزا يحيي نوري خود را «من يظهره الله» ناميد. با اين ادعا، او خود را جانشين علي محمد شيرازي كرد. اختلاف شديد ميان وي و برادرش سبب شد دولت عثماني او را به حيفا و برادرش ميرزا يحيي را به قبرس تبعيد كند. نخستين كتاب حسينعلي نوري ايقان نام دارد كه تكملة كتابِ ناقص بيانِ علي محمد است. مهم ترين اثر او نيز «اقدس» نام دارد كه در سال 1287 هجري قمري در عكا نوشته شد. اين كتاب، كتاب شريعت بهائيه و ناسخ بيان است (ر.ك: دائرة المعارف بزرگ اسلامي، ج13، ص118).
[7]. براي اطلاعات كامل در اين‌باره، ر.ك: بامداد، 1384: ص201؛ رائين، 1362: ص332؛ كسروي، 1350: ص89؛ آدميت، 1355: ص457؛ ساساني، بي‌تا: ص102؛ محمود، 1361: ص23؛ شهبازي، 1382: ش27، ص14؛ افراسيابي، 1382: ص406 به بعد.
[8]. پس از ميرزا حسينعلي نوري، مؤسس بهائيت، پسر بزرگش عباس، معروف به عبدالبهاء به جانشيني وي منصوب شد. وي در سال 1260 ق، در تهران متولد شد. وي در طول جنگ جهاني اول، رهبري بهائيان را به عهده داشت و به علت اهميت حيفا، آن جا را پايگاه فعاليت هاي خود قرار دارد. وي همان جا بود تا در سال 1300 ش در 77 سالگي درگذشت (ر.ك: 1383: ج13، ص117).
[9]. براي اطلاع بيشتر در اين‌باره، ر.ك: طوسي، 1417: ص244؛ نوبختي، 1404: ص103 و 102؛ خوئي، 1410: ج17، ص299.
[10]. قرة العين در سال 1233 ق در خانواده اي مذهبي متولد شد. پدرش ملاصالح برغاني، همراه دو برادر ديگر ملاصالح، يعني ملامحمد تقي و ملاّ محمدعلي هر سه صاحب درجة اجتهاد بودند و در ايران شهرت داشتند. قرة‌العين به اصول و عقايد شيخيه علاقه‌مند بود و در مكاتبه‌اي كه بين او و سيدكاظم رشتي صورت گرفت، سيدكاظم رشتي به او لقب «قرة العين» داد. وي، سومين شخصي است كه به باب مي‌پيوندد و بعد از پيوستن به علي محمد، اصول ديانت اسلام را رعايت نكرد و منكر حجاب شد.
[11]. براي دستيابي به مجموعه اين احاديث، ر.ك: كوراني، 1411: ج1، ص87، 262، 519 و ج2، ص113، 131، 204-214.
[12]. روي يحيي بن سلام ـ صاحب التفسير ـ رفعه باسناده الي رسول الله صلي الله عليه و آله أنه قال: «تطلع الشمس من مغربها علي رأس الثلائمائه من هجرتي». و هذا حديث مشهور و لم تطلع الشمس من مغربها في هذا الوقت و لا بعده و انّما عنّي بذلك رسول الله قيام المهدي بالظهور من المغرب و العرب. تقول: طلع علينا فلان و طلع من مكان كذا و كذا اذا اقيل منه و المهدي هو المراد بالشمس التي رسول الله صلي الله عليه و آله: «انّها تطلع من المغرب علي رأس الثلاثمائه من هجرتي» (قاضي نعمان، 1414: ج3، ص418).
[13]. وي از اصحاب امام هفتم عليه السلام بود كه بعدها از سران واقفيه شد. وي داراي تأليفات بسياري بود كه شيخ طوسي آن‌ها را بيش از سي كتاب دانسته است (ر.ك: نجاشي: ص254؛ طوسي، 1417: ص272).
[14]. وي از شاگردان علي بن حسن طائي بود. گويا به سبب وثاقت و فقاهتش و تصنيفات خوبي كه داشت، علماي اماميه برخي روايات وي را كه مبتني بر اصول مذهب واقفيه و مخالف با مباني اماميه نبود، در كتاب‌هاي خود ذكر كرده اند (ر.ك: نجاشي، همان: ص41).
[15]. عن رسول الله صلي الله عليه و آله «لا تذهب الدنيا حتي يبعث الله رجلاً‌من أهل بيتي، يواطئ اسْمُه اسمي، و اسم أبيه اسم أبي» (ر.ك: ابن ابي شيبه، 1408: ج15، ص198، ح19493؛ ابن منادي، 1418: ص176، ح114؛ ج10، ص163، ح10213؛ ص53، باب 2؛ ج3، ص594، باب 141، ح92؛ ابن طاووس، بي‌تا: ص313، ح443).
[16]. عن رسول الله صلي الله عليه و آله: «لتملأنَّ الأرض ظلماً و عدواناً، ثمّ ليخرجنَّ من أهل بيتي ـ أو قال من عترتي ـ من يملأها قسطاً و عدلاً كما ملئت ظلماً و عدواناً»، (حر عاملي، بي‌تا: ج3، ص594، باب 32،‌ح29).
[17]. «جائني النبي صلي الله عليه و آله في اليقظه و معه الخلفاء الراشدون و الأقطاب و الخضر عليه السلام! و أمسك بيدي صلي الله عليه و آله و أجلسني علي كرسيه و قال لي: انت المهدي المنتظر و أنَّ الترك كفار و هم أشدّ الناس كفراً» (محمد حسن، 1373: ص213).
----------------
اميرمحسن عرفان
مجله انتظار - شماره 30

*****

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 9 تیر1389 - ساعت 12:26 |
کد مطلب: 567 || نوع مطلب: مقالات

بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن صلواتک علیه و على آبائه فى هذه الساعه و فى کل ساعه ولیا و حافظا و قائدا و ناصرا و دلیلا و عینا حتى تسکنه إرضک طوعا و تمتعه فیها طویلا.(۲)

نویسنده : آیت الله مصباح یزدی

 
پیش درآمد
بنده فقط به خاطر اطاعت از امر دوستان و اظهار جهل و عجز خودم در زمینه ى معرفت این وجود با عظمت در این جلسه شرکت کردم و توان این که سر مجهولى را براى آقایان کشف کرده و مسئله اى را حل کنم, در خود نمى بینم.
آثار و برکات وجود آن حضرت در زمان غیبت بر همه روشن است. اگر بخواهیم به طور مفصل در این زمینه بحث کنیم, باید به داستان ها و کتاب هایى که در این زمینه نقل و نوشته شده است مراجعه کنیم. بعضى را هم خودمان تجربه کرده ایم. این مسئله در یک جلسه قابل بحث نیست. ما آنگاه مى توانیم به این پرسش پاسخ عمیق ترى بدهیم که اول بدانیم وقتى امام حضور دارند چه برکاتى از ایشان به ما مى رسد و در عصر غیبت کدام یک از این برکات حذف مى شود. متإسفانه معرفت ما و کسانى که مثل بنده هستند, در مورد امام و مقام امامت بسیار ضعیف است. ما و همه ى خلایق مرهون عنایت آقا هستیم; ((و بیمنه رزق الورى;(۳) و به برکتش به خلق روزى مى رسد.)) ویژگى ما طلبه ها این است که استفاده ى ما از برکت آن حضرت بیش از دیگران است; در عین حال در این زمینه کوتاهى مى کنیم.
در معرفت امام و به خصوص امام زمان(عج) هر شیعه در هر درجه و مرتبه اى از ایمان که باشد, باید بداند و معتقد باشد که بعد از پیغمبر اکرم(ص) دوازده امام معصوم(علیهم السلام) داریم; که یکى از آنها غایب و زنده است و روزى ظهور خواهد کرد. اصل وجود آن حضرت و غیبت و ظهورش را بسیارى از برادران اهل تسنن نیز قبول دارند و حتى کسانى از اهل سنت نیز مدعى زیارت آن حضرت شده اند. اصل اعتقاد به وجود و عشق و محبت به آن حضرت, اختصاص به شیعه ندارد و چیزى که ما را متمایز از دیگران مى کند, اعتقاد به امامت ایشان است و این که حیات دارند و روزى ظهور کرده, وظایف امامت شان را انجام داده و جهان را پر از عدل و داد خواهند کرد. به هر حال این اعتقاد شرط تشیع است; در غیر این صورت شیعه ى اثنا عشرى نخواهیم بود. در زمان غیبت نیز استفاده هایى از وجود حضرت مى شود.
بعید است که در بین شیعیان کسى باشد که اصل این مطلب را انکار کند. هم در امور تکوینى از آن حضرت استفاده مى شود و هم در توسلات.

 
برکات توسل
برکات بسیارى در توسل به آن حضرت نازل مى شود. در این زمینه, داستان هاى زیادى در کتاب ها نقل شده و در نجم الثاقب میرزاى نورى; از این داستان ها بسیار است. وجود آن حضرت در زمان غیبت, مانند خورشید در پشت ابر است.(۴) ما ایشان را نمى بینیم ولى او نور افشانى کرده و برکاتش را نازل مى کند. هم جهان را روشن مى کند و هم حرارت به عالم مى دهد. زمینه ى حیات را فراهم مى کند و هر کس هر معرفتى نسبت به امام داشته باشد, مى داند که فقط پرده و ابرى واسطه شده است و دیگر هیچ.

 
شناخت امام
مشکل این است که وقتى امام هم حاضر باشد, ما درست نمى فهمیم که امام یعنى چه و داراى چه مقام, برکات و نقشى در تکوین و تشریع مى باشد; اگر بخواهیم پاسخ این پرسش را بفهمیم, بهتر است که به این پرسش برگردیم که اصلا وجود معصوم(ع) در زمان حضور چه برکاتى دارد و در زمان غیبت کدام یک از برکات حذف شده است؟ باید اعتراف کنیم که متإسفانه کسانى که امام شناسى آنها در حد بنده است, در این زمینه خیلى کوتاهى کرده اند. البته این تنها مربوط به شناخت امام نیست بلکه; نبست به سایر معارف نیز همین گونه است. ما وقتى هم به کسب علوم و معارف اسلامى همت مى کنیم, بیش تر مربوط به ظواهر و احکام عملیه است که بتوان رساله ى علمیه نوشت و در مقام استفتا پاسخ داد. اما تعمق بیش تر در معارف, متإسفانه مانند علما و بزرگان گذشته صورت نمى گیرد. اما در این زمان, باید بگوییم که خیلى قصور داریم (اگر نگوییم تقصیر). حال بگذریم از امواج شبهات, ضلالت ها و التقاطها و غیره که در این زمان بیش از هر زمانى پیدا شده و زمینه ى متزلزل کردن عقاید و ایمان نسل آینده را فراهم کرده است و به دنبال آن ما نیز براى حفظ معارف, اصالت ها و ارزش هاى ناب اسلامى براى نسل آینده وظیفه ى بسیار سنگینى داریم. تعمیق معارف; از خداشناسى گرفته تا امامت و معاد و سایر مباحث بسیار ضعیف است. آیا واقعا معرفت ما نسبت به خداى متعال بیش تر از بعضى مردم عوام است که هیچ درس نخوانده و با قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) آشنا نبوده و در معارف کار نکرده اند؟ به غیر از یک سرى مفاهیمى که غالبا مفاهیم سلبى است, چه اندازه در مورد معرفت خدا پیش رفته ایم؟ دل ها چه قدر با خدا آشنا شده؟ چه اندازه این اعتقاد در رفتارما اثر گذاشته و مى گذارد؟ این اعتقاد که مى گوییم خدا همه جا هست, واقعا این اعتقاد در رفتار ما چه قدر اثر دارد؟ آیا مانع از این مى شود که در خلوت و جلوت گناه نکنیم؟ آیا آن اندازه که حضور یک طفل نابالغ در زندگى ما مى تواند اثر داشته باشد, این اعتقاد به حضور خدا در ما اثر دارد؟ آیا به این مفاهیمى که در دعاها و مناجات ها آمده, توجه داریم و با آن آشنا هستیم؟ این مناجات شعبانیه که به فرموده ى امام;, عارفان انتظار رسیدن ماه شعبان را داشته اند تا عاشقانه این مناجات را بخوانند, البته اگر موفق شویم بخوانیم, واقعا آیا با مضامین آن آشنا هستیم و در روح ما اثر مى گذارد؟ آیا مى فهمیم ((…الهى هب لى کمال الانقطاع الیک … .))(۵) یعنى چه؟ ((… الهمنى ولها بذکرک الى ذکرک … .))(۶) یعنى چه؟ اسرار و پشت پرده بماند, همین چیزهایى که در دست عوام است و خیلى ها بیش تر از ما مى خوانند, ما چه قدر به این ها معتقدیم و درک مى کنیم؟ چه قدر بیش تر از دیگران به حقایق این ها رسیده ایم؟ قیاس به نفس مى کنم; کسانى که مانند من هستند خیلى ضعیف اند. خوشا به حال کسانى که جلوترند از این حرف ها و اوهام که امروزه نبوت را یک تجربه ى دینى و شخصى مى دانند, بگذریم اما کسانى که واقعا معتقدند یک جبرییلى هست و وحیى نازل مى کند, خدایى هست که دستور مى دهد و به قلب پیغمبر چیزى القا مى شود, به همین چیزهایى که عوام معتقدند ما هم معتقدیم, چه اندازه بیش تر از آن ها به این حقایق معتقد هستیم؟ در مورد وجود امام(عج), ما مضامینى در همین کتاب مفاتیح الجنان درباره ى امامان داریم که اگر کمى دقت کنیم, آن وقت مى فهمیم که چه قدر دور هستیم. ((… من إراد الله بدإ بکم و من وحده قبل عنکم و من قصده توجه بکم ….))(۷) یعنى چه؟ ((… بکم فتح الله و بکم یختم ….))(۸) مفهوم این فرازها چیست؟ ((… بکم یمسک السمإ ان تقع على الارض الا باذنه و بکم ینفس الهم و یکشف الضر ….))(۹) به چه معناست؟!
شاید همه ى ما ده ها و صدها بار این فراز را خوانده باشیم; اما چه قدر فکر کرده ایم که باطن این معانى چیست؟ و اگر من و شما براى فهم این ها دقت نکنیم, پس چه کسانى باید بفهمند؟!
((…بکم ینزل الغیث وبکم یمسک السمإ … .))(۱۰) ((… وبیمنه رزق الورى… .))(۱۱) ((… خلقکم الله إنوارا فجعلکم بعرشه محدقین حتى من علینا بکم … . ))(۱۲)
این فراز یعنى چه؟ این پیغمبر و امامانى که ما مى شناسیم, در یک تاریخ معینى متولد شده اند و از عرش هم که نیامده بودند و بعد از دنیا رفته اند و امام دوازدهم به عقیده ى ما حیات دارند و بقیه شهید شده اند, پس این جملات و فرازها به چه معناست؟
((… فجعلکم فى بیوت إذن الله إن ترفع و یذکر فیه اسمه … .))(۱۳) من نمى دانم معناى این جملات چیست و چه مفاهیمى در آن نهفته است اما مى خواهم به جهل خودم اعتراف کنم و چیزى هم براى شما ندارم که این جا حل کنم و ان شإ الله که شما پاسخ این سوال ها را مى دانید. ولى مى دانم که چیزى بیش از آن چه ما مى فهمیم وجود دارد. به طور قطع جنینى که در شکم مادر تسبیح خدا مى گوید, با جنین هایى که من و شما مى شناسیم تفاوت دارد. این که وقتى طفلى از مادر متولد مى شود, به حالت سجده به روى زمین مى افتد; این با دیگران فرق مى کند. در روایات داریم که بعضى ائمه(علیهم السلام) یا حضرت زهرا(س) در شکم مادر هم با مادرشان سخن مى گفتند و او را دلدارى مى دادند. در تفسیر این آیه ى شریفه که خداوند به ملایکه فرمود:
(… إ نبـونى بإسمآء هـولا ء …).(۱۴)
در روایات هست که ((هولإ)) اشاره است به انوار اهل بیت(علیهم السلام) که در آن عالم بودند. افتخار حضرت آدم بر ملایکه این بود که اسمإ آن ها را یاد گرفت. خداوند در این باره مى فرماید:
(و علم ءادم الا سمآء کلها …).(۱۵)
و الا خود آن ها که اسمإ الاسمإ هستند.(۱۶) آن ها قبل از خلقت آدم خلق شده بودند. رسول گرامى اسلام(ص) در این زمینه فرمودند:
… کنت نبیا و آدم بین المإ و الطین … ;(۱۷)
… زمانى که آدم(ع) هنوز آب و گل بود, من پیامبر بودم … .
این ها یعنى چه؟ یک وجود نورانى براى اهل بیت(علیهم السلام) اثبات شده و انسانها تشویق شده اند که سعى کنند معرفت خودشان را به نورانیت تبدیل کنند. این جا هم مى فرماید: ((… خلقکم الله إنوارا … ;(۱۸) … خداوند شما را نورهایى خلق کرد …)).
حالا این نور یعنى چه؟ آیا منظور نورى است که ما از چراغ و خورشید و ماه مى بینیم و یا چیز دیگرى است؟ که احتمالا چیز دیگرى است چرا که خداوند مى فرماید:
(الله نور السمـو ت والا رض …);(۱۹)
این نور حسى نیست. چون خدا که جسم نیست; خودش نور است; یک نورى هم دارد, مى شود نور النور.
به هر حال, حقیقتى وجود دارد به نام نورانیت; چیزى است که این عالم با همه ى انوارش, با این همه کهکشان ها و خورشیدها, در مقابل آن, ظلمت است و اهل بیت(علیهم السلام), وجودى از سنخ آن نورانیت داشته و دارند که قبل از خلقت آسمان ها و زمین و قبل از خلقت انسان ها در عرش الهى حضور داشته اند.
مسئله ى دیگر درباره ى وجود انبیا و ائمه ى اطهار(علیهم السلام) این است که معتقدیم که آنان همیشه زنده اند و حیات دارند. ((إعلم إن … یرون مقامى و یسمعون کلامى و یردون سلامى)),(۲۰) (… إحیآء عند ربهم یرزقون).(۲۱)
ولى به هر حال, تماس جسمانى نمى توانیم با آن ها بگیریم; هر چند که تماس روحانى مى شود گرفت. توسلاتى که به ایشان پیدا مى کنیم, تماس با روح آن ها است; روحى که مرتبه اش پایین تر از وجود نورانیت است; چیزى که تعلق به جسم مى گیرد; حضورش در جسم با غیبتش در جسم فرق مى کند. ما هم با توسل مى توانیم با آن تماس گرفته و استفاده کنیم. توسل, نوعى برقرارى ارتباط است. البته ما هم روح داریم; روح ما بعد از مرگ هم باقى است اما بودن روح ما با روح آن ها اندکى تفاوت دارد. آن ها (.. . عند ربهم یرزقون)(۲۲) اند و ارواح ما بعد از رفتن از این عالم معلوم نیست در کجا و در چه حالى باشند.
از این مباحث استفاده مى شود که یک مقام نورانیت داریم که فوق تصور ماست. هر چه به مغزمان هم فشار بیاوریم, چیزى نخواهیم فهمید. همین خوب است که بگوییم نور خداست, انوارى است که خدا در عرش خودش قبل از خلقت عالم قرار داده است; بلکه تمام هستى پرتوى از نور آن هاست. این گونه روایات را اهل سنت نیز نقل کرده اند که نور پیامبر اکرم(ص) و امیرمومنان(ع) یک نور بود که خدا قبل از خلق آسمان ها و زمین آفرید و این نور واحد بود تا در صلب عبدالمطلب تقسیم شد; یکى در صلب عبدالله قرار گرفت و منشإ پیدایش رسول اکرم(ص) شد و یکى در صلب ابوطالب که منشإ پیدایش امیرالمومنین(ع) شد.(۲۳)
بهشت را خداوند از نور پیغمبر اکرم(ص) خلق کرد; حتى لوح و قلم را; لوح و قلمى که باز به حسب آن چه در روایات آمده, منشإ پیدایش تمام تقدیرات خداست. قضاى الهى به واسطه ى قلم بر لوح ثبت مى شود; لوح و قلم نیز از نور اهل بیت(علیهم السلام) آفریده شده است. قرآن وقتى از روح الامین سخن مى گوید, که به حسب بعضى تفسیرها (علمه شدید القوى)(۲۴) است. کسى است که رسول کریم, رسول امین و در عرش خداى متعال است. مکان او پیش خداست. این روح الامین, با این عظمت, در روایات آمده که چند مرتبه پیغمبر اکرم(ص) او را به خلقت اصلى اش مشاهده فرمودند. در روایت آمده است:
… و روح القدس فى جنان الصاقوره ذاق من حدائقنا الباکوره … ;(۲۵)
… ما مقامات و باغ هاى پرثمرى داریم که روح الامین در آن باغ هاى کوچک از آن میوه ها نوبر آن میوه ها را چشیده است … .
روح الامین با آن عظمتش نوبر درخت هاى پرثمر خاندان عترت را چشیده است. البته کارى به سند این روایات نداریم. از این گونه روایات در احادیث ما بسیار نقل شده است. ما مى خواهیم بگوییم چیزهایى هست فوق آن چیزهایى که ما مى فهمیم.
(الم ذ لک الـکتـب لا ریب فیه هدى للمتقین الذین یومنون بالغیب …);(۲۶)
الم (بزرگ است خداوندى که این کتاب عظیم را, از حروف ساده ى الفبا به وجود آورده) آن کتاب با عظمتى است که شک در آن راه ندارد. و مایه ى هدایت پرهیزکاران است (پرهیزکاران) کسانى هستند که به غیب[ آن چه از حس پوشیده و پنهان است] ایمان مىآورند … .
در بعضى از تفاسیر, از این آیه به وجود مقدس امام زمان(عج) تفسیر شده است. تفاوت اصلى مومن و کافر آن است که ملاک مومن مشهودات و محسوسات نیست.
اگر ما فقط به محسوسات اکتفا کنیم که اصلا خدا را هم انکار خواهیم کرد. مشکل بنى اسراییل همین بود; مى گفتند: (… إرنا الله جهره …);(۲۷) …خدا را آشکارا به ما نشان ده… . یا این که مى گفتند: (… لن نومن لک حتى نرى الله جهره … );(۲۸) …ما هرگز به تو ایمان نخواهیم آورد ; مگر این که خدا را آشکارا (با چشم خود) ببینیم… .
ایمان به غیب نداشتند. خیال مى کردند انسان تا چیزى را نبیند, نمى تواند ایمان بیاورد. این روحى است که امروز بر فرهنگ جهانى حاکم است; یک نوع گرایش پوزیتویستى(۲۹) که البته داراى مراتبى است. براى این که گرفتار حس گرایى و چنین گرایش هایى نشویم, قدم اول این است که ایمان به غیب داشته باشیم; بدانیم که چیزهایى هست که ما نمى شناسیم و درک نمى کنیم. اگر این گونه نباشد, اصلا وارد مرز ایمان نشده ایم. از مجموع آن چه درباره ى مقامات اهل بیت(علیهم السلام) در آیات و روایات آمده است, به دست مىآید که آنها مقامات بلندى دارند که ما نمى فهمیم. اگر هم بفهمیم نمى توانیم صاحب آن مقام شویم.
مقام امام و وجود امام و نقشى که تکوینا در این عالم دارد, چیزى است که فهم ما در زمینه ى آن بسیار کم است. البته گفتنى است که کسانى خواستند عیسىـ على نبینا و آله و علیه السلام ـ را بفهمند, گرفتار غلو شدند. کسانى خواستند مقام ائمه(علیهم السلام) را درک کنند, آنان را به مقام الوهیت رساندند.
روزى پیامبر اکرم(ص) با اشاره به امیرالمومنین(ع), فرمودند: اگر نبود ترس از این که درباره ى على بگویید آن چه نصارا درباره ى عیسى بن مریمـ على نبینا و آله و علیه السلام ـ گفتند, از فضایل على چیزى مى گفتم که مردم خاک پایش را براى شفا ببرند.
ترس از این بود که مردم گمان کنند على(ع) خداست. ما خدا را درست نشناختیم, خیال مى کنیم هر کس داراى چنان قدرتى باشد, خداست.
به هر حال, بین این حد معرفت عوامانه ى جاهلانه, که مثل بنده داریم, و آن معرفتى که باید به آن برسیم, مراتب بسیار زیادى وجود دارد که هر کسى به اندازه ى همت خودش, اگر از راه خودش درست برود, مى تواند آن را درک کند. شما هیچ فکر کرده اید که شیعیان و تقریبا تمام اهل تسنن, مسئله ى توسل به وجود پیامبر اکرم(ص) و اهل بیت(علیهم السلام) را کم و بیش قبول دارند؟ یکى از دوستان, نقل مى کرد که چند روز پیش سمینارى در کردستان داشتیم; علماى اهل تسنن شرکت کرده بودند; در مدح اهل بیت(علیهم السلام) چیزهایى مى گفتند که ما در بین شیعیان کم تر مى شنویم. چه توسلاتى نسبت به اهل بیت(علیهم السلام), خصوصا وجود مقدس حضرت زهرا(س) و حضرت ابوالفضل(ع) دارند! ((السلام علیک یا إباصالح المهدى إدرکنى))(۳۰) خیلى ها این جمله را گفتند و اثرش را دیدند; در گم راهى هاى بیابان راه را پیدا کردند; مشرف به مرگ بودند, نجات یافتند. این صدا را چگونه شنیدند و چگونه پاسخ دادند؟ از کجا صاحب صدا را تشخیص مى دهند که کجاست و چه مى خواهد؟ و … .
این ها سوالاتى است که پیغمبر اکرم(ص) فرمودند اگر به آن ها پاسخ دهم, مى ترسم که مردم به گونه اى فکر کنند که نصارا درباره ى عیسىـ على نبینا و آله و علیه السلام ـ گمان مى کردند.
هر روز در نماز به پیامبر خدا(ص) سلام مى دهیم; ((السلام علیک إیها النبى …)) آیا واقعا این فقط یک لفظ است که بر زبان جارى مى شود و شنونده اى در کار نیست؟! براى رفع قصور نماز, باید سجده ى سهو به جاى آوریم و در حال سجده, به پیغمبر سلام کنیم. آیا در حکمت این کار اندیشیده اید؟ اجمالا باید بدانیم که خیلى چیزها درباره ى این بزرگان هست که باید یاد بگیریم; البته همه آنها را نمى توانیم بیاموزیم ولى فى الجمله اگر در این اشارات و بیانات روایات دقت کنیم, هیچ ابهامى نمى ماند. امروز رسم شده که در همه چیز تشکیک مى شود. شنیدم بعضى ها در این که مى توان زیارت عاشورا خواند یا نه, شک کرده اند! مى گویند سندش معتبر نیست.
در این گونه افراد, روح تبرا تضعیف شده است. تبلیغاتى که براى تساهل و تسامح شده روح تبرا را از ما گرفته است. به خاطر این که زمینه ى تسلط فرهنگ جهانى را فراهم کنند, در بسیارى از عقاید شیعه تشکیک مى کنند; مسجد جمکران, زیارت عاشورا و … . مى گویند: جمکران مسجدى است براى عبادت خدا; حال که مردم این گونه آن جا جمع مى شوند, شما هم یادى از امام زمان بکن. گناه که ندارد; قصد ورود نکن, به قصد رجا برو. شیطان وقتى بخواهد انسان را از راهى باز بدارد, در همه چیز در سند یا در دلالت تشکیک مى کند.
وجود امام تنها این نیست که براى بیان احکام, کلامش حجت باشد یا براى مدیریت جامعه, اطاعتش واجب باشد; این یک امر ظاهرى و اعتبارى است که اولین مرتبه ى ایمان ماست. هر عوام و درس نخوانده اى, هر ضعیف الایمانى, اگر بخواهد شیعه شود, باید این اعتقاد را داشته باشد. آن چه از علما و بزرگان و اهل دقت انتظار مى رود, عمق این مسائل است. باید در این ها بیش تر فکر کنیم. ابتدا فکر کرده, باور نموده و سپس به یقین برسیم; بعد هم سعى کنیم به لوازمش ملتزم شویم. ارتباطى که باید برقرار کنیم باید حاصل شود. نورانیتى که باید کسب کنیم, در پرتو این انوار الهى نصیب ما مى شود که متإسفانه قدرش را نمى دانیم. مثل ما در استفاده ى از وجود اهل بیت(علیهم السلام) مثل کسى است که از یک اقیانوس به اندازه ى یک استکان مصرف کرده و بقیه ى مراتبش هنوز دست نخورده باقى مانده است. ما غافلیم. ما باید از این معارف استفاده کنیم; چرا که گوشت و پوست و خون ما از مال امام زمان(عج) است.
پروردگارا, تو را به مقامى قسم مى دهیم که نمى فهمیم چیست; به مقامى که اهل بیت(علیهم السلام) در نزد تو دارند و تو مى دانى و ما نمى دانیم; تو را به عزیزترین بندگانت قسم مى دهیم که دل هاى آلوده ى ما را لایق بخشى از معارف آن ها قرار بده.
این آلودگى ها را از باطن ما بزدا تا لیاقت استفاده از آن نورها را به اندازه ى ظرفیت خودمان بیابیم. ما را به وظایفمان نسبت به مولامان آشناتر و در انجامش موفق تر بگردان. سایه ى جانشین شایسته اش بر سر ما مستدام بدار.
والسلام علیکم و رحمت الله و برکاته
 
ظهور حق

… و اذا اذن الله لنا فى القول ظهر الحق
و اضمحل الباطل و انحسر عنکم…;

… و هرگاه خداوند به ما اجازه دهد که سخن گوییم, حق ظاهر خواهد شد و باطل از میان خواهد رفت وخفقان از ( سر) شما برطرف خواهد شد… .
از سخنان امام مهدى(عج)

بحارالانوار, ج ۵۳, ص ۱۹۶٫
 
 

۱٫ اندیشمند, محقق, استاد حوزه و دانشگاه و رییس موسسه ى آموزشى, پژوهشى امام خمینى; قم.
۲٫ مفاتیح الجنان, اعمال شب بیست و سوم ماه رمضان; کفعمى, بلد الامین, ج ۱, ص :۲۰۳ خدایا! براى حجت بن الحسن(عج) که درود تو بر او و اجدادش باد, در این ساعت و در هر ساعت, دوست, نگه دارنده, پیشوا, یار, راهنما و دیدبان باش تا او را در زمین خود با اقتدار و فرمان روایى جایگاه دهید و براى مدت طولانى در آن بهره مند سازید.
۳٫ مفاتیح الجنان, دعاى عدیله.
۴٫ محمدى رى شهرى, میزان الحکمه, ج ۱, ص ۳۴۸, ح ۱۲۲۰٫
۵٫ مفاتیح الجنان, فرازى از مناجات شعبانیه: …خدایا بریدن از همه چیز و روى آوردن تنها به سوى تو, به من عطا فرما… .
۶٫ پیشین: … (خدایا) شیفتگى یاد تو را در دلم افکن که مرا به یاد تو سوق مى دهد … .
۷٫ پیشین: فرازى از زیارت جامعه: … آن کس که خدا را خواست به شما شروع مى کند, و آن کس که او را یگانه مى داند از شما مى پذیرد, و آن کس که مى خواهد به سوى خدا رود به وسیله ى شما به او روى مىآورد … .
۸٫ پیشین: … خدا به وسیله ى شما آغاز نمود و به وسیله ى شما به پایان مى رساند … .
۹٫ پیشین: … (خدا) به وسیله ى شما آسمان را نگه مى دارد تا بر زمین فرود نیاید مگر به فرمان او, و به وسیله ى شما غم و اندوه را مى زداید و ناراحتى را برطرف مى سازد … .
۱۰٫ پیشین: … به وسیله ى شما باران را نازل مى کند و آسمان را نگه مى دارد … .
۱۱٫ پیشین: فرازى از دعاى عدیله: … به برکت او به خلق روزى مى رسد… .
۱۲٫ پیشین: فرازى از زیارت جامعه: … خدا شما را به صورت نورهایى آفرید و دور عرش خود قرار داد تا زمانى که به وسیله ى شما بر ما منت گذاشت … .
۱۳٫ پیشین: … شما را در منازلى قرار داد که به بلند کردن آن ها و یاد نام او در آن فرمان داده است … .
۱۴٫ سوره ى بقره(۲), آیه ى :۳۱ … اسامى این ها را به من خبر دهید … .
۱۵٫ سوره ى بقره(۲), آیه ى :۳۱ سپس علم اسمإ[ = علم اسرار آفرینش و نام گذارى موجودات] را همگى به آدم آموخت … .
۱۶٫ ر.ک: علامه طباطبایى, المیزان, ذیل آیه ى ۳۱ سوره ى بقره.
۱۷٫ بحارالانوار, ج ۱۶, ص ۴۰۲, ح ;۱ پیشین, ج ۱۸, ص ۲۷۸٫
۱۸٫ مفاتیح الجنان, فرازى از زیارت جامعه ى کبیره.
۱۹٫ سوره ى نور (۲۴), آیه ى :۳۵ خداوند نور آسمان ها و زمین است … .
۲۰٫ مفاتیح الجنان, اذن دخول حرم هاى شریف: مى دانم … که جایگاه مرا مى بینند و سخن مرا مى شنوند و به سلام من جواب مى دهند.
۲۱٫ سوره ى آل عمران (۳), آیه ى :۱۶۹ … آنان زنده اند, و نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند.
۲۲٫ پیشین: … نزد پروردگارشان روزى داده مى شوند.
۲۳٫ به عنوان نمونه: قندوزى, ینابیع الموده, ج ۲ ـ ۱, ص ۳۰۴٫
۲۴٫ سوره ى نجم(۵۳), آیه ى :۵ آن کس که قدرت عظیمى دارد[ = جبرئیل امین] او را تعلیم داده است.
۲۵٫ بحارالانوار, ج ۷۵, ص ۳۷۷, ح ۳٫
۲۶٫ سوره ى بقره(۲), آیه ى ۳ ـ ۱٫
۲۷٫ سوره ى نسإ(۴), آیه ى ۱۵۳٫
۲۸٫ سوره ى بقره(۲), آیه ى ۵۵٫
۲۹٫ براى دریافت مفهوم این واژه, ر.ک: عبدالحسین خسرو پناه, کلام جدید, ص ۳۲۲٫
.۳۰ درود بر تو اى اباصالح مهدى به فریادم برس.

*****

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 6 تیر1389 - ساعت 7:10 |
کد مطلب: 564 || نوع مطلب: مقالات

نویسنده : على اکبر قرشى

جو حاکم در دوران حکومتهاى بنى‏امیه و بنى عباس و نظیر آنها سبب گردید که بسیارى از حقایق اسلامى به دست فراموشى سپرده شود و در میان مسلمانان ترویج نشود و در مقابل بسیارى از چیزها که در مسیر سیاست آنها قرار مى‏گرفت‏به وجود آمد و تبلیغ شد. نظیر مساله جبر، خلق قرآن و امثال آنها.
جلال‏الدین عبدالرحمان سیوطى (۱)در حالات «یزیدبن عبدالملک بن مروان‏» که بعد از «عمر بن عبدالعزیز» به حکومت رسید مى‏نویسد: او چون خلافت را به دست گرفت، گفت: مانند عمربن ‏عبدالعزیز رفتار کنید، اطرافیان او چهل نفر شیخ (عالم دربارى) را پیش او حاضر کردند و همه آنها شهادت دادند که بر خلفا حساب و عذابى نیست! و او بعد از چهل روز از خلافتش (از عدالت و تقوا به ظلم و بى‏بندو بارى) برگشت .
«زمانى که منصور عباسى از مالک بن انس امام مذهب مالکى خواست کتاب «موطا» را بنویسد تا مردم را بر فقه او وادار نماید، با او شرط کرد که باید در کتابت از على بن ابى‏طالب(ع) حدیثى نقل ننمایى! و نیز(۲)به او گفت: از «شواذ بن مسعود» و «شدائد بن عمر» و رخصتهاى «ابن عباس‏» اجتناب کن » به هر حال در اثر جریانهاى اشاره شده و(۳) انزواى امامان: و شهادت، تبعید و زندانى شدن آنها و مخالفت صد درصد خلفا با مطرح شدن اهل‏بیت(ع) سبب گردید که مساله مهدویت در میان برادران اهل سنت ‏به دست فراموشى سپرده شود و این مقدار که در کتابها نقل شده و محفوظ مانده از کرامات بلکه از معجزات است که خداوند خواسته است‏ حجت‏ بر همه اهل اسلام تمام شود. امروز که وضع زمان عوض شده امید است دانشمندان اسلامى این حقایق را ترویج کرده و وظیفه الهى خویش را در رابطه با این حقیقت ادا نمایند.
با توجه به آنچه گذشت در این مقاله سعى شده است که با استفاده از منابع اهل سنت اثبات شود که شیعه و اهل سنت درباره امام زمان(ع) متفق ‏القول ‏اند وحدت نظر دارند. به عبارت دیگر:
اهل سنت نیز مانند شیعه مى‏گویند: مهدى موعود(ع) فرزند نهم امام حسین و فرزند چهارم امام رضا و فرزند بلافصل امام حسن عسکرى(ع) است و در سال ۲۵۵ هجرى در شهر سامرا از مادرى به نام نرجس متولد شده است و در آخرالزمان ظهور کرده و حکومت جهانى واحدى تشکیل خواهد داد.
پس به طور خلاصه مى‏توان گفت در این مقاله در ضمن دو گفتار دو مطلب اساسى به اثبات مى‏رسد: در گفتار اول اثبات مى‏شود: مهدى موعود «که آمدنش به طور متواتر از رسول ‏الله(ص) نقل شده، فزرند نهم امام حسین و فرزند چهارم امام رضا و فرزند بلافصل حضرت امام حسن عسکرى: است و یک شخص مجهول و نامعلومى نیست.
در گفتار دوم با بررسى اقوال تنى چند از بزرگان اهل سنت که همه آنها ولادت امام زمان(ع) را نوشته و ولادت او را بطور قطع و یقین بیان داشته ‏اند معلوم مى‏شود که شهرت عدم ولادت آن حضرت و نسبت مجهول بودنش بى‏اساس بوده است.
چنانکه گفته شد همه مطالب بدون استثناء از کتب برادران اهل سنت جمع آورى شده و نگارنده از این کار دو نظر داشته است‏ یکى اینکه: برادران اهل سنت موقع مطالعه آن عذرى نیاورند و نگویند که این مطالب در کتابهاى ما نیست دیگر آنکه مطالعه کنندگان شیعه مذهب را سبب تحکیم اعتقاد باشد و بدانند آنچه که آنها عقیده دارند مورد تصدیق اهل سنت نیز مى‏باشد. این مزیت‏ به نظر من سبب نزدیک شدن اهل سنت و شیعه نسبت‏ به یکدیگر خواهد گردید.


مهدى شخصى ، نه مهدى نوعى
برادران اهل سنت در رابطه با مهدى موعود « مى‏گویند: ما به مهدى نوعى عقیده داریم. به عبارت دیگر ما منکر موعود نیستیم . احادیثى که از رسول خدا(ص)درباره او صادر شده مورد قبول ماست ولى مى‏گوئیم، او هنوز متولد نشده و معلوم نیست چه کسى است اما در آینده متولد مى‏شود و بعد از برزگ شدن قیام مى‏کند و حکومت جهانى واحد تشکیل مى‏دهد. او از نسل فاطمه واز فرزندان حسین (ع)است.(۴)
مثلا شبراوى شافعى در الاتحاف (۵)مى‏گوید: شیعه عقیده دارد مهدى موعود که احادیث صحیحه در رابطه با او وارد شده ، همان پسر حسن عسکرى خالص است و در آخرالزمان ظهور خواهد کرد ولى صحیح آن است که او هنوز متولد نشده و در آینده متولد شده و بزرگ مى‏شود واو از اشراف آل البیت الکریم است.»
«ابن ابى الحدید» در شرح نهج‏ البلاغه(۶)ذیل خطبه‏۱۶ مى‏گوید:
«اکثر محدثین عقیده دارند مهدى موعود از نسل فاطمه(ع) است و اصحاب ما معتزله آن را انکار ندارند و در کتب خود به ذکر او تصریح کرده ‏اند و شیوخ مابه او اعتراف کرده ‏اند. فقط فرق آن است که او به عقیده ما هنوز متولد نشده و بعدا متولد خواهد گردید.
ناگفته نماند که: اهل سنت‏ بر این گفته خود دلیلى از احادیث‏ یا آیات نیاورده ‏اند. فقط شهرتى است که در میان ایشان به وجود آمده است و این از نتایج منزوى شدن اهل بیت(ع) و برگشتن خلافت اسلامى از آنهاست چنانکه در مقدمه مقاله به آن اشاره شد. وانگهى احادیث منقوله در کتب اهل سنت عینا عقیده شعیه را مى‏رساند و در آن احادیث مى‏خوانیم که: مهدى موعود(ع) دوازدهمین امام از ائمه دوازده‏گانه و نهمین فرزند امام حسین(ع) و چهارمین فزرند امام رضا(ع) و فرزند بلافصل امام حسن عسکرى(ع) است.
و نیز روایات اهل سنت مى‏گویند که آن حضرت در سال ۲۵۵ هجرى در نیمه‏ شعبان در شهر سامرا از مادرى به نام نرجس به دنیا آمده است. بنابراین شیعه و اهل سنت در مهدى موعود شکى ندارند و هر دو عقیده به مهدى شخصى دارند. منتها، دورانهاى تاریک و انزواى اهل بیت و عصر حکومت ‏سیاه بنى‏امیه و بنى‏عباس مانع از آن شد که اهل سنت چیزى را که در کتابهاى خود نوشته و نقل کرده ‏اند در میان خود شهرت بدهند و مانند شیعه منتظر آمدن مهدى شخصى(ع) باشند.
ما اینک بعضى از دلایلى را که دلالت ‏بر مهدى شخصى دارند از کتب برادران اهل سنت نقل کرده و درباره آنها توضیح مى‏دهیم:

«دخلت على النبى (ص) فاذاالحسین على فخذه و هو یقبل عینیه و فاه و یقول: انت‏سید ابن سیدانت امام ابن امام، نت‏حجة‏ابن حجة ابوحجج تسعة من صلبک تا سعهم قائمهم.» (۷)
«یعنى داخل محضر رسول خدا(ص) شدم ناگاه دیدم که حسین(ع) بر روى زانوى آن حضرت است. حضرت چشمها و دهان حسین را مى‏بوسید و مى‏فرمود: تو آقایى فرزند آقایى، تو امامى، پسر امامى، تو حجتى فرزند حجتى. پدر نه ‏نفر حجتى از صلب تو که نهم آنها قائم آنهاست.
این حدیث ‏شریف صریح است در اینکه مهدى موعود(ع) نهمین فرزند امام حسین(ع) است على هذا متولد هم شده است. بنابراین حدیث نمى‏شود گفت معلوم نیست مهدى چه کسى است و هنوز متولد نشده است.
«عبدالله بسمل‏» نیز همین حدیث را عینا نقل کرده است.(۸)

«قال دخلت على النبى(ص) واذاالحسین على فخذه و هو یقبل عینیه و یلثم فاه و یقول انک سیدابن سیدابوسادة انک امام ابن امام ابوائمة، انک حجة ابن حجة ابوحجج تسعة من صلبک تاسعهم قائمهم(۹)
«مهدى موعود(ع) در کلام رسول خدا(ص) به احسن وجه تعیین شده و آن نهمین فرزند امام حسین(ع) است.»

«عن على بن الحسین عن ابیه الحسین بن على: دخلت على جدى رسول ‏الله(ص) فاجلسنى على فخذه و قال لى: ان الله اختار من صلبک یا حسین تسعة ائمة تاسعهم قائمهم و کلهم فى‏الفضل و المنزلة عندالله سواء»
«امام مى‏فرماید: به محضر جدم رسول ‏الله(ص) داخل شدم مرا روى زانوى خویش نشانید و فرمود خداوند از صلب تو نه نفر امام اختیار کرده که نهم آنها قائم آنهاست و همه در فضیلت و مقام پیش خداوند یکسانند».
بنابراین مهدى(ع) یک مهدى معین و نهمین فرزند امام حسین(ع) است.
ناگفته نماند که کتاب «مودة ذوى‏القربى‏» تالیف سید على بن شهاب همدانى شافعى (متوفاى‏۷۸۶) حاوى چهارده فصل است که شیخ سلیمان حنفى همه آن کتاب را در «ینابیع ‏الموده‏» آورده و آن را باب پنجاه و ششم این کتاب قرار داده است و در فصل دهم تحت عنوان «المودة العاشرة فى عدد الائمه و ان المهدى منهم‏» حدیث مبارک فوق را چنانکه گفته شد – در ص ۲۵۸ از سلیم بن قیس هلالى از سلمان فارسى از رسول ‏الله(ص) نقل کرده است.
پس بنابر آنچه ما به دست آورده ‏ایم حدیث فوق در کتابهاى «مقتل خوارزمى‏» در «ارجح‏ المطالب‏» «مناقب مرتضوى‏» ، «مودة ذوى‏القربى‏» و «ینابیع المودة‏» نقل شده است و دلالت ‏بر مهدى شخصى دارد یعنى مهدى موعود(ع) فرزند نهم امام حسین(ع) است.

«سمعت رسول الله(ص) یقول انا و على و الحسن و الحسین و تسعة من ولدالحسین مطهرون معصومون‏» (۱۰)
«شنیدم که حضرت مى‏فرمود من ، على ، حسن ، حسین ، و نه نفر از فرزندان حسین همه پاک شده از طرف خدا و معصوم هستیم‏».
و نیز همین حدیث را از اصبغ بن نباته از عبدالله بن عباس نقل کرده است(۱ ۱)وهمچنین در «ینابیع المودة‏» (۱۲)از کتاب «مودة القربى‏» (مودت دهم) واز فرائدالسمطین(۱۳) نقل شده است.
از این حدیث نیز روشن مى‏شود که مهدى موعود(ع) فرزند نهم امام حسین(ع) است و اگر بگویند چه مانعى دارد که فرزند امام حسین باشد ولى بعدا در آخرالزمان متولد شود؟! مى‏گوئیم به قرینه روایات گذشته و روایات آینده، نه نفر پشت‏ سر منظورند. یعنى امام دوازدهم فرزند نهم امام حسین(ع) است.

خروج امام لا محالة خارج یقوم على اسم الله و البرکات یمیز فینا کل حق و باطل و یجزى على النعماء النقمات
حضرت رضا(ع) با گریه سرش را بلند کرد و فرمود: اى دعبل! در این دو شعر جبرئیل به زبان تو سخن گفته است آیا مى‏دانى آن امام کدام است که قیام مى‏کند؟ گفتم: نمى‏دانم، فقط شنیده‏ام که امامى از شما اهل بیت قیام کرده زمین را پر از عدل خواهد کرد.
«فقال: یا دعبل الامام بعدى محمد ابنى و بعده على ابنه و بعده ابنه الحسن و بعد الحسن ابنه الحجة‏القائم المنتظر فى غیبة المطاع فى ظهوره و لو لم یبق من‏الدنیا الایوم واحد لطول الله ذلک الیوم حتى یخرج فیملاء الارض عدلا کما ملئت جورا».
«اى دعبل! امام بعد از من پسرم محمد و بعد از او پسر او ست و بعد از او حسن و بعد از حسن پسرش حجت قائم منتظر است. در غیبت مورد اطاعت‏ خواهد بود و در وقت ظهورش اگر از عمر دنیا نماند مگر یک روز ، خدا آن روز را بلند خواهد کرد تا خروج نموده و زمین را پر از عدل و داد گرداند همانطور که از ظلم پر شده باشد.»
شایان ذکر است که این حدیث را شیخ ‏الاسلام حموئى در فرائدالسمطین از ابوالصلت عبدالسلام هروى(۱۶)و حافظ قندوزى حنفى از فوائد حموئى شافعى (۱۷) نقل کرده است

«فقیل له یابن رسول ‏الله و من القائم منکم اهل البیت؟ قال: الرابع من ولدى ابن سیدة الاماء یطهر الله به الارض من کل جور و یقدسها من کل ظلم و هوالذى یشک الناس فى ولادته و هو صاحب الغیبة قبل خروجه فاذا خرج اشرقت الارض بنوره‏»
«گفته شد یابن رسول ‏الله کدامیک از شمااهل بیت، قائم است؟ فرمود: فرزند چهارم من ، پسر خانم کنیزان . خداوند به وسیله او زمین را از هر ظلم پاک و از هر ستم خالى مى‏گرداند. او همانست که مردم در ولایت وى شک کنند و او صاحب غیبت است و چون خروج کند زمین بانورش روشن مى‏گردد.»
او همانست که زمین براى وى پیچیده شود و براى وى سایه ‏اى نباشد و او همان است که منادى درباره وى از آسمان ندا مى‏کند. ندایى که خدا آن را به گوش همه اهل زمین مى‏رساند. منادى مى‏گوید:بدانید حجت‏ خدا در نزد کعبه ظهور کرده تابع او شوید که حق در او و با اوست و آن است قول خداى عزوجل که مى‏فرماید:
«ان نشا ننزل علیهم من‏السماء آیة فظلت اعناقهم لها خاضعین‏»(۱۹)
این حدیث مانند حدیث‏ سابق دلالت‏ بر مهدى معین دارد.
حافظ قندوزى همین حدیث را از فرائد السمطین نقل کرده و مى‏گوید:
«قال الشیخ المحدث الفقیه محمد بن ابراهیم الجوینى الحموئى الشافعى فى کتابه فرائد السمطین عن دعبل الخزاعى … »(۲۰)

«و روى ابن ‏الخشاب فى کتابه موالید اهل بیت ‏یرفعه بسنده الى على‏بن ‏موسى‏الرضا(ع) انه قال: الخلف الصالح من ولد ابى محمد الحسن بن على و هو صاحب الزمان القائم المهدى‏»
«ابن خشاب ابومحمد عبدالله بن احمد بغدادى در کتاب خود که سندش را به امام رضا(ع) رسانده که آن حضرت فرمودند: خلف صالح (مهدى موعود) از فرزندان ابى محمد حسن بن على عسکرى است و او صاحب الزمان و قائم مهدى است‏».

«آمن الرسول بما انزل الیه من ربه‏»(۲۵)
گفتم: «والمومنون‏» خطاب رسید: راست گفتى اى محمد ، کدام کس را در میان امت‏ خود گذاشتى؟ گفتم: بهترین آنها را خطاب رسید: على‏بن ‏ابى‏طالب را؟ گفتم: آرى پروردگارا! خطاب رسید: یا محمد! من توجه کردم به زمین، توجه کاملى و تو را از اهل زمین اختیار کردم. نامى از نامهاى خود رابراى تو مشتق کردم. من یاد نمى‏شوم، مگر آنکه تو هم با من یادشوى .منم محمود و تویى محمد.
بعد دفعه دوم به زمین نظر کردم از آن «على‏» را برگزیدم و نامى از نامهاى خود براى او مشتق کردم و منم اعلى و اوست على یا محمد! من تو را و على ، فاطمه و حسن، حسین و امامان از فرزندان حسین را از شبح نور آفریدم (۲۶)و ولایت‏ شما را بر اهل آسمانها و زمین عرضه کردم . هر که قبول کرد در نزد من از مؤمنین است و هر که انکار نمود نزد من از کفار است. اى محمد! اگر بنده‏اى از بندگان من مرا عبادت کند تا از کار افتد و یا مانند مشک خشکى گردد. پس در حال انکار ولایت‏ شما پیش من آید ، او را نمى‏آمرزم تا اقرار به ولایت ‏شما کند. اى محمد! آیا میخواهى اوصیاى خود را ببینى؟ گفتم: آرى بار خدایا ، خطاب آمد: به طرف راست عرش خدا بنگر:
«فالتفت فاذا انا بعلى و فاطمه والحسن و الحسین و على بن الحسین و محمد بن على و جعفر بن محمد و موسى بن جعفر و على بن موسى و محمد بن على و على بن محمد و الحسن بن على و المهدى فى ضحضاح من نور قیاما یصلون و هو – یعنى‏المهدى – فى وسطهم کانه کوکب درى و قال یا محمد هولاء الحجج و هو الثاثر من عترتک و عزتى و جلالى انه الحجة‏الواجبة لا ولیائى والمنتقم من اعدائى‏».
«من به طرف راست عرش خدا نگاه کردم ناگاه دیدم: على ، فاطمه ، حسن ، حسین ، محمد بن على ، باقر ، جعفربن محمد صادق ، موسى بن جعفر کاظم ، على بن موسى‏الرضا، محمد بن على جواد ، على بن محمد هادى ، حسن بن على عسکرى و مهدى در دریایى از نور ایستاده و نماز مى‏خوانند و مهدى در وسط آنها مانند ستاره درخشانى بود. خدا فرمود: اى محمد ! اینها حجتها هستند، مهدى منتقم عترت توست . به عزت و جلال خودم قسم او حجتى است که ولایتش بر اولیاى من واجب است و او انتقام گیرنده از دشمنان من است‏».
حافظ حنفى قندوزى ، این حدیث ‏شریف را در «ینابیع المودة‏» (۲۷) از خوارزمى نقل کرده ‏و مى‏گوید: حمویى نیز در فرائد آن را نقل کرده است و در ینابیع به جاى «والمهدى‏» عبارت «و محمد المهدى بن الحسن‏» آمده است. این حدیث گذشته از دلالت‏ بر مهدى شخصى حاوى اسامى مبارک همه امامان صلوات ‏الله علیهم اجمعین – است.

قال رسول ‏الله(ص)انا واردکم على الحوض و انت‏یا على‏الساقى و الحسن الرائد (۳۰) والحسین الامر و على‏بن الحسین الفارط و محمد بن على‏الناشر و جعفر بن محمد السائق و موسى بن جعفر محصى المحبین و المبغضین و قامع المنافقین و على بن موسى معین المؤمنین و محمد بن على منزل اهل الجنة فى درجاتهم و على بن محمد خطیب شیعته و مزوجهم الحور العین والحسن بن على سراج اهل‏الجنة یستضئون به والمهدى شفیعهم یوم‏القیامه حیث لایاذن‏الله الا لمن یشاء و یرضى‏».
من پیشتر از شما وارد (۳۱)حوض کوثر مى‏شوم تو یا على ساقى کوثر هستى و حسن مدیر آنست ، حسین فرمانده آن مى‏باشد، على بن الحسین سابق بردیگران در رسیدن به آن ، امام باقر مقسم آن ، جعفر صادق سوق‏دهنده به آن ، موسى بن جعفر شمارنده دوستان و دشمنان و زایل ‏کننده منافقان ، على بن موسى یار مؤمنان ، محمد بن على جواد نازل کننده اهل بهشت در درجاتشان و على بن محمد هادى ، خطیب شیعه و تزویج کننده حورالعین به آنهاست، حسن بن على عسکرى چراغ اهل بهشت است. مردم از روشنایى آن روشنایى مى‏گیرند و مهدى موعود شفاعت کننده آنهاست در مکانى که خدا اجازه شفاعت نمى‏دهد مگر به کسى که بخواهد و از او راضى باشد».
این حدیث مبارک نیز که برادران اهل سنت‏به صورت قبول ، آن را نقل کرده‏ اند حاوى نامهاى پاک دوازده امام: است.

«یا جابر! ان اوصیایى و ائمة المسلمین من بعدى اولهم على ، ثم‏الحسن ، ثم الحسین، ثم على بن الحسین ، ثم محمد بن على المعروف بالباقر ستدرکه یا جابر فاذالقیتة فاقرئه منى‏السلام ، ثم جعفربن محمد، ثم موسى بن جعفر ، ثم على بن موسى ، ثم محمد بن على ، ثم على بن محمد، ثم الحسن بن على ،ثم القائم، اسمه اسمى و کنیه کنیتى ابن الحسن بن على ذاک الذى یفتح‏الله على یدیه مشارق الارض و مغاربها ذاک‏الذى یغیب عن اولیائه غیبة لا یثبت على القول بامامته الا من امتحن الله قلبه للایمان‏»(۳۲)
«اى جابر! اوصیاى من و امامان مسلمین بعد از من اول آنها على بن ابى‏طالب است. بعد از او حسن ، بعد از او حسین ، بعد از او على بن حسین ، بعد از او محمد بن على معروف به باقر . اى جابر! تو او را درک خواهى کرد و چون به خدمتش رسیدى سلام مرا برسان ، بعد از او جعفر بن محمد ، بعد از او موسى‏بن جعفر ، بعد از او على بن موسى ، بعد از او محمد بن على، بعد از او على بن محمد ، بعد از او حسن بن على، بعد از او قائم آل محمد که نامش نام من و کنیه ‏اش کنیه من است پسر حسن بن على ، او همانست که خدا با دست وى شرق و غرب زمین را فتح مى‏کند، او همانست که از دوستان خویش مدت زیادى غایب مى‏شود، تا حدى که در اعتقاد به امامت او باقى نمى‏ماند مگر آنان که خداوند قلوبشان را با ایمان امتحان کرده است‏»
جابر مى‏گوید: گفتم یا رسول ‏الله! آیا مردم در زمان غیبت از وجود وى منتفع مى‏شوند؟ فرمود: آرى به خدایى که مرا به حق فرستاده، مردم در زمان غیبت از نور ولایتش روشنایى مى‏گیرند. چنانکه مردم از آفتاب بهره مى‏برند با آنکه زیر ابرهاست. اى جابر! اینکه گفتم از مکنونات سر خداست و از علم مخزون خدا مى‏باشد آن را اظهار مکن مگر به کسى که اهلیت دارد.
پى نوشتها






























۱- محمد صالح حسینى ترمذى حنفى از سلمان فارسى نقل کرده مى‏گوید: ۲- «ابوالموید موفق خوارزمى حنفى‏» (متوفاى ۵۶۸) آن را با کمى تفاوت از «سلیم بن قیس‏» از «سلمان محمدى‏» چنین نقل مى‏کند: ۳- حافظ شیخ سلیمان حنفى قندوزى حدیث فوق را در ینابیع‏ المودة باب ۵۴ ص ۱۶۸ و نیز در باب‏۵۶ ص ۲۵۸ از کتاب مودة القربى تالیف سید على بن شهاب همدانى شافعى (متوفاى‏۷۸۶) نقل کرده است و نیز در باب‏۷۷ ص ۴۴۵ باز از مودة‏ القربى و در باب ۹۴ ، ص ۴۹۲ از خوارزمى به دو سند از سلمان فارسى و امام سجاد(ع) از پدرش امام حسین(ع) نقل کرده که دومى چنین است: ۴- حموئى جوینى شافعى از عبدالله بن عباس نقل کرده که گفت: ۵ – شبراوى شافعى مصرى (متوفاى ۱۱۷۲) در کتاب «الاتحاف بحب‏الاشراف‏» (۱۴)وابن صباغ مالکى در «فصول المهمة‏»(۱۵)نقل مى‏کنند که: دعبل ‏بن ‏على‏ خزاعى مى‏گوید: چون به محضر حضرت رضا(ع) رسیدم و در ضمن قصیده خود این دو شعر را خواندم که : ۶- شیخ‏ الاسلام حموئى جوینى شافعى در فرائد السمطین (۱۸)از حسین بن خالد نقل کرده که [امام] على‏بن‏ موسى‏الرضا(ع) فرمود کسى که ورع ندارد، دین ندارد و کسى که تقیه ندارد ایمان ندارد و «ان اکرمکم عندالله اتقیکم‏» یعنى عمل کننده ‏تر به تقیه. گفته شد یابن رسول ‏الله تا کى تقیه کنیم؟ فرمود: تا روز وقت معلوم و آن روز خروج قائم ماست هر کسى تا قبل از خروج قائم تقیه را ترک کند از مانیست . ۷- ابن صباغ مالکى در «الفصول ‏المهمه‏»(۲۱)که آن را در معرفت ائمه نگاشته است مى‏گوید: ۸ – شیخ الاسلام حموئى شافعى در فرایدالسمطین(۲۲)و موفق بن احمد خوارزمى حنفى در کتاب «مقتل‏الحسین‏» (۲۳)(ع) نقل مى‏کنند از ابى‏سلمى که شترچران رسول خدا(ص) بود(۲۴) مى‏گوید: از رسول خدا(ص) شنیدم که مى‏فرمود: در شب معراج از خداى جلیل خطاب آمد: ۹- «موفق بن احمد خوارزمى‏» در «مقتل الحسین‏»(۲۸)و «شیخ الاسلام حمویى شافعى‏» در «فرائدالسمطین‏» (۲۹) «سعید بن بشیر» از على ابن ابى‏طالب(ع) نقل کرده ‏اند که فرمود: ۱۰- حافظ سلیمان قندوزى از جابربن یزید جعفى نقل کرده مى‏گوید: شنیدم جابر بن عبدالله انصارى مى‏گفت: رسول خدا(ص) به من فرمود: ۱- جلال‏الدین عبدالرحمان سبوطى ، تاریخ الخلفاء ص‏۲۴۶ ۲-امام الصادق و المذاهب الاربعه ج ۲ ، ص ۵۵۵ به نقل از مقدمة البیض ابن عبدالبر، ص‏۹ ۳-مقدمه موطا، ص ۱۲، از عبدالوهاب و عبداللطیف ۴-منظور ما از «مهدى نوعى‏» همین است و گر نه اهل سنت نیز آن حضرت را فاطمى و حسینى مى‏دانند ۵ -بشراوى ، الاتحاف ، باب خامس ص ۱۸۰ ذیل فصل الثانى عشر من‏الائمه ابوالقاسم محمد ۶- ابن ابى الحدید، شرح نهج‏البلاغه، ج ۱، ص ۲۸۱ ۷-محمد صالح حسینى ترمذى ، مناقب مرتضوى باب دوم ص‏۱۳۹ ۸-عبدالله بسمل ، ارجح المطالب فى عد مناقب اسدالله الغالب، ط لاهور، در باب منحصر بودن امامت در دوازده نفر ص‏۴۳۶ ۹-مقتل الحسین ، خوارزمى ، ج ۱، الفصل السابع فى فضائل الحسین، ص‏۱۴۶ ۱۰- فرائدالسمطین ، ج ۲، ص ۱۳۲ ، حدیث ۴۳۰ ۱۱- همان مدرک، ۲، ص‏۳۱۳، حدیث‏۵۶۳ ۱۲- ینابیع‏المودة باب ۵۸ ، ص ۲۵۸ ۱۳-فرائد السمطین، باب‏۷۷ ، ص ۴۴۵ ۱۴- الاتحاف بحب الاشراف ، ط ادبیه مصر، ص‏۱۴۶، ۱۶۵ ۱۵-فصول المهمه، فصل ۸ ، ص ۲۶۵ ۱۶-فرائد السمطین ، ج ۲ ، ص‏۳۳۷ ، حدیث ۵۹۱ ۱۷-ینابیع المودة ، باب ۸۰ ، ص ۴۵۴ ۱۸-فرائد السمطین ، ج ۲، ص‏۳۳۶ ، حدیث ۵۹۰ ۱۹-ما اگر بخواهیم از آسمان مشیت آیت قهرى نازل گردانیم که همه به جبر گردن زیر بار ایمان فرود آرند» (سوره شعراء، آیه ۴) ۲۰-ینابیع المودة ، باب ۸۰، ص ۴۵۴ و باب‏۸۶ ، ص ۴۷۱ ۲۱-فصول المهمه ، فصل ثانى عشر ، ص‏۳۰۹ ، ۳۱۰ ۲۲-فرائد السمطین ، ج ۲ ، ص‏۳۱۹ ، حدیث ۵۷۱ ۲۳-مقتل الحسین ، ج ۱، فصل سابع فى فضائل الحسن ، و الحسین ، ص‏۹۶ ۲۴-ابن اثیر در «اسدالغابه‏» مى‏گوید: ابوسلمى چوپان شتران رسول خدا(ص) بود ، نامش را «حریث‏» گفته‏ اند. ابن حجر نیز در «الاصابه‏» چنین گفته است:ناگفته نماند حدیث فوق را در فرائد از خوارزمى نقل کرده است. ۲۵-سوره بقره ، آیه ۲۸۵ ۲۶-در نسخه فرائد «شبح‏» و در نسخه مقتل خوارزمى «من سنح نور من نورى‏» است . ۲۷-ینابیع المودة ، باب‏۹۳ ، ص‏۴۸۷ ۲۸-مقتل الحسین ، ج ۱، فصل سابع فى فضائل الحسن و الحسین ، ص ۹۴ ۲۹-فرائد السمطین ، ج ۲ ، ص ۳۲۱ ، حدیث ۵۷۲ ۳۰-در لفظ مقتل الحسین «الزائد» با «زاء» است‏یعنى دورکننده دشمنان از حوض ۳۱-«وارد» کسى است که قبل از قافله وارد محلى مى‏شود نظیر «فارسلوا واردهم فادلى دلوه‏». ۳۲-ینابیع المودة ، باب ۹۴ ، ص ۴۹۴

*****

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 2 تیر1389 - ساعت 7:5 |
کد مطلب: 559 || نوع مطلب: مقالات

خبرگزاري فارس: حضور تعدادي‌ از بابيان‌ در انجمنهاي‌ مخفي‌ در كنار چهره‌هاي‌ شاخص‌ فراماسونري‌ و عضويت‌ تعدادي‌ از آنها در فراموشخانه‌ ملكم‌ و لژ بيداري‌ در دوره‌ قاجار و در آستانه‌ مشروطه، حكايت‌ از همنوايي‌ اين‌ دو جريان‌ با هم دارد.


‌‌با دستگيري‌ و اعدام‌ باب‌ و وقوع‌ حوادث‌ خونين‌ در ايران‌ (در خلال‌ سالهاي‌ 1264 و 1265ق) نظير ترور آيت‌ الله‌ شهيد ثالث‌ و آشوب‌ در نقاط‌ مختلف‌ ايران‌ (مازندران، زنجان‌ و نيريز) مقارن‌ با سالهاي‌ نخست‌ سلطنت‌ ناصرالدين‌شاه، اوضاع‌ كشور بسيار آشفته‌ شد و حمايت‌ پنهان‌ و آشكار بيگانگان‌ از عناصر شورشي، بر پيچيدگي‌ اوضاع ‌افزود. اما اقدامات‌ قاطع‌ اميركبير در سركوب‌ غائله، عرصه‌ را بر آنها تنگ‌ كرد و توانست‌ موج‌ ناآرامي‌هاي‌ ناشي‌ از شورش‌ مسلحانه‌ بابيان‌ را مهار كند. اتباع‌ باب‌ كه‌ بعد از اعدام‌ او بر سر جانشيني‌ دچار درگيريهايي‌ شده‌ بودند در 1268ق‌ ناصرالدين‌شاه‌ را با هماهنگي‌ برخي‌ از سران‌ حكومت‌ نظير ميرزا آقاخان‌ نوري‌ ترور كردند كه‌ البته‌ به‌ جايي‌ نرسيد و توطئه‌گران‌ (از جمله‌ حسينعلي‌ بهاء) دستگير شدند. حمايت‌ جدي‌ سفارت‌ روسيه‌ و شخص‌ سفير، پرنس‌ دالگوروكي، از بهاء باعث‌ شد كه‌ او همچون‌ يك‌ تحت‌ الحمايه‌ روس‌ از زندان‌ و اعدام‌ نجات‌ يافته‌ و در 1269 تحت‌الحفظ‌ به‌ بغداد منتقل‌ شود. بهاء با همكاري‌ برادرش‌ (يحيي‌ صبح‌ازل) كه‌ او نيز خود را به‌ بغداد رسانده‌ بود موفق‌ شد بابيان‌ را گرد خود جمع‌ كند و به‌ فعاليتهاي‌سوء خويش‌ ادامه‌ دهد. در فاصله‌ 1270ــ1280ق‌ اتفاقات‌ مهمي‌ در ايران‌ رخ‌ داد كه‌ از جمله‌ آنها مي‌توان‌ به‌ واقعه‌ تجزيه‌ هرات‌ و‌ افغانستان‌ از ايران، تأسيس‌ فراموشخانه‌ فراماسونري‌ ملكم‌ خان‌ و انحلال‌ آن، ورود مانكجي‌ ليمجي‌ هاتريا (رئيس‌ سازمان‌ اطلاعاتي‌ انگليس‌ در ايران) به‌ كشورمان‌ در 1270ق‌ و ملاقاتش‌ در 1280ق‌ با حسينعلي‌ بهاء در بغداد اشاره‌ كرد. ‌

با سرخوردگي‌ بابيان‌ از عدم‌ موفقيت‌ در سرنگوني‌ قاجاريه‌ و آشنايي‌ آنها با افكار و تحركات‌ اعضاي‌ محفل‌ فرهنگي‌ مانكجي‌ نظير شاهزاده‌ جلال‌الدين‌ ميرزا، آخوندزاده، ميرزا ملكم‌خان، ميرزا حسين‌خان‌ سپهسالار و...، تغييراتي‌ در روش‌ فكري‌ ايشان‌ به‌ وجود آمد و آنها با افكار ماسوني‌ و ليبرالي‌ آشنا شدند. بابيان‌ در ادرنه‌ با افكار آخوندزاده‌ (يعني همان‌ بالگونيك‌ فتحعلي‌ آخوندوف: دستيار نايب‌ السلطنه‌ روسيه‌ در قفقاز اشغالي، و يكي‌ از مروجين‌ فراماسونري‌ در ايران) آشنا شدند. آنان‌ با ديدن‌ مكاتيب‌ جلال‌الدوله‌ و كمال‌الدوله‌ اثر آخوندوف‌ پي‌ بردند غير از دعاوي‌ باب، حرفهاي‌ ديگري‌ نيز از جمله‌ افكار ضدديني‌ آخوندوف‌ و ملكم‌ وجود دارد كه‌ در ايران‌ رواج‌ يافته‌ است. نفوذ سپهسالار و ملكم‌ در حلقه‌ اطرافيان‌ ناصرالدين‌شاه‌ به‌ آنان‌ آموخت‌ كه‌ اگر راه‌ شورش‌ مسلحانه‌ مسدود است، از راه‌ ديگر هم‌ مي‌توان‌ به‌ مقصود رسيد. ‌

آنان‌ با تدوين‌ كتاب‌ «تاريخ‌ جديد» كه‌ صورت‌ اصلاح‌ شده‌ «تاريخ‌ قديم» بابيان‌ بود واژه‌هاي‌ تند بر ضد شاه‌ قاجار و برخي‌ عوامل‌ حكومت‌ را حذف‌ يا تعديل‌ كردند و در عوض، همصدا با امثال‌ آخوندوف، حملات‌ پيشين‌ خود به‌ روحانيت‌ را شدت‌ بخشيدند. آنها با استفاده‌ از روش‌ ملكم‌ و آخوندزاده، دست‌ به‌ تأليف‌ رساله‌هاي‌ جديدي‌ مانند مقاله‌ سياح‌ يا رسالات‌ ديگري‌ به‌ تقليد از روش‌ رساله‌ «شيخ‌ و رفيق» زدند. ملكم‌خان‌ مؤ‌سس‌ فراموشخانه‌ در ايران‌ با حسينعلي‌ بهاء ارتباطاتي‌ داشت. بر طبق‌ گزارش‌ ركن‌الدوله‌ به‌ امين‌السلطان‌ در 1308ق، ملكم‌ در عكا با بهاء ديدار و مذاكره‌ داشته‌ است.1 عباس‌ افندي‌ نيز بعدها طي‌ نوشته‌اي‌ تلويحاً‌ از زحمات‌ ملكم‌ تقدير و از اينكه‌ دوستانش‌ حق‌ او را پاس‌ نداشتند اظهار تأسف‌ مي‌كند.2

ارتباط‌ بهاء با مانكجي، كه‌ يكي‌ از مهمترين‌ پلهاي‌ ارتباط‌ بين‌ بهائيان‌ با فراماسونها و دولت‌ بريتانيا بود، بسيار مهم‌ است. جايگاه‌ سياسي‌ / اطلاعاتي‌ مانكجي‌ در تحولات‌ ايران، عضويتش‌ در لژهاي‌ ماسوني‌ هندوستان‌ و راه‌اندازي‌ فراموشخانه‌ توسط‌ و به‌ تشويق‌ اعضاي‌ محفل‌ او در ايران‌ و حضور برخي‌ از بابيان‌ در اين‌ سازمان‌ مخفي‌ و فوق‌ سري‌ جاسوسي، حكايت‌ از تجمع‌ همه‌ براندازان‌ فعال، در تشكيلاتي‌ مخفي‌ مي‌كرد كه‌ مبارزه‌ با اديان‌ وحياني‌ و نفوذ در شئون‌ سياسي‌ و فرهنگي‌ و اقتصادي‌ ملتهاي‌ مسلمان‌ را با ادبياتي‌ جديد و نوين‌ مبتني‌ بر اومانيسم، وحدت‌ عالم‌ انساني، حكومت‌ واحده‌ بشري‌ و... تعقيب‌ مي‌كردند. نقش‌ مانكجي‌ در تدوين‌ تاريخ‌ باب‌ و بهاء و اشتغال‌ بهائيان‌ در تجارتخانه‌ او، ارتباط‌ سران‌ بهائيت‌ را با مانكجي، چهره‌ شاخص‌ فراماسونري‌ در ايران، ثابت‌ مي‌كند. (ايام: بحث راجع‌ به‌ مانكجي‌ و روابط‌ او با بهائيان، قبلا‌ در مقاله‌اي‌ جداگانه‌ گذشت). ‌

حضور تعدادي‌ از بابيان‌ در انجمنهاي‌ مخفي‌ در كنار چهره‌هاي‌ شاخص‌ فراماسونري‌ و عضويت‌ تعدادي‌ از آنها در فراموشخانه‌ ملكم‌ و لژ بيداري‌ در دوره‌ قاجار و در آستانه‌ مشروطه، حكايت‌ از همنوايي‌ اين‌ دو جريان‌ با هم‌ دارد. حبيب‌ ثابت‌ از چهره‌هاي‌ مطرح‌ بهائيت، در كتابچه‌اي‌ تحت‌ عنوان‌ سجن‌ اعظم‌ سخني‌ دارد كه‌ درخور تعمق‌ و پيگيري‌ است. او مدعي‌ است‌ كه‌ اكثريت‌ اعضاي‌ انجمني‌ كه‌ قبل‌ از طلوع‌ آفتاب‌ در دوره‌ مشروطه‌ تشكيل‌ مي‌شد از بابيها تشكيل‌ مي‌شدند.3 احتمالاً‌ منظور او انجمن‌ بين‌الطلوعين‌ است‌ كه‌ افرادي‌ نظير ابراهيم‌ حكيمي، ملك‌المتكلمين، سيد جمال‌ واعظ، اردشيرجي‌ و... عضو آن‌ بودند. ‌

‌‌حضور جدي‌ بابيان‌ در لژهاي‌ ماسوني‌ و انجمنهاي‌ مخفي‌ شبه‌ماسوني‌ حكايت‌ از ارتباط‌ عميق‌ شاخه‌ ازلي‌ بابيت‌ با فراماسونري‌ دارد. حضور افرادي‌ نظير يحيي‌ دولت‌آبادي، علي‌محمد دولت‌آبادي، سيد جمال‌ واعظ‌اصفهاني، ملك‌المتكلمين‌ و... در لژ بيداري‌ مؤ‌يد اين‌ نظر است. يكي‌ ديگر از بهائياني‌ كه‌ عضو فراماسونري‌ و داراي‌ درجه‌ 33 فراماسونري‌ بود، عليقلي‌خان‌ نبيل‌الدوله‌ بود كه‌ در لژهاي‌ آمريكا عضويت‌ داشت. وي‌ جايگاهي‌ ويژه‌ در نزد بهائيان‌ داشت‌ و مدتي‌ در سفارت‌ ايران‌ در واشنگتن‌ مشغول‌ كار بود. تعلق‌خاطر سران‌ بهائيت‌ به‌ فراماسونري، با سفرهاي‌ عباس‌ افندي‌ به‌ اروپا و آمريكا جلوه‌ آشكارتري‌ به‌ خود گرفت. حضور رهبر بهائيان‌ (سر عباس‌ افندي) در لژهاي‌ ماسوني‌ آمريكا و ايراد سخنراني‌ در لژهاي‌ ماسوني‌ و انجمنهاي‌ شبه‌ماسوني‌ تئوسوفي4، گواهي‌ ديگر بر وجوه‌ و اهداف‌ مشترك‌ اين‌ دو فرقه‌ است. اين‌ امر در عملكرد ساير بهائيان‌ نيز مشاهده‌ مي‌شود، كه‌ ذيلاً‌ به‌ اختصار به‌ مواردي‌ از آن‌ اشاره‌ مي‌كنيم: ‌

ابوالفضل‌ گلپايگاني، از ياران‌ عباس‌ افندي‌ و از نويسندگان‌ بهائي، در سفر به‌ آمريكا در مجامع‌ فراماسونري‌ حاضر شد و به‌ ايراد سخنراني‌ پرداخت.5 ميرزا محمدرضا شيرازي‌ معروف‌ به‌ پروفسور شيرازي، عضو انجمن‌ تئوسوفي‌ هندوستان، در 1914 با عباس‌ افندي‌ در فلسطين‌ ملاقات‌ كرد و شرح‌ ملاقات‌ و گفنگويش‌ را در بازگشت‌ براي‌ اعضاي‌ انجمن‌ تشريح‌ كرد.6 روحيه‌ ماكسول‌ (بيوه‌ شوقي‌ افندي‌ سومين‌ رهبر بهائيان) در سفر به‌ برزيل‌ از سوي‌ جمعيتهاي‌ وابسته‌ به‌ فراماسونري‌ لاينز، روتاري‌ و تسليح‌ اخلاقي‌ مورد استقبال‌ واقع‌ شد7 و با اعضاي‌ روتاري‌ و لاينز ملاقات‌ نمود.8 ‌

‌‌علي‌اكبر فروتن‌ (از سران‌ شاخص‌ و فعال‌ بهائيت) به‌ عنوان‌ نماينده‌ بيت‌العدل‌ در سفر به‌ هنگ‌كنگ‌ در كلوپ‌ روتاري‌ حاضر و سخنراني‌ كرد.9 اولينگا از ديگر سران‌ بهائيت‌ در سفر به‌ جامائيكا در باشگاه‌ لاينز سخن‌ گفت.10 بهائيان‌ مي‌كوشيدند اعضاي‌ فراماسونري‌ و تئوسوفي‌ را به‌ بهائيت‌ جذب‌ كنند، از جمله‌ «هارلان‌ اوبر» موفق‌ شد دكتر هرمان‌ گروسمن‌ عضو مجمع‌ تئوسوني‌ را به‌ عضويت‌ بهائيت‌ درآورد.11 بهائيان‌ شهر سااورك‌ برزيل‌ نيز آثار بهائي‌ را در كلوپهاي‌ روتاري‌ و لاينز پخش‌ مي‌كردند.12 در سفر جمعي‌ از بهائيان‌ به‌ آفريقا، آنان‌ در كلوپ‌ روتاري‌ شهر آروشا حضور يافته‌ و با اعضاء [درباره‌ بهائيت] صحبت‌ كردند.13 در 1332 بهائيان‌ جشن‌ صد سالگي‌ فرقه‌ خود را در اقدامي‌ معنادار در سالن‌ بزرگ‌ لژ فراماسونري‌ آمريكا به‌ نام‌ «معبد مدينه» برگزار كردند.14 مجله‌ روتاري‌ اسرائيل‌ به‌ مناسبت‌ صدمين‌ سال‌ تأسيس‌ خود پشت‌ جلد مجله، عكس‌ حسينعلي‌ نوري‌ را چاپ‌ كرد و قسمتي‌ از آثار او را نيز در مجله‌ درج‌ نمود.15‌

‌‌در سالهاي‌ نهضت‌ ملي‌ شدن‌ نفت، شاهد تشكيل‌ لژ همايون‌ در ايران‌ هستيم‌ كه‌ يكي‌ از كاركردهاي‌ اصلي‌ آن‌ مقابله‌ با نهضت‌ ضد استعماري‌ نفت، و جاسوسي‌ براي‌ انگليس‌ بود. يكي‌ از اعضاي‌ اين‌ لژ دكتر ذبيح‌ قربان‌ از اعضاي‌ فرقه‌ بهائيت‌ بود كه‌ نفوذ فراواني‌ در شيراز داشت. او رئيس‌ دانشكده‌ پزشكي‌ دانشگاه‌ شيراز و عضو مؤ‌سس‌ لژ ديگري‌ به‌ نام‌ حافظ‌ نيز بود.16 قربان‌ در رژيم‌ پهلوي، تا رياست‌ دانشگاه‌ شيراز نيز بالارفت. او داراي‌ پنجاه‌ سمت‌ رسمي‌ و غيررسمي‌ در كشور بود. وابستگي‌ وي‌ به‌ بريتانيا به‌ قدري‌ آشكار بود كه‌ مردم‌ شيراز هنگامي‌ كه‌ كنسولگري‌ انگليس‌ در شيراز مدتي‌ تعطيل‌ شد مي‌گفتند: احمق‌ آن‌ كس‌ است‌ كه‌ با بودن‌ قربان‌ از تعطيل‌ كنسولخانه‌ خوشحال‌ شود!17 ذبيح‌ قربان‌ با همكاري‌ مستر شارپ‌ انگليسي‌ (كشيش‌ كليساي‌ شمعون‌ غيور شيراز) آرم‌ دانشگاه‌ شيراز را با استفاده‌ از علائم‌ مسيحيت‌ صهيونيستي‌ (سپر عيسويان‌ در جنگهاي‌ صليبي‌ عليه‌ مسلمانان) سفارش‌ داد كه‌ استاد محيط‌ طباطبايي‌ از آن‌ پرده‌ برداشت.18‌

‌‌اميرعباس‌ هويدا، بهائي‌ ديگري‌ است‌ كه‌ به‌ عضويت‌ لژهاي‌ ماسوني‌ درآمد و بيش‌ از 13 سال‌ نخست‌وزيري‌ رژيم‌ پهلوي‌ را عهده‌دار بود. جد و پدرش‌ از بهائيان‌ مشهور بودند (جدش‌ محرم‌ راز بهاء و عباس‌ افندي‌ بود). هويدا نيز در لژ فروغي‌ عضويت‌ داشت.19 در دوره‌ نخست‌وزيري‌ او بهائيت‌ توانست‌ اركان‌ دولت‌ و نظام‌ را درچنگ‌ خود گيرد و عضو لژ بزرگ‌ ايران‌ و موقعيت‌ خود را تقويت‌ كند. منصور روحاني، عضو كابينه‌ هويدا، و وزير آب‌ و برق‌ و كشاورزي‌ و منابع‌ طبيعي، ديگر بهائي‌ ماسن‌ آن‌ روزگار بود. او عضو لژهاي‌ مولوي، سعدي‌ و مشعل‌ بود و در كلوپ‌ روتاري‌ نيز عضويت‌ داشت.20 همچنين، داراي‌ رابطه‌ نامشروع‌ با وقيحترين‌ خواننده‌ زن‌ عصر پهلوي‌ (عهديه) بود، كه‌ از بازگوكردن‌ اسناد تكان‌ دهنده‌ آن‌ شرم‌ داريم. منوچهر تسليمي،‌ ديگر بهائي‌ فراماسون‌ و عضو لژ ابن‌سينا بود كه‌ در آن‌ لژ به‌ مقام‌ سرپرست‌ اول‌ و قائم‌مقام‌ استاد اعظم‌ رسيد. وي،‌كه در 1339 دبير لژ مولوي‌ نيز شد، در كابينه‌ هويدا عهده‌دار وزارت‌ بازرگاني‌ و اطلاعات‌ بود. عباس‌ آرام‌ وزير خارجه‌ كابينه، ديگر بهائي‌ فراماسون‌ دستگاه‌ پهلوي‌ بود كه‌ در لژ ستاره‌ سحر عضويت‌ داشت.21 اين‌ موارد، شمه‌اي‌ از ارتباط‌ بهائيت‌ و فراماسونري‌ در ايران بود كه‌‌ به‌ آن‌ پرداختيم. ‌

ارتباط‌ سران‌ بهائيت‌ با فراماسونري‌ در جهان، موضوعي‌ است‌ كه‌ تحقيق‌ و تعمق‌ بيشتري‌ مي‌طلبد. فراماسونري‌ و بهائيت‌ در ايران‌ و جهان‌ اسلام، داراي‌ اهداف‌ مشترك‌ بوده‌ و از منشاء مشتركي‌ نيز حمايت‌ مي‌شوند. خاستگاه‌ اصلي‌ فراماسونري، انديشه‌هاي‌ (در گوهر) صهيونيستي‌ و آرمان‌هاي‌ صليب‌ ــ صهيون‌ و به‌ اصطلاح‌ رايج: مسيحيت‌ صهيونيستي‌ است. از سوي‌ ديگر، پيوند عميق‌ سران‌ بهائيت‌ با صهيونيسم‌ و خدمات‌ آنان‌ به‌ مسيحيت‌ صهيونيستي، باعث‌ نزديكي‌ اين‌ دو جريان‌ به‌ يكديگر شده‌ است. استعمار مي‌كوشد از اين‌ دو، به‌ مثابه‌ ابزاري‌ جهت‌ شكستن‌ اقتدار و صلابت‌ فرهنگي‌ جهان‌ اسلام، و نفوذ در اركان‌ حكومتهاي‌ سرزمينهاي‌ اسلامي، سود جويد ــ واقعيت‌ تلخي‌ كه‌، مقابله با آن، هوشياري‌ نخبگان‌ سياسي‌ و فرهنگي‌ جهان‌ اسلام‌ را طلب‌ مي‌كند. ‌

علي رجبي‌
----------------
پي‌نوشت‌ها:


















20. همان، ص‌ 375 و اسناد مؤ‌سسه‌ مطالعات‌ تاريخ‌ معاصر ايران

----------------
منبع: نشريه ياد ايام - شماره 29 1. ابراهيم‌ صفايي، پنجاه‌ نامه‌ تاريخي، دوران‌ قاجاريه، ص‌ 121 2. مائده‌هاي‌ آسماني، 9/144 3. اسناد مؤ‌سسه‌ مطالعات‌ تاريخ‌ معاصر ايران، اسناد حبيب‌ ثابت 4. آهنگ‌ بديع، سال‌ سوم، ش‌ 15 و 16، ص‌ 16 5. آهنگ‌ بديع، سال‌ هشتم، ش‌ 6 و 7، ص‌ 128 6. آهنگ‌ بديع، س‌ 21، ش‌ 7 و 8، ص‌ 208 7. اخبار امري، سال‌ 1347، ش‌ 3، صص‌ 186-187 8. اخبار امري، سال‌ 1347، ش‌ 6 و 7، ص‌ 447 9. اخبار امري، سال‌ 1356، ش‌ 2، ص‌ 77 10. اخبار امري، سال‌ 1349، ش‌ 12، صص‌ 332-333 11. آهنگ‌ بديع، سال‌ 18(1342)، ش‌ 1، ص‌ 27 12. اخبار امري، سال‌ 1347، ش‌ 6 و 7، ص‌ 457 13. اخبار امري، سال‌ 1353، ش‌ 6، صص‌ 176-177 14. آهنگ‌ بديع، سال‌ هشتم‌ (1332)، ش‌ 6 و 7، ص‌ 114 15. اخبار امري، سال‌ 1351، ش‌ 1 16. رائين. فراموشخانه‌ و فراماسونري‌ در ايران، ج‌ 3، ص‌ 380 17. همان، ص‌ 385 18. همان، ص‌ 385 19. رائين، همان، ص‌ 680 21. رائين، ج‌ 3، ص‌ 527.

*****

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1 تیر1389 - ساعت 11:46 |
کد مطلب: 562 || نوع مطلب: مقالات

طرح شبهه:
 چگونه مهدى منتظر در آخر الزمان مى تواند مردگان را زنده کند، و مؤمنین را عزیز بدارد و فاسقین را عذاب نماید؟ و اصولا آیا اعتقاد به رجعت پشتوانه علمى دارد در حالیکه جزء اعتقادات مسلمین نمى باشد، چرا که عقلا ممکن نیست و دلیل بر آن نداریم.
جواب اجمالى:
زنده کردن مردگان، در حقیقت کار خداوند است، که گاهى به بعضى از بندگان صالحش همچون حضرت عیسى  علیه السلام  و امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف  این اذن را مى دهد بعضى از انسانها را بتوانند زنده کنند و این زنده کردن فقط با اذن الهى امکان پذیر است.
و رجعت هم به معناى زنده شدن بعضى انسانها در دنیا، در موقع ظهور امام زمان عج ، از روایات و بعضى آیات استفاده مى شود، و طبق سخنان پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله  این امر در امت اسلامى نیز همانند امتهاى گذشته به وقوع خواهد پیوست.
مساله رجعت ارتباطى با زنده کردن مردگان توسط امام زمان عج  ندارد و شیعیان زنده کردن اموات را به خداوند نسبت مى دهند نه به امام زمان عج
جواب تفصیلى:
قبل از پاسخ به شبهه مذکور لازم است نکاتى ذکر شود و آن اینکه: مساله رجعت هیچ ارتباطى با زنده کردن مردگان و یا عزیز نمودن مؤمنین و عذاب کردن فاسقین، توسط امام زمان ندارد و شیعیان هیچ موقع زنده نمودن مردگان را به امام زمان ربط نمى دهند، بلکه همواره اعتقادشان این است که زنده کردن و یا میراندن مخصوص ذات مقدس خداوند است. با توجه به این مطلب بحث از احیاء مردگان توسط غیر خدا، بحث حاشیه اى خواهد بود. در قرآن کریم خداوند صفاتى را براى خودش مطرح مى کند که مخصوص ذات مقدس او مى باشد و غیر از خداوند کسى از انبیاء و ائمه و ملائکه آن صفات را ندارند. مانند:
 لااله الا هو یحیى و یمیت ۱ معبودى جز او نیست، زنده مى کند و مى میراند
 الله یتوفى الانفس حین موتها۲  خداوند ارواح را به هنگام مرگ قبض  مى کنند.



 با توجه به مقدمه فوق، مى گوئیم: در همه ادیان به ظهور مصلح جهانى بشارت داده شده است و این مصلح جهانى که وارث همه علوم و معجزات انبیاء گذشته مى باشد و عدل و داد را برقرار کرده و زمین را از لوث ستمگران و خیانتکاران پاک مى کند.
 قرآن مى فرماید: و لقد کتبنا فى الزبور من بعد الذکر ان الارض یرثها عبادى الصالحون ۴  در “زبور” بعد از ذکر (تورات) نوشتیم بندگان شایسته ام وارث (حکومت) زمین خواهند شد»، و امام زمان (ع) که همان مصلح موعود است همه معجزات پیامبران را خواهد داشت۵   بنابراین زنده کردن مردگان نیز مى تواند از معجزات آن حضرت باشد اما باید توجه داشت که هرگونه معجزه اى تنها باذن الهى خواهد بود و بدون اذن خداوند انجام معجزه ممکن نیست.
رجعت و عقیده مسلم شیعه
رجعت، به معنى بازگشتن است، و مراد از آن زنده شدن و بازگشتن گروهى، (از نیکان بسیار نیک و انسان هاى بسیار بد) بعد از حضرت قائم عج مى باشد، تا نیکان با مشاهده دولت آن بزرگوار شادمان بشوند و به فیض نصرتش مفتخر گردند. و انسان هاى بد نیز با مشاهده دولتى که هرگز نمى خواستند، غمگین گردند و به ذلت و خوارى برسند، و عقوبت و عذاب ببینند و به دست دوستان آن حضرت کشته شوند و اما دیگر مردمان در قبرها مى مانند تا در قیامت حاضر گردند۶
اما اینکه گفتید عقلا ممکن نیست و دلیلى بر آن نداریم؟! مى گوئیم بهترین دلیل بر امکان چیزى وقوع آن است و در امتهاى گذشته نظیر آن واقع شده است و قرآن کریم موارد مختلفى از رجعت را بیان نموده است از جمله به داستان قومى اشاره مى کند که از ترس طاعون از وطن خود فرار کردند و خداوند آنها را مدتى طولانى میراند و سپس به سبب دعاى یکى از پیامبران بنام «حزقیل» همه آنها را زنده کرد بعد از آن پس از مدتى به اجل طبیعى از دنیا رفتند ۷
براى روشن شدن مطلب دو آیه و دو روایت نقل مى شود:
الف) آیات:

و طبق قاعده معروف: حکم الامثال فیما یجوز و ما لا یجوز واحد احتمال امتناع آن از بین مى رود و ثابت مى شود که رجعت یک کار ممکنى است و نمى تواند در این امت)پیامبر اسلام) ممکن نباشد، و روایات ما آن را اثبات کرده اند و پیامبر (ص) در این مورد مى فرماید: یکون فى هذه الامه کل ما کان فى بنى اسرائیل حذو النعل بالنعل و القزة بالقزة ۹ هر اتفاقى که در بنى اسرائیل رخ داده بدون ذره اى کم و زیاد در این امت هم رخ مى دهد.

ب) روایات:


: پاورقی
[۱]- اعراف/۱۵۸٫
[۲]- رم/۴۲٫
[۳]- مائده/۱۱۰٫
[۴]- انبیاء/۱۰۵٫
[۵]- محمد باقر مجلسى، (مترجم على دوانى) بحارالانوار (مهدى موعود)  (دار الکتاب، ج۲۶، ۱۳۷۳ هـ ش، تهران) ص۴۷۶٫
[۶]- سید ابوالحسن مولانا، مهدى و مساله رجعت، (انتشارات نور ولایت، اول، تبریز، ۱۳۷۵ هـ ش) ص۲۱٫
[۷]- محمد حسین طباطبائى، تفسیر المیزان، (جامعه مدرسین حوزه علمیّه قم، قم) ج۲، ص۲۸۲٫
[۸]- بقره/۲۴۳٫
[۹]- شیخ حر عاملى، الایقاظ من الهجعه… (مترجم سید هاشم رسولى محلاتى) دار الکتب، قم) ص۲۹٫
[۱۰]- نمل/۸۳٫
[۱۱]- اسراء/۵ـ۶٫
[۱۲]- بحار الانوار (پیشین) ج۵۳، ص۱۴ ۳ هنگامى که خداوند به عیسى بن مریم(ع) گفت: یاد کن نعمتى را که به تو و مادرت بخشیدیم، زمانى که تو را با «روح القدس» تقویت کردم; که در گهواره و به هنگام بزرگى، با مردم سخن مى گفتى و هنگامى که کتاب و حکمت و تورات و انجیل را به تو آموختم، و هنگامى که به فرمان من، از گل، چیزى به صورت پرنده مى ساختى، و در آن مى دمیدى، و به فرمان من پرنده مى شد، و کور مادر زاد، و مبتلا به بیمارى پیسى را به فرمان من، شفا مى دادى، و مردگان را (نیز) به فرمان من زنده مى کردى; و هنگامى که بنى اسرائیل را از آسیب رساندن به تو، بازداشتم; در آن موقع که دلایل روشن براى آنها آوردى، ولى جمعى از کافران آنها گفتند: اینها جز سحر آشکار نیست  ۱ـ قرآن مى فرماید: الم تر الى الذین خرجوا من دیارهم و هم الوف حذر الموت، فقال لهم الله موتوا، ثم احیاهم ان الله لذو فضل على الناس و لکن اکثر الناس لایشکرون ۸ آیا ندیدى آنان را که از بیم مرگ از خانه هاى خود بیرون رفتند و آنها هزاران تن بودند، پس خداوند به آنها گفت: بمیرید. سپس آنان را زنده کرد، بى گمان خدا بر مردم صاحب فضل است. و لکن بسیارى از مردم سپاسگزارى نمى کنند ۲ـ آیه ى دیگرى که بر رجعت دلالت دارد این است که خداوند مى فرماید: و یوم نحشر من کل امة فوجاً) ۱۰  به خاطر آور) روزى را که ما از هر امتى، گروهى را از کسانى که آیات ما را تکذیب مى کردند محشور مى کنیم، و آنها را نگه مى داریم تا به یکدیگر ملحق شوند، این آیه مربوط به قیامت نمى تواند باشد چون در قیامت همه محشور مى شوند نه از هر گروهى فوجى، لذا این آیه مربوط به رجعت مى شود. ۱ـ مأمون خدمت امام رضا (ع) عرض کرد یا ابا الحسن درباره رجعت چه مى گویى؟ حضرت فرمود: رجعت حق است در امت هاى پیشین بوده است و قرآن هم ازآن سخن گفته است و پیامبر هم فرمود: پس مى آید، براى این امت هر آنچه براى امت هاى گذشته پیش آمد، بدون کم و زیاد، و فرمود هنگامى که مهدى (عج) از فرندان من ظهور نماید، عیسى از آسمان پایین آمده پشت سر آنحضرت نماز مى گذارد… مأمون عرض کرد سرانجام چه مى شود؟ فرمود: حق به اهل خودش بر مى گردد. این روایت به خوبى دلالت بر وجود رجعت و صحت آن دارد که نیازى به توضیح نیست. ۲ـ سلمان مى گوید: پیامبر اسلام (ص) دوازده امامى بعد از خود را معرفى نمود، و اسامى هر یک را بیان نمود، من گریستم و عرض کردم آیا من آنها را درک مى کنم؟ فرمود: تو اى سلمان و امثال تو آنها را دوست مى دارند و با معرفت آنها را درک مى کنند، سلمان گوید خدا را شکر کردم سپس عرض کردم یا رسول الله آیا من تا زمان آنها زنده خواهم بود؟ فرمود: اى سلمان این آیه را بخوان «هنگامى که نخستین وعده فرا رسد گروهى از بندگان نیرومند و جنگجوى خود را بر ضد شما مى انگیزم، خانه ها را جستجو کنند و این وعده اى است قطعى پس شما را بر آنها چیره مى کنیم و شما را بوسیله دارییها و فرزندان کمک خواهیم کرد و نفرات شما را بیشتر قرار مى دهیم ۱۱ سلمان مى گوید من از روى شوق گریه نمودم و گفتم یا رسول الله این حادثه در زمان شما (و با حضور شما) خواهد بود فرمود آرى و الله در آن زمان من و على و فاطمه و حسن و حسین و نه امام از فرزندان حسین (علیهم اسلام) و هر کسى که در مسیر اهلبیت مظلوم واقع شده اند همه یکجا گردهم مى آییم، آنگاه ابلیس و لشکریان او و مؤمنین واقعى و کافران حقیقى حاضر مى شوند، و فرمود ماییم تأویل این آیه: «ما چنین اراده نموده ایم، که بر مستضعفان زمین منت نهیم و آنان را پیشوایان وارثان روى زمین قرار دهیم». سلمان مى گوید از نزد پیامبر (ص) برخواستم از آن به بعد، هیچ باکى نداشتم که من مرگ را ملاقات کنم و یا او به سراغم آید۱۲

*****

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 1 تیر1389 - ساعت 7:1 |
کد مطلب: 552 || نوع مطلب: مقالات

  آيا حجاب مختص اسلام است؟

  قبل از اسلام هم حجاب بوده است به گفته بعضي ازنويسندگان و تاريخ شناسان , زنان قبل از اسلام حجاب نداشتند , برخي ديگر معتقدند كه زنان قبل از اسلام داراي حجاب بودند و عفت آنها ثمره آزادي خواهي و استقلال طلبي آن روز عرب مي باشد. دراين زمينه نظرات متعددي بيان شده است ازآن جمله دكتر هيكل مي نويسد : « قبل از اسلام , زنان حجاب نداشتند و زينت خودرا آشكار مي ساختند, بعدها اسلام اين كار را حرام كرد .»(1 ) جرجي زيدان, شرق شناس اروپايي درجلد پنجم تاريخ خود, در مورد زنان قبل ازاسلام مي گويد:
« اگر مقصود ازحجاب, پوشاندن تن وبدن است, اين وضع پيش از اسلام و حتي پيش از ظهور ديانت مسيح معمول بوده و ديانت مسيح هم تغييري در آن نداده و تا اواخر قرون وسطي در اروپا معمول بوده آثار آن هنوز درخود اروپا باقي مانده است. بايد گفت كه اين وضع ميوه اي از ميوه هاي درخت تمدن اسلامي است و پيش از آن شايع نبوده و همين كه مسلمانان كاملاً با زندگي تجملي و عياشي آشنا شدند, قضيه حجاب بيش از پيش شدت يافت و راجع به آن دقت هاي فوق العاده مبذول گشت.(2 )
داستاني پيش از اسلام مؤلف عقد الفريد ( ج۲ ص ۳۶۸ ) در كتاب خود گفته فجار دوم بين قريش و هوازن واقع شد. منشأ هيجان اين آشوب اين بود كه: گروهي از جوانان قريش در سوق عكاظ ( بازاري كه براي خودنمائي و عرضه كالاها بوجود مي آمد) كنار زني از بني عام نشستند جواني از بني كنانه دور آن زن مي چرخيد در حالي كه آن زن روپوش بر چهره و پيراهني بلند در برداشت جوانان از ديدن طرز و هيئت او شگفتي نمودند از وي تقاضا كردند كه نقاب از چهره بردارد, خوداري كرد. يكي از جوانان از پشت سرش آمد دنباله پيراهنش را بوسيله خاري به پشتش بست آن زن ملتفت نشد چون از جاي برخاست پيراهن قهراً كوتاه شده بود ( درنتيجه پشت او پيدا گرديد ) جوانان خنده كنان گفتند او مارامنع كرد ازنگاه كردن بصورتش ما پشت او را ديديم زن فرياد كنان آل عامر را صدازد مردم ( در اطراف قضيه ) بگفتگو پرداختند سرانجام جنگي كه باخونريزي همراه بود واقع شد , حرب بن اميه ميانجي گري كرد و طرفين را آشتي داد.(3 )
در واقعه فجار از عمر مبارك پيغمبر صلي الله عليه و اله و سلم ده پانزده سال مي گذشت اين داستان سي سال يا كمتر پيش از ظهور اسلام اتفاق افتاد و تقريباً چهل سال قبل ازهجرت بوده است . حجاب دختران كسري هنگامي كه سه تن از دختران كسري شاهنشاه ساساني با ثروت فراواني از اموال آنها را براي عمر آوردند شاهزادگان ايراني را برابر عمر در حالي كه با پوشش و نقاب چهره خود را پوشانده بودند واداشتند . عمر دستور داد با آوازي بلند به آنها فرياد كشند كه: پوشش از چهره برگيرند تا مسلمانان آنها را ببينند و خريداران بيشتر پول پاي آنها بريزند. دوشيزگان ايراني از برهنه كردن صورت خود داري كردند و مشت به سينه نماينده عمر زدند و آنان را از خود دور ساختند, عمر خشمناك شد و خواست با تازيانه آنان را بيازارد درآن حال شاهزادگان ايراني مي گريستند. حضرت علي عليه السلام به عمر فرمود: در رفتارت مدارا باش, از پيغمبر خدا صلي الله عليه و اله و سلم شنيدم كه مي فرمود: بزرگ و شريف هر قومي را كه خوار و حقير شده گرامي داريد. عمر پس از شنيدن فرمايش حضرت علي عليه السلام آتش خشمش فرونشست, پس حضرت اضافه فرمود: با دختران ملوك نبايد معامله دختران بازاري كرد. و اين دستور عمر نسبت به كنيزان بوده است كه بايد كنيزان از بانوان ممتاز شوند, كنيزان باروي باز باشند و بانوان با روي پوشيده.(4 )

 

  حجاب زن يك امر فطري است ممكن است گفته شودحجاب براي زن از آغاز خلقت يك امر طبيعي و فطري به شمار مي رفته. ابن عباس مي گويد : آدم عليه السلام پس ازيك توقف كوتاه در بهشت كه نصف روز از روزهاي آخرت بود به كوه نوذ در كشور هند و حوا به جدهّ پياده شدند ( اگر روزهاي آخرت رامانند روزهاي متوسط دنيا بدانيم توقف نصف روزه حضرت آدم شش ساعت خواهد بود و اگر يك روز آخرت برابر هزار سال دنيا باشد توقف نيم روز آدم باين حساب پانصدسال مي شود ) ( پس از پايان هجران و مفارقت كه به وصال منتهي مي شد ) برهنه و عريان بودند خداوند امركرد يكي از هشت جفت قوچي كه ازبهشت به ايشان عطا كرده بود ذبح كنند پس حوا پشم آن را رشت, با دست ياري آدم عليه السلام ازتابيده هاي آن يك جامه بلند (جبه ) ( جامه بلند و گشادي كه روي لباسهاي زيري مي پوشند) براي آدم و يك پيراهن و روسري جهت خود بافت, بدين وسيله بدن انسانهاي نخستين پوشيده گرديد و ازبرهنگي و شرمندگي آن نجات يافت.(5) اين داستانها مي رساندكه:
از اسلام حجاب و نقاب بوده و بشر در بدو خلقت قبل از آنكه شرايع آسماني گوش زد وي گردد, مي بينيم انسان نخستين مأمور به پوشش خود مي گردد. از چه زماني بي حجابي به ايران روي مي آورد؟ از اواخر دوره قاجاريه به بعد زمزمه هايي توسط آزادي خواهان و متجددين براي « آزادي زنان » و « رفع حجاب» از آنان, آغاز شد. بعد از برقراري مشروطيت, كم كم صحبت « رفع حجاب » به ميان آمد, مدارس دخترانه توسط زناني پيشقدم باز شد و دراين زمان پاي زنان ايراني به فرنگ (اروپا) باز شد, و فكر آزادي زن به سبك غربي ورفع حجاب توسط زنان فرنگ رفته توسعه پيدا كرد. رفع حجاب جزء يكي از برنامه هاي آموزش و پرورش مدرسه هاي دخترانه بود. دختراني هم كه به اين نوع مدارس مي رفتند , تحت تاثير اين برنامه ها قرار گرفته و آرزوي بي حجابي مي كردند. به مرور زمان انجمنهاي مختلف زنان به اين منظور تشكيل شد كه از آن جمله:
شركت خواتين اصفهان » ( اصفهان ۱۳۱۷ ه.ش ) و « شركت آزمايش بانوان »(رشت ۱۳۰۰ ه.ش ) كه زناني چون جميله صديقي و سكينه شبرنگ از مؤسسين آن بودند و « انجمن نسوان وطنخواه» ( تهران ۱۳۰۰ ه.ش) به مديريت محترم اسكندري و همچنين « بيداري نسوان » ( تهران ۱۳۰۵ ه.ش) و «انجمن ترقي نسوان» ( تهران ۱۳۰۶ ه.ش ). (6) بي حجابي چگونه به ايران آمد پرهيز از بدن نمايي و عرياني و ميل به حفظ حريم تن و داشتن احساس شرم و عفت , صفت مشترك همه جامعه هايي بوده است كه به نحوي داراي معنويت بوده و انسان را فقط جسم و تن نمي دانسته اند, اين برهنگي همراه با فعاليت شديد غريزه جنسي از مختصات تمدن جديد غرب است اين تمدن از بدو ظهور خود تاكنون, مثل يك ابر تيره سعي داشته است تا آسمان سراسر جهان را بپوشاند و همه زمين را از آفتاب حقيقت محروم سازد و صد البته مملكت ما نيز از سايه شوم اين ابر زحمت در امان نمانده است. يكي از ثمرات هجوم غرب به ايران همين تغيير لباس و رواج برهنگي درميان قشرهايي از جامعه بوده است و از آن در رژيم طاغوت تحت عنوان «كشف حجاب » و در اين اواخر «رفع حجاب » ياد مي شد و درحقيقت چيزي جز مبارزه با پوشش اسلامي و ترويج لباس غربي نبود . اجراي اين برنامه محتاج دو شرط بود :

 

 ۱ ) نخست يك زمينه فرهنگي و اجتماعي براي پذيرش لباس غربي
۲ ) دوم يك عامل اجرا كه زور داشته باشد و به اسلام اعتقاد نداشته باشد. عامل دوم رضاخان, مامور و سرسپرده دولت استعمارگر انگليس بودكه وظيفه داشت « ايران را هرچه زودتر از حضيض ذلت به اوج عزت برساند و از گمراهي به شاهراه ترقي هدايت نمايد »(7 ) .
در پي اجراي همين ماموريت موظف بودبه زور لباس مردان را متحدالشكل كند و بر سر همه آنها كلاه پهلوي بگذارد و چادر را نيز از سر زنان بردارد. اما شرط اول « يعني زمينه فرهنگي و اجتماعي پذيرش لباس غربي را, غربزده ها تامين كردند .آنان اسلام را نمي شناختند و به غرب خوشبيني مطلق داشتند. بيگانه با خويش و چشم بسته, دلبسته بيگانه بودند ودر واقع اين قشر معدود همان قشري بودندكه قبل از فرورفتن در لباس غربي و قبل از به دست گرفتن پرچم فرهنگ غرب, آن فرهنگ را پذيرفته بودند و تغيير لباس , آخرين و بيروني ترين پوستهاي بودكه دروجود آنها تغيير مي كرد, اين امر به ظاهر كه اهميت تنها در جامعه ما اتفاق نيفتاد, در همه مشرق زمين, بسياري از مردم به دنبال تسليم در برابر فرهنگ غرب, جامعه غربي به تن كردند . در لباس مردان - كه خود البته غربي است - كراوات ظاهرا قطعه كوچك كم اهميتي است, اما قبول آن در مشرق زمين در حقيقت نشانه يك تحول عظيم فرهنگي است. اگر پذيرش لباس غربي نتيجه سلطه فرهنگي غرب و خود باختگي مشرق نيست.
چرا تاكنون ديده نشده است كه حتي يك نمونه از خصوصيات لباس شرقي درمغرب زمين پذيرفته شود ورواج يابد؟ ساده انگاشتن اين مسائل نشانه ساده لوحي است. در جامعه ما درسالهاي قبل و بعد از ۱۳۱۴ آنهاكه تغيير لباس را پذيرفتند همان كساني بودندكه فرهنگ غربي را پذيرفته بودند, آنها كه نپذيرفتند نيز دقيقا آنهايي بودندكه آن فرهنگ را نپذيرفته و گول آن به اصطلاح « ترقي» و «آزادي » و «تساوي حقوق » را نخورده بودند و همانها بودند كه دربرابر آن همه زور و قلدري مقاومت كردند. مساله به ظاهر خيلي ساده بود, رضاخان مي خواست زنان رااز كيسه سياه چادر بدر آورد وآنان را وارد دنياي پرنور و مترقي جديد كند, ولي اكثريت عظيم اين مردم دربرابر اين پيشنهاد ساده و منطقي, تا سرحد جان مقاومت كردند و حتي حاضر شدند جان خود را فدا كنند و كفن بپوشند, اما لباس غربي بپوشند. راستي كه دفاع زنان ما از لباس و حجابشان در قضيه كشف حجاب رضاخاني, يك حماسه غرور انگيز در تاريخ ملت ماست.

يكي از بزرگترين فتنه هاي بهائيت ( اولين زن بي حجاب تاريخ معاصر ايران)

يكي از بزرگترين فتنه هايي را كه بهائيت شروع به طرح ريزي و اجراي آن كرد فتنه قره العين بود نام اصلي او. نام اصلي او فاطمه يا زرين تاج و در يك خانواده روحاني به دنيا آمده بود.

پدر او ملا صالح برغني از مجتهدين معروف قزوين و برادر ملا محمد تقي برغاني مجتهد مشهور و قدرتمند آن موقع ايران بود. قره العين پس از جذب شدن به بهائيت همسر خود ملا محمد برغاني كه پسر عمويش نيز بود و از او داراي سه فرزند بود رها كرده و شروع به تبليغ اين مرام ساخته استعمار كرد. علت جذب قره العين به «باب» نه جهت فكري بلكه به علت شهوت پرستي او بود. وي نمي توانست به يك شوهر روحاني اكتفا كند و از طرفي ديگر خاندان او خاندان زهد و قناعت و عصمت و عفت بود در چنين خانداني از براي او وسايل عيش و عشرت و آزادي و شهوتراني وجود نداشت و به اين جهت صلاح و مصلحت خود در آن ديد كه يك باره خود را از قيد دين و مذهب آزاد سازد و با حزبي كه به هيچ نظم و قاعده و حدود و ادبي مقيد نيستند همراه و هم قدم گردد و چون بابيان تنها حزبي بودند كه داراي مرام اشتراك جنسي بودند, با آنها پيوند خورد و اولين نغمه هاي شوم بي حجابي زنان را سرداد و خود را به عنوان اولين زن بي حجاب در تاريخ معاصر مطرح كرد. نه تنها بي حجاب در مجامع ظاهر مي شد وبراي آنها تبليغ مرام بهائيت مي كرد بلكه بدون هيچ ترس و واهمه اي عقايد سخيف بهائيان را در مورد مرام اشتراك جنسي شرح و توصيف مي كرد و به حضار بشارت مي داد !!!!!! كه نه تنها از اين پس زنان مي توانند آزاد و رها در اجتماع حضور يابند بلكه يك زن مي تواند با چند مرد زندگي زناشوئي كند. قره العين اولين زني است كه در تاريخ معاصر ايران ( قره العين معاصر با حكومت ناصرالدين شاه بود) پوشش از سرو تن برگرفت و در اجتماع مردان ظاهر گشت و با اين اقدام اولين سنگ بناي بي حجابي را در جامعه اسلامي ايران بر جاگذاشت و جرقه شروع هدف هاي استعماري را براي برافروختن جهنم توطئه ها زد. در عصر ناصرالدين شاه, استعمار غرب در يافت كه دين اسلام بزرگترين و محكمترين عاملي است كه سد راه آنان است, براي اينكه اين عامل را تضعيف كنند از راههاي گوناگون وارد شدند ازجمله با دين سازي خواستند بين مسلمانان ايجاد تفرقه كنند در اين راستا آيين استعماري « بابيگري و بهائي گري » را در ايران بوجود آوردند . (۸ )

 

  رضا خان و مسئله كشف حجاب باروي كارامدن آخرين پادشاه قاجار - احمد شاه - كه فردي ضعيف و فرزند محمدعلي شاه مخدوع بود, سلسله قاجار كه شاهان مقتدري داشت به ضعف گرائيد و پايه هاي آن متزلزل گشت. سلطنت احمدشاه باجنگ بين الملل اول و پس ازانقلاب بلشويكي ( قبل از انقلاب بلشويكي در روسيه, روسها از قدرت و نفوذ زيادي درايران برخوردار بودند و مناطق شمالي ايران عملا تحت سلطه و نفوذ آنهابود) روسيه مصادف شد. دولت احمدشاه از دوطرف درخطر بود. از يك طرف نيروي نظامي ايران كه به قشون نظامي قزاق معروف بود, تحت نظارت و فرماندهي افسران روس قرار داشت. يكي از برجسته ترين افسران قزاق « رضاخان » بود و مستقيما زير نظر فرماندهان روس انجام وظيفه مي كرد. از سوي ديگر قسمتي از خاك ايران در اشغال نيروهاي انگليس بود كه با وقوع انقلاب در روسيه , انگليسي ها احساس خطر كردند, كوشيدند ضمن قطع نفوذ روسها در ايران, نيروي براي مقاومت در برابر حكومت جديد روسيه در اين منطقه فراهم آورند. « رضاخان » افسر قزاق در همين جريان توجه انگليسي ها را به خود جلب كرد و با توصيه آنها به فرماندهي نيروهاي قزاق گماره شد. دراين موقع رضاخان به حمايت انگليسي ها كه درآن موقع ازحكومت وقت راضي نبودند و خواستار يك دولت قوي د رايران بودند تا در عين حفظ منافع وسيع آنها با خطر كمونيسم هم مقابله نمايد دست به كودتايي زد و از احمدشاه خواست كه يكي از دو راه - تأييد حكومت كودتا و يا استعفاء - را انتخاب كند. احمدشاه تاييد حكومت كودتا راترجيح مي دهد, ولي عملاً تمام قدرت و اختيار خودرا ازدست مي دهد. سرانجام رضاخان بعداز چهارسال سلسله قاجار را برمي اندازد و خود درسال ۱۳۰۴ توسط مجلس مؤسسان به سلطنت برگزيده مي شود.
رضاخان هم اين سلطنت را به نام پهلوي ( انتخاب نام « پهلوي» براي اين سلسله هم نكته قابل توجهي بود. پهلوي نام زبان باستاني ايران است و رضاخان با انتخاب اين نام براي خود نشان داد كه سنن باستاني ايران را بر سنتهاي اسلامي مسلط برجامعه ايران ترجيح مي دهد.) براي خاندان خود موروثي ساخت. اين مرد عامي درمدت سلطنت خودكه بيش از شانزده سال بطول انجاميد, دست به كارهايي زد كه بعدها پسرش آنها را ادامه داد. بسياري از اين كارها مخالف شعائر مذهبي جامعه ايران بود, كه ازآن جمله مي توان به كشف حجاب و وادار ساختن زنان به برداشتن چادر و تقليد از طرز لباس پوشيدن غربي ها و تعطيل مراسم عزاداري و روضه خواني اشاره كرد. البته رضاخان خود به تنهايي در نابودي شعائر مذهبي به خصوص « كشف حجاب زنان » دخالت نداشت بلكه از پشت صحنه استعمار پير انگليس و ديگر رقباي آنها با او دست داشتند و از حمايت او دريغ ننمودند. اين ابرقدرتها چون بعد از جنگ جهاني دوم به صنعت و تكنولوژي پيشرفته اي دست يافته بودند و روز به روز كار خانجات و صنايع آنها افزوده مي شد, انبارهاي توليدكنندگان و سرمايه داران پر ازتوليدات و مواجه با كمبود بازار مصرف داخلي شدند, درصدد بازار يابي جهاني برآمدند ولي تحقق اين بازار يابي منوط به دوشرط بود .

 

 ۱ ) محظورات سياسي وجودنداشته باشد, تا صاحبان صنايع بتوانند بدون هيچ مانعي كالاهاي خودرا دراين بازارها به فروش برسانند.
۲ ) تقاضا وجود داشته باشد.
استعمارگران و سرمايه داران براي تحقق شرط اول به قدرت نظامي - سياسي متوسل شدند تا بدين وسيله بتوانند كالاهاي « بنجل » خود را در كشوهاي ديگر بخصوص جهان سوم سرازير نمايند و مواد اوليه و منابع طبيعي و زيرزميني آنها را به يغما ببرند و براي اينكه شرط دوم محقق شود, وابستگي فرهنگي و غربزدگي شديدي را دراين كشورها رواج دادند و با تحميل طرز فكر و زندگي غربي كوشيدند براي توليدات خودتقاضا ايجادنمايند. از طرف ديگر اعتقادات ملي - مذهب اين كشورها سد و مانع بزرگي براي سوداگران استعماري به حساب مي آمد, زيرا مسلمين با اعتقاداتي كه داشتند به آساني فريبنده فرهنگ غربي از قبيل: قمار, ميگساري, مصرف فراورده هاي غربي و... نمي شدند, به همين جهت استعمارگران انديشيدند كه اعتقادات اسلامي و تعصبات ديني و مذهبي مسلمانان را از بين ببرند يا متزلزل كنند. (۹ )
دراين زمينه « مستر همفر » جاسوس معروف انگليس در خاطرات خودچنين مي نويسد: « زنان مسلمان داراي حجابي محكم هستند كه نفوذ فساد در ميانشان ممكن نيست, زيرا كه در اين صورت بايد زنان مسلمان را فريب داده, از زير چادر بيرون كشيد,با اين بيان كه حجاب يك « عادت » است از خلفاي بني عباس, و يك برنامه اسلامي نيست! و لذا مردم زنان پيامبر را مي ديدند كه با زنان صدر اسلام در هر كاري با مردان شركت مي كردند. پس ا زآنكه زنان را از چادر بيرون آورديم, بايد جوانان را تحريك كنيم كه دنبال آنان بيفتند تا درميان مسلمانان, فساد رواج يابد.»(10) براي انجام اين برنامه خطرناك يكي از موثرترين گامها ازبين بردن « حجاب زنان مسلمان » توسط حكام دست نشانده داخلي بود. اين اقدام خيانتكارانه در افغانستان توسط « امان الله خان » در تركيه به وسيله « آتاتورك » و در ايران با عمل « رضا خان » انجام گرفت .

 

  پاورقي :
1-
تاريخ اجتماعي ايران جلد ۳ - مرتضي راوندي
۲
- همان
۳
- طنطاوي د ر تعليقه خودبر سيره ابن هشام جلد ۱ ص ۱۷۶ داستان فجا ررا بيان كرده.۴ - السيره الحلبيه جلد ۲
۵
- طبقات محمد بن سعد جلد ۱
۶
- پوشش زن درگستره تاريخ - طيبه پارسا
۷
- فرهنگ برهنگي وبرهنگي فرهنگي - غلامعلي حداد عادل
۸
- حجاب بيانگر شخصيت زن - محمد محمدي اشتهاردي صفحه ۸۱
۹
- پوشش زن درگستره تاريخ - طيبه پارسا
10-
يادداشتهاي مستر همفر صفحه ۵۴

*****

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه 29 خرداد1389 - ساعت 9:37 |
کد مطلب: 538 || نوع مطلب: مقالات

بصیرت: مسلک بهائیت از سال 1260ق. توسط «علی محمد باب» که خود را «باب» امام زمان(ع) و وسیله تماس مردم با آن حضرت معرفی کرد، به وجود آمد. او سپس دعوی «مهدویت» کرد و گفت که درآینده از میان بابی‌ها پیامبری قیام خواهد کرد و دین تازه‌ای خواهد آورد. وی در سال 1266 به دستور ناصرالدین شاه و امیرکبیر، تیرباران شد. بعد از آن، از بین پیروانش 2 برادر مدعی جانشینی وی شدند و بدین ترتیب، اختلافاتی میان پیروان این فرقه افتاد. گروهی پیرو برادر اول، مشهور به «صبح ازل» (بابی‌ها) و عده‌ای دیگر پیرو برادر دوم «بهاءالله» (بهائی‌ها) شدند و در نزاع آنها عده زیادی به هلاکت رسیدند. دولت عثمانی در عراق همه آنها را از بغداد به آدرنه در آسیای صغیر تبعید کرد. اما در آنجا هم نزاع 2 برادر ادامه یافت و بدین جهت، دولت عثمانی بهاءالله و طرفدارانش را به «عکا» در فلسطین اشغالی و صبح ازل را به قبرس تبعید کرد. فعالیت بهاءالله در عکا باعث شد که بیشتر بابیان ـ به ویژه بابیان ایران ـ پیرو او شوند.

از آنجا که عمده ویژگی‌های رفتاری بهائیت با ویژگی‌های رفتاری اسرائیلی‌ها همخوانی داشت، با تشکیل دولت اسرائیل و تشکیلات مرکزی بهائیت در شهر حیفا، این فرقه کاملاً در خدمت اسرائیل قرار گرفت و فعالیت‌های آنها براساس خواسته‌های اسرائیلی‌ها تنظیم شد. در این میان بهائی‌ها از حمایت آمریکا و انگلستان نیز برخوردار بودند. از سوی دیگر، فعالیت بهائیان بویژه در ارتباط با اسلام‌زدایی سازگاری زیادی با روحیه محمدرضا پهلوی داشت. مجموعه این مسائل سبب شد که بهائیت برای حفظ موجودیت و تحقّق اهداف خود در عصر محمدرضا شاه که برای آنها به منزله دوران طلایی بود، در زمینه گسترش روابط ایران و اسرائیل که کاملاً در راستای منافع آنها بود، به فعالیت قابل توجهی بپردازند. تشکیلات مرکزی بهائیت در شهر حیفا و در کنار قبر «عباس افندی» قرار دارد. تشکیلات و مؤسسات بهائیان در هر نقطه‌ای از جهان زیر نظر هیات 9 نفره بیت العدل اعظم قرار دارد. در یکی از نشریات فرقه آمده است: «با نهایت افتخار و مسرت، بسط و گسترش روابط بهائیت با اولیای امور [جمعی از دوستان بهائی] دولت اسرائیل را به اطلاع بهائیان می‌رسانیم. آنها احساسات صمیمانه بهائیان را برای پیشرفت دولت مزبور به بن گوریون ـ نخست وزیر اسرائیل ـ ابراز کرده، او در جواب گفته است: «از ابتدای تاسیس حکومت اسرائیل، بهائیان همواره روابط صمیمانه‌ای با دولت اسرائیل داشته‌اند». فرقه بهائیت که شاخه‌ای از صهیونیسم به شمار می‌رود، طبق دستور، همه قوای خود را برای اجرای نقشه نابودی اندیشه‌های ملی و مذهبی در ایران به کار گرفت و برای این منظور مجریان خود را انتخاب کرد تا در بلندمدت آرمان‌های ملی و سنت‌های دینی را تخریب کنند. از این رو بهائیان، به‌تدریج درصدد تسخیر پست‌های حساس و کلیدی کشور برآمدند. این نقشه با روی کارآمدن «حسنعلی منصور» در ایران پیاده شد و برای نخستین بار پای بهائیان به کابینه وزیران ایران رسید. گرچه با ترور منصور، نقشه‌های وی جامه عمل نپوشید اما به هرحال، کابینه بهائی «هویدا» روی کار آمد. در کابینه نخست وی، 4 وزیر بهائی حضور داشتند. هویدا در مدت حکومت خود با به‌کاربستن تصمیمات کادر رهبری کمیته، نفوذ بهائیان را در همه سطوح سیاسی، اقتصادی و نظامی به حدّ کامل گسترش داد. بهائیان با تمام وجود خود را در اختیار اسرائیلی‌ها قرار داده بودند، به گونه‌ای که توانستند اعتماد بیش از حدّ اسرائیلی‌ها را کسب کنند و اسرائیلی‌ها نیز در برابر خوش خدمتی آنها رفتار ویژه‌ای داشتند. در یکی از اسناد، به نقل از یکی از بهائیان به نام «فریدون رامش فر» که مسافرتی به اسرائیل داشته، درباره نحوه برخورد اسرائیلی‌ها با بهائیان آمده است: ... دولت اسرائیل آنقدر نسبت به بهائیان خوش‌بین است که در فرودگاه خود، احیا (بهائیان) را بازرسی نمی‌کند به طوری که وقتی رئیس کاروان به پلیس اظهار می‌دارد اینها بهائی هستند، حتی یک چمدان را باز نمی‌کنند. ولی بقیه مسافران ـ حتی کلیمی‌ها ـ را بازرسی می‌کنند به طوری که یک کلیمی اعتراض کرده بود که چرا بهائیان را بازرسی نمی‌کنید و ما را که اینجا موطن‌مان است، مورد بازرسی قرار می‌دهید! بهائیان در کنار عناصر فراماسون و صهیونیست، در دوران محمدرضاشاه نقش مهمی در اجرای نظرات و سیاست‌های خود داشتند. در این دوران باتوجه به نفوذ بیشتر آمریکا و اسرائیل، تلاش فراوانی برای رسمیت بخشیدن به فرقه بهائیت می‌شد زیرا آنها نقش مؤثری در تثبیت رژیم سلطنتی و حکومت شاه داشتند، به گونه‌ای که بسیاری از نزدیکان شاه و خاندان پهلوی و عده زیادی از کارگزاران و متولّیان پست‌های حساس و کلیدی کشور بهایی بودند. در سال 1339 فهرستی از اسامی مقامات نظامی و غیرنظامی تهیه شد که نشانگر تصدّی بیشتر پست‌های اطلاعاتی، امنیتی، سیاسی و اقتصادی کشور توسط بهائیان بود. البته به دلیل پنهان‌کاری و عدم اظهار، بعضی از افراد در پست‌های مهمی بودند که نام آنان در این فهرست نیامده و بی‌تردید، تعداد بهائیان شاغل در دستگاه‌ها چندین برابر فهرست مزبور بوده است. در سال‌های بعد، تعداد بهائیان شاغل و سطوح اشتغال آنان بالا رفت، به طوری‌که امیرعباس هویدا نخست‌وزیر 13ساله، «لیلی امیر ارجمند» مشاور ویژه فرح و مدیر برنامه‌های آموزشی و تربیتی رضا پهلوی، «عباس شاهقلی» وزیر بهداری و وزیر علوم، «روحانی» وزیر آب و برق و کشاورزی در دولت هویدا، «شاپور راسخ» مشاور عالی و در واقع گرداننده سازمان برنامه و بودجه و مدیر تشکیلات بهائیت در ایران، «عبدالکریم ایادی» پزشک مخصوص شاه و 23 شغل دیگر و ده‌ها تن از سران رژیم، از اعضای فرقه بهائیت بودند. بهائیت در تمام دوران سلطنت پهلوی و در مقاطع حساس، به رغم ادعای غیرسیاسی بودن، هماهنگ با سیاست‌های موردنظر رژیم و در جهت تثبیت موقعیت آن

تلاش کرد.

منبع: ماهنامه موعود، شماره 80

*****

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 23 خرداد1389 - ساعت 10:49 |
کد مطلب: 535 || نوع مطلب: مقالات

پیش از پرداختن به موضوع «بهاییت و رابطه دین و سیاست»، دیدگاه رسمی بهاییت درباره ی «رابطه دین و سیاست» را به نقل از «عبدالبهاء»، برگرفته از رساله ی سیاسیه بازگو می کنیم. سپس به نقد و بررسی آن در حوزه ی نظر و عمل می پردازیم.
عبدالبهاء در رساله ی یاد شده می نویسد: « انجمن انسانی را تربیت و عنایت مربی حقیقی لازم، و نفوس بشری را ضابط و رابط و مانع و رادع و مشوق و سائق و جاذب واجب،… و این رادع و مانع، و این ضابط و رابط، و این قائد و سائق، به دو قسم منقسم؛ حافظ و رادع اول قوه ی سیاسیه است که متعلق به عالم جسمانی و مورث سعادت خارجه ی عالم انسانی است و سبب محافظه ی جان و مال و ناموس بشری و علت عزت و علو منقبت هیئت جامعه ی این نوع جلیل است. و مرکز رتق و فتق این قوای سیاسیه، و محور دایره ی این موهبت ربانیه، خسروان عادل و امنای کامل و وزرای عاقل و سران لشکر با سل هستند. و مربی و ضابط ثانی عالم انسانی، قوه ی قدسیه ی روحانیه و کتب منزله ی سمائیه و انبیای الهی و نفوس رحمانی و علمای ربانی… بنیان این وظایف مقدسه بر امور روحانی رحمانی و حقایق وجدانی است. تعلقی به شئون جسمانی و امور سیاسی و شئون دنیوی نداشته… مدخلی در امور حکومت و رعیت و سائس و مسوس نداشته و ندارد… چه که امور سیاست و حکومت و مملکت و رعیت را مرجع محترمی است و مصدر معین، و هدایت و دیانت و معرفت و تربیت و ترویج خصائل و فضائل انسانیت را مرکز مقدسی و منبع مشخصی. این نفوس تعلقی به امور سیاسی ندارند و مداخله نخواهند… این مسئله چون بنیان مرصوص، در کتاب الهی منصوص است. و به این نص قاطع و برهان لامع کل، باید اوامر حکومت را خاضع و خاشع، و پایه سریر سلطنت را منقاد و طاعئع باشند. یعنی در اطاعت و عبودیت شهریاران، رعیت صادق و بنده ی موافق باشند.» (۱)
این گفتار، جهان نگری و انسان شناسی گوینده ی آن را به روشنی بیان می سازد. به عبارت دیگر، بنیانهای نظری و مبانی تئوریک عبدالبهاء برای تبیین جدایی دین از سیاست به حساب می آیند که به ادعای او چون بنیانی «مرصوص در کتاب الهی منصوص» اند! بر پایه ی چنین مبانی عقیدتی است که او برای جامعه ی ایران و علمای آن حکم صادر کرده که «وظیفه ی علما و فریضه ی فقها مواظبت امور روحانیه و ترویج شئون رحمانیه است و هر وقت علمای دین مبین و ارکان شرع متین در عالم سیاسی مدخلی جستند و رأیی زدند و تدبیری نمودند تشتیت شمل موحدین شد و تفریق جمع مؤمنین گشت، نائره ی فساد برافروخت و نیران عناد جهانی را بسوخت، مملکت تاراج و تالان شد و رعیت اسیر و دستگیر عوانان.» (۲) او برای اثبات این بخش از مدعای خود با اشاره به سقوط سلسله ی صفویه و شکست ایران از روسیه در دوره ی فتحعلی شاه قاجار این حوادث را نتیجه مداخله ی علما در امور حکومت در اواخر دوره ی صفویه و جنگهای ایران و روس می داند. (۳)

نقد و تحلیل

مبنای سخنان و مدعیات فوق، همان نظریه ی جدایی دین از سیاست است. بنابراین، پذیرش یا عدم پذیرش آن مستلزم روشن شدن میزان اعتبار علمی نظریه ی یاد شده است. به بیان دیگر، دخالت یا عدم دخالت دین در سیاست، هر دو احکامی ایدوئولوژیک بوده، هر کدام بر مبانی نظری خاصی بنیاد شده است. پس اگر مبانی نظری حکمی ایدوئولوژیک در فرایند تبیین و ارزیابی علمی، استحکام منطقی نداشته باشد ماهیتی بیش از ادعایی ایدئولوژیک ناشی از منافع و علایق و سلایق شخصی و گروهی نداشته، فاقد وجاهت و پایه ی علمی است. البته، روشن شدن رابطه ی دین و سیاست بدون پاسخ دادن به پرسشهای بنایدین در این باره، میسیر نمی گردد. پرسشهای فراوانی از جمله اینکه، اصولا دین چیست و سیاست چیست؟ چه ماهیتی دارند و کارکرد آنها کدام است و چه نسبتی میان آنها وجو دارد؟
به ناگزیر تنها به این مقوله می پردازیم که دین و سیاست چه نسبتی با هم دارند و کدام یک از نسبتهای چهارگانه مطرح شده در منطق بر انها صدق می کند؟ آیا آنها یکی بوده یا جدا از هم اند و هیچ نسبتی با یکدیگر ندارند؟ همچنین آیا آنها به عنوان دو پدیده مستقل، دارای برخی وجوه افتراق و برخی وجوه اشتراک اند؟ یا اینکه یکی از آن دو، زیرمجموعه ی دیگری است؟ اگر چنین است، کدام یک زیر مجموعه ی دیگری قرار می گیرد و چرا؟
بدین ترتیب، نسبتهای منطقی چهارگانه ی یاد شده درباره ی رابطه ی دین و سیاست بدین قرار خواهد بود:

یگانگی

دراین فرض، دین و سیاست، یک چیز بوده، دین همان سیاست و سیاست نیز همان دین است. سخن مشهور آیت الله شهید سید مدرس با این تعبیر که «دیانت ما عین سیاست ماست، سیاست ما عین دیانت ماست»، در برخی از موارد در جامعه ی ما به معنای یگانگی و این همانی دین و سیاست تلقی شده است. از منظر فلسفه، در مقابل مفهوم «غیر»، «خود» و «نفس» یک چیز را «عین» آن چیز می گویند. به بیان روشن تر، وقتی گفته شود این، «عین» آن است، یعنی این دو چیز دقیقا یک چیز بوده و از یک جنس هستند. پس درباره ی سخن مرحوم مدرس، با تسامح و بدون عنایت به زمینه وشأن صدور آن، چنین پنداشته می شود که گویا مراد وی این بود که سیاست، درست همان دین است و دین نیز، همان سیاست؛ با این حال چون مرحوم مدرس، تعریفی دقیقی از مقوله های دین و سیاست داشته به خوبی ماهیت ان دو و مرتبه و جایگاه هر کدام را می دانسته است؛ برای درک بهتر منظور وی، باید به اقوال دیگری از وی نیز پرداخت. او به هنگام بحث دربار سیاست خارجی می گوید: «ما نسبت به دول دنیا دوست هستیم، چه همسایه، چه غیرهمسایه، چه جنوب، چه شمال، چه شرق، چه غرب، و هر کس متعرض ما بشود، متعرض آن می شویم، هرچه باشد، به قدری که زمان بر می آید و ساخته است… پی هیچ فرقی نمی کند؛ دیانت ما عین سیاست ماست، سیاست ما عین دیانت ماست. ما با همه دوستیم مادامی که با ما دوست باشند و متعرض ما نباشند، همان قسم که به ما دستورالعمل داده شده است رفتار می کنیم.» (۴) در مورد دیگری نیز ضمن سخنانش در مجلس شورای ملی چنین می گوید: «یک وقتی در نجف آب قحط شد، بنده مسافرت کردم بروم اراضی بابل را تماشا کنم. ده پانزده روز رفتم، عتیقه جات آن را استخراج می کردند. فکر کردم چرا ممالک اسلامی رو به ضعف رفته و ممالک غیراسلامی رو به ترقی؟ چندین روز فکر کردم و بالاخره چنین فهمیدم که ممالک اسلامی، سیاست و دیانت را از هم جدا کرده اند ولی ممالک دیگر سیاستشان عین دیانتشان و یا جزء آن است. ممکن هم هست اشتباه کرده باشم. لهذا در ممالک اسلامی اشخاصی که متدین هستند دوری می کنند از اشخاصی که در داخل سیاست هستند. آنها که دوری کردند، ناچار همه نوع اشخاص رشته ی امور سیاست را در دست گرفته، لهذا [مملکت] رو به عقب می رود. با خود گفتم باید فکری کرد. آمدم با دو نفر از اساتید بزرگ، که فعلا هر دو به رحمت ایزدی پیوسته اند، این مسئله را مذاکره کردم و بالاخره با مشروطه منطبق شده که به واسطه ی آن این اختلاف برداشته شود و هر کس امین تر است، بیشتر خدمت به سیاست مملکت بکند. من و امثال من و بزرگ تر از من که مشروطه را تصدیق کردیم، برای این بود که یک اختلافی [اختلاف و جدایی بین دین و سیاست] از بین برداشته شود. این معنا ندارد که دولت و ملت، سیاست و دیانت، دو تا باشد. پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) که مؤسس دیانت بود، رئیس سیاست بود. از آن وقت که اختلاف [میان دین و سیاست] پیدا شد، ممالک اسلام رو به ضعف رفت.» (۵)
مدرس این سخنان را در مجلس شورای ملی دوره چهارم و در موقعیتی اظهار داشت که او از یک سو شاهد وقوع کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹ و طلوع نشانه های اهداف واقعی آن در عملکرد رضاخان بود و از سوی دیگر، شاهد همه ی رخدادها و عملکردهای منجر به کودتا بود و همه ی آنها را به عنوان تجربه های تاریخی در نظر داشت و راهنمای عمل خود قرار می داد. از این رو، در دو فراز یاد شده، دو مورد از مهم ترین مواردی را که در اثر دیدگاهها و مواضع برخی از نخبگان و جریانهای سیاسی آن دوره به شدت آسیب دیده بودند و ادامه ی آن وضع، سرنوشت کشور را تهدید می کرد، مورد توجه قرار داد.
توجه مدرس به دو مقوله ی استقلال و پیشرفت کشور بود. او در فراز او، دفاع از استقلال و تمامیت ارضی کشور را موضع سیاسی خود یا همان چیزی می داند که دین به آن حکم می کند و دین نیز به آن چیزی حکم می کند که مصالح سیاسی کشور اقضا دارد. بدین ترتیب، منظور مدرس از عبارت دیانت ما عین سیاست ما و سیاست ما عین دیانت ماست روشن می شود. درک عمیق حاکم بر این سخن، با این دریافت عوامانه از آن، که دین و سیاست را مساوی همدیگر و یا هم شأن یکدیگر می انگارد، هیچ نسبت و قرابتی ندارد. فراز دوم سخنان مرحوم مدرس نه تنها دقت رویکرد نظری او درباره ی رابطه دین و سیاست را نشان می دهد، بلکه از منظر جامعه شناسی سیاسی، حاکی از آسیب شناسی واقع گرایانه و کاربدی او در زمینه ی روند تحولات جامعه ایران است. مراد او از اشاره به رابطه ی دین و سیاست در اروپا و ایران، نقشی است که وحدت و هم سویی دین و سیاست، و به بیان روشن تر، پیروی سیاست از دین در ایران، می تواند به عنوان راه رهایی از عقب ماندگی و کلید بازگشایی دروازه پیشرفت و تمدن ایفا کند.
نکته مهم دیگری در هر دو بخش سخنان مدرس، نقد او بر دیدگاهها و مواضع افراد و احزابی است که در مدت چندین دهه با طرح مسائلی چون ناسازگاری دین و ملیت، ایران و اسلام، جدایی دین از سیاست و دینداران از سیاستمداران، باعث تشتت ذهنی و تشویش هویتی و استمرار و تعمیق عقب ماندگی کشور شده، چنین بیراهه هایی را به عنوان راه پیشرفت و سعادت به جامعه معرفی می کردند. مدرس می کوشید با طرح مسئله وحدت دین و سیاست، ضمن نشان دادن کاستیها و آثار ویرانگر آن دیدگاهها و مواضع، اعلام کند که با توجه به ساختار جامعه ی ایران و استعداد موجود در فرهنگ دینی و ملی آن، راه واقع بینانه ی پیشرفت و استقلال ایران، قرار دادن زمام امور به دست دیدنداران سیاستمداری است که منشأ سیاستشان، دیانتشان باشد.

جدایی، تداخل

دیدگاههای دیگر که در شکلهای ۲، ۳ و ۴ الف، دیده می شوند، اصولا بر جدایی دین از سیاست تأکید می ورزند و برآن اند که هیچ گونه نسبی میان آن دو وجود ندارد. حتی اگر منطقا نسبتی میان آنها وجود داشته باشد، چنین نسبتی نباید تحقق یابد و به رسمیت شناخته شود. این دیدگاهها مشتمل بر رویکردهایی متعدد و با انگیزه های متفاوت ضد دینی، غیردینی و دینی اند. چکیده ی مدعیات این رویکردها بدین قرار است:
دین و حکومت به لحاظ ماهوی دو مقوله متمایزند. دین امری معنوی و بیشتر قلبی است و حکومت امری قالبی و بیشتر دنیوی است. سر و سر دین با اعتقاد است و کار و بار سیاست با قرار داد. دین اعتبار درونی و هاله ی قدسی دارد، حکومت اقتدار بیرونی ونظام رسمی دین حجیت روحانی دارد و حکومت رسمیت قانونی. دین به انگیزه ها و احساسات والا و متعالی آدمی مربوط است و سیاست به انگیزه های مادی. دین فطری است و سیاست غریزی. دین فراملی است و حکومت ملی. ولایت دین معنوی و اعتقادی است ولی حکومت بر سلطه و زور متکی است. رهبر دینی و سیاسی هر دو از جهتی عام اند و از جهتی خاص. رهبری سیاسی از آن جهت عام است که همه شهروندان، اعم از مخالف و موافق با هر آیین و مسلکی را در بر می گیرد؛ و خاص است از آن رو که فقط شامل شهروندان یک کشور می شود. رهبر دینی عام است از آن جهت که محدود به مرزهای جغرافیایی یک کشور نمی وشد و همه معتقدان به آن دین را در بر می گیرد؛ و خاص است از آن جهت که شامل پیروان عقاید دیگر نمی شود حتی اگر دارندگان آنها در یک کشور زندگی کنند.
دین امری معنوی و منعزل از حیات اجتماعی است. انسان از آن نظر که موجودی اجتماعی است و حق حیات دنیوی دارد، برای تنظیم زندگی خود حکومت و نظام سیاسی تشکیل می دهد و از آن جهت که مستعد انگیزه ها و احساس تعهد و مسئولیت معنوی و متعالی و اخروی است، رفتار و سازمان دینی دارد. سیاست و تشکیل حکومت امری عرفی، مدنی، عقلی، علمی و حق طبیعی و بشری است، نه امری دینی و تکلیف شرعی. بنا به گفته ی جان لاک: هر یک از آنها [دین و دولت] باید فعالیت خود را در حریم خود انجام دهد؛ یعنی یکی باید توجه خود را به آسایشهای دنیوی مردم معطوف دارد و دیگری به آمرزش ارواح آنان… دستگاه حکومت اجتماعی از افراد است که فقط برای تأمین … و پیش برد علایق مدنی، یعنی زندگی و آزادی و تندرستی و آسایش جسمانی و تملک اشیاء خارجی همچون پول و زمین و خانه و لوازم زندگی و چیزهایی از این دست، متشکل می شوند. از سوی دیگر، کلیسا یعنی اجتماع داوطلبانه ی افراد که بنا بر توافق مشترکشان به هم می پیوندند تا به شیوه ای که، به گمان آنها، در پیشگاه باری تعالی مقوبل و در آمرزش روحشان مؤثر می افتد، به طور جمعی به عبادت بپردازند… اگر هر یک از آنها از حدود وظایف و اختیارات خود پافراترننهند، یعنی یکی به آسایش دنیوی مردم بپردازد و دیگری رستگاری ارواح آنان را وجهه ی همت خود قرار دهد، هرگز بر خورد نامطلوبی میان آنها بروز نخواهد کرد.
دین تجربه یا اعتقادی شخصی یا گروهی است؛ حکومت قرار داد متقابل اجتماعی و امری همگانی و عمومی است و باید منطق و زبانی عام تر از زبان مذهب داشته باشد. جامعه مرکب از افراد و گروههایی با مسلکهای متفاوت است. اعتقادات یک گروه برای دیگر گروهها حجیت ندارد و نباید از طریق حکومت بر آنها تحمیل شود. دینداران مانند دیگر گروههای اجتماعی حق آزادی فکر و اعتقاد و قلم و بیان و مشارکت سیاسی دارند ولی نباید با تکیه بر اعتقادات شخصی خود، حکومت کنند. بنابه گفته ی فروید: با برقراری شرایع و اصول و دستوراهای مذهبی، بسیار با سختی و مرارت می توان میان اوامر شرع و عرف تمیز قایل شد؛ یعنی به ندرت و بسیار به دشواری می توان تفاوتی میان آنچه که ناشی از اراده و خواست خدایی است و آنچه که از یک شورای کشوری یا یک دادگاه مقتدر ونافذ به عمل درآمده، قایل شد… باید به طور کلی خدا را در خارج از این چهار چوب قرار دهیم.
یک دین و ایدئولوژی، به عنوان امری مسلم و غیرقابل چون و چرا و از پیش معلوم بود، مورد اعتقاد گروهی، هرچند پرشمار، اگر مبنای مدیریت و دستگاه حکومت قرار بگیرد و زمام امور را برعهده داشته باشد، خواه ناخواه به توتالیتاریانیسم و خودکامگی و جباریت کشیده شدهف جلو مشارکت آزاد و طبیعی و تعقل واقع بینانه ی جمعی را می گیرد. بنا به گفته ی اریک فروم: اگر دولت، مرجع عالی طرز تفکر دینی یا ارزشهای معنوی گردد، هرچند هم این ارزشها به لحاظ عینی درست و منطقی باشند، به پیدایی قدرت مطلعه می انجامد.
تفاوت جوامع گذشته و حال، مثل تفاوت موجود زنده ساده و تک سلولی با موجود زنده پیچیده ی پرسلولی است. در جوامع ابتدایی، دین تمام افعال و شئون اجتماعی را فراگرفته، همه مؤسسات به هم آمیخته بوده، تنوع و تقسیم کار وجود ندارد. دیانت، حکومت، اقتصاد، اخلاق و حقوق از یکدیگر متمایز نیستند؛ مذهب چنان در همه ی جوانب زندگی افراد نفوذ پیدا کرده که تمیز و تشخیص آن از دیگر سازمانهای اجتماعی بسیار دشوار است.
اما تاریخ بشر، فرایندی از تفکیک و تمایز در ارزشها و نهادها را طی و تجربه کرده است. بنابراین، نقش زیست – اجتماعی که در جامعه ی پیچیده و متنوع کنونی غالبا از دین انتظار می رود، به کلی غیر از نقش زیستی دین در جوامع پیشین است. بر این اساس، دین چونان نهادی در کنار سایر نهادها و تأسیسات، مثل دولت، اقتصاد و آموزش و پرورش و… است که تنها می تواند برخی از نیازمندیها و انتظارات معتقدان را برآورده سازد. در این تلقی، اساسا، مذهب جزیی از فرهنگ و در کنار علم، اخلاق، هنر، ادبیات و … دانسته می شود.
حکومت دینی سیاست را به جای عقلانیت و تجربه، تابعی از اعتقادات دینی این یا آن مذهب می کند، داستان دهشتناک انگیزیسیون در غرب، بازجویی و تفتیش عقاید زیر نقاب مناظره و احتجاج در دستگاه خلافت بنی عباس، داستان حلاج ها و ابن حنبل ها و ابن رشدها و گالیله ها را در میان مسلمانان و مسیحیان بار دیگر تکرار می کند و نه تنها امر حکومت را مختلف و معیوب می سازد، بلکه قداست و حرمت و ارجمندیهای معنوی، اخلاقی و اجتماعی دین را نیز نابود می کند.
قداست دین در جریان عمل سیاسی آسیب می بیند. دین باید از آلودگیهای اجتناب ناپذیر سیاست و حکومتها مصون بماند.
معتقدان به یک ایدئولوژِ مذهبی هم می توانند، مانند سایرین، به صورت یک حزب سیاسی در صحنه های مختلف اجتماعی فعالیت کنند و حتی با عرفی دمکراتیک به قدرت برسند و در مدیریت کشور دخالت قانونی کنند، مانند احزاب مذهبی اروپا (۶)
در حوزه ی این دیدگاه، برخی دین باورانی هستند که مؤمنانی دغدغه ی دین دارند و با آنکه دین را امری عمومی و اجتماعی و برنامه ای برای زندگی فردی و اجتماعی انسانها می دانند، اما از آنجا که آمیختگی و آلودگی سیاست و عمل سیاسی به عدم صداقت و تضییع حقوق مردم را اجتناب ناپذیر می دانند، بر پرهیز دین و دین داران از ورود به عرصه ی سیاست تأکید می ورزند. اینان بر آن اند که دین و سیاست با یکدیگر پیوند داشته و سیاست باید زیر چتر هدایت دیانت قرار بگیرد. اما این پدیده در شرایط کنونی، تحقق نمی یابد، بلکه در شرایط آرمانی ویژه ای در آینده ی تاریخ، یعنی حکومت امام معصوم (علیه السلام)، زمینه اجرایی می یابد. برخی دیگر معتقد به دین نبوده، آن را تجربه ای خصوصی می دانند که برای تعدادی از افراد جامعه به وجود می آید و در نتیجه وجود و گسترش این تجربه در میان اقشار مختلف مردم است که چیزی به نام نهاد دین برقرار می شود. از این منظر، این تجربه ی خصوصی خواه دارای اصالت بوده، پیوندی با واقعیت هستی داشته باشد و خواه جعلیاتی موهوم و ساخته و پرداخته ی ذهن بشر باشد که برای رفع برخی از نیازهای روانی انسانها به کار بسته شود، (۷) در هر دو صورت، این تجربه ی خصوصی، یعنی دین، هدف و رسالت خاصی برای اداره ی امور جامعه، بویژه بخش سیاسی آن، ندارد و با ادهای چنین هدف و رسالتی، کارآمدی لازم را ندارد، حتی اگر کارآمدی هم داشته باشد، مفید نبوده، پیامدهای زیانباری خواهد داشت. با این همه، از آنجا که دین و نهاد دینی به عنوان واقعیتی عینی و به صورت نهادی اجتماعی، در کنار سایر نهادهای جامعه وجود غیرقابل انکاری دارد، ناگزیر باید تعامل آن با سایر نهادهای اجتماعی، از جمله نهاد سیاست، مورد توجه مدیریت سیاسی جامعه قرار بگیرد. بدین ترتیب، همان گونه که یگانگی مطلق دین و سیاست ناموجه می نمود، به جدایی مطلق این دو (شکل شماره ۲)، نیز اذعان می شود. همچنین، به رغم برخی تعابیر و اظهارات که دین و سیاست را دو پدیده مساوی و موازی و در داد و ستد مستمر وانمود می کنند. (شکل شماره ۳)، از منظ ریاد شده، این دو چون دو پدیده ی هم شأن و دو پادشاه برابر به رسمیت شناخته نمی شوند زیرا طبیعی است که در آن صورت در اقلیم واحدی نمی گنجد. بنابراین، در این رویکرد، منظور از جدایی دین از سیاست آن است که دین فقط به فعالیت در ساحت قدسی خود مشغول بوده به عنوان بخشی از فرهنگ و یکی از نهادهای فرهنگی، در کنار سایر نهادهای جامعه، در زیر مجموعه مدیریت سیاسی (شکل شماره ۴ الف) قرار بگیرد.
اکنون این نکته نیز روشن می شود که چنین تلقی ای از رابطه ی دین و سیاست، بر پایه تعریفی خاص از این دو مقوله استوار است و این تعریف خاص نیز منطقا در نگاه صاحبان آن به جهان هستی و تعریف آنان از جایگاه انسان در جهان ریشه دارد. اگر بپنداریم ه جهان هستی محدود به همین جهان مادی است و در ماورای آن معنا و غایتی برای او مطرح نبوده، تنها هدف او از زندگی، برآوردن غرایزش به هر صورت و به هر قیمت ممکن می باشد. بدین ترتیب، از این منظر، «حیات چیزی نیست جز همین زندگی معمولی که در صحنه ی عالم طبیعت به وجود می آید و بر مبنای خودخواهی آزاد دراشباع غرایز طبیعی و مهار شده و قالب شده به سود زندگی اجتماعی و بدون التزام به عقاید خاص برای معانی حیات و توجیه آن به سوی هدف اعلا و بدون احساس تکلیف برای تخلق به اخلاق عالیه ی انسانی، ادامه می یابد.» (۸)
پس، سیاست نیز چیزی نیست جز توجیه و مدیریت چنین زندگی ای. (۹) از همین منظر نیز «دین عبارت از یک رابطه روحانی شخصی میان انسان و خدا و دیگر حقایق فوق طبیعی [که بنا به گفتمان مسلط در این رویکرد، واقعیتی نداشته و جعلیات مخلوق ذهن بشر] است، بدون اینکه کم ترین نقشی در زندگانی دنیوی بشر داشته باشند.» (۱۰)
بدین ترتیب، دین به عنوان امری شخصی و خصوصی و بدون ارتباط با واقعیتهای طبیعت و زندگی طبیعی انسانها شناخته می شود که بخش کوچکی از حوزه ی حیات آنها را در بر می گیرد و نه تنها صلاحیت مدیریت جامعه را ندارد بلکه حضور و دخالت آن در این عرصه نیز مضر تلقی می شود. اما از آنجا که افراد جامعه برای پرکردن برخی از خلأهای روانی خود با آن سرو کار پیدا می کنند، از این رو آداب و آیینها ونهادها و روباط خاصی را در جامعه پدید آورده و به خود اختصاص می دهد، ناگزیر می بایست به عنوان واقعیتی اجتماعی و غیرقابل انکار، مانند دیگر نهادهای اجتماعی تحت مدیریت سیاست قرار گرفته، مدیران سیاسی درتصمیم گیریهای خود آن را مدنظر قرار دهند.
بنابراین، طرح جدایی دین از سیاست مبتنی بر جهان بینی ویژه و تعریف ویژه انسان و زندگی در آن جهان بینی است. به بیان دیگر، اعتبار جدایی دین از سیاست، وابسته به اعتبار آن جهان بینی و تعارف ناشی از آن است. حال اگر استدلال و برهان، پایه های آن جهان بینی و تعارف را فرو بریزد، یا دست کم بلرزاند، آن مدعا نیز به همان نسبت دستخوش تزلزل خواهد شد. نقد و نقض آن جهان بینی و تبیین نظری مفهوم خداوند درهستی شناسی دینی، بویژه دین اسلام، و تبیین غایت هستی و رسالت انسان در این جهان و عینی بودن نظام و ارزشهای حاکم بر جهان، بحثی جداگانه می طلبد. (۱۱) اما به اختصار باید گفت که «جهان بینی توحیدی یعنی درک اینکه جهان از یک مشیت حکیمانه پدید آمده است و نظام هستی بر اساس خیر وجود و رحمت، و رسانیدن موجودات به کمالات شایسته ی آنها استوار است. جهان بینی توحیدی یعنی جهان یک قطبی و تک محوری است. جهان بینی توحیدی یعنی جهان ماهیت «از اویی» (انا لله) و «به سوی اویی» (اناالیه راجعون) دارد. موجودات جهان، با نظامی هماهنگ به یک «سو» و به طرف یک مرکز، تکامل می یابند. آفرینش هیچ موجودی عبث و بیهوده و بدون هدف نیست. جهان با یک سلسله نظامات قطعی که «سنن الهیه» نامیده می شوند، اداره می شود. انسان در میان موجودات از شرافت و کرامت مخصوصو برخوردار است و وظیفه و رسالتی خاص دارد. مسئول تکمیل و تربیت خود و اصلاح جامعه ی خویش است. جهان، مدرسه ی انسان است… جهان به باطل و بازی و عبث آفریده نشده است. هدفهای حکیمانه در خلقت جهان و انسان در کار است.» (۱۲)
بدین ترتیب، برخلاف جهان بینی مادی، در این جهان بینی، انسان موجودی آرمان دار و هدفمند و مسئول است و نمی تواند نسبت به خود و جامعه ی خود بی اعتنا باشد. آنچه از آن به عنوان دین یا ایدولوژی دینی تعبیر می شود و مشتمل بر آداب و آیینها و ارزشها و اهداف و روشها و بایدها و نباید ها و مسئولیتها و تکلیفهای افراد وجوامع است، (۱۳) ناشی از این نگاه و نگرش به جهان هستی و انسان است. (۱۴) از این رو، دین جز تبیین و تدوین این جهان بینی و تجلی آن در زندگی فردی و اجتماعی انسانها نیست. در این دیدگاه، دین بینشی است که بر همه ی کنشهای انسانی حاکمیت دارد.
در جهان بینی دینی چون اسلام، همه ی شئون حیات انسانی همبسته و هماهنگ اند. «در نتیجه، علم، جهان بینی، سیاست، اقتصاد، حقوق، اخلاق، فرهنگ… صنعت (تکنولوژی) و همه ی آنچه به نحوی در تنظیم و اصلاح [حیات انسانی] تأثیری داشته باشد، جزیی از دین اسلام است. این حقیقی است که هر کس که اطلاعی از آن نداشته باشد قطعا از خود دین اطلاعی ندارد. چه هر کس اطلاعی از این دین داشته باشد، آن را می داند.» (۱۵)
بدین گونه، روشن می شود که دین از مقوله ی معرفت و بینش است و به عنوان جهان بینی و زیربنا، مبنای همه ی ارزشها و روشها و کنشهاست. از آنجا که سیاست از مقوله روش و کنش است، اصولا بدیل و قسیم دین قرار نمی کیرد و از این رو، قرار دادن این دو به عنوان دو پدیده ی هم سنخ و مطالعه و بررسی آنها به عنوان دو نهاد اجتماعی سازگار یا ناسازگار با یکدیگر، فاقد هرگونه پایه و مبنای علمی است. پس یک فرد دیندار به همان اندازه که مقید است اعمال و جهت گیریهای فرهنگی یا اقتصادی خود را بر مبنای دین خویش بنا نهد، خود را موظف می داند که اعمال سیاسی اش را نیز بر ارزشها و مبانی فکری خود، که همان مبانی دینی اوست، استوار سازد. برای جوامعی که چنین بینشی بر آنها حاکم است، چگونه ممکن است که حوزه ی عمل سیاسی را از دیگر حوزه های عملی استثنا کرد، آنر ا از شمول جهان بینی خود مستثنا و خارج سازند؟ به بیان دیگر، در حالی که دین از مقوله ی بینش است و سیاس از مقوله ی کنش، و منطقا همه کنشها مولود و معلول بینشها هستند، با کدام منطق علمی می توان بینش دینی را از ورود و تأثیر گذاری در حوزه ی سیاست باز داشت؟ آیا از نظر علمی چنین استثنایی امکان پذیر است؟
همچنین، بسیاری از اندیشمندان و نظریه پردازان معاصر در دنیای غرب، این دیدگاه برخی از اندیشمندان سده های گذشته ی اروپا را، مبنی بر اینکه دین پدیده ای متعلق به جوامع ساده ی سنتی بوده و در جوامع مدرن جایگاهی ندارد، به طور بنیادی به چالش کشانده، معتقدند که دین مانند گذشته بخش مهمی از جامعه ی نوین نیز به شمار می آید، هرچند ممکن است صورتهای خاص آن تغییر کند. (۱۶)
بنا به گفته ی اریش فروم، «هیچ کس نیست که نسبت به دنی نیازمند نباشد.» (۱۷) بنابراین، تا انسان هست، دین هست و تا دین هست، همه ی حوزه های حیات انسانها، از جمله سیاست را تحت پوشش قرار می دهد. به بیان ملاصدرا:«سیاست هیچ راهی ندارد مگر اینکه در ظل شریعت قرار گیرد؛ زیرا اینها مانند روح و جسد در یک کالبد هستند. سیاست عاری از شریعت مانند جسدی است که روح در وی نباشد… نهایت و غایت سیاست، اطاعت از شریعت است و سیاست برای شریعت، مانند عبد در برابر مولای خود است که گاهی از وی اطاعت و گاهی معصیت و نافرمانی می کند. پس اگر سیاست از شریعت اطاعت کرد، ظاهر عالم، مطیع و منقاد باطن عالم می شود و محسوسات، زیر سایه و ظل معقولات قرار می گیرد و اجزاء به جانب کل حرکت می کنند.» (۱۸)
بنابراین، جدا ساختن سیاست از دین، فاقد مبنا و پایه منطقی و علمی است. البته اگر دینی رسالت خود را هدایت انسانها بداند و در عین حال، بخش مهمی از عرصه ی حیات انسانها، یعنی سیاست و حکومت را از حوزه ی رسالت خود بیرون بداند، افزون بر ایرادهای منطقی وارد بر آن، دست کم به همان اندازه محدودیت حوزه رسالت خود را پذیرفته به عدم جامعیت خود اذعان خواهد داشت. اما اگر دینی چون اسلام، حوزه ی رسالت خود را عام و تام بداند، هدایت انسانها در همه ی عرصه ها از جمله عرصه سیاست را ضروری بداند، و به تعبیری، «پیوند ذاتی بین اسلام به عنوان یک برنامه ی جامع برای تنظیم زندگی انسانی» و «سیاست به عنوان ابزار لازمی که در خدمت همه جانبه این برنامه باشد»(۱۹)، وجود داشته باشد، نه تنها جدایی دین از سیاست، بلکه تلقی دین به عنوان امری شخصی و خصوصی و تفکیک امور و حوزه های زندگی به دینی و غیردینی، دینی و علمی، دینی وعرفی، دینی و مدنی و… را نیز فاقد بنیاد علمی و منطقی و امکان عملی می داند. (۲۰)
استدلالها و توجیهات مربوط به جدایی دین از سیاست بر این نکته تأکید می کرد که حتی اگر دین و سیاست منطقا از یکدیگر تفکیک ناپذیر باشند و حضور دین در عرصه ی سیاست، از کارآمدی لازم نیز برخوردار باشد، با وجود این، همچنان بر سکولاریسم تأکید شده و اصرار می شود که «باید» این دو از هم جدا باشند. باید دید چرا چنین حکم ایدئولوژیکی داده می شود؟ شاید بتوان آغاز و انجام فرایند چنین تحکمی را در عوامل و مراحل زیر خلاصه نمود:
۱- انگیزه
۲- دستاویزها
۳- توجیهات

انگیزه

دینی چون اسلام، کمال و تعالی انسان و جامعه را در محدود نماندن در غرایز و توجه به جهانی دیگر با چشم اندازی وسیع تر و نیل به کمال مطلق می داند. این مهم جز از طریق مهار نفس و تسلط بر آن میسر نمی گردد. تنها یکی از آثار و پیامدهای مهار نفس، عدم تجاوز به حقوق دیگران و سوء استفاده نکردن از قدرت است. از سوی دیگر، حوزه ی سیاست و حکومت، میدان قدرت و بهره برداری از لذایذ قدرتمنداری است. مهار شهوات و تربیت نفس برای گام نهادن در مسیر تعالی، کاری است بس دشوار و پز زحمت. انسانها در حالت عادی و طبیعی و در مرتبه ی اول، تحت سلطه شهوات و غرایزند و برای برون رفت از این وضعیت، نیاز به تربیت و تهذیب دارند. به همین علت، حتی در حالت ضعف و در کم ترین فرصت و امکانات، همواره در معرض فراموش کردن تعالی و پیروی از شهوات اند. چنین موجودی، اگر بر کرسی قدرت تکیه بزند و امکانات گسترده مملکت را در اختیار خواسته های نفسانی خود ببیند، به دشواری از چنگ آن رهایی خواهد یافت. از این روست که قدرت، ذاتا، انحصار طلب است و هر چیزی که بخواهد برای آن محدودیت قایل شود مزاحم تلقی شده، نابود یا سرکوب می شود. مزاحمها اگر افراد و احزاب و افشار و قبایل، یا حتی اگر از نزدیک ترین دوستان و خویشاوندان هم باشند، قلع و قمع آنها دشوار نخواهد بود. سرانجام، یا قدرتمندان حاکم پیروزی شده به راه خود ادامه می دهند، یا شکست می خورند و قدرتمندان جدید منش و روش آنها را پی می گیرند. به هر حال، راه تلذذ و بهره برداری از قدرت همچنان ادامه می یابد. اما اگر آیینی ریشه در فطرت انسانها داشته، مهار نفس، تحدید قدرت، اجرای حق و عدالت و تعالی را شعار خود قرار دهد، مزاحمت او برای قدرتمداران، دائمی بوده به یک نسل و گروه و مقطع تاریخی خاص محدود نمی شود. از این منظر، دین به معنای دقیق و کامل خود، برای قدرتمندان همه ی عصر ها و همه نسلها همچنان به عنوان یک مزاحم تلقی می شود. به نظر می رسد، همین امر، علت بنیادین طرح مسئله جدایی دین از سیاست باشد که همواره در طول تاریخ از سوی قدرتمداران و نظریه پردازان وابسته به آنها تبیین و ترویج شده است. در چند سده ی اخیر نیز که قدرت و قدرتمداری از محدوده ی حکومتهای منفرد و غیر منسجم فراتر رفته، با حربه ی صنعت و سرمایه، ردای علم بر تن کرده درصدد گسترش حوزه ی قدرتمداری و سلطه و استعمار در عرصه ی جهانی برآمده، برای در هم شکستن موانع فرهنگی و مقاومت کشورهایی که قصد استعمار آنها را داشته و دارند، به توجیه و ترویج و تحمیل سکولاریسم پرداخته است. ماهیت فلسفی-تاریخی- اجتماعی سکولاریسم دیروز و امروز، تفاوتی با یکدیگر ندارد؛ هر دو می خواهند درعرصه ی قدرت مزاحمی نداشته باشند؛ مگر اینکه توجیه گران امروز، خوش باورانه، دیروزیان را مرتجع و وابسته به مستبدان و دیکتاتورها تصور می کنند و خود را فرزندان مترقی و روشنفکر دنیای مدرن می دانند.

دستاویزها

اگرچه از انحصار طلبی و تمامت خواهی قدرت و قدرت مداران به عنوان عامل بنیادین طرح سکولاریسم سخن به میان آمد، اما این بدان معنا نیست که مورد یاد شده یگانه عامل و علت منحصر به فرد است. البته علل و عوامل دیگری برای این موضوع وجود دارد که در مراتب بعد نیز اهمیت دارد. نظام حقوقی ادیان و شرایع و عملکرد رهبران دینی از این جمله اند. از آنجا که سکولاریسم، صرف نظر از پیشینه ی تاریخی آن، به عنوان یکی از شاخصه های مهم تمدن اومانیستی غرب مطرح است و از سوی نظریه پردازان و توزیع کنندگان آن ترویج و تبلیغ می گردد، برخی از اندیشه گران دیگر مناطق جهان که آن تمدن را محور و مبنای تاریخ تلقی می کنند، تحولات همه ی جهان از جمله کشورهای خود را بر آن مبنا تحلیل می کنند و از آن زاویه می نگرند. از این رو، رابطه دین و سیاست در آن دیار را مبنا قرار داده با استناد به عملکرد روحانیون مسیحی در قرون وسطی و ماهیت دین مسیحیت از نظر میزان جامعیت یا کاستی شریعت آن برای پوشش دادن جوانب گوناگون زندگی فردی و اجتماعی، حکم عام و مطلق جدایی دین از سیاست را صادر کرده، مانند دیگر وجوه مدرنیسم غربی، بدون توجه به ماهیت و سرشت دیگر ادیان و جوامع و مقتضیات ساختاری آنها، بر اجرای آن در کشورهای مختلف تأکید دارند. البته در این باره، افزون بر حوادث قرون وسطای غرب، برای اثبات مدعا به برخی از رخدادهای دوره خلفای بنی عباس نیز اشاره می شود.

توجیهات

برای تحقق آن انگیزه و با استناد به دستاویزهای یاد شده است که همه استدلالهای پیش گفته، رخ می نمایند. تقابل معنویت و مادیت، تقابل دین و عرف، تقابل دین و عقل، شخصی و خصوصی دانستن دین، عرفی و مدنی معرفی کردن سیاست، تفکیک امور زندگی به دینی و غیردینی، طرح آسیبها و خطرات ناشی از حضور و حاکمیت دین از قبیل خدشه دار شدن قداست دین، جزمیت و عصبیت سیاسی ناشی از اعتقاد به قداست احکام دینی و تضییع حقوق دیگر اقشار وگروههایی که پیرو دین حاکم نیستند و…، از جمله ی این استدلالات توجیهی هستند.
پاسخ مناسب به شبهات یاد شده نیازمند شرح مبسوطی از مباحث فلسفی، کلامی، سیاسی، جامعه شناختی و تاریخی در این باره است. اما از آنجا که این نوشته صبغه ی نظری دارد، با طرح چند پرسش کوتاه، ذهن خواننده را به کاستیهای مدعیات یاد شده توجه می دهیم. آیا مفاهیم دین مسیح، عملکرد روحانیون مسیحی و تجربه ی قرون وسطای اروپا – به فرض صحت همه ی اداها و تحلیلهای مطرح شده در این باره – قابل تسری به همه ی ادیان و جوامع دیگر است؟ آیا همه جنایتهایی که در طول تاریخ بشر در صحنه ی سیاست رخ داده اند و انسانهای بی شماری را قربانی کرده اند، جز در چهارچوب سیاستها و در قالب حکومتها و به وسیله حاکمان سیاسی صورت گرفته اند؟ آیا در فرایند آسیب شناسی این همه فجایع، بشریت به آنارشیسم روی آورده در صدد برآمد سیاست و حکومت را از عرصه ی حیات اجتماعی انسانها خارج سازد، یا اینکه همواره کوشیده و می کوشد تا به اصلاح حکومتها و نظامهای سیاسی پرداخته، راهکارهای مناسب تری برای مهار انحرافات و خودسریهای حاکمان بیابد؟ حال اگر دینی در قالب یک مکتب رخ نماید و نظام حقوقی آن، همه عرصه های حیات فردی و اجتماعی انسان، اعم از فرهنگ و اقتصاد و سیاست و عرف و حقوق شهروندان هم کیش و نا هم کیش و … را در بر بگیرد و آن دین، تجربه ی تاریخی موفق و خوش نامی در تأسیس حکومت و تمدن سازی هم داشته باشد (۲۱)، چه جایی برای طرح مباحثی چون تفکیک امور زندگی به دنیی و غیردینی، شخصی و خصوصی بودن دین، تقابل دین با عقل و علم و عرف و مادیت و مدنیت و…. باقی می ماند؟ در چنین آیینی با چه برهان علمی می توان سیسات را از دین جدا ساخت و یا دین را ازحضور در عرصه ی سیاست باز داشت؟
از منظر فلسفه، ذاتی یک چیز، از آن جدایی ناپذیر است. بر این پایه، پیروان مکتبی که هستی را مخلوق هدفمند خالقی حکیم می دانند و بر اساس مبانی جهانگریشان، تنها رسالت زندگی خویش را تنظیم و ساماندهی همه ی اعمال و امور فردی و اجتماعی خود در راستای هدف حاکم بر هستی دانسته، بر آن اند که سرانجام در پیشگاه خالق حکیم، باید پاسخ گوی کارنامه ی خود در این باره باشند، با کدامین برهان علمی می توانند حوزه ی عمل سیاسی را که از قضا تأثیر شایانی بر سالم یا ناسالم سازی دیگر حوزه های زندگی دارد، از برنامه ی زندگی خود خارج سازند؟ در این جهان بینی، نه تنها قابل توجیه نیست، که بسیار تناقض آمیز و شگفت آور است که گفته شود خداوند حکیمی که انسان را در انجام دادن ریزیترین اعمال زندگی اش مسئول دانسته مورد بازخواست قرار می دهد، حوزه ی گسترده و تأثیر گذار سیاست را به حال رها ساخته در این جوزه هیچ فرقی ندارد و هیچ مسئولیتی را متوجه انسانها نمی داند و آنان را به حال خود وانهاده تا در این حوزه، بدون توجه به اهداف مورد نظر او در نظام هستی و پیام پیامبرانش، هرچه خود مایل اند، انجام دهند!
اشراف دین بر سیاست و آمیختگی این دو، ادعایی ایدئولوژیک نیست که تنها از ناحیه ی فقها یا فلاسفه و اندیشمندان سیاسی مسمانان مطرح شده باشد؛ بلکه غیرمسلمانانی که در انی باره مطالعه کرده اند نیز، با توجه به ماهیت و ساختار مبانی نظری و احکام عملی اسلام، آن را به عنوان امری بدهی دریافته اند. برای نمونه، «همیلتون گیب» می گوید: «دین و دولت در اسلام قرین یکدیگر و تجزیه ناپذیرند.»(۲۲) خانم «لمتن» نیز می گوید: «اسلام با ویژگی آمیختگی دین و دولت شناخته شده است.» (۲۳)
همچنین، «برنارد لویس»، با توجه به تعریف برخی از اندیشمندان غربی از سیاست و حکومت با عنوان «شر لازم» می نویسد: «برای مسملانان آمریت سیاسی نه تنها شر بشری به شمار نمی رفت، بلکه حتی شر کم یا شر ضروری محسوب نمی شد، بلکه موهبتی الهی بود. نظام سیاسی و قدرت حاکم بر آن را ذات خداوندی تجویز نموده است تا آیین او تعالی یابد و قانون الهی گسترش یافته، فراگیر شود.» (۲۴) در سالهای اخیر، اظهارات خانم «مادلین آلبرایت»، وزیر امور خارجه پیشین ایالات متحده آمریکا، به عنوان سیاستمدار غربی و مجری سیاستهای یکی از بزرگ ترین و مدرن ترین دولتهای امورزی، نیز جالب توجه است. وی به مناسبت چاپ کتاب جدیدش با عنوان قادر متعال؛ بازنمود آن در آمریکا، خدا و امور جاری جهان، در گفت و گویی با هفته نامه تایم اذعان کرد که اصولا نباید میان دین و سیاست خارجی تفکیک قایل شد. او در پاسخ به این سؤال که آیا هدفش از نگارش کتاب فوق، تشریح این موضوع بود که میان دین و سیاست نمی توان تفکیک قایل شد؟ گفت: «یکی از اهدافم همین مطلب بود. چون در گذشته، با اجرای یک دیپلماسی عملگرایانه، همواره سعی داشته ایم خداوند مذهب را از سیاست خارجی کشور جدا سازیم، برای من که در آن مقطع زمانی وزیر امور خارجه بودم، کاملا واضح بود که دین در سیر تحولات جهان نقش بیش از پیش تعیین کننده ای دارد. وقتی امروز به مقولاتی می پردازیم که، به طور مثال، به جوامع مسلمان مربوط می شود، می بینیم که به هیچ عنوان ماهیت اسلام را درک نکرده ایم. فقط تصاویری از آن را در ذهن داریم، تصاویری که با ملاک و معیار خشونت در آمیخته شده اند. ما فاقد بصیرت حقیقی درباره ی اسلام هستیم.»
او درهمین مصاحبه اظهار داشت: «رؤسای جمهور آمریکا، روی هم رفته، به گونه ای خداوند توسل می جسته اند. اگر به تاریخ آمریکا از منظر سابقه ی دین در آن بنگریم، همان انگاره هایی را مشاهده خواهید کرد که اهمیت ایفای نقش مذهب (در سیاست) را نمایان می کنند.»
بنابر آنچه گفته شد، گزارده دین از سیاست جداست، فاقد بنیان علمی و منطقی است. اما در آغاز این نوشته، توجیهات و تأکیدات عبدالبهاء مبنی بر جدایی دین از سیاست نشان داد که ایشان با همین دستاویز، حضور علمای دینی در سیاست را محکوم کرده برای اثبات مدعای خود به سقوط سلسله ی صوفیه و شکست ایران از روسیه در زمان فتحعلی شاه استناد می نمود. البته صرف نظر از بنیان نظری سست، واقعیتهای عینی تاریخ، مدعیات وی را نقض می کنند. سلسله صفویه نزدیک به ۲۴۰ سال بر ایران حکومت کرد و در این دوره طولانی، فراز و نشیبها و افت و خیزهای فراوانی را به خود دید. ظهور و سقوط سلسله های حکومتی معلول علل و عوامل فراوانی استو اما به رغم افت و خیزها و عملکردهای گوناگون شاهان آن سلسله، محققان تاریخ ایران در این باره هم رأی اند که صفویان با تکیه بر تشیع (پیوند دین و سیاست) توانستند ایرانی مستقل و نیرومند و پهناور را بار دیگر در جغرافیای سیاسی جهان تشکیل بدهند.
استمرار حیات سیاسی – تاریخی – تمدنی ایران و موجودتی ایران امروز، مرهون سلسله صفویه است و در سراسر فرایند تمدن سازی و حفظ کیان ایران در این دوره، تشیع و علمای شیعه نقشی بی بدیل ایفا کردند.
همچنین درباره ی جنگهای ایران و روس در عصر فتحعلی شاه قاجار سخن فراوان است. در آن جنگها، علما مشوق جنگ نبودند. بویژه در جنگ دوم، پس از بهانه جوییهای روسیه، از جمله اذیت و تجاوز به مسلمانان مناطق قفقاز و استغاثه ی آن مردم از شاه و دولت ایران، حکومت برای مقابله با دشمن از علما یاریطلبید و آنان نیز برای حفظ کیان اسلام و ایران از دولت و ملت مظلوم ایران حمایت کردند. (۲۵) شکست یا پیروزی یک کشور در جنگ، خواه متجاوز باشد، خواه مظلوم، به علل و عوامل گوناگونی از جمله بنیه ی اقتصادی، بنیه دفاعی، سازمان نظامی، توانمندی در فنون و تدابیر رزم و… بستگی دارد. دولت ایران در جریان جنگ با روسیه، اگر چه مظلوم بود اما در همه زمینه ها نسبت به رقیب روسی خود ضعیف تر بود. روشن است که ضعف نمی بایست توجیه گر بی پناهی و بی دفاعی کشور بشود. علما نیز بخشی از همین ملت با شرایط یاد شده بودند. آیا آنان در آن شرایط می بایست ضعف اقتصادی – نظامی دولت را بهانه می کردند و دست روی دست می گذاشتند تا دشمن نیرومند، تجاوزات خود را گسترش دهد یا اینکه با حمایت خود از دولت و مردم، در حد امکان از گسترش تجاوز می کاستند؟ نتیجه منطقی سخن عبدالبهاء، انتخاب گزینه نخست است!
وی تأکید داشت که «باید اوامر حکومت را خاضع و خاشع، و پایه ی سریر سلطنت را منقاد و طائع باشند، یعنی در اطاعت و عبودیت شهریاران، رعیت صادق و بنده موافق باشند.» (۲۶) نتیجه ی منطقی این دیدگاه و اظهارات عبدالبهاء این است که آیت الله ملاعلی کنی می بایست تسلیم و مطیع ناصرالدین شاه می گشت و به مبارزه با قرار داد رویتر نمی پرداخت تا بر طبق آن قرار داد، بنا به اذعان خود اروپاییها، کشور ایران به رویتر و بریتانیا بخشیده می شد، همچنین باید میرزای شیرازی با شرکت رژی مبارزه نمی کرد تا انگلستان بر ایران مسلط تر می گشت و مهم تر از آنها، باید علما نهضت مشروطیت را رقم نمی زند تا مردم همچنان در اطاعت و عبودیت شهریاران، رعیت صادق و بنده ی موافق می ماندند و در نتیجه، شهریاران هم درغیاب مردم، در چنگال استعمار اسیر بوده و در اعطای امتیازات و بخشش سرمایه و شرف و استقلال کشور به استعمارگران ناگزیر باشند!
اما روشن است که مهم ترین مانع استعمارگران برای سلطه و استثمار کشورهای اسلامی، فرهنگ ستم ستیز و عدالت محور اسلام و علمای شجاع آگاه به زمان بوده است. عبدالبهاء در شرایطی که از سکولاریسم و جدایی دین از سیاست دم زده حضور علما در صحنه سیاست را ملامت می کند، که نبرد استعمار با کشورهای اسلامی همچنان در جریان بود و تنها تکیه گاه کشور و ملت ایران در این رویارویی، اسلام و علمای اسلام بودند. این حوادث، تنها چند فراز بر جسته از این رویارویی عمیق و گسترده و مستمر بود. بنابراین، در چنین شرایطی اگر کسی از سکولاریسم و عدم مداخله ی علما در سیاست دم بزند، یا از فرط نادانی از آنچه در ایران و جهان می گذشت غافل بوده، یا هم آگاهانه و همسو با استعمار در پی خلع ید ملت ایران از مؤثرترین و کارآمدترین سلاح و تکیه گاهش بود. آیا شق دیگر به نظر می رسد؟
افزون بر بی بنیادی علمی و ناسازگاری شعار عدم مداخله در سیاست با واقعیات تارخی و همسویی آن با اهداف استعمار، بهاییان که شاید بهتر از دیگران به ماهیت سیاسی خود واقف باشند و بدانند که آنان برای همیشه نمی توانند ماهیت خود را به عنوان یک حزب سیاسی در زیر نقاب دروغین مدعیات شبه مذهبی پوشیده نگه دارند، گاهی ناگزیر می شوند که به بحرانهایی که تأکید آنها بر عدم مداخله ی در سیاست برای پیروانشان ایجاد می کند، اذعان کنند. در این باره در نشریه شماره ۷ (عالی) آمده است: «شرایطی را تصور کنید که در آن اکثر شهروندان یک کشور بهایی باشند. در این صورت اداره امور سیاسی این کشور به دست چه کسانی خواهد بود؟ مسلما خود بهاییان. یک فرد بهایی می تواند شهردار، عضو پارلمان یا رئیس جمهور باشد. لذا دیانت بهایی تفکیک سکولاریستی دین از سیاست را نمی پذیرد. اگر قابل به جدایی دین از سیاست باشیم، عبارت «حکومت جهانی بهایی» که حضرت ولی امر الله مکررا در توقیعات خود مرقوم کرده اند، عبارتی متناقض نما (Paradoxical) خواهد شد.» (۲۷)
از مقایسه این سخنان با سخنان عبدالبهاء که در آغاز مقاله نقل شد، حقایق بیشتری روشن خواهد شد. این مقایسه به روشنی نیست ناپاک عبدالبهاء از طرح مسئله جدایی دین از سیاست و همسویی او با دشمنان استعمارگر ایران را به نمایش می گذارد. همچنین روشن می سازد که آنان فقط می خواهند اسلام و علمای اسلامی از حضور در صحنه اجتماع – به رغم آثار زیانبار و ویرانگر عدم حضور آنان برای جوامع اسلامی از جمله ایران- حذف شوند چه اگر نوبت به خودشان برسد، حضورشان در صحنه سیاست واجب گردد!
سخنان عبدالبهاء، به مثابه تبیین تئوریک سکولاریسم از منظر فرقه بهایی بوده، با توجه به جایگاه او در آن فرقه، می بایست پایه اعتقاد و مبنای عمل پیروان قرار بگیرند. در راستا و تکمیل سخنان یاد شده، بخشهایی از اظهارات «شوقی افندی» که پس از عبدالبهاء زمان رهبری این فرقه را به دست گرفت، نیز مناسب به نظر می رسد. او در نامه ای در ۱۷ دسامبر ۱۹۳۵ خطاب به یکی از پیروان فرقه می نویسد: «هیچ بهایی مؤمنی نباید تحت هیچ گونه شرایطی خود را نسبت به بنرامه های سیاسی و یا سیاستتهای هر حزب سیاسی متعهد سازد، زیرا وابستگی به چنین حزبی ضرورتا متضمن انکار بعضی از اصول و تعالیم امر مبارک و یا به منزله ی پذیرش ناقص بعضی از حقایق اساسیه آن می باشد. بنابراین احباء باید خود را از فعالیتهای حزبی و سیاسی برکنار نگاه دارند و نیز آنچه آنان باید به طور اصولی تحت همه شرایط از آن اجتناب کنند، تحزب گرایی و طرفداری سیاسی در تمام اشکال آن است.» (۲۸)
همو در نامه ی دیگری به یکی دیگر از پیروان در ۲ مارس ۱۹۳۴ در تأکید بر این دیدگاه می نویسد: «اصل عدم مداخله در امور سیاسیه، نباید چنین تعبیر شود که فقط باید از سیاستهای فاسد و سیاستهای فرقه ای و حزبی اجتناب شود، بلکه از هر سخنی درباره ی هر یک از سیستهای فاسد و سیاستهای فرقه ای و حزبی اجتناب شود، بلکه از هر سخنی درباره ی هر یک از سیستمهای حاکم سیاسی مرتبط با هر یک از دولتای بایددوری جست. نه فقط ما باید از جانبداری از احزاب، گروهها و سیستمهای حاکم پرهیز کنیم، بلکه باید خود را از متعهد ساختن به هر گونه اظهاراتی که ممکن است به عنوان طرفداری و یا مخالفت با هر یک از فلسفه ها و یا تشکیلات سیاسی موجود تلقی شود، امتناع نماییم. موضع اهل بهاء باید دوری و کناره گیری تام باشد.» (۲۹)
درباره این احکام محکم و مؤکد رهبران بهاییت مبنی بر پرهیز بهاییان از مداخله ی در سیاست که حتی باید از تفوه و لب به سخن گشودن در این باره اجتناب کنند، سخن فراوان است. مهم ترین پرسش در این باره از میزان باور و پای بندی عملی مفتیان یاد شده و پیروان آنها به رویکرد و احکام خودشان است. تحلیل پیوندی که تکوین و شکل گیری اولیه ی این فرقه با کانونهای سیاست در داخل و خارج از کشور داشت، سخن مستقلی را می طلبد. اما دست کم، عملکرد افرادی که سخنانشان را نقل کردیم، آکنده از سیاست، آن هم در منفی ترین وجه آن است. مسافرت عباس افندی (عبدالبهاء) به اروپا و آمریکا در سالهای ۱۹۱۳ – ۱۹۱۱ میلادی، برنامه ریزیها ونوع دید و بازدیدهای آن مسافرت، نمونه ی آشکار یک عملکرد سیاسی است. (۳۰) در شرایطی که صهیونیسم به عنوان یکی از ارتجاعی ترین و در عین حال، سیاسی ترین پدیده های قرون جدید، با پشتیبانی کانونهای سیاست و قدرت امپریالیستی جهان، رخ می نماید و سرنوشت میلیونها انسان بی گناه را تباه می سازد، حضور در فلسطین و همکاری و هم دلی با این پدیده، از مظاهر بارز عملکرد سیاسی است. در شرایطی که در سراسر جهان میلیونها انسان از شدت فقر و گرسنگی ناشی از عملکرد امپریالیسم و استعمار، جان خود را از دست می دادند، و در پایان جنگ جهانی اول، مردم ایران که کشورشان به علت اشغال آن از سوی طرفین جنگ، از قحطی و گرسنگی و بیماری رنج برده، گروه گروه جان می باختند، صرفه جویی رهبر بهاییان در مصرف گندم و آذوقه ی بهاییان کشاورز و جمع آوری و ارسال آن در سال ۱۹۱۸ میلادی، به قیمت عادلانه! برای ارتش انگلستان که در آن ایام کانون سیاست و استعمار در جهان و تجاوز به ایران به شمار می رفت، (۳۱) جوشش عاطفه ی بشری عباس افندی بود، یا تجلی هم دلی و پیوند سیاسی میان این فرقه با بزرگ ترین قدرت استعماری جهان؟ این پیوند و همکاری به این امور محدود نمانده از مزدوری و جاسوسی نیز سر بر می آورد. «اسماعیل رایین» در این باره می نویسد: «نه تنها سران بهاییت در گذشته و هیئتهای محافل بهایی کنونی متفقا دولت اسرائیل و صهیونیسم جهانی را تأیید و همراهی کرده و می کنند؛ بلکه در بسیاری از نقاط جهان، به خصوص در کشورهای اسلامی و عرب، اکثرا از بهاییان متمایل به جهودان و دولت اسرائیل بوده و هستند. در بسیاری از کشورها، به خصوص کشورهای عربی، شنیده و دیده شده که بهاییان داخل در تشکیلات جاسوسی موساد شده و همه جا به نفع اسرائیلیان به خبر چینی و جاسوسی و نوکری مشغول اند.» (۳۲)
تحولات سیاسی تاریخ معاصر ایران نیز سند دقیق و غیرقابل انکاری برای ارزیابی ادعای رهبران بهاییت مبنی بر عدم پیوند آنها با قدرتهای استعماری و عدم مداخله ی در امور سیاست است. «یحیی دولت آبادی» که خود یک بابی ازلی و از فعالان عرصه ی مشروطیت است، ضمن تحلیل ویژه خود از رقابت روس و انگلیس برای تأثیر گذاری در عرصه ی سیاست ایران، به حضور بهاییان در مناصب سیاسی و پیوند آنها با سیاستهای بیگانه اذعان کرده و می نویسد: «انگلیسیان حالا که می خواهند سیاست از دست رفته ی خود را در داخله مملکت دوباره به دست بیاورند، یکی از وسایل آن گرفتن حربه های سیاسی است که در دست رقیب زورمند خویش مشاهده می نمایند و این حربه، یعنی به کار انداختن طایفه بهایی، که در اغلب دوایر دولتی مصدر کار هستند، از حربه های مؤثری است که انگلستان ناچارند آن را در دست دشمن نگذارند و بلکه اگر بتوانند به دست خود گرفته از آن استفاده نمایند.» (۳۳)
نهضت مشروطیت یکی از فرازهای درخشان تاریخ ایران است که در آن برای نخستین بار در تاریخ چند هزار ساله ی کشور، نظام شاهنشاهی مشروط گردید. این تحویل بنیادین و لوازم آن اگر به درستی تحقق می یافت، بدون تردید، فرایند پیشرفت و رشد ایران، از سرعت چشم گیری برخوردار شده، چندین دهه به تأخیر نمی افتاد. درباره نقش علمای شیعه در رهبری و پیشبرد آن نهضت، «ادوراد براون»، که خود نیز با بهاییان هم دلیهایی داشت، اذعان دارد که «بی حمایت روحانیت، مردم نمی توانستند امیتاز انحصار تنباکو را در هم بشکنند و نه می توانستند شاه را به اعطای مشروطیت وادارند.» (۳۴) همو در جای دیگری از کتابش در این باره می نویسد: «تنها به یادآوریم که در تاریخ بحرانی این ملت، مذهب تمامی اعتبار، قدرت و دانش خود را در اختیار آزادی و پیشرفت قرار داد و بازسازی ایران در مسیر آزادی مشروطه را میسر نمود.» (۳۵)
مطالعه و بررسی منصافانه ی رخدادهای پس از پیروزی نهضت، از حضور افراد بهایی در انجمنهای و احزاب سیاسی این دوره و نقش مستقیم و غیرمستقیم آنها در بحران آفرینیها و ترورها و کارشکنیها و اقدامات واگرایانه و تنش زایی حکایت دارد که به شکست و ناکامیابی مشروطیت در آن مقطع انجامیدند. (۳۶) عملکرد آنها کار را به جایی رساند که «آیت الله مازندارانی»، یکی از رهبران سه گانه نهضت، ضمن نامه ای در پاسخ به سئوالهای یکی از مشروطه خواهان آذربایجان درباره ی مسائل نهضت، چنین نوشت:«…چون مانع از پیشرفت مقاصدشان را فی الحقیقه به ما دو نفر یعنی حضرت حجت الاسلام آقای آیت الله خراسانی دام ظله و حقیر منحصر دانستند و از انجمن سری تهران بعضی مطالب طبع و نشر شد و جلوگری کردیم، لهذا انجمن سری مذکور که مرکز و به همه ی بلاد شعبه دارد و بهاییت لعنهم الله تعالی هم محققا در آن انجمن عضویت دارند… از انجمن سری مذکور به شعبه ای که در نجف اشرف و غیره دارند، رأی در آمده که نفوذ ما دو نفر تا حالا که استبداد در مقابل بود، نافع، و از این به بعد مضر است؛ باید در سلب این نفوذ بکوشند… حالا که مطلب بالا گرفت، مکاتیبی به غیر اسباب عادیه به دست آمده که بر جانمان هم خائف، و چه ابتلاها داریم.» (۳۷) اکنون با عنایت به مطالب پیش گفته، آیا وجهی برای ادعای عدم مداخله در سیاست و، بالاتر از آن، عدم تفوه به سیاست باقی می ماند؟ و مهم تر از آن، چنین مداخله ای در مسائل سیاسی مقطع مشروطیت، همسو و هم راستا با منافع ملی و نیازهای حیاتی جامعه ی ایرانی در مقطع یاد شده بود یا منافع و مطالع سیاستهای بیگانه که نفع خود را در تعمیق سلطه ی خویش بر کشور از طریق تشدید بحرانها و طرد و حذف رجال و جریانهای تأثیر گذار و اصیل جامعه می دانستند؟
حضور افراد فرقه یاد شده در صحنه سیاست ایران و نقش آنها در همکاری با نیروهای بیگانه برای متلاشی ساختن نهضت جنگل (۳۸) و حضور آنان در رخدادهای مختلف و مناصب اجرایی در دوره ی حکومت «رضا شاه» و «محمد رضا شاه» که جلوه ای از آن در نام افرادی چون «احسان الله خان دوستدار»، «اسدالله خان ابوالفتح زاده»، «ابراهیم خان منشی زاده»، «میرزا رضاخان افشار»، «عبدالحسین نعیمی»، «علی محمد خان موقر الدوله»، «امیر عباس هویدا»، «حبیب ثابت»، «هژیر یزدانی»، «عبدالکریم ایادی»، «هوشنگ انصاری»، «غلامرضا ازهاری» و … نمایان می شود، سندهای گویای حضور و مداخله ی بهاییان در امور سیاسی دهه های پس از مشروطیت تا سقوط سلطه پهلوی هستند. (۳۹)
بدین ترتیب روشن شد که اصولا ادعای جدایی دین از سیاست و به تبع آن اجتناب علمای دینی از مداخله ی در امور سیاسی، فاقد مبنا و پایه ی علمی است و به همین دلیل، ادعای رهبران بهایی در این باره افزون بر فقدان وجاهت منطقی و علمی، از یک سو در تضاد با منافع ملی و مصالح عمومی کشور و جامعه ایران بوده است و از سوی دیگر، در تناقض آشکار با عملکرد خود و پیروانشان می باشد. حضور بهاییان در صحنه ی سیاست ایران و تأثیر ویرانگر آن، واقعیت عینی تاریخ و جامعه ایران است. بدین ترتیب، منطقا یا می بایست به انکار واقعیت عینی پرداخت یا در اصالت فتاوی صادره از رهبران بهاییت و صداقت مفتیان تردید کرد. به عبارت دیگر، اگرچه از منظر ادیان آسمانی، بهاییت فاقد هرگونه اعتبار و مشروعیت مذهبی است و اصولا عنوان مذهب را بر آن اطلاق نمی کنند، عملکرد خود آنان بیش از هر چیز دیگری ماهیتشان را روشن ساخته و ثابت می کند که آنان چیزی بیش از حزبی سیاسی و با جهت گیری های همسو با کانونهای قدرت های استعماری نیستند.(۴۰)

پی نوشت :

۱- عبدالبها، رساله ی سیاسیه، صص ۱۱- ۶٫
۲- همان.صص۲۱-۲۰٫
۳- همان.صص۲۵-۲۱٫
۴- ترکمان، محمد، مدرس در پنج دوره ی تقنینیه مجلس شورای ملی، ج۱، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۷۲، ص ۴۳۰٫
۵- همان.ص ۲۳۲٫
۶- فراستخواه، مقصود، سرآغاز نواندیشی معاصر-دینی و غیردینی، تهارن، شرکت سهامی انتشار، ۱۳۷۳، صص ۲۲۷-۲۱۷٫
۷- باربور، ایان، علم و دین، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، تهران، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۶۲، صص ۴، ۵، ۴۸۸٫
۸- ویلم، ژان پل، جامعه شناسی ادیان، ترجمه عبدالرحیم گواهیف نقد و بررسی استاد محمدتقی جعفری، تهران، تبیان، ۱۳۷۷، ص ۱۹۶٫
۹- همان.ص ۱۹۶٫
۱۰- همان.
۱۱- برای آگاهی بیشتر در این باره، ر.ک: والتر ترنس استیس، دین و نگرش نوین، ترجمه احمدرضا خلیلی، تهران، حکمت، ۱۳۷۷٫
۱۲- مطهری، مرتضی، مقدمه ای بر جهان بینی اسلامی؛ جهان بینی توحیدی، قم، صدرا، ۱۳۵۷، صص ۲۵- ۲۱٫
۱۳- همو، مقدمه ای برجهان بینی اسلامی؛ انسان و ایمان، قم، صدرا، ۱۳۵۷، ص ۶۹٫
۱۴- جهان بینی توحیدی، ص ۸٫
۱۵- جامعه شناسی ادیان، ص ۱۹۹٫
۱۶- همیلتون، ملکم، جامعه شناسی دین، ترجمه محسن ثلاثیف تهران، تبیان، ۱۳۷۷، فصل ۱۵٫
۱۷- انسان و ایمان، ص ۴۵٫
۱۸- صدرالمتألهین شیرازیف شواهدالربوبیه، به نقل از: شمس الله مریجی، سکولاریسم و عوام شکل گیری آن در ایران، قم، مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی (ره)، ۱۳۸۲، ص ۱۱۳٫
۱۹- عنایت، حمید، اندیشه ی سیاسی در اسلام معاصر، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، تهران، خوارزمی، ۱۳۷۲، ص ۱۶٫
۲۰- همان.صص۱۸-۱۶٫
۲۱- برای آگاهی بیشتر در این باره ر.ک:
- نلسون فرای، ریچارد، عصر زرین فرهنگ ایران، ترجمه ی مسعود رجب نیا، تهران، سروش، ۱۳۵۸٫
- متز، آدام، تمدن اسلامی در قرن چهارم هجری، ۲ج، ترجمه علیرضا ذکاوتی قراگوزلو، تهران، امیرکبیر، ۱۳۶۳٫
- هونکه، زیگرید، فرهنگ اسلام در اروپا، ترجمه مرتضی رهبانی، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامی، ۱۳۶۲٫
- لوبوین، گوستاو، تمدن اسلام و عرب، ترجمه محمد تقی فخر داعی گیلانی، تهران، علمی، ۱۳۳۴٫
- زیدان، جرجی، تاریخ تمدن اسلام، ترجمه علی جواهر کلام، ۵ جلد در یک مجلد، تهران، امیرکبیر، ۱۳۴۵٫
۲۲- گیب، همیلتون، اسلام – بررسی تاریخی، ترجمه منوچهری امیری، تهران، انتشارات علمی و فرهنگی، ۱۳۶۷، ص ۱۲۷٫
۲۳- لمتوان، ان. ک. س، دولت و حکومت در اسلام، ترجمه محمد مهدی فقیهی و عباس صالحی، تهران ، عروج، ۱۳۷۴، ص ۲۲٫
۲۴- لویس، برنارد، زبان سیاسی اسلام، ترجمه غلامرضا بهروز لک، قم، دفتر تبلیغات اسلامی، ۱۳۷۸، ص ۶۵٫
۲۵- الگار، حامد، دین و دولت در ایران – نقش علما در دوره ی قاجار، ترجمه ی ابوالقاسم سری، تهران، توس، ۱۳۵۶، صص ۱۱۵ – ۱۱۴٫
۲۶- رساله ی سیاسیه، صص ۱۱ – ۱۰٫
۲۷- کنعانی، کاوه، «سکولاریزاسیون، سکولاریزم و امر بهایی»، ص ۱۱۹٫
۲۸- انوار هدایت، ص ۵۵۵٫
۲۹- همان.ص ۵۶۵٫
۳۰- شهبازی، عبدالله، نظریه توطئه – صعود سلطنت پهلوی و تاریخ نگاری جدید در ایران، تهران، مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، ۱۳۷۷، صص ۷۴ – ۶۹٫
۳۱- رد اتهام وابستگی سیاسی بهاییان به اسرائیل و صهیونیسم، شهرالنور ۱۳۷، خرداد ۱۳۵۹، ص ۴٫
۳۲- رائین، اسماعیل، انشعاب در بهاییت، پس از مرگ شوقی ربانی، تهارن، مؤسسع تحقیقی رایین، ۱۳۵۷، ص ۱۷۱٫
۳۳- دولت آبادی، یحیی، حیات یحیی، تهران، فردوسی، ۱۳۶۱، ج ۱، صص ۳۱۶ – ۳۱۵٫
۳۴- ر اون ادواد، انقلاب مشروطیت ایران، ترجمه مهری قزوینی، ویراستار سیروس سعدوندیان، تهران، کویر، ۱۳۷۶، ص ۱۵۰٫
۳۵- همان.ص ۱۶۳٫
۳۶- شهبازی، عبدالله، «جستارهایی از تاریخ بهایی گری در ایران»، فصل نامه ی تاریخ معاصر ایران، س هفتم، شماره ۲۷، پاییز ۱۳۸۲٫
۳۷- روزنامه ی حبل المتین، س ۱۸، شماره ۱۵، رمضان ۱۳۲۸، صص ۲۱ – ۲۰، به نقل از سید مصطفی تقوی، فراز و فرود مشروطه، تهران، مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، ۱۳۸۴، صص ۳۶۷ – ۳۶۶٫
۳۸- «جستارهایی از تاریخ بهایی گری در ایران»، ص ۴۶٫
۳۹- همان.صص ۵۰، ۴۸، ۱۸، ۱۲، ۱۰٫
۴۰- صحیفه امام، ج ۱۷، صص ۲۶۷ – ۲۶۶٫

 نویسنده : سید مصطفی تقوی

*****

+ نوشته شده توسط محمد در شنبه 22 خرداد1389 - ساعت 11:12 |
کد مطلب: 523 || نوع مطلب: مقالات

دبير كل راز دوم را هم براي من بازگفت: - همان رازي كه وعده داده بود - من به ويژه پس از چشيدن شيريني راز اول در آرزوي دانستن آن بودم. راز دوم سند پنجاه صفحه اي بود كه در آن برنامه هايي براي در هم كوفتن اسلام و مسلمانان در مدت يك قرن آمده بود(97) به گونه اي كه پس از آن از اسلام تنها نامي باقي بماند. اين سند خطاب به مدير كل هاي وزارت و براي دست يابي به اين هدف تنظيم شده بود. اين سند چهارده بند داشت و به من هشدار دادند كه از اين سند به كسي چيزي نگويم و آن را كاملاً پوشيده دارم تا مسلمانان به مفاد آن آگاه نشوند و براي رويارويي با آن چاره اي نينديشند. خلاصه اين سند به شرح زير است:
1- همكاري جدي با تزارهاي روسيه براي دست اندازي به مناطق اسلامي همچون بخارا، تاجيكستان، ارمنستان، خراسان و توابع آن و همكاري جدي با آنها براي دست يافتن به اطراف مناطق ترك نشين هم مرز با روسيه.(98)2- همكاري كامل با فرانسه و روسيه در برنامه ريزي همه جانبه براي در هم كوبيدن جهان اسلام از بيرون و درون. . .
4- برنامه ريزي براي پاره پاره كردن حكومت هاي اسلامي فارس و ترك به بيشترين پاره هاي ممكن. . . (بالكانيزه كردن امپراطوري عثماني) .
6- ساختن دين ها و مذهب هاي مختلف در كشورهاي اسلامي. . .
11- گسترش دايره دعوت به مسيحيت. . . »(99)جانشينان بهاء الله «ميرزا حسينعلي» بهاء الله از همسراول خود پسري به نام عباس داشت و ازهمسر ديگرش نيز صاحب سه پسر شده بود. براساس توافقي كه در زمان حيات بهأالله انجام شد، قرار بود ابتدا عباس افندي، فرزند ارشد او، جانشين پدر شود و پس از او محمدعلي افندي، پسر بزرگ زن ديگرش، جاي او را بگيرد. اما با مرگ «بهاء الله » بين فرزندانش جدايي واختلاف افتاد و «محمد علي افندي» به همراه برادران و خواهرانش و پسرعموها همگي عليه عباس افندي (عبدالبهاء) پسر بزرگ بهاء الله شوريدندو زعامت او را گردن نگذاشتند. اما در نهايت او به جانشيني بهاء الله دست يافت و با عنوان
«عبدالبهاء » تا سال 1300 شمسي رهبري فرقه ضاله بهائيت را در دست داشت. «عباس افندي» روحيه اي محافظه كار داشت و همواره خود را «غلام بهاء» مي خواند. وي بشدت وابسته بود و هر روز خود را در ظل حمايت يك دولت قرار مي داد. او درابتدا وابسته به «روسيه تزاري» بود و از حمايت و پشتيباني اين دولت نهايت بهره برداري را مي كرد. زيرا دولت روسيه نخستين كشوري بود كه مرزهاي خود را به روي بهائيان گشود و با كمك هاي خود باعث ايجاد اولين معبد و «مشرق الاذكار» آنها در شهر «عشق آباد» شد.
وابستگي به روسها به هيچ وجه نزد بهائيان زشت و مذموم نبود. تا آنجا كه «عبدالبهاء» با تمام وجود در خدمت اهداف استعماري اين دولت قرارداشت و حتي براي آنها جاسوسي مي كرد. ماجراي جاسوسي رهبر بهائيان درجريان يك تحقيق آشكار شد و تا آن حد موجب خشم مقامات دولتي عثماني قرارگرفت كه جمال پاشا فرمانده كل قواي اين كشور تصميم به اعدام او گرفت. دراين زمان دولت انگلستان به صورت علني به حمايت از بهائيان برخاست و لرد بالفور - وزيرامورخارجه بريتانيا وصادركننده اعلاميه معروف «بالفور» پيرامون تشكيل دولت اسراييل - طي تلگرافي از ژنرال آلن بي فرمانده قواي انگليس در فلسطين خواست تا با تمام توان به حمايت از عبدالبهاء برخيزد.
عبدالبهاء تا سال 1917 و پيروزي انقلاب كمونيستي در پناه روس هاي تزاري بود و پس از آن خود رابه دامان انگليسي ها انداخت. به طوري كه وقتي نيروهاي انگليس دولت عثماني را در جنگ اول جهاني شكست دادند و وارد فلسطين شدند، فوراً «عبدالبهأ» را مورد لطف قرارداده و به او نشان عالي «پهلواني»- كه در شمار نشان هاي مهم دولت انگليس است - اعطا كردند و به خاطر خدماتش به دولت انگليس به وي لقب «سر» بخشيدند. از رهگذر اعطاي اين نشان و لقب بود كه عبدالبهاء لوح ويژه اي به زبان عربي درمدح انگلستان صادر كرد و ژرژ پنجم پادشاه وقت اين كشور را دعا نمود. متن ترجمه اين لوح به شرح زير است:
«بارالها سراپرده عدالت در اين سرزمين برپا شده است و من تو را شكر و سپاس مي گويم. . . پروردگارا امپراتوربزرگ ژرژ پنجم پادشاه انگلستان را به توفيقات رحماني ات مؤيد بدار و سايه بلند پايه او را براين اقليم جليل (فلسطين) پايدار ساز. . . »(100)
در اين ايام، اندك اندك حركت هاي استعماري در كشورهاي مسلمان آغاز شده بود و مردم اين كشورها تلاشهايي را براي رهايي آغاز كرده بودند. به دنبال آغاز اينگونه تحركات ضداستعماري در شمال افريقا و كشورهاي مستعمره فرانسه بود كه دولت فرانسه هم با هدف ايجاد اختلاف بين مسلمانان، از عباس افندي (عبدالبهأ) درخواست مي كند تا گروهي از مبلغين بهايي را براي تبليغ بهائيت به كشورهاي «الجزاير» و «مراكش» و «تونس» وجزاير مسلمان نشين اطراف افريقا اعزام دارد. (101) او تلاش زيادي در راه گسترش اين فرقه استعماري به كاربرد و مبلغيني را به نقاط مختلف جهان ازجمله امريكا فرستاد. از او نوشته هايي بجاي مانده كه از سوي بهائيان باعنوان «مكاتيب» چاپ شده است.
عبدالبهاء در سال هاي آخر عمر سفرهايي به آمريكا و اروپا كرد. او كه پس از انگليس خود را وامدار استعمارجديد مي دانست، در سفر به آمريكا خطاب به جمعي از دزدان انسان نما و اتو كشيده آمريكايي آنها را براي غارت منابع ايران چنين دعوت كرد:
«از براي تجارت و منفعت ملت آمريكا، مملكتي بهتر از ايران نه، چه كه مملكت ايران مواد ثروتش همه در زير خاك پنهان است، اميدوارم كه ملت آمريكا سبب شوند كه آن ثروت ظاهر گردد. »(102)عبدالبها در سال 1300 هجري شمسي مرد و او را در «عكا» واقع در فلسطين اشغالي دفن كردند.
شوقي رباني
عباس افندي هنگام مرگ فرزند پسرنداشت. پس از مرگ او با قرارتازه اي كه گذاشته شده بود، رهبري بهائيان به نوه دختري او كه شوقي افندي نام داشت رسيد و وي بانام شوقي رباني سركردگي فرقه ضاله بهائيت را در دست گرفت. شوقي افندي كه بهائيان وي را «شوقي رباني» مي خوانند، در سال 1314 قمري به دنياآمد. پدرش ميرزا هادي شيرازي و مادر او ضيائيه دختر بزرگ «عباس افندي» است. شوقي افندي پس از مرگ عباس افندي وصيت نامه اي را بين «اغنام الله» (پيروان بهأ) توزيع كرد وخود راجانشين عبدالبهاء خواند، اما عده اي از بهائيان به سركردگي احمد سهرابي آن را تقلبي و ساختگي خواندند و اين گروه تحت عنوان «سهرابيان» از بهائيان انشعاب كردند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
97- با گذشت يك قرن امروزه شاهديم تمام اين توطئه ها بي اثر شده و روند اسلام گرايي رو به رشد گرديده است.
98- در اين رابطه جاي پاي سفير انگليس در انعقاد قراردادهاي استعماري گلستان و تركمن چاي را مي توان مورد اشاره قرار داد.
99 -دست هاي ناپيدا، خاطرات مستر همفر، ترجمه احسان قرني، صص 76 و .77
100 -شوقي افندي، قرن بديع، جلدسوم، ص .299
101- عباس افندي، خطابات مباركه، جلداول، ص .33
102- عبدالبهاء ، خطابات مباركه، جلد 1، چاپ مصر، ص .32

*****

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 18 خرداد1389 - ساعت 0:36 |
کد مطلب: 522 || نوع مطلب: مقالات

16- اما زيارتگاه ها را بايد به بهانه اينكه اينها در زمان پيامبر نبوده و بدعت است، (90) ويران كرد و مردم را از رفتن به اين گونه مكان ها بازداشت. بايد در اينكه زيارتگاه هاي موجود واقعاً از آن پيامبر، امامان و يا صالحان باشد ترديد ايجاد كرد. پيامبر در كنار قبر مادرش به خاك سپرده شد؛ ابوبكر و عمر در بقيع دفن شده اند و قبر عثمان مشخص نيست؛ علي در بصره مدفون گرديد و نجف محل قبر مغيره بن شعبه است، سر حسين(ع) در حنانه دفن شد و مزار خودش معلوم نيست؛ در كاظمين قبر دو تن از خليفگان است نه مزار كاظم و جواد از خانواده پيامبر؛ در طوس قبر هارون است و نه رضا(ع) از اهل بيت. در سامرا قبرهاي بني عباس است نه هادي و عسگري و (سرداب) مهدي از اهل بيت؛ بقيع را بايد با خاك يكسان كرد(91)، چنانكه بايد گنبدها و ضريح هاي موجود در همه كشورهاي اسلامي را از ميان برد.
17- در نسبت خانواده پيامبر به او بايد ترديد افكند؛ افرادي كه سيد نيستند عمامه سياه و سبز بر سر بگذارند، تا مردم نتوانند آنها را تشخيص دهند و به خانواده پيامبر بدبين شوند و در نسبت سادات با پيامبر ترديد نمايند. چنان كه ضروري است عمامه ها از سر عالمان دين و سادات برداشته شود تا هم نسبت خاندان پيامبر از ميان برود و هم عالمان ديني در ميان مردم حرمت نداشته باشند. (92)18- حسينيه ها را بايد با اين دستاويز كه بدعت هستند و در زمان پيامبر و جانشينان نبوده اند، مورد ترديد قرار داد و ويران كرد؛ چنان كه مردم را بايد به هر حيله از رفتن به اين مكان ها بازداشت؛ سخنرانان را كاهش داد؛ ماليات هاي ويژه اي بر سخنراني بست كه خود سخنران و صاحبان حسينيه آن را بپردازند.
19- بايد پيام بي بند و باري را در جان هاي مسلمانان دميد؛ هر كس هر كاري بخواهد مي تواند بكند؛ نه امر به معروف واجب است و نه نهي از منكر، نه آموزش احكام؛ بايد به آنها گفت «عيسي به دين خود، موسي به دين خود» و «كسي را در گور ديگري نمي گذارند» و امر و نهي به عهده دولت است نه مردم.
20- كاهش جمعيت لازم است. . . بايد در راه ازدواج محدوديت هايي پديد آورد؛ عرب نبايد با فارس ازدواج كند؛ ترك نبايد با عرب ازدواج نمايد.
21- بايد از دعوت و هدايت به اسلام و گسترش آن جلوگيري كرد؛ بايد اين انديشه را گسترش داد كه اسلام يك دين قومي است و در قرآن هم گفته شده «اين قرآن يادآوري براي تو و قوم تو است»(93).
22- سنت هاي نيكو بايد محدود گردند و اين كارها به دولت سپرده شوند؛ هيچ كس حق نداشته باشد، مسجد، مدرسه و يا مكاني براي كودكان بي سرپرست بسازد؛ همين طور ديگر سنت هاي خوب و صدقه هاي هميشگي.
23- بايد با اين دستاويز كه قرآن كم و زياد شده است، در آن ترديد افكند(94) و قرآن هاي ساختگي كه كاستي ها و افزودني هايي داشته باشند توزيع نمود. بايد آياتي كه در آنها از يهود و يا نصاري بدگويي شده برداشته شوند؛ آيات جهاد و امر به معروف حذف شوند؛ قرآن به زبان هاي فارسي، تركي و هندي برگردانده شود، در كشورهاي غير عرب از قرائت قرآن به زبان عربي نهي گردد. چنان كه بايد اذان، نماز و دعا به زبان عربي در كشورهاي غير عرب ممنوع شوند. (95) در احاديث نيز مي بايست ترديد افكند و آنچه در مورد قرآن توصيه شد مانند تحريف، ترجمه و بدگويي، در مورد روايات نيز بايد عمل شود.
نوشته هاي كتاب بسيار نيكو بود؛ نامش: «چگونه اسلام را در هم كوبيم» بهترين برنامه كار من براي آينده. هنگامي كه كتاب را باز پس دادم و شگفتي بسيار خود را به دبير كل بازگو نمودم، گفت: بدان كه تو در اين ميدان تنها نيستي؛ سربازان پاكي هستند كه چون تو كار مي كنند. وزارت تاكنون پنج هزار تن را براي اين كار به خدمت گرفته است. وزارت اكنون در اين انديشه است كه اين افراد را به ده هزار تن برساند و روزي كه اين كار انجام شود، بر مسلمانان چيره خواهيم شد و خواهيم توانست فتنه اسلام و كشورهاي اسلامي را در هم كوبيم. دبير كل سپس افزود: به تو مژده مي دهم، وزارت كوتاه زماني نياز دارد تا اين برنامه را تكميل كند. اگر ما هم آن زمان را نبينيم، فرزندان ما با چشمان خويش آن را خواهند ديد؛ اين ضرب المثل چه خوب مي گويد كه: «ديگران كاشتند و ما خورديم؛ ما بكاريم و ديگران بخورند»(96).
و در ادامه مي نويسد:
«دبير كل گفت: جنگ هاي صليبي بي فايده بود؛ مغول ها هم نتوانستند ريشه اسلام را برافكنند زيرا كاري بدون فكر و برنامه ريزي انجام دادند: عمليات نظامي كه ظاهري تجاوزكارانه داشت؛ به همين دليل آنان به سرعت ناتوان شدند. اما اكنون انديشه رهبران حكومت بزرگ ما اين است كه با يك برنامه ريزي حساب شده و بردباري بي پايان، اسلام را از درون ويران كنند. البته ما به يك ضربه نظامي كوبنده هم نياز داريم، اما اين ضربه آخرين اقدام است، پيش از آن بايد كشورهاي اسلامي را تضعيف كنيم و از هر سو به اسلام ضربه بزنيم به گونه اي كه آنان نتوانند نيروهايشان را گرد آورند و به جنگ بپردازند.
دبير كل آنگاه افزود: بزرگان مسيحي در استانبول، بسيار زيرك و باهوشند؛ زيرا همين برنامه ها را اجرا مي كنند؛ در درون مسلمانان آشوب كرده اند؛ مدرسه هايي براي پرورش كودكانشان گشوده اند؛ كليساهايي بنا كرده اند؛ شراب، قمار و فساد را ميان آنها رايج كرده اند؛ در جوان هايشان نسبت به دين ترديد ايجاد كرده اند؛ حكومت هايشان را به جان هم انداخته اند؛ در جاهاي مختلف فتنه ها را ميانشان شعله ور كرده اند؛ خانه هاي بزرگانشان را از زيبارويان مسيحي آكنده اند تا بزرگيشان از ميان برود، دلبستگي آنها نسبت به دينشان كم شود و وحدت و همدليشان كاستي يابد؛ آنگاه بزرگان مسيحي به يك باره نيروهاي نظامي سهمگين برانگيزند تا ريشه اسلام را از اين كشورها بركنند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
90 -اين سياست توسط فرقه بهائيت اجرا شد و آل سعود به نام نوسازي اطراف مسجدالحرام خانه هاي حضرت علي(ع) و حضرت فاطمه(س) را با خاك يكسان كردند.
91- وهابيان بقعه و گنبدهاي بقيع را خراب نموده و آن را - آنچنان كه امروز مشاهده مي شود- با خاك يكسان كردند. اين مطلب در كتاب هاي متعددي از جمله فتنه الوهابيه نوشته زيني دحلان - مفتي مكه - (1231 هص ق - 1304 هص ق. ) آمده است. از مقبره هاي بقيع تصويرهايي نيز وجود دارد.
92- سياست فوق الذكر به امر انگليسي ها توسط رضاخان قلدر مدتي اعمال مي گرديد.
93- و ا نه لذ كر لك و ل قوم ك. . . سوره زخرف (43) آيه .44 اسلام يك آيين فراگير و جهاني است؛ در سوره ابراهيم آيه 1 آمده است: . . . ك تاب انزلناه ا ليك ل تخر ج النّاس م ن الظلمات ا لي النور . . . يعني (اي پيامبر!) اين قرآن كتابي است كه بر تو فرو فرستاديم تا همه مردم را از تاريكي ها به سوي نور هدايت كني.
آيه ذكر شده نيز بر قومي بودن اسلام دلالت ندارد زيرا به نظر بيشتر اهل تفسير آيه بدين معناست كه قرآن باعث مي شود پيامبر اسلام (ص) و قوم او در ميان ساير قوم ها ياد شوند و اين قرآن مايه شرافت و برتري آنهاست.
94- قرآن كريم با ويژگي هاي مختلف خود، مبارز طلبيده است؛ از جهت بلاغت؛ از جهت خبر دادن به امور غيبي؛ از جهت اينكه اختلاف و تناقضي در آن راه ندارد و مانند اينها. اگر قرآن تحريف شود به گونه اي كه كلام الهي نباشد، ديگر - دست كم در جاهاي تحريف شده - معجزه نخواهد بود و مبارزطلبي به آن صحيح نيست در حالي كه در عصر كنوني نيز قرآن با صدايي رسا مبارز مي طلبد و هيچ كس را ياراي مقابله با آن نيست. بنابراين دست بردن در قرآن كريم و ارائه آن به عنوان كلام الهي ممكن نيست. تغييراتي مانند اختلاف قرائت ها نيز كه در قرآن ايجاد شده، به گونه اي نبوده است كه قرآن را از اعجاز و كلام خدا بودن خارج سازد. خداوند در سوره فصلت (41) آيه 42 و 41، مي فرمايد: «و ا نه لك تاب عزي ز لا يأتي ه البط ل م ن بين يديه و لا م ن خلف ه . . . » يعني و به راستي قرآن كتاب نفوذ ناپذيري است كه باطل را از هيچ سو در آن راهي نيست.
95- در زمان صدارت «آتا ترك» در تركيه نماز به زبان تركي خوانده مي شد.
96- دست هاي ناپيدا، خاطرات مستر همفر، ترجمه احسان قرني، صص 67 - .76

*****

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 18 خرداد1389 - ساعت 0:35 |
کد مطلب: 521 || نوع مطلب: مقالات

بالجمله از موضوع اصلي سخن دور افتاديم مقصود بيان كلي ادله اين قوم بود. اكنون وجه تطبيق آن را بر ظهور باب چنانكه گويند گوئيم در سال 1260 هجري قمري جواني از سادات هاشمي از اهل شيراز قيام به دعوي قائميت كرده. . . و چنانكه بر حضرت پيغمبر آيات سماوي نازل مي شد حضرت او نيز مهبط وحي الهي گرديد و اگر بر آن بزرگوار كه ابن العرب بود در ظرف 23 سال 30 جزء كلام الله نازل شد بر اين عاليقدر كه ابن العجم بود در ظرف پنج ساعت هزار بيت آيات وارد گشت به بين تفاوت ره از كجاست تا به كجا»(82)همچنين صبحي پس از ذكر كتب آنان مي گويد:
«خلاصه اين بود فهرست معارف و كتب اين قوم ولي بايد دانست كه اين اطلاعات و معارف در بين اين طايفه عمومي نيست و از اهل بهأ بسيار كم ديده مي شود كسي كه وقوف كامل بر اين امر داشته باشد و اكثر جز آن دلايلي كه از پيش به شرحش پرداختيم و بعضي تعاليم ديگر از قبيل وحدت عالم انساني - صلح عمومي و تساوي حقوق زن و مرد! و ايجاد زبان بين المللي! و غيره از معارف سائره اين مذهب بي خبر و بي بهره اند». (83)البته شايد يكي از دلايل اين امر اين نكته باشد كه آثار اوليه بهائيه جمع آوري شده و حتي براي حفظ الواح! الواح اصلي را از خانواده ها جمع آوري و بهانه آنان نيز حفظ آثار امري بوده است. (84)در اينجا مناسب است به نقشه استعمارگران كه در قرن 18 ميلادي به صورت دستورالعمل به عمالشان ابلاغ شده بود اشاره كنيم كه در خاطرات مستر همفر جاسوس انگليسي و شيطان ا نسي قرين با محمد عبدالوهاب - سر سلسله فرقه ضاله «وهابيت» - ذكر شده است.
مستر «همفر» به نقل از كتاب اهدايي دبير كل وزارت مستعمرات به خود مي نويسد:
«اما سفارش هاي كتاب («چگونه اسلام را در كوبيم») براي از ميان بردن نقطه هاي قوت.
كتاب به موارد زير سفارش مي كند:
1- زنده كردن فريادهاي قومي، سرزميني، زباني، نژادي و مانند اينها در ميان مسلمانها؛ چنان كه بايد به مسلمانان سفارش كرد كه به تمدن گذشته كشورهاي خود و قهرمانان پيش از اسلام توجه كنند: همچون زنده كردن فرعون ها در مصر، دوگانه پرستي در ايران، تمدن بابلي در عراق و ديگر مواردي كه در كتاب به شرح آمده است.
2- پراكندن چهار چيز ضروري است: شراب، قمار، زنا و گوشت خوك آشكارا يا نهاني. كتاب به همكاري با يهوديان، مسيحيان، مجوس و صابئان(85) كه در سرزمين هاي اسلامي زندگي مي كنند، فرا مي خواند تا اين امور زنده نگه داشته شوند؛ از وزارت مستعمرات مي خواهد تا از خزانه خود براي كارمنداني كه امور را مي پراكنند حقوق مشخص نمايد. هر كه توانست اين امور را گسترده و همه گير كند به او جايزه دهد و تشويق نمايد. كتاب، از نمايندگان دولت بريتانيا مي خواهد كه آشكار يا پنهان از اين امور پشتيباني كنند و هر اندازه پول كه لازم است هزينه نمايند تا از مجازات عاملان نشر اين كارها جلوگيري شود. كتاب همچنين سفارش مي كند از ربا به هر شكل ترويج شود؛ اين كار افزون بر آنكه اقتصاد ملي را ويران مي كند، مسلمانان را در شكستن قوانين قرآن جرأت مي بخشد. هر كه يك قانون را بشكند شكستن ديگر قانون ها نيز برايش آسان مي شود. كتاب توصيه مي كند كه به مسلمانان گفته شود تنها رباي مضاعف، بر مسلمانان حرام است زيرا قرآن مي گويد: «ربا را دو چندان افزوده نخوريد»(86) و همه گونه هاي ربا حرام نيست.
3 و 4- پيوستگي مردم با عالمان ديني را بايد كاست و برخي مزدوران را جامه عالمان پوشاند. آنگاه اينان همه گونه كار بد انجام دهند تا مردم به هر عالم ديني مشكوك شوند و نتوانند دريابند كه اين عالم است يا مزدور.
. . . يكي از راه هاي كاهش دلبستگي مردم به عالمان ديني گشايش مدارسي است كه مزدوران وزارت در آن كودكان را به گونه اي بپرورند كه عالمان. . . را دوست نداشته باشند. . .
5- ترديد برانگيختن در امر جهاد و شناساندن آن به عنوان مسئله اي كه مربوط به زمان خاصي بوده و مدت آن سپري شده است. . .
6و7- مسلمانان بايد باور كنند كه منظور پيامبر از اسلام، همه اديان است چه نصرانيت باشد و چه يهوديت و مقصود تنها پيروان محمد (ص) نيست زيرا قرآن همه دينداران را مسلمان مي خواند. . .
8 و 9- بايد در اين خبر كه «يهوديان را از جزيره العرب بيرون رانيد»(87) و نيز اينكه «دو دين در جزيره العرب گرد هم نمي آيند»(88) ترديد افكند. . .
10- بايد مسلمانان را از عبادت بازداشت و در سودمند بودن آن ترديد افكند با اين دستاويز كه خدا از اطاعت انسان ها بي نياز است. بايد به سختي از حج جلوگيري كرد و از هر گردهمايي مسلمانان چون نماز جماعت و حاضر شدن در مجلس هاي حسين(ع) و دسته هاي عزاداري؛ چنان كه بايد آنها را به سختي از ساختن مساجد، زيارتگاه ها، كعبه، حسينيه ها و مدارس بازداشت.
11- بايد در خمس ترديد افكند و آن را تنها براي غنيمت هاي به دست آمده از جنگ با كفار واجب دانست و نه منافع كسب و كار. گذشته از آن خمس را بايد به پيامبر و امام پرداخت و نه عالم؛ ديگر اينكه عالمان با پول هاي مردم خانه، قصر، چهارپا و باغ مي خرند بنابراين خمس دادن به آنها شرعي نيست.
12- اسلام را بايد دين عقب ماندگي و هرج و مرج برشماريم؛ در عقايد مردم ترديد ايجاد كنيم و پيوند مسلمانان را با اسلام سست كنيم. واپس ماندگي و ناآرامي و دزدي در كشورهاي اسلامي را بايد به اسلام نسبت دهيم.
13- بايد پدران را از پسران جدا كنيم تا فرزندان به پرورش پدران گردن ننهند و تربيت آنان به دست ما بيفتد و ما آنان را از عقيده، تربيت ديني و پيوستگي با عالمان دور كنيم.
14- بايد زنان را تشويق كنيم كه عبا (چادر) از سر بيفكنند زيرا حجاب را خليفگان بني عباس رايج كردند و اين يك عادت اسلامي نيست. به همين جهت، مردم زنان پيامبر را مي ديدند و زن در همه امور وارد بود؛(89) آنگاه كه زن عبا (چادر) از سر افكند، جوانان را تشويق كنيم كه به سوي آنان بروند تا فساد در ميانشان افتد. در ابتدا بايد زنان غير مسلمان عبا (چادر) از سربردارند تا زنان مسلمان نيز سر در پي آنان نهند.
15- نمازهاي جماعت را بايد با نسبت دادن فسق به امام جماعت و آشكار كردن بدي هاي او و نيز دشمني انداختن - با شيوه هاي گوناگون - در ميان امام و پيروانش برافكند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
82- خاطرات صبحي، صص 24 - .31
83- خاطرات صبحي، ص .42
84- نورالدين چهاردهي، چگونه بهائيت پديد آمد، ص .135
85- صابئان جمعي از اهل كتابند كه با رها نمودن برخي باورهايشان به ستاره پرستي گرايش پيدا كردند.
86- يا ايها الذين آمنوا لا تأكلوا الربوا اضعفاً مضاعفه ً. . . سوره آل عمران (3) آيه .130 اين صفت «اضعافاً مضاعفه » در آيه شريفه، صفت غالب ربا را بيان مي كند و به هيچ روي رباي حرام را در دو يا چند برابر سود منحصر نمي سازد. قرآن كريم در سوره بقره آيه 278 مي فرمايد: «يا ايها الذ ين آمنوا اتقوا الله و ذروا ما بق ي م ن الربا. . . » يعني اي گرويدگان! تقواي الهي پيشه كنيد و آنچه از ربا بر جاي مانده است را وانهيد؛ از اين آيه و آيه هاي ديگر فهميده مي شود كه ربا به كلي حرام است.
87 -قال رسول الله (ص): اخر جوا اليهود و النصاري م ن جزي ره العرب . كنز العمّال ج 4، ص 382، حديث .11015
88- قال رسول الله (ص): لا يجتم ع دي نان في جزي ره العرب . كنز العمّال ج 12، ص 307، حديث .35148
89- اين سخن درست نيست و منابع تاريخ اسلام آن را تأييد نمي كند؛ خداوند متعال خطاب به زنان پيامبر مي فرمايد: و قرن في بيوتكن و لا تبر جن تبر جالجاهليه الأولي... (سوره احزاب (33) آيه 33) ]يعني اي زنان پيامبر![ در خانه هايتان بنشينيد و آرام گيرد و مانند دوره جاهليت پيشين، آرايش و خودآرايي نكنيد

*****

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 18 خرداد1389 - ساعت 0:34 |
کد مطلب: 479 || نوع مطلب: مقالات

موعود در بهائیت از جایگاه ویژه­ای برخوردار می­باشد؛ چرا که میرزا حسین علی نوری از پایه گذاران بهائیت خوب می­دانست که برای اثبات مدعای خود نیاز به اثبات موعودی دروغین می­باشد و این در شرایطی است که فردی به نام سید علی محمد شیرازی این داعیه را مطرح و گذشته از پراکندگی در عقیده­اش، خود را آن موعود معرفی می­کند.
  موعود دروغین
  سید علی­محمد در روز اول محرم ۱۲۳۵ هجری در شهر شیراز متولد شد. پدرش سید محمدرضا و مادرش فاطمه نام داشتند.[۱] چند سالی به مکتب رفت و علوم ابتدایی متداول را نزد ملائی شیخی مذهب به نام شیخ محمد عابد آموخت.[۲] تفکرات این استاد شیخی مقدمه­ای برای ادعایی بزرگ در زندگی علی محمد باب ایجاد کرد.وی در جوانی به همراه دائیش در بوشهر به تجارت پرداخت و در آن مدت کارهای عجیب و غریبی نیز از وی سر می­زد، همچون به روی پشت بام رفتن و در ساعات گرم بوشهر، نگاه به خورشید کردن و با آن سخن گفتن و این رویه سید، تا آنجا پیش رفت که مردم بوشهر گمان کردند که علی محمد، خورشید پرست شده است.[۳]او از همان دوران دچار مشکلات روانی گردید که سرانجام به جنون ادواری وی انجامید و این جنون وی را به ادعاهای مختلفی وادار کرد و این ادعاها عامل فتنه­هایی گردید و دولت وقت نیز که خاموشی فتنه­ها را جز به اعدام باب ندید، سرانجام در تاریخ ۲۸ شعبان ۱۲۶۶ هـ ق پرونده او را مختومه کرد.[۴] 
 
فهرست بلند بالای ادعاهای علی محمد باب
  ادعاهای علی­محمد باب عبارتند از:بابیت و نیابت خاصه حضرت صاحب الزمان(عج)، ادعای قائمیت و موعود بودن، ادعای نبوت و پیامبری، ادعای الوهیت و ظهور خدا (به اسناد آن در مقاله ادعاهای علی محمد باب به تفصیل اشاره گردید)، با نگاهی گذرا به این ادعاها یک سوال فقط در ذهن خواننده نقش می­بندد و آن اینکه این علی­محمد شیرازی بالأخره کیست؟ یا بهتر بگوئیم چیست؟[۵]
  ابوالفضل گلپایگانی مبلغ و نویسنده یکی از مهمترین کتب استدلالی در بهائیت، استاد جعل، دروغ و مغالطه در مورد علی­محمد باب سخنی دارد که البته بهائیان خود از این سخن چیزی نمی­فهمند، او می­نویسد:ظهور قائم موعود، ظهور مقام ربوبیت و شارعیت است نه مقام وصایت و تابعیت.طبق گفته گلپایگانی او خدا و دارای مقام شارعیت است یعنی دین جدیدی آورده است در حالی که هم­­زمان، همان قائم موعود هم هست. آری، جمع بین موعود قائم، با خدای صاحب شریعت، فقط و فقط از ابوالفضل گلپایگانی ساخته است.لذا لازم است ابتدا به علائم و نشانه­های موعود حقیقی و مورد اعتقاد شیعیان اشاره و سپس به معرفی موعود دست ساز روسی  بپردازیم.
 
موعود حقیقی
  ابتدای بحث ذکر این نکته لازم و ضروری است که علائم و مشخصاتى که در سایر ادیان براى آن نجات دهنده بزرگ ذکر شده، در مورد مهدى، موعود اسلام، یعنى فرزند بلافصل امام حسن عسکرى(ع)نیز قابل انطباق است؛ زیرا مى‏توان او را از نژاد ایرانى شمرد، چرا که مادر حضرت سجاد(ع) که جد امام زمان(عج) است، یک شاهزاده ایرانى به نام شهربانو، دختر یزدگرد، پادشاه ساسانى بود.همچنین مى‏توان گفت او با بنی­اسرائیل نسبت دارد؛ زیرا بنى­هاشم و بنى­اسرائیل، هر دو از نسل ابراهیم خلیلند.بنىهاشم از نسل اسماعیل و بنىاسرائیل از نسل اسحاق اند.با عیسویان نیز نسبت دارد؛ زیرا مادر حضرت صاحب الامر(عج)یک شاهزاده رومى به نام نرجس بوده که به صورت شگفت‏انگیزى خود را به امام حسن عسکرى(ع) مى‏رساند.[۶]
  با توجه به احادیث رسیده از ناحیه معصومین شناخت آن مصلح امری ضروری و واجب می­باشد و آن موعود به صورت دقیق و کامل برای ما معرفی گردیده شده­است که به پاره­ای از آنها در چند بخش اشاره می­گردد.
  بخش اول شامل روایاتی است که اشاره دارند به نام حضرت و اینکه او همنام حضرت رسول اکرم(ص) است، دارای کنیه حضرت و شبیه­ترین مردم به پیامبر اکرم(ص)در شمائل، گفتار و کردار می­باشد.در این مورد ۵۴حدیث وارد شده­است.[۷]بخش دوم روایات با موضوع خصوصیات جسمی و ویژگیهای صورت حضرت می­باشد که ۲۹حدیث در این باره موجود می­باشد.[۸]بخش سوم از احادیث شامل علائم عمومی ظهور می­گردد که در کتاب الفتن نویسنده نعیم بن حماد، متوفی ۲۲۵ یا ۲۲۸ ه ق (حدود ۳۰ سال قبل از میلاد حضرت صاحب الزمان) به بیش از ۲۰۰ حدیث اشاره کرده­است و بخش­های دیگر احادیث عبارتند از:
ــ ۲۲۵ حدیث از ولد امام علی(ع) می­باشد.[۹]
ــ ۲۰۲ حدیث از ولد حضرت صدیقه طاهره می­باشد.[۱۰]
ــ ۲۰۸ حدیث از اولاد امام حسین(ع) می­باشد.[۱۱]
ــ ۱۶۰حدیث نهمین فرزند امام حسین(ع) می­باشد.[۱۲]
ــ ۱۹۷ حدیث از اولاد امام علی ابن الحسین(ع) می­باشد.[۱۳]
ــ ۱۲۱ حدیث به اینکه هفتمین فرزند از اولاد امام محمد باقر (ع) می­باشد.[۱۴]
ــ ۱۲۰ حدیث از اولاد امام جعفر صادق(ع) می­باشد.[۱۵]
ــ ۱۲۱ حدیث از نسل امام موسی بن جعفر (ع) می­باشد.[۱۶]
ــ ۱۱۱ حدیث از نسل امام رضا(ع) می­باشد.[۱۷]
ــ ۱۰۹ حدیث از نسل امام محمد تقی(ع) می­باشد.[۱۸]
ــ ۱۰۷ حدیث از نسل امام أبی الحسن علی بن محمد بن علی بن موسی الرضا(ع) می­باشد.[۱۹]
ــ ۱۰۸ حدیث وارد شده است که نام پدرش حسن(ع) می­باشد.[۲۰]
ــ ۱۴۸ حدیث ذکر شده مبنی بر حدیث یملأ الأرض قسطا و عدلا کما ملئت ظلما و جورا. اشاره به اینکه تمام حکومتها سرنگون خواهند شد و مهدی(عج) حاکم من فی الأرض می­شود.[۲۱]
ــ ۱۰ حدیث وارد شده که برای آن حضرت دو غیبت است و یکی کوتاه تر از دیگری است (اشاره به غیبت صغری و کبری در مورد آن حضرت).[۲۲]
ــ ۱۰۰ حدیث وارد شده در باب غیبت کبرای حضرت و اینکه این غیبت ادامه دارد تا پروردگار متعال اذن دهد خروج آن را.[۲۳]
ــ ۳۶۳ حدیث وارد شده است در باب عمر طولانی حضرت.[۲۴]
ــ ۱۳ حدیث در باب مخفی بودن تولد آن حضرت.[۲۵]
ــ ۱۰ حدیث در باب اینکه قیام آقا با شمشیر می­باشد ( یقوم بالسیف ).[۲۶]
ــ ۳۶ حدیث در باب نزول حضرت عیسی (ع) و اینکه  پشت سر حضرت ولیعصر (عج) نماز می­خواند.[۲۷]
ــ ۴۲۶ حدیث در کیفیت ولادت و تاریخ و معجزات زمان ولادت.[۲۸]
ــ ۱۵ حدیث مبنی بر اینکه حضرت دارای معجزات تمام انبیاست.[۲۹]
و بسیاری احادیث دیگر در ابواب مختلف قیام و جوانب تشکیل حکومت جهانی ذکر گردیده شده­است که قلم از ذکر تمام آنها عاجز است و آن مهدى موعود(عج) است که به این امر مهم جامه عمل مى­پوشاند و به تعبیر رهبر کبیر انقلاب اسلامى ایران امام خمینى(ره): من نمى­توانم اسم رهبر روى ایشان (قائم «عج») بگذارم، بزرگتر از این است، نمى­توانم بگویم که اوّل شخص است، براى اینکه دوّمى در کار نیست، ایشان را ما نمى­توانیم با هیچ تعبیرى تعبیر کنیم اِلاّ همین که «مهدى موعود» است، آن کسى که خدا او را ذخیره کرده است براى بشر.[۳۰] و حال با توجه به ادعای بهائیت مبنی بر توهم و خیال بودن اعتقاد به مهدی(عج) فرزند امام حسن عسکری(ع) و قالب نمودن علی­محمد باب به عنوان موعود آخر الزمان چند سوال در ذهن طالبان حقیقت باقی می­ماند و آن اینکه:
 کدامیک از این موارد به سید علی محمد باب اشاره دارد؟؟؟
تحصیلات اکتسابی خود را در نزد شیخ محمد عابد و سید کاظم رشتی چگونه پاسخ می­دهید؟
اگر امام زمان آمده است پس یملا الأرض قسطا و عدلا کجاست؟
امنیتی که آن منجی با خود دارد چه شد؟
دو جنگ جهانی بعد از ظهور علی محمد چه معنایی دارد؟
جواب این همه ظلم و جور را در افغانستان، عراق، فلسطین، پاکستان، یمن و دیگر کشورهای دنیا چه کسی می­دهد؟
علی محمد شیرازی کی و کجا غیبت داشتند؟
نام پدر، مادر و نسب خود را چگونه توجیه می­کند؟
اگر به کم قانع شوند که ادعای قائمیت هست ادعای خدایی خود را چه می­گویند؟
مرگ علی محمد باب و خالی شدن زمین از حجتش چگونه قابل جمع است؟
از زمان آدم تا خاتم و تا به امروز کدام یک از انبیاء و یا ائمه به کمتر از چند ضربه فلک تمامی ادعاهای خود را پس گرفته است؟
 

——————————————————————————–

[۱]  ـ افندی ، عباس؛ مقاله شخصی سیاح ، موسسه مطبوعات امری آلمان ، ص۱
[۲]  ـ اشراق خاوری ، عبدالحمید؛  مطالع الانوار ( تلخیص تاریخ نبیل زرندی ) ، موسسه چاپ و انتشارات مرآت ، ۱۲۴ بدیع ،ص ۶۳
[۳]  ـ  همان ، ص ۶۶ و ۶۷
[۴] ـ اعدام علی محمد باب در منابع بسیاری از این فرقه وارد شده است که از آنها می توان به تلخیص تاریخ نبیل زرندی ، ص ۵۴۸ . الکواکب الدریه فی مآثر البهائیه ج ۱ ، ص ۳۴۵ . مقاله شخصی سیاح ، ص۲۶ . بهاء الله و عصر جدید ص ۲۱ اشاره نمود .
[۵] ـ ص س ه؛ حسینعلی روسی معروف به بهاء الله ، چاپ اول ، ص ۲۸
[۶]  ـ طاهری،حبیب‏الله ؛سیماى آفتاب، مشهور، قم، ۱۳۷۸، ص ۱۲۶ – ۱۲۵
[۷]  ـ صافی گلپایگانی ؛ منتخب الأثر ، ج ۲ ص ۱۳۱
[۸]  ـ همان ، ج ۲ ص ۱۳۶
[۹]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۱۴۲
[۱۰]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۱۴۶
[۱۱]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۱۵۸
[۱۲]  ـ همان ، ج ۲ ، ص  ۱۶۴
[۱۳]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۱۷۰
[۱۴]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۱۷۳
[۱۵]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۱۷۸
[۱۶]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۱۸۱
[۱۷]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۱۸۷
[۱۸]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۱۹۱
[۱۹]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۱۹۳
[۲۰]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۲۰۲
[۲۱]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۲۲۲
[۲۲]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۲۳۶
[۲۳]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۲۴۲
[۲۴]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۲۷۲
[۲۵]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۲۸۹
[۲۶]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۳۱۵
[۲۷]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۳۵۲ و ج ۳ ص ۱۵۸
[۲۸]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۳۶۷ تا ۴۳۱
[۲۹]  ـ همان ، ج ۲ ، ص ۳۴۲
[۳۰]  ـ  سخنان امام در نیمه شعبان ۱۳۶۰ در حسینیه جماران

استفاده از این مقاله با ذکر منبع جایز می باشد

منبع : http://www.pajoohe.com/fa/index.php?Page=definition&UID=37471

*****

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 5 خرداد1389 - ساعت 9:58 |
کد مطلب: 478 || نوع مطلب: مقالات

در جمادی الاولی سال ۱۲۶۴ میرزا آقاسی صدر اعظم وقت (زمان محمد شاه قاجار) امر نمود سید علی محمد باب را از ماکو به چهریق[۱] منتقل ساختند تا کمتر در دسترس مریدان باشد و به آرامی ذکر بابیت به فراموشی سپرده گردد. این کار خشم باب و بابیان را برانگیخت. لذا حوادثی در پی داشت که نخستین آنها در بدشت انجام گردید که در این مقاله، به اختصار اشاره­ای به گردانندگان، اتفاقات و تاثیرات بدشت خواهد شد.
  بدشت نام دشتی زیبا در کنار شهر شاهرود است و بابیان که شاهد دستگیری و زندان علی محمد باب بودند به تحریک طاهره قزوینی، میزبانی میرزا حسینعلی نوری  و کارگردانی میرزا علی بارفروش اجتماعی را در این دشت  برپا نمودندکه این اجتماع در اقدامات حکومت نسبت به بابیان تأثیر قطعی داشت و می­توان از آن به عنوان یکی از نقاط عطف تاریخ بهائیت نام برد.
 
طاهره قزوینی که بود؟
  در ابتدای شکل گیری جریان بابیت در قزوین شخصی به نام ملا محمد تقی قزوینی که بعدا به شهید ثالث معروف شد امورات دینی مردم را در دست داشت و از علمای بزرگ در آن محل به شما می­آمد.[۲]  وی دو برادر داشت به نامهای ملاصالح قزوینی  و ملامحمدعلی برقانی که از شیخیه دفاع می­کرد. ملا صالح دختری ماهر و زیبا روی به نام زرین تاج داشت که بعدها به قره العین و طاهره شهرت یافت. [۳] این دختر در خانه پدر مقداری از علوم و فنون آموخته بود و همچنین دارای بیان رسا نیز بود. زرین تاج به ازدواج پسر عمویش (پسر شهید ثالث) در آمده بود ولی بعدا در اثر تبلیغات عمویش  ملا محمد علی در مسلک مریدان شیخ احسایی و سید رشتی در آمد. لذا شوهر و فرزندان را رها کرده و به عتبات رفت تا در درس سید کاظم رشتی شرکت کند. او تا زمانی که سید کاظم درگذشت در آنجا بود و پس از درگذشت او مجلس درسی به پا کرد و در آن پیرامون عقاید شیخیه و آراء ویژه خود سخن می­راند.
  زرین تاج و یارانش با شنیدن ندای بابیت میرزا علی محمد به او گرویدند. پس از چند سال به ایران بازگشتند و به قزوین رفتند.[۴]
 
اهداف تشکیل بابیت:
  علت تجمع بابیان در بدشت برای آزاد سازی باب از قلعه ماکو بود اما اتفاق اصلی و شاه بیت ماجرای بدشت، توطئه و دسیسه چینی گردانندگان ماجرا برای نسخ شریعت اسلام بود که بدون اطلاع باب صورت گرفت و کمترین نتیجه آن اجتهاد قره العین بود که خود او  برای اجرای این نقشه پیشقدم گردید و «بدون حجاب، با آرایش و زینت» به مجلس وارد شد و رو به حاضران گفت: خوب فرصتی دارید غنیمت بدانید جشن بگیرید. امروز روز عید و جشن عمومی است؛ روزی است که قیود تقالید سابقه شکسته شده، همه برخیزید با هم مصافحه کنید.[۵]
  آنروز تاریخی، تغییر عجیبی در رویّه و عقاید حاضرین داد، روز پر هیجانی بود، در عبادات طریقهء خاصّی ایجاد شد و رویّه و عقاید قدیمه متروک گشت. بعضی همراه بودند، بعضی این تغییر را کفر و زندقه می­پنداشتند و می­گفتند احکام اسلامی هیچوقت نسخ نمی­شود. عدّه‌ای می­گفتند اطاعت حضرت طاهره واجب است هر چه بفرماید لازم الاجرا است.[۶]
  همانطور که از منابع بهائی ذکر گردید بابیان بسیاری از این حرکت ناخشنود بودند. از جمله ملا حسین بشرویه­ای؛ اولین مومن به باب، از این حرکت به شدت برآشفت و یکی از بابیان بنام عبدالخالق اصفهانی با بریدن گلوی خود اعتراضش را از این حرکت ابراز کرد. شوقی افندی ولی امر بهائیان می­نویسد:
 حضار از ملاحظه این منظره سخت دچار حیرت و دهشت گشتند… خوف و غضب افئده را فرا گرفت و قدرت تکلم از جمیع سلب شد بحدی که عبدالخالق اصفهانی از کثرت هیجان و اضطراب با دست خویش گلوی خود را چاک داد و در حالی که آغشته بخون بود دیوانه وار خود را از آن صحنه دور ساخت.
 برخی دیگر از اصحاب نیز مجلس را ترک گفته و دست از امر الهی کشیدند  و گروهی با قلبهای آکنده… تسکین خاطر یافتند.[۷]
 
نکته­های بدشت
  از اتفاقات عجیب در این اجتماع، حراج القابی بود که یاران بین خود تقسیم می­نمودند. محمد علی بارفروشی به قدوس، قره العین به طاهره و میرزا حسینعلی به بهاءالله ملقب شدند.[۸] در کتب بهائی هیچ اشاره­ای به اینکه این القاب از سوی چه کسی ساخته و پرداخته می­شد نگردیده است.
  از دیگر موارد قابل تامل در جریان بدشت هزینه­های آن می­باشد که  کلیه مخارج حاضرین را  میرزا حسین علی نوری بهاءالله بر عهده می­گیرد. شایان ذکر است حدود هشتاد نفر به مدت ۲۲ روز در مجمع بدشت حاضر بودند که هزینه قابل توجهی را به دنبال خواهد داشت. و همیشه این سوال مطرح است که  قرار است چه سودی در قبال این خرج کلان نصیب بهاء الله گردد.
  از دیگر نکات بدشت، عربده کشی­های مستانه رهبران بابی بود که بدون هیچ ملاحظه­ای خدا و خداپرستی را به استهزاء گرفته بودند. عباس افندی (عبدالبها) می‏نویسد: جناب طاهره، انی انا اللّه را در بدشت تا عنان آسمان به اعلی الندا بلند نمود…[۹]
  سران بدشت که تزلزل و نابسامانی را در بابیان می­دیدند در نیمه شعبان ۱۲۶۴ تصمیم به خروج از بدشت و حرکت به سمت مازندران نمودند و جالب اینکه در این راه میرزا علی بارفروش و طاهره قزوینی هم­کجاوه گردیدند. وقتی بدشتیان به نزدیکی قریه نیالا رسیدند ‌مردم با دیدن منظره غیر مترقبه طاهره و قدوس در یک کجاوه که با صدای بلند اشعاری می­خواندند برآشفتند و به آنان حمله کردند. به این ترتیب بدشتیان پراکنده شدند و سران بابی گریختند. عملکرد بابیان به حدی رسوا بود که برخی مورخان بهائی، این برخورد را به «غضب الهی» در نتیجه رفتار غیر اخلاقی بابیها در بدشت تعبیر کرده­اند. 
  نویسنده مطالع الأنوار فارسی در این باره می­نویسد: بعضی از پیروان، چون دیدند که حضرت طاهره حجاب صورت را به یکسو نهاده، این طور نتیجه گرفتند که ممکن است بر حسب هوای نفس بمناهی و سیّئات مشغول شوند و از مسئلهء نسخ شریعت، بخیال باطل خود این طور تصوّر کردند که حریّت مضرّه را پیشه­ی خویش سازند؛ از حدود آداب تجاوز کنند و با هوای نفس خویش مشغول شوند. این خیال باطل و سودای خام که برای کوته نظران حاصل شده بود سبب شد که خشم خدا بر آنها نازل گردید و مورد غضب پروردگار واقع شدند.[۱۰]
میرزا حسینعلی به سختی از این غائله نجات یافت و همراه با قره العین به سوی زادگاه  پدری خود قریه تاکر در  نور مازندران گریخت.[۱۱]
به هر حال پس از جریان بدشت سید باب نیز مصلحت در ادعای قائمیت دید. این مسأله نیز زیاد روشن نیست که سید باب در اصل طرح و نحوه موضع­گیری، دخالت داشته یا اینکه حسینعلی نوری و دست اندرکاران اصلی، حرکت را طوری تنظیم کردند که باب راهی جز این نیافت.
شوقی افندی، ولی امر بهائیان در کتاب خود می­نویسد:
چیزی از این مقدمه (بدشت) نگذشت که حضرت باب… با اظهار مقام قائمیت و اثبات استقلال و اصالت امر مبارک، قیام پیروان خود را در احتفال بدشت تأئید و نظرات و معتقدات آنها را نسبت به شریعت الهیه تقویت و تصویب نمودند.[۱۲]
  آنچه از این متن و با الهام از منابع بهائی بدست آمد و ضرورت بحث از بدشت را نیز به دنبال دارد اشاره به این موضوع می­باشد که این اولین رویدادی است که پیروان و امت، اول تصمیم گرفتند و اعلام استقلال امر کردند و نقطه اولی، بعدا تصویب و تائید فرمودند. ولی مگر نه این است که اگر آئین جدیدی بیاید صاحب آئین باید احکام و دستورات را با گرفتن از وحی اعلام کند ولی در اینجا امر به عکس شده است. 

——————————————————————————–

[۱] ـ قلعه ای در نزدیکی شهر شاپور آذربایجان
[۲] ـ وی شیخ احمد احسائی را انکار و حکم به تکفیر شیخ احسایی و سید کاظم رشتی دادند و علی محمد باب را نیز روی منبر لعن و نفرین می کرد .
[۳] ـ شوقی افندی، قرن بدیع، مترجم نصرالله مودت، صفحه ۹۴، چاپ دوم ، ۱۴۹ بدیع، ۱۹۹۲ میلادی، چاپ موسسه معارف بهائی
[۴] ـ مطالع الأنوار، تلخیص تاریخ نبیل زرندی، ترجمه عبدالحمید اشراق خاوری، صفحه ۶۶ و ۶۷، چاپ و انتشارات مرآت، ۱۲۴ بدیع
[۵] ـ مطالع الأنوار، تلخیص تاریخ نبیل زرندی، ترجمه عبدالحمید اشراق خاوری، صفحه ۲۶۴،چاپ و انتشارات مرآت،۱۲۴ بدیع
[۶] ـ همان
[۷] ـ شوقی افندی، قرن بدیع، مترجم نصرالله مودت، صفحه ۹۵، چاپ دوم ، ۱۴۹ بدیع، ۱۹۹۲ میلادی، چاپ موسسه معارف بهائی
[۸] ـ مطالع الأنوار، تلخیص تاریخ نبیل زرندی، ترجمه عبدالحمید اشراق خاوری، صفحه ۲۶۹،چاپ و انتشارات مرآت،۱۲۴ بدیع
[۹] ـ مکاتیب، عباس افندی عبدالبهاء، جلد ۲، صفحه ۲۵۵، بیتا، بیجا .
[۱۰] ـ مطالع الأنوار، تلخیص تاریخ نبیل زرندی، ترجمه عبدالحمید اشراق خاوری، صفحه ۲۶۶،چاپ و انتشارات مرآت،۱۲۴ بدیع
[۱۱] ـ همان صفحه ۲۶۷ .
[۱۲] ـ شوقی افندی، قرن بدیع، مترجم نصرالله مودت، صفحه ۹۷، چاپ دوم ، ۱۴۹ بدیع، ۱۹۹۲ میلادی، چاپ موسسه معارف بهائی

استفاده از این مقاله با ذکر منبع جایز می باشد .

منبع : سایت پژوهه

*****

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 5 خرداد1389 - ساعت 9:56 |
کد مطلب: 470 || نوع مطلب: مقالات

بهائیان می کوشند وی را درس نخوانده و به اصطلاح «اُمّی» معرفی کنند!میرزا حسینعلی بهاءالله که فرقه ضالّه بهایی خود را پیرو او میدانند، در سال 1233 هجری ( دوسال قبل از تولد علی محمّد باب) در تهران متولد شد،او در تحت کفالت پدرش میرزا عباس معروف به میرزا بزرگ نوری مازندرانی بزرگ شد، و نظر به این که میرزا بزرگ در دستگاه حاکم تهران سمت منشی گری داشت، او از لحاظ مادّی در رفاه کامل به سر می برد، روی این اساس، حسینعلی بهاء در خانواده ثروتمندی بزرگ شده است و طبیعی است، حتماً در همان اوان کودکی برای تحصیل به مدرسه گذارده می شود.
بهائیان می کوشند وی را درس نخوانده و به اصطلاح «اُمّی» معرفی کنند ولی خود بهائیان در کتابهای خود به تحصیل او اقرار کرده اند او ادبیات و علوم مقدّماتی را در تهران تحصیل کرد وبنا به نوشته آیتی در کتاب کشف الحیل به نقل از میرزا ابوالفضل گلپایگانی (یکی از رجال بهائیّه ) حسینعلی مدّتها نزد میرزا نظر علی حکیم درس خوانده است و مدت دو سال که در سلیمانیّه کردستان بوده تحصیلات خود را نزد شیخ عبدالرحمن عارف ادامه می داده است.
وی به عرفان منفی و بافندگی های متصوّفه، علاقه داشت، در همان ابتدای تحصیلاتش با صوفیان و نویسندگان و فضلای آنها ( که با پدرش رفاقت و دوستی داشتند) معاشرت داشت، از این رو، وقتی که بزرگ شد در سلک درویشان و متصوفه درآمد چنان که از عکس او که نشان دهنده گیسوهای بلند و موهای پریشان او است پیدا است، همان گونه که پسرش عبدالبهاء در مقاله سیّاح به این مطلب اشاره کرده است.
وقتی که آوازه بابیت سید علی محمد باب منتشر شد بنابه گفته آیتی در الکواکب الدّریه در سن بیست و هفت سالگی(حدود سال 1260 هجری) به باب ایمان آورد و در سلک اصحاب او درآمد و شروع به تبلیغ و ترویج مرام بابیّت کرد، چنان که در فصل بعد خاطر نشان میشود، دست استعمار از ناحیه مزدوران روسیّه تزار،همواره او را کمک و راهنمایی می کردند،یکی از قراین دخالت مأموران روسی در زندگی او این است که بلواها و فتنه ها یی که به وجود آمده مانند آشوب خراسان، بلوای بابل، فتنه قلعه طبرس، انقلاب محمد علی حجّت در زنجان،آشوب یزد و نَیریز1 و واقعه بَدَشت، از زمان ایمان آوردن او به بعد بوده است!!

افتضاح اجتماع بَدَشت
نخستین واقعه ای که حسینعلی بهاء در آن واقعه بروز کرد، واقعه رسوای بَدَشت است، بدشت محلی است نزدیک شاهرود، عده ای از پیروان میرزا علی محمد باب( در آن وقتی که باب در زندان ماکو و چهریق به سر می برد) در آنجا به عنوان جشن برای نسخ شدن اسلام و استقلال شرع بیان، اجتماع کرده بودند، در این اجتماع از جوانان، هرزگی و بی عفتی هایی بروز کرد که قلم از نگارش آن شرم دارد، کار به جایی رسید که بعضی از ساده لوحان که به راستی علی محمد باب را امام زمان می دانستند، با دیدن این مناظر رسوایی، بریدند و دیگر برنگشتند.
گردانندگان رسوایی بدشت که در رأس قرار داشتند، سه نفر بودند: 1- میرزا حسینعلی بهاء2-محمد علی قدوس بار فروشی(اهل بابل)2 3- قرّة العین3
اشراق خاوری در کتاب قاموس توقیع منیع مبارک در صفحه 94(501 صفحه ای) ماجرای بدشت را نقل می کند که به طور خلاصه چنین است:«در نزدیکی شاهرود امروز بدشت معلوم و مشهور است...باری جمال مبارک (حسینعلی ) جمعی از اصحاب را که بالغ بر 81 نفر بودند مهمان کرده بودند،و آن انجمن برای دو منظور تشکیل شده بود، یکی این که برای استخلاص حضرت اعلی( علی محمدباب) از حبس ماکو مشورت کنند و دیگر آن که بنا بود، استقلال شرع بیان(سید علی محمد) و نسخ شرع سابق( اسلام) ابلاغ شود...سرانجام استقلال شرع بیان و نسخ شریعت ابلاغ شد 4تمام جمعیت در دوره توقّفشان 5در بدشت، مهمان بهاء الله ... بوده اند، هر یک از اصحاب بدشت به اسم تازه ای موسوم شدند، از جمله خود هیکل مبارک(حسینعلی) به اسم بهاء الله... باری در ایّام اجتماع یاران در بدشت هر روز یکی از تقالید قدیمه القاء می شد، یاران نمی دانستند که این تعبیرات از طرف کیست؟ ... معدودی هم در آن ایام به مقام حضرت بهاءالله عارف بودند و می دانستند که او مصدر جمیع این تعبیرات است...
ناگهان حضرت طاهره( قرّة العین) بدون حجاب با آرایش و زینت به مجلس ورود فرمودند، حاضرین که چنین دیدند، دچار وحشت شدید گشتند، همه حیران ایستاده بودند، زیرا آنچه رامنتظر نبودند می دیدند ... زیرا معتقد بودند که حضرت طاهره مظهر حضرت فاطمه علیها السلام است و آن بزگوار را رمز عفّت و عصمت و طهارت می شمردند.عبدالخالق اصفهانی دستمال را در مقابل صورت گرفت و از مقابل حضرت طاهره فرار کرد، و فریاد زنان دور شد و چند نفردیگر هم از این امتحان بیرون آمدند واز امر تبّری کرده و به عقیده سابق خود برگشتند...از اجتماع یاران در بدشت مقصود اصلی که اعلان استقلال امر مبارک بود حاصل گردید.»عبدالبهاء در صفحه 254 مکاتیب جلد دوم می نویسد:
«و جناب طاهره انّی اَنَا الله ( من همان خدا هستم) را در بدشت تا عنان آسمان به اعلی النّدا بلند نمود و همچنین بعضی احبّاء در بدشت»
کار افتضاح به جایی رسید که فاضل مازندرانی در کتاب ظهور الحق(بخش سوم)صفحه 110می نویسد:«ملا حسین بشرویه ای ( ازنخستین پیروان باب) که حلقه اخلاص حضرت قدوس( محمد علی بابلی) در گوش داشت، در بدشت حاضر نبود، همین که اوقات مذکوره به سمعش رسید،گفت:«اگر من در بدشت بودم اصحاب آنجا را با شمشیر کیفر می نمودم.»سرانجام پس از پایان واقعه بدشت، حسینعلی بهاء با طاهره(قره العین) و خادمه وی به «نور» مازندران عزیمت کردند.

بروز حسینعلی بهاء و ادّعاهای او
چنان که در شرح حال میرزا یحیی صبح ازل نگاشتیم، در شوّال1268 هجری ناصر الدین شاه از طرف عده ای از بابیان مورد سوء قصد واقع شد، ناصر الدین شاه که جان به سلامت بیرون برده بود، بابی ها را تعقیب کرد، و سرانجام حسینعلی به بغداد و از آنجا به اسلامبول و از آنجا به شهر ادرنه تبعید شد، تا این تاریخ حسینعلی بهاء پیرو مسلک بابی گری بود و برادرش میرزا یحیی صبح ازل را جانشین علی محمد باب می دانست، ولی در سالهای اول که در ادرنه بود، کم کم بنای مخالفت را با برادرش( میرزایحیی) گذاشت، تا در سال چهارم اقامت در «ادرنه » برای نخستین بار ادعای خود را آشکار کرده وگفت: من همان شخص موعود علی محمد باب ( مَن یُظهِرُهُ الله) هستم و میرزا یحیی باید از من پیروی کند، و احکام و حدود بیان ( کتاب میرزا علی محمد) بستگی به تصدیق و امضای من دارد و من مسلک باب را نسخ نمودم، سرانجام کشمکش بین دو برادر و پیروانشان زیاد شد، که ناچار دولت عثمانی در سال 1285 حسینعلی بهاء را به «عکّا» تبعید کرد.6
از سال 1285 هجری که حسینعلی بهاء به زندان عکّا تبعید شد تا تاریخ 1309 که در سن 76 سالگی طومار عمرش در «عکّا» برچیده شد، یعنی حدود 24 سال بساط ادّعای الوهیّت و ربوبیّت را بدون هر گونه رقیب و مزاحم پهن کرد، و مشغول نوازش بندگان ذلیل و گرفتن وجوه از آنان به عناوین مختلف گردید، رفته رفته میرزای آسمان جل، صاحب مزارع و قصرهای باشکوه گردید، و نزد بعضی معلّم اخلاق، و نزد بعضی دیگر رجعت حسینی و در پیش عده ای عیسی از آسمان فرود آمده، و در نزد مریدان خاص، خدای مهیمن و قهّار بود 7و برای اینکه این بساط که به قیمت خون صدها نفر تمام شده بعد از خود نیز پهن باشد و فرزندان و نور چشمانش نیز از کنار این سفره رنگین سوء استفاده کنند، مقام نیابت خودرا( پس از عباس) به پسر بزرگش محمد علی که برادر ناتنی عباس افندی بود سپرد.
و در وصیت نامه ای که نزد پسرش عباس گذارده بود و پس از مرگش به دستور عباس آن را در حضور جمعی از بهائیان خواندند، چنین نوشت:«قد قدر الله مقام الغصن الاکبر بعد مقامه،انه هو الامر الحکیم قد اصطفینا الاکبر بعد الاعظم امراً من لدن علیم خبیر؛خداوند مقام غصن اکبر(محمدعلی) را پس از مقام او ( عباس) قرار داده، او است فرمان دهنده حکیم،ما برگزیدیم اکبر ( محمدعلی) را پس از اعظم (عباس) این کاری است از ناحیه دانا و آگاه».سرانجام در سال 1309 پس از مدت 22 روز بر اثر ابتلا به بیماری «زحیره»8 از دنیا رفت.9

داستان مقام «مَن یُظهِرُهُ اللّهی »
گفتیم نخستین ادعای حسینعلی بهاء در چهارمین سال اقامتش در شهر ادرنه( سنه 1284 هـ. ق) که باعث اختلاف بین او و برادرش میرزا یحیی و پیروانشان شد،مقام «مَن یُظهِرُهُ اللّهی»بود، اینک به طور فشرده به داستان «مَن یُظهِرُهُ الله» دقت کنید:میرزا علی محمد باب در اوایل امر، ادعای بابیت و ذکریت و وساطت می کرد و می گفت من از جانب امام زمان حضرت مهدی (عج)مأموریّت داشته و با او ارتباط معنوی دارم، و غیراز این هیچ ادّعای دیگری نمی کرد،و در همین عقیده و ادّعا بود که کتاب احسن القصص و کتاب تفسیر کوثر و تفسیر والعصر را تألیف کرد.
ولی وقتی که بعد از چند سال ادعای قائمیت و... کرد و گفت من همان امام زمان، حضرت مهدی هستم و بعد هم ادعای نبوّت کرد( چنانکه در فصل چهارم خاطر نشان می گردد) دید که این ادّعاها با ادعای قبلیش ( بابیت و ماموریت از طرف امام زمان) سازگار نیست، درصدد آن برآمد که گفتار و ادعاها و نوشته های سابق را توجیه و تأویل کند از این رو عنوان قائم و مهد ی را که در سرلوحه نوشته ها و بافته هایش قرار داده بود تبدیل به یک کلمه جامع و کلی ولی مبهم « مَن یُظهِرُهُ الله» ( کسی که او را خدا ظاهر کند) کرد.10 اما بعدا از او دیگران از این لفظ مبهم سوء استفاده کرده و عده ای ادّعا کردند ما همان کسی هستیم که علی محمد با ب به ظهور آن ها بشارت داده است.
حسینعلی بهاء که خیلی زیرک و مرموز بود، از این عنوان استفاده کرد و گفت: من همان «مَن یُظهِرُهُ الله» هستم یعنی همانم که علی محمد باب از ظهور او خبر داده است، کتاب بیان منوط به امضای من است و من مرام علی محمد را نسخ کردم. بابی ها و ازلی ها به میرزا حسینعلی اعتراض کردند که طبق گفته باب11 « مَن یُظهِرُهُ الله» باید بعد از عدد مستغاث ( که به حساب ابجد 2001 است) بیاید، حسینعلی جواب های ناقصی داد ( چنان که در فصل آخر به ذکر یکی از جواب های او می پردازیم ) بعضی آن را پذیرفته و به نام فرقه بهایی معروف شدند.
با این که طبق وصیت باب( چنان که قبلاً ذکر شد) جانشین باب، میرزا یحیی بود، در این صورت آیا با زنده بودن میرزا یحیی، چگونه میرزا حسینعلی خود را « مَن یُظهِرُهُ الله» خواند ؟! و گفت:« میرزا یحیی باید از من پیروی کند؟!».
آری در جواب این اعتراض پسر حسینعلی، عباس افندی توجیه مضحکی درست کرده، در مقاله سیاح می نویسد: جانشینی میرزا یحیی جنبه ظاهری داشت، و این نقشه حسینعلی، و تصویب باب بدین منظور بود که چند صباحی یحیی به این اسم و رسم اشتهار یابد، تا حسینعلی از گزند دشمنان مصون بماند12 - نیز می گوید: منظور باب از بابیت، مأموریت از ناحیه حسینعلی بهاء بوده است و منظور او از قائم ، همان حسینعلی است.13

زنها و فرزندان حسینعلی بهاء
حسینعلی بهاء چهار زن دائمی داشت به نام های: 1- گوهر خانم کاشی 2- بانو نوابه (بی بی) 3- بی بی جان 4- جمالیه
( که کلفت میرزا حسینعلی بوده و سرانجام در سن شانزده سالگی همسر حسینعلی که در این وقت هفتاد سال داشت شده است).و پنج پسر و سه دختر داشت، پسرانش به نامهای 1- عباس افندی 2- مهدی3- محمد علی4- ضیاءالله5- بدیع الله، و دخترانش به نام های سلطان ( که بعدها به بهائیه خانم ( وبهیه ) و ورقه علیا ملقب گشت) خانمی و فروغیه بودند.
مادر عباس افندی و مهدی و بهیّه « بی بی » بود، مادر محمد علی و بدیع الله و ضیاء الله و خانمی« بی بی جان» بود، مادر فروغیه « گوهر » بود ، ولی از جمالیه، فرزند نداشت.حسین علی به سه فرزند خود: عباس ، مهدی و محمد علی لقب «غُصن» داده بود، اولی را غُصن اعظم و دومی را غُصن اطهر و سومی را غُصن اکبر ملقب ساخت، اما به ضیاء الله و بدیع الله، لقب نداد.14

قبر حسینعلی قبله بهائیان
وقتی حسینعلی در سال 1309 هجری قمری از دنیا رفت، جسدش را در دو کیلومتری شمال عکّا( بهجه) به خاک سپردند، طبق دستور حسینعلی بهاء، اغنام الله ( گوسفندان خدا، یعنی مردم بهایی) موظّفند وقت عبادت و پرستش تنها رو به قبر او در عکا متوجه شوند( و آنجا را قبله خود قرار دهند ) و توجّهشان هنگام عبادت به حسینعلی بهاء باشد.
محمد علی قائینی یک از مبلّغین بهائی ( وفات یافته سال 1342 هجری قمری) در کتاب دروس الدّیانه که برای شاگردان مدرسه بهائیت نوشته در درس نوزدهم می گوید:« قبله ما اهل بهاء روضه مبارکه در مدینه (شهر) عکّا (از شهرهای اسرائیل فعلی ) است که در وقت نماز خواندن باید رو به آن بایستیم و قلباً متوجه به جمال قدم جَلَّ جلاله ( میرزا بهاء) و ملکوت ابهی باشیم!»حسینعلی در کتاب اقدس صفحه 3 سطر18 نیز خود را قبله طاعت و عبادت و مدار طواف ارواح و فرشتگان و مصدر امر همه موجودات سماوی و ارضی دانسته است، آنجا که گوید:« و اذا اردتم الصّلوه و لَّوا وُجُوهَکم شطری الاَقدس المقام الّذی جعله الله مطاف الملاءِ الاعلی و مقبل اهل مدائن البقاء و مصدر الامر لمن فی الارضین والسّماوات».در کتاب هشت بهشت15 صفحه 32 مذکور است:
« قبله در اوقات پنجگانه نماز، نقطه مطلع آفتاب حقیقت است که شیراز باشد و اگر درعین ظهر بخواهد به (آیه ) « شَهِدَ الله» اکتفا کند، قبله جرم شمس است، و در ظهور « مَن یُظهِرُهُ الله» قبله نفس آن حضرت می شود و با آن دور می زند چنان که سایه با آفتاب دور می زند».16
از این مطلب استفاده می شود که قبله بابیان و بهائیان فرق دارد، با توجه به این که با بیان حسینعلی بهاء را به عنوان « مَن یُظهِرُهُ الله » قبول ندارند.

فرقه های دیگر نشأت گرفته از بابی گری
واکنون فرقه ها ی ذیل از بدو پیدایش میرزا علی محمد باب تاکنون به وجود آمده اند که هر یک از برای خود ادعای خاصی دارند و دیگری را تخطئه می نمایند که عبارتند از : بابی، ازلی، بیانی، مرآتی ، بهائی، ثابتین، ناقضین، سهرابی، طرفداران چارلز میس ریمی و جمشیدی ( پیروان جمشید معانی، ملقّب به سماء الله )17

......................................
پی نوشت ها:

1. ماجرای آشوب یزد و سپس نیریزرا که یکی از گروندگان باب به نام سید یحیی دارابی به وجود آورده بود و بالاخره در نیریز در تبریز کشته شد، درکتاب جمال ابهی، صفحه 97 مطالعه کنید و همچنین ماجرای محمد علی حجت در زنجان را در صفحه 95 آن کتاب مطالعه کنید.
2. در آن عصر نام بابل، بار فروش بود.
3. شرح حال قرة العین در صفحات آینده ذکر خواهد شد، داستان بدشت درکتاب کواکب الدریه که به تصحیح عباس افندی رسیده آمده است.
4. به اصطلاح بهائیان قیامت کبری پدید آمد، زیرا آنها روز نسخ دین سابق و اعلام دین جدید را روز قیامت کبری می خوانند.
5. که 22 روز بوده است.
6. محاکمه و بررسی باب و بهاء ج2 ص 12 7. در فصل چهارم ادعاهای حسینعلی بهاء با ذکر مدرک تشریح خواهد شد.
8. زحیر: تنگ نفسی و نالش یا درد دل و پیچش شکم .
9. تلخیص از کتاب جمال ابهی صفحه 145 و 152 موضوع جانشینی عباس افندی به جای پدر در کتابهای رحیق مختوم ص78 و 114 قاموس توقیع منیع مبارک ص293،اشراقات و غیر آن مذکور است.
10. به عبارت دیگر گفت: منظور من از قائم‌ من یظهره الله است یعنی کسی که بعداً خدا او را ظاهر می کند.
11. چنان که میرزا علی محمد در کتاب بیان باب سادس عشر از واحد ثانی این مطلب را گفته است ( در این باره به کتاب محاکمه و بررسی باب و بهاء ، ج3،ص109 مراجعه کنید).
12. تلخیص از کتاب محاکمه و بررسی ، ج2 ، ص21 تا 25 و کتاب جمال ابهی ،ص 138
13. جمال ابهی ، ص12 ، لازمه این سخن این می شود که حسینعلی قبل از باب مقام قائمیت را داشته و بعد از باب ظهور کرده است.
14. تلخیص از امشی به حشرات ، ص61-65 جمال ابهی ،ص146
15. مولف کتاب هشت بهشت که در فلسفه احکام و شرح حال عده ای از فضلای بابیه نوشته شده و در330 صفحه به اضافه 18 صفحه مقدمه چاپ شده معلوم نیست به قول استاد علامه محمد قزوینی این کتاب از تالیفات ادوارد براون مستشرق انگلیسی است یا غیر او ولی بنا به دلایلی که در دست است این را شیخ احمد روحی و میرزا آقاخان کرمانی نوشته اند ( هشت بهشت صفحه الف)
16. تلخیص از محاکمه و بررسی باب و بهاء ج 2، ص105
17. شرح این ماجرا در کتاب « پرنس دالگورکی » از مرتضی – احمد- آ،ص80 تا 85 آمده است و قبلا گفتیم که آنها به بیش از بیست فرقه رسیده اند.

*****

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 5 خرداد1389 - ساعت 1:56 |
کد مطلب: 451 || نوع مطلب: مقالات
پس از آغاز پادشاهي «ناصرالدين شاه»، ميرزاتقي خان اميركبير كه از نقش ميرزا حسينعلي نوري در تحركات و بلواي بابيان خبر داشت، او را به عراق تبعيد كرد. ميرزا حسينعلي نوري پس از عزل و قتل ناجوانمردانه اميركبير(22)، كه بهائيان آن را انتقام الهي مي نامند، (23) و در ايام صدارت ميرزا آقاخان نوري به ايران بازگشت و در رأس يك گروه، برنامه اي را براي ترور «ناصرالدين شاه» طراحي كرد. آنان با ششلول و قداره به شاه حمله بردند. اما اين طرح ناكام ماند و كليه «بابيان» فعال در اين برنامه بازداشت و به فرمان شاه به اعدام محكوم گرديدند و هريك از آنها براي اعدام به يكي از اصناف تهران سپرده شدند و از ميان آنها تنها «ميرزاحسينعلي نوركجوري» (بهأالله) با دخالت سفير روس جان سالم به در برد.
ميرزا حسينعلي (بهأالله) پس از طراحي برنامه ترور شاه، براي اينكه از مظان اتهام دور باشد، قبل از اجراي اين طرح به خانه ييلاقي ميرزاآقاخان نوري صدراعظم وقت و جانشين «اميركبير» مي رود و منتظر نتيجه اقدام همفكران و بابي هاي مأمور ترور مي ماند. چون خبر شكست اين توطئه و بازداشت «بابي ها» به او مي رسد، به سرعت خود را به سفارت روسيه در «زرگنده» مي رساند. شوقي رباني رهبر بهائيان در روزگار رضاخان و محمدرضا پهلوي در اين مورد چنين مي نويسد:
«هنگامي كه قضيه سوءقصد اتفاق افتاد، حضرت بهأالله در لواسان تشريف داشتند و ميهمان صدراعظم بودند و خبر اين حادثه در قريه افجه به ايشان رسيد. . . سواره به اردوي شاه كه در نياوران بود رفتند و در بين راه به سفارت روس كه در زرگنده نزديك نياوران بود رسيدند. در زرگنده ميرزامجيد شوهر همشيره مبارك كه در خدمت سفير روس پرنس دالگوركي سمت منشيگري داشت آن حضرت را ملاقات كرد و ايشان را به منزل خود كه متصل به خانه سفير بود دعوت و هدايت نمود. شاه از استماع اين خبر غرق درياي تعجب و حيرت شد و معتمدين مخصوص به سفارت فرستاد. . . تا حضرت بهأالله را از سفارت روس تحويل گرفته به نزد شاه بياورند. . . سفيرروس از تسليم حضرت بهأالله به نمايندگان شاه امتناع ورزيد و از هيكل مبارك استدعا نمود كه به خانه صدراعظم تشريف ببرند ضمناً از شخص وزير به طور صريح و رسمي خواستار گرديد وديعه پربهايي كه دولت روس به وي مي سپارد در حفظ و حراست آن بكوشد. . . و كاغذي به صدراعظم نوشت كه بايد حضرت بهأالله را از طرف من پذيرايي كني و در حفظ اين امانت بسيار كوشش نمايي و اگر آسيبي به حضرت بهأالله برسد و حادثه اي رخ دهد تو مسؤول سفارت روس خواهي بود. . . »(24)
ناصرالدين شاه كه از حادثه ترور سخت به خشم آمده بود، آنچنان كه بايد و شايد به خواسته هاي سفير روسيه توجه نمي كند و «ميرزا حسينعلي» را به زندان مي اندازد. اما به اين سبب كه وي با مساعدت و موافقت دولت روسيه به سلطنت رسيده بود و توان مقابله با قدرت استعماري روسيه تزاري را نداشت و پرنس دالگوركي سفيرروسيه هم مرتباً ماجرا را دنبال مي كرد، سرانجام با اين شرط كه «ميرزا حسينعلي نوري» (بهأالله) براي هميشه از ايران تبعيد شود، با آزادي او موافقت مي كند.
بهائيان بر اين اعتقادند كه پس از آزادي «ميرزاحسينعلي نوري»، سفير روسيه رسماً از او دعوت كرد تا به خاك روسيه برود. اما دولت ايران وي را به عراق فرستاد و او را در حالي كه توسط تعدادي از نيروهاي روسي و ايراني همراهي مي شد، از ايران تبعيد كرد.
ميرزاحسينعلي نوري پس از آزادي از زندان لوح ويژه اي به زبان عربي درباره امپراتور روسيه نيكلاويج الكساندردوم صادر مي كند كه متن فارسي آن به اين شرح است:
«يكي از سفيران تو مرا هنگامي كه در زندان تهران زير غل و زنجير بودم ياري و همراهي كرد و به اين خاطر خداوند براي تو مقامي معين فرمود كه جز خودش هيچكس رفعت آن را نمي داند»(25).
بابيان وبهائيان توسل به زور را براي پذيرفتن آئين خودمنع كرده بودند، مگر در مورد مسلمانان كه مال و جان و ناموس آنان را مباح اعلام كرده و حتي آنان را شكنجه مي دادند و سپس به شهادت مي رساندند. البته قساوت و سبعيت از جمله خصائص اوليه اعضاي فرقه بابيت بوده كه فريدون آدميت در مورد آنان گفته است كه آنان در جريان شورشهاي خود با مردم و نيروهاي دولتي رفتاري سبعانه داشتند و اسيران جنگي رادست و پا مي بريدند و در آتش مي سوزاندند. او بساط بهأ را از روز نخست مبتني بر دستگاه ميرغضبي و آدمكشي مي داند(26) و عبدالحميد آيتي نيزبهائيان را داراي اخلاقي خشن و سخت دل و كينه جو و متظاهر به مهر ومحبت معرفي مي كند. (27)در اين مورد مي توان به حادثه تلخ قلعه طبرسي مازندران و حوادث خونبار «زنجان» توسط بابيان كه با قتل و غارت و جنايات بيشماري همراه بود و بالأخره پس از خونريزي بسيار توسط حكومت سركوب شد، اشاره كرد. (28)
به دنبال تبعيد ميرزاحسينعلي، برادر بزرگترش ميرزايحيي صبح ازل هم با لباس مبدل خود را به عراق مي رساند و كم كم اجتماعي از بابيان در خاك عراق ايجاد مي گردد كه مهم ترين هدفشان اذيت و آزار شيعيان بود. به طوري كه شوقي افندي مي نويسد:
«در عراق شيوه بابيان اين بود كه شب ها به دزديدن لباس و نقدينه و كفش و كلاه زوار اماكن مقدسه و شمع ها و صحايف و زيارتنامه ها و جام هاي آب سقاخانه ها پردازند. »(29)ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
22- ترور اميركبير را« بابي»ها طراحي كرده بودند. عبدالله شهبازي، فصلنامه تاريخ معاصر ايران، شماره 27، مورخه پاييز 1382، ص .38
23- در فرقه هاي ضاله بابيگري و بهائيگري، ناصر الدين شاه قاجار موقعيت ومنزلت «شمربن ذي الجوشن» قاتل حضرت اباعبدالله الحسين (ع) را دارد و ميرزاتقي خان اميركبير نيز شخصيتي همسان وهم شأن «ابن سعد» سپهسالار يزيد بن معاويه در حادثه خونبار كربلا را داراست. نگارنده از يكي از بهائي زادگان متعصب شنيدم كه سقوط سريع اميركبير از صدارت و سپس قتل فجيع او درحمام فين كاشان، را انتقام الهي و نتيجه رفتاري مي دانست كه با «حضرت نقطه اولي و پيروانش» ]يكي از القاب سيد محمد علي «باب»، حضرت «نقطه اولي» بوده است[ مرتكب شد و تلاش براي از بين بردن ناصر الدين شاه در شمار واجبات اين فرقه پوشالي محسوب مي شده است. (مؤلف) اين زن كه خانم سلطاني نام داشت و در همسايگي خانه ما زندگي مي كرد، هرروز دعا يا لوح مخصوصي را در لعن ونفرين ناصرالدين شاه مي خواند. (البته بايد به بهائيان حق داد كه چنين تصوري نسبت به اميركبير داشته باشند چرا كه تيزبيني و دقت اميركبير موجب حفاظت از اصول دين تحريف نشده و جلوگيري از رشد بهائيت - با وجود حمايت هاي پنهان و آشكار روسيه از آنان و همچنين نفوذ روسيه در دربار ايران - در دربار و در نتيجه ايران گرديد).
24- شوقي افندي، قرن بديع، جلد يك، صص 319-.318
25 -دكتر سعيد زاهد زاهداني، بهائيت در ايران، انتشارات مركز اسناد انقلاب اسلامي، چاپ اول، 1380، ص .148
26 -فريدون آدميت، امير كبير و ايران، ص .457
27- عبداله شهبازي، فصلنامه تاريخ معاصر ايران، شماره 27، سال هفتم، پاييز .1382
28 -برخي از اين درگيري ها و جنايات در كتاب بهائيان، نوشته سيدمحمدباقر نجفي، صص 533 - 613 ذكر شده است.
29- شوقي افندي، قرن بديع، جلددوم، ص .122

*****

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 30 اردیبهشت1389 - ساعت 9:45 |
کد مطلب: 450 || نوع مطلب: مقالات
از نكات مهمي كه شائبه دخالت قدرتهاي استعماري را در ماجراي ايجاد فرقه «بابيگري» و «بهائيگري» به يقين مبدل مي سازد، حضور كنسول روسيه در مراسم اعدام «باب» و درخواست عفو براي اوست. بهاييان مدعي اند وقتي به خواسته كنسول توجه نمي شود و جنازه باب را به خندق مي اندازند، وي نقاش ماهري را به محلي كه جسد باب انداخته شده بود، مي برد و از روي آن تصويري تهيه مي نمايد كه نمونه اي از اين تصوير هم اكنون در محل دفن او قرار دارد. (16)
كينياز دالگوركي در مورد جريان معدوم شدن «علي محمد باب»، چنين مي نويسد:
«(علي محمد) چند ماهي در بوشهر رياضت مي كشيد ولي جرأت اظهاري نكرده. . . پس از دو ماه به طرف شيراز حركت مي نمايد در راه جسته جسته عنوان مبشري را پيش كشيده نيابت امام عصر را اظهار مي نمايد تا به شيراز مي رسد. . . و بعضي مردم عوام را دور خود جمع مي نمايد. . . (علما در مورد ادعاهايش از او سؤال مي كنند و پس از چند چوب خوردن و چند ماه حبس) از شيراز بيرونش مي نمايند. بيچاره عاق پدر و مادر با دست تهي از آنجا به اصفهان وارد مي شود و لابد هزار مرتبه در دلش مرا لعنت كرده و نادم و پشيمان بود. . . همين كه به من اطلاع رسيد )او) وارد اصفهان شده يك نامه دوستانه به (منوچهر خان) معتمدالدوله حكمران اصفهان نوشتم و سفارش سيد را نمودم كه از دوستان من و داراي كرامت است از او نگاهداري شود. . . از بدبختي سيد، معتمدالدوله مرحوم شد. سيد بيچاره را گرفتند و به تهران روانه نمودند، من هم به وسيله ميرزا حسين علي و ميرزا يحيي و چند نفر ديگر در تهران جار و جنجال راه انداختم كه صاحب الامر را گرفته اند، لذا دولت او را. . . به تبريز و از آنجا به ماكو بردند ولي دوستان من آن چه ممكن بود تلاش كردند و جنجال راه (انداختند). . . من بيش از آن چه مي كردم نمي توانستم بكنم. . . به علاوه اگر سيد را در تهران نگاه مي داشتند و سؤالاتي از او مي شد يقين داشتم سيد آشكارا مطالب را مي گفت و مرا رسوا مي نمود. پس به فكر افتادم كه سيد را در خارج از تهران تلف نموده پس از آن جنجال بر پا نمايم. . . پس از كشته شدن سيد خبر آن در تهران به من رسيد و (به)ميرزا حسينعلي(17) و چند نفر ديگر كه سيد را نديده بودند گفتم جنجال بر پا نمايند. . . ».
نكته قابل توجه در ماجراي باب همگامي و وحدت رويه روسهاي تزاري و استعمارگران انگليسي است. اين دو دولت كه در اكثر موارد در ايران با يكديگر رقابت داشتند، به دلايل نامعلوم بر سر مسأله باب با يكديگر به نوعي تفاهم رسيده بودند. هرچند كه بعد از كشته شدن «باب» روسها از انگليسي ها سبقت جستند و با دخالت صريح سفير روسيه در نجات جان «ميرزا حسينعلي نوري» (بهأالله) - كه به خاطر شركت در طراحي توطئه ترور ناصرالدين شاه در آستانه اعدام قرار داشت - و انتقال او به عراق، نزد بهائيان عزيز و محترم تر شدند، تا جايي كه بهأالله به افتخار امپراتور روسيه لوح ويژه اي صادر كرد و پسرش عبدالبهأ رسماً براي روسها جاسوسي مي كرد.
اين وضع تا انقلاب كمونيستي روسيه در سال 1917 ادامه داشت، پس از آن بهايي ها به طور كامل به دامان انگلستان افتادند و تا آنجا پيش رفتند كه همان عبدالبهأ- كه براي روسها جاسوسي مي كرد- به خاطر خدماتش از دولت انگليس لقب «سر» دريافت كرد. البته از سال 868 ميلادي كه ميرزا حسينعلي نوري (بهأ) و همراهانش به «بندر عكا» منتقل شدند، پيوند بهائيان با كانون هاي مقتدر يهودي غرب تدوام يافت و مركز بهائي گري در سرزمين فلسطين به ابزاري مهم براي عمليات بغرنج ايشان و شركايشان در دستگاه استعماري بريتانيا بدل شد. به نوشته فريدون آدميت:
«عنصر بهائي چون عنصر جهود(18)، به عنوان يكي از عوامل پيشرفت سياست انگليس در ايران درآمد. طرفه اين كه از جهودان نيز كساني به اين فرقه پيوستند و همان ميراث سياست انگليس به آمريكا نيز رسيده است»(19).
اين پيوند در دوران رياست عباس افندي (عبدالبهأ) بر فرقه بهائي تداوم يافت.
در كتاب خطابات عبدالبهأ كه در 288 صفحه و در مصر چاپ شده، در صفحه 23 در نطق سپتامبر 1911 م آمده است:
«اهالي ايران بسيار مسرورند از اينكه من آمدم اينجا. اين آمدن من اينجا سبب الفت بين ايران و انگليس است ارتباط تام حاصل مي شود نتيجه به درجه اي مي رسد كه به زودي از افراد ايران جان خود را براي انگليس فدا مي كند». (20)
در دوران جنگ اول جهاني، فرقه بهايي كاركردهاي اطلاعاتي جدي به سود دولت بريتانيا داشت و اين اقدامات، كار را بدانجا رسانيد كه گويا در اواخر جنگ، مقامات نظامي عثماني تصميم گرفتند «عباس افندي» را اعدام كنند و اماكن بهائيان در «حيفا» و «عكا» را منهدم نمايند اما اندكي بعد عثماني شكست خورد و اين طرح تحقق نيافت.
پس از پايان جنگ اول جهاني، كه قيموميت فلسطين توسط شوراي عالي متفقين به بريتانيا واگذار شد، سرهربرت ساموئل، اولين كميسر عالي فلسطين كه چرچيل، نام «شاه ساموئل» را بر او نهاده بود، در 5 سال حكومت مقتدرانه اش در فلسطين دوستي و همكاري نزديكي با عباس افندي داشت. در اوايل حكومت «ساموئل» دربار بريتانيا به پاس قدرداني از خدمات بهائيان در دوران جنگ نشان و عنوان «شهسوار طريقت امپراتوري بريتانيا» را به «عباس افندي» اعطا كرد. (21)
بهائيت را بشناسيم
ميرزا حسينعلي نوري (بهأالله) در سال 1233 قمري در تهران به دنيا آمد. پدرش «ميرزا عباس» به كار منشيگري و حسابداري و معلمي در خانه شاهزادگان و اشراف روزگار اشتغال داشت و حسينعلي خواندن و نوشتن را نزد پدر آموخت. البته او بعدها ادعاي «امّي» بودن كرد، اما خواهرش اين امر را تكذيب مي كند.
با پيدايي «سيدعلي محمد شيرازي» (باب)، ميرزا حسينعلي با پيروي از فرقهه بابيگري كم كم از سران مهم فرقه «بابيه» مي شود. وي در افتضاحات «بدشت» واقع در حوالي شمال شرقي كشور كه در آنجا هواداران و پيروان «باب» نسخ دين مبين اسلام را اعلام كردند، حضوري فعال داشت. در اين روز طاهره قره العين با چند تن از مردان پيرو باب همبستر شد و چون خبر اعمال زشت و غير اخلاقي و پرده دري هاي آنان به محمدشاه قاجار رسيد فرمان قتل او را صادر كرد. اما با مرگ محمدشاه اين فرمان اجرا نشد و ميرزاحسينعلي با حمايت مأموران سفارت روسيه به تهران بازگشت.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
16- تصوير اين نقاشي ادعايي در موزه «كرمل»، واقع در كوه كرمل، كه بزرگترين معبد و مشرق الاذكار بهائيان در فلسطين اشغالي ايجاد شده، نگهداري مي شود.
17- طبق خاطرات دالگوركي جريان آشنايي دالگوركي و ميرزا حسينعلي نوركجوري (بهأالله) و ميرزا يحيي (صبح ازل) قبل از سفر دالگوركي به عتبات است. دالگوركي با اين دو نفر در خانه احمد گيلاني و به نيت جاسوسي رابطه برقرار كرده است و در اين مورد مي نويسد:
«من چند نفر محرم خود را ]در اين جلسات[ تربيت جاسوسي مي نمودم و هيچكدام لياقت ميرزا حسينعلي و برادرش ]ميرزا يحيي[ را نداشتند».
18- جهود: يهودي، كليمي، اسرائيلي، فرهنگ دهخدا.
19- فريدون آدميت، اميركبير و ايران، صص 458-.457
20- نورالدين چهاردهي، چگونه بهائيت پديد آمد، ص .210
21 -عبداله شهبازي، فصلنامه تاريخ معاصر ايران، شماره 27، پاييز .1382

*****

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 30 اردیبهشت1389 - ساعت 9:43 |
کد مطلب: 449 || نوع مطلب: مقالات
بهائيان بر اين اعتقادند كه «سيدعلي محمدباب» براي اعلام ظهور خود ابتدا به مكه مي رود و پس از ابلاغ اين امر به زايران بيت الله الحرام، از آن جا دوباره به شيراز باز مي گردد و با وسعت و دامنه بيشتري ادعاي خود را مطرح مي سازد. اين امر موجب فتنه و فساد مي شود تا جايي كه حاكم فارس او را بازداشت مي كند و سرانجام زماني كه بيماري وبا در شيراز شايع شده بود، به اصفهان مي رود.
بابيان و بهائيان اعتقاد دارند كه او شش مرتبه ادعاي خويش را تغيير داد. در مرتبه اول به سيد ذكر مشهور مي شود و ادعاي «ذكريت» مي كند. در مرتبه دوم ادعاي «بابيّت» مي نمايد و خود را باب و نايب خاص امام زمان (عج) و واسطه خير و فيض بين او و مردم معرفي مي كند. در مرتبه سوم دعوي «مهدويت» مي نمايد و خود را مهدي موعود مي داند. در مرتبه چهارم ادعاي «نبوت» مي كند و خويشتن را پيامبر معرفي مي نمايد. در مرتبه پنجم ادعاي «ربوبيت» و در مرحله و مرتبه ششم دعوي «الوهيت» مي كند!(13)
بر اساس نوشته هاي تاريخي، حاكم اصفهان كه منوچهر خان معتمد الدوله گرجي(14) نام داشت و از عوامل روسيه تزاري بود، به سيدعلي محمد باب كمك مي كند. داستان حمايت والي اصفهان از سيد باب، بسيار پيچيده است.
بابيان و بهائيان بر اين عقيده اند كه «سيد علي محمد باب» در سال 1262 هجري قمري به سبب شيوع بيماري وبا عازم اصفهان گرديد، در ميانه راه نامه اي به حاكم اصفهان نوشت واز او خواست تا براي وي منزلي مناسب فراهم آورند. «منوچهر خان» كه از اهالي گرجستان بود به طريقي از اهداف استعماري روسيه خبر داشت، پس از رسيدن نامه باب، سلطان العلما امام جمعه وقت اصفهان را احضار كرد و به او فرمان داد تا خانه اي را براي اقامت باب آماده كند و افزون بر آن دستور داد تا امام جمعه، برادرش را براي استقبال از او به بيرون از دروازه اصفهان بفرستد.
بر اساس كتابهاي تاريخي، بهائيان مدعي اند «سيدعلي محمد باب» به خانه امام جمعه اصفهان وارد شد. امام جمعه از او خواست تا تفسيري بر سوره «والعصر» بنگارد. باب اين خواسته را اجرا كرد. زماني كه تفسير وي به دست امام جمعه اصفهان رسيد، او از عمق و دامنه معلومات وي در شگفت شد و فوراً به ديدار سيد باب شتافت. خبر اين موضوع به گوش «منوچهر خان متعمد الدوله» حاكم اصفهان نيز رسيد و او هم به ملاقات باب آمد و از وي خواست تا دلايل نبوت حضرت محمد (ص) را براي او تشريح كند. «سيدعلي محمد» رساله اي در اين باره با عنوان «نبوت خاصه» نگاشت. والي اصفهان پس از خواندن اين رساله با صداي بلند اعلام كرد كه تحت تأثير نوشته باب، از دين مسيحيت دست برداشته و به دين مقدس اسلام ايمان آورده است.
به دنبال اين حادثه، والي اصفهان حمايت خود از «سيد علي محمد باب» را علني تر ساخت و اسباب و وسايل لازم را براي تبليغات به طور كامل در اختيار وي گذاشت. حمايت والي و بي پروايي سيد علي محمد باب در امر تبليغات، موجبات نارضايي مردم اصفهان را فراهم آورد. تا جايي كه عده اي از آنان شكايت به شاه بردند و «محمد شاه قاجار» پادشاه وقت دستور داد تا «سيد علي محمد» به تهران اعزام گردد. اما والي اصفهان هرگز اين فرمان را اجرا نكرد. او براي آرام كردن مردم، «باب» را همراه عده اي سرباز روانه تهران ساخت. اما به صورتي مخفيانه ترتيبي داد تا سربازان، وي را به صورت پنهاني به اصفهان و عمارت سرپوشيده والي برگردانند. از اين زمان به بعد «سيد علي محمد باب» در اندرون «قصرخورشيد» مورد پذيرايي رسمي والي اصفهان قرار گرفت. حتي منوچهر خان معتمدالدوله والي اصفهان براي تكميل اسباب عيش و نوش سيد باب، دوشيزه زيبايي را به عقد ازدواج وي در آورد. اين زن بعدها از سوي «بهأالله» «ام الفواحش» نام گرفت و براي كامجويي وقف عام «پيروان باب» گرديد. چند ماه پس از اين حادثه منوچهر خان حاكم اصفهان از دنيا رفت و از آنجا كه صاحب فرزند نبود، برادرزاده اش گرگين خان جاي او را گرفت. حاكم جديد اصفهان مراتب را به حاج ميرزا آقاسي صدر اعظم وقت اطلاع داد و ميرزا آقاسي از او خواست تا سريعاً باب را به تهران بفرستد. اما پس از مشورت با علما، دستور خود را تغيير داد و از مأموران خواست تا سيدعلي محمد باب را از اصفهان به آذربايجان فرستاده و در آنجا زنداني نمايند.
سيدعلي محمد باب تا شعبان 1264 قمري در زندان ماكو بود و همواره عده اي از طرفداران وي از طريق دادن رشوه به زندانبانها به ملاقات او مي رفتند و پيام ها و دستورات وي را به نقاط مختلف مي رساندند.
محمدشاه قاجار و صدراعظم او حاج ميرزاآقاسي در برخورد با «باب» و «بابيان» آسانگير بودند، اما شورش بابي ها در بسطام و زنجان در سالهاي اوليه سلطنت «ناصرالدين شاه» موجب شد تا بار ديگر باب را به تبريز آوردند و در روز 27 شعبان 1264 قمري او را به همراه يكي از مريدانش به نام ميرزاعلي محمد زنوزي براي اعدام به يك گروه سرباز نصراني (ارمني) سپردند. سربازان براي اجراي حكم، «سيدعلي محمد باب» و مريدش را با طناب بستند و در مقابل يك ديوار آنها را تيرباران كردند. چون تفنگ هاي آن ايام از نوع «سر پر» بود و به هنگام شليك دود فراوان مي كرد، پس از اجراي حكم و هنگامي كه دودهاي حاصله از شليك سربازان فرو نشست، سربازان و مأموران دولتي ناظر بر اجراي حكم، جسد «ميرزاعلي محمد زنوزي» را كه كشته شده بود، ديدند، اما از جسد «سيدعلي محمد باب» خبري نبود. اين امر براي دقايقي موجب هراس مأمورين شد و آنان به اين انديشه افتادند كه مبادا واقعاً وي امام زمان بوده و به آسمان عروج كرده است. اما اين بيم و هراس چند دقيقه بيشتر دوام نياورد، و اندكي بعد «سيدعلي محمد باب» را در حالي كه در يك اصطبل واقع در ارك تبريز پنهان شده بود يافتند و معلوم شد كه طناب او براثر شليك گلوله پاره شده و او با بهره گيري از دود حاصله از شليك تفنگهاي «سر پر» كه فضا را انباشته كرده بود، از محل اجراي حكم گريخته و خود را در يك مستراح پنهان كرده است.
به دنبال اين حادثه كنسول روسيه در تبريز خواستار عفو «باب» مي شود. اما اين درخواست اجابت نگرديد و «سيدعلي محمد باب» بار ديگر در مقابل جوخه آتش ايستاد و اعدام شد و جسد وي براي عبرت عموم به خندق شهر انداخته شد. اما بهائيان مدعي هستند كه جسد سيدعلي محمد باب توسط شخصي به نام سليمان خان افشار از خندق تبريز ربوده شد و به كارگاه حرير بافي حاج احمد ميلاني منتقل و از آنجا به تهران حمل گرديد و پس از گذشت زماني حدود شصت سال به شهر حيفا در فلسطين اشغالي انتقال يافت و به طوري كه سرهنگ فردوس مبلّغ بهائيان شميران مي گفت او را در تابوتي از بلور دفن كردند. چنانچه در صفحه 34 كتاب «اقدس» آمده است:
«قد حكم الله دفن الاموات في البلور و الاحجار المتمنعه او لاخشاب الصلته اللطيفه و وضع الخواتيم المنقوشه في اصابعم انه لهو المقدر العليم»!(15)
«محققاً خداوند دستور داده كه اموات را در بلور دفن كنند و. . . ».
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
13- خوانندگان محترم، براي اطلاع از مستندات اين مسئله به مبحث «ادعاي الوهيت» كه در صفحات بعدي بر آن اشاره گرديده رجوع و يا در صورت نياز به تحقيقات بيشتر و جامع تر به كتاب «بهائيان» نوشته «سيدمحمد باقر نجفي» مراجعه فرماييد.
14- منوچهر خان معتمد الدوله از خانواده هاي مسيحي ساكن گرجستان بود كه درجريان جنگ ايران و روس اسير و مقطوع النسل گرديد. او پس از مرگ آغامحمدخان قاجار مورد توجه فتحعلي شاه قاجار قرار گرفت و به عنوان والي ايالت اصفهان منصوب گرديد. وي كه كينه اي عميق از ايران و روابطي پنهاني با روسيه داشت، مي كوشيد تا از سيد علي محمد باب به عنوان حربه اي عليه دولت قاجار استفاده كند، بر اين اساس بود كه وي را مخفي كرد واسباب راحت و عيش او را فراهم ساخت. نكته مهم اينكه ارتشبد آريانا نسب مادري خود را به اين خائن مي رساند و خود را از اولاد و احفاد او معرفي مي كرد.
15- نورالدين چهاردهي، چگونه بهائيت پديد آمد، ص .150

*****

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 30 اردیبهشت1389 - ساعت 9:42 |
کد مطلب: 448 || نوع مطلب: مقالات

كارگزاران استعمار برنامه خروج و ادعاي «سيدعلي محمد باب» را به دقت طراحي كرده بودند و چون در روايات شيعه آمده است كه هنگام ظهور حضرت مهدي (عج) گروهي از مردم خراسان به رهبري يك روحاني و با پرچم هاي سياه به ياري آن حضرت خواهند آمد، عوامل سفارت روس پس از زنداني شدن سيدعلي محمد باب در قلعه چهريق ماكو، يكي از كارگزاران خود به نام ملاحسين بشرويه را به خراسان فرستادند و او در روستاهاي آن منطقه شايع مي ساخت كه حضرت صاحب الزمان ظهور كرده است و همگي بايد با اسب و شمشير و پرچم هاي سياه به ياري او بشتابيد و برخي از مردم ساده دل روستايي آن ايام كه ظلم و جور اربابان و حكام و ستم جاري در اركان حكومت قاجار و ملوك الطوايفي بعد از صفويه تا آن ايام و زد و خوردهاي خانمانسوز مدعيان سلطنت بعد از كريمخان زند و ظلم و كشتار آغا محمدخان قاجار و جنگ هاي ايران و روسيه و پيروزي كفار يعني روسيه تزاري را از علائم ظهور حضرت مي دانستند، براي اينكه در شمار ياران نخستين حضرت مهدي (عج) باشند، از يكديگر سبقت مي جستند و به سرعت آماده مي شدند و مركب و شمشير و غذاي مختصري براي بين راه برمي داشتند و دسته دسته به ملاحسين بشرويه مي پيوستند تا براي نجات «سيدعلي محمد باب» ابتدا به پايتخت و سپس به آذربايجان بروند.
خبر هجوم روستاييان خراساني موجب هراس شاه قاجار و درباريان شد و باعث گرديد تا به سرعت گروهي بزرگ از سربازان حكومتي را همراه با توپ و تفنگ و مهمات آتش زاي جنگي به جانب خراسان گسيل دارند. سرانجام گروه سربازان حكومت و روستاييان خراساني در نزديكي قصبه بسطام- حوالي شاهرود كنوني - با يكديگر برخورد كردند و سربازان حكومتي با برتري خاصي كه از نظر تجهيزات جنگي داشتند، به قلع و قمع روستاييان پرداختند.
پس از اين زد و خورد خونين و بروز بلوا و آشوب در نقاط مختلف كشور، بنا به پيشنهاد ميرزاتقي خان اميركبير سيدعلي محمد باب را از قلعه چهريق به تبريز آوردند و ناصرالدين شاه كه در آن موقع وليعهد بود دستور داد تا جلسه اي با حضور علماي آذربايجان تشكيل شود و نيز فرمان داد تا براي بررسي و شناخت بهتر عقايد «باب» او را به حضورش بياورند و از وي خواست تا با علماي حاضر در اين جلسه - كه اكثراً از پيروان فرقه «شيخيه» بودند - مناظره نمايد.
ناصرالدين ميرزاي وليعهد گزارشي از اين جلسه براي پدرش محمد شاه قاجار فرستاده كه در آن آمده است:
«قربان خاك پاي مباركت شوم. . . اول حاج ملامحمود پرسيد مسموع مي شود تو مي گويي من نايب امام زمان هستم و بابم و بعضي كلمات گفته اي كه دليل بر امام بودن، بلكه پيغمبري توست. (باب) گفت: بلي، حبيب من، قبله من، من نايب امام هستم و باب امام هستم و آنچه گفته ام و شنيده اي راست است و اطاعت من بر شما لازم است. . . به خدا قسم كسي كه از صدر اسلام تاكنون انتظار او را مي كشيد منم. . . بعد از آن پرسيدند از معجزات و كرامات چه داري؟ گفت اعجاز من اين است كه از براي عصاي خود آيه نازل مي كنم و شروع كرد به خواندن اين فقره: بسم الله الرحمن الرحيم، سبحان الله و القدوس السبوح الذي خلق من السموات و الارض كما خلق هذا العصا آيه من آياته(او) اعراب كلمات را به قاعده نحو غلط خواند و تأ سماوات را به فتح خواند. گفتند مكسر بخوان آنگاه و الارض را مكسور خواند. اميرارسلان عرض كرد اگر اين قبيل فقرات از جمله آيات باشد، من هم توانم تلفيق كرد و عرض كرد: «الحمدالله الذي خلق العصا كما خلق الصباح و المسأ». باب بسيار خجل شد. بعد از آن مسائلي چند از قصه و ساير علوم پرسيدند و جواب گفتن نتوانست. چون مجلس گفتگو تمام شد، جناب شيخ الاسلام احضار كرد و باب را به چوب مضبوط زده و تنبيه معقول نموده و توبه كرد و بازگشت و از غلطهاي خود انابه و استغفار كرد و التزام پا به مهر سپرد كه ديگر از اين غلطها نكند. امر، امر همايون است. . . »(10)بر اساس مدارك و نوشته هاي موجود در پايان اين مجلس «سيدعلي محمد باب» كه تاب مجازات را نداشت، دست از ادعاي خود كشيد و توبه نامه اي رسمي به خط خود نوشت.
از توبه نامه پا به مهري كه ناصرالدين شاه در گزارش به پدرش محمدشاه ياد مي كند نشاني در دست نيست اما يك نامه از «علي محمد باب» به ناصرالدين ميرزا وليعهد باقي مانده كه اصل آن در كتابخانه مجلس شوراي ملي است. (11) متن اين نامه كه گروهي آن را توبه نامه باب مي دانند به اين شرح است:
«فداك روحي الحمدالله كما هو اهله و مستحقه كه ظهورات فضل و رحمت خود را در هر حال بر كافه عباد خود شامل گردانيده. بحمدالله ثم الحمدلله كه مثل آن حضرت را ينبوع رأفت و رحمت خود فرموده كه به ظهور عطوفتش عفو از بندگان و تستر بر مجرمان و ترحم بر ياغيان فرموده. شهدالله من عنده كه اين بنده ضعيف را قصدي نيست كه خلاف رضاي خداوند عالم و اهل ولايت او باشد. اگر چه بنفسه وجودم ذنب صرف است ولي چون قلبم موفق به توحيد خداوند جلّ ذكره و نبوت رسول او (ص) و ولايت اهل ولايت اوست و لسانم مقر بر كل ما نزل من عندالله است، اميد رحمت او را دارم و مطلقاً خلاف رضاي حق را نخواسته ام و اگر كلماتي كه خلاف رضاي او بوده از قلمم جاري شده، غرضم عصيان نبوده و در هر حال مستغفر و تائبم حضرت او را و اين بنده را مطلق علمي نيست كه منوط به ادعايي باشد، استغفرالله ربي و اتوب اليه من ان ينسب الي الامر و بعضي مناجات و كلمات كه از لسان جاري شده دليل بر هيچ امري نيست و مدعي نيابت خاصه حضرت حجت الله عليه السلام را محض ادعاي مبطل و اين بنده را چنين ادعايي نبوده و نه ادعاي ديگر، مستدعي از الطاف حضرت شاهنشاهي و آن حضرت چنانست كه اين دعاگو را به الطاف و عنايات بساط رأفت و رحمت خود سرافراز فرمايند، والسلام»(12).
پس از اين ماجرا باب را دوباره به زندان برگرداندند. اما عوامل استعمار دست از تلاش خود برنمي داشتند و همه جا با رواج اين شايعه كه امام زمان ظهور كرده ايجاد بلوا و آشوب مي كردند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
10- «كشف الغطأ» اثر ميرزا ابوالفضل گلپايگاني، صص 204-201، به نقل از بهائيت در ايران.
11- در كتاب بهائيان نوشته سيدمحمد باقر نجفي صفحه 224، در مورد اين توبه نامه چنين آمده است: «آنچه مسلم است، صورت اصلي دستخط علي محمد شيرازي، درقاب عكسي، در سالن قديمي كتابخانه مجلس شوراي ملي آويزان بوده است. مطلعان و كساني كه به كتابخانه مجلس رفت و آمد داشته و دارند، اذعان مي دارند كه خود صورت دستخط علي محمد شيرازي را كه در قاب عكسي در سالن كتابخانه مجلس شوراي ملي آويزان بوده، كراراً ديده اند و در زمان مسؤولان وقت، آن را برداشته، به كجا برده و يا تحويل داده اند، معلوم نيست! مؤلف اين كتاب درآبان 1353، تحقيقات جامعي در كتابخانه مجلس شوراي ملي به عمل آورد ولي مسؤولان از توبه نامه مذكور اطلاعي نداشتند و از آنجايي كه احتمال داده مي شد در صندوق كارپردازي مجلس گذارده شده باشد، كوشش به عمل آورد تا به محتويات صندوق مذكور، دستيابي پيدا كند. ولي بعدها معلوم شد كه توبه نامه در صندوق كارپردازي موجود نيست!. . از آنجايي كه صاحب اصلي اين سند، ملت ايران مي باشند، مي بايست تحقيق و بررسي هايي از مسؤولان كتابخانه در سنوات مختلف خاصه در سال هاي 1315 به بعد صورت پذيرد، تا از سند مذكور اطلاع دقيق و يا در صورت اثبات مفقود شدن آن پرده ها از يك دستبرد جنايتكارانه بالا رود و نقشه هاي زعماي بهائي ايران به عنوان خدمت به كتابخانه مجلس و در لباس كتابدار و مسؤول كتابخانه معلوم همگان گردد!. . . »همچنين نورالدين چهاردهي در صفحات 89 و 90 كتاب «بهائيت چگونه پديد آمد»، چاپ دوم تابستان 1369، كه توسط چاپ و انتشارات آفرينش منتشر شده مي نويسد:
«در كتاب بيان الحق تأليف سيدعباس علوي، توبه نامه سيدباب را تأييد كرده است» وي در ادامه مي نويسد: «در ايام محمدرضا]ي[ مخلوع در ميدان بهارستان اغتشاشي بر پا، بهائيان مجلس را به آتش كشيده كه توبه نامه سوخته شود خساراتي وارد آمده اما توبه نامه محفوظ ماند» و در صفحه 178 كتاب در مورد وضعيت فعلي اين سند مي نويسد: «ارباب كيخسرو در ايامي كه در كرمان به سر مي برد به معلمي اشتغال داشت و همسر دوم وي از خاندان بهائي بود. در اوقاتي كه در مجلس شوراي ملي بود بهائيان با وي تماس گرفته و حاضر شدند مبلغ دوازده هزار تومان كه در آن سنوات ثروت معتنابهي بود به ارباب كيخسرو داده و اصل سند توبه نامه باب را كه در صندوقي در كتابخانه مجلس مضبوط بود ابتياع كنند و خيلي اصرار و سماجت كردند بر ما معلوم نيست علت استنكاف ارباب ]كيخسرو[ به چه سبب بود. فرمان مشروطيت و نطق افتتاحيه مظفرالدين شاه نيز در جعبه اي در كتابخانه مجلس محفوظ است ]كه[ فرمان مشروطيت به خط قوام السلطنه است. در زماني كه رياست مجلس به عهده مهندس رياضي بود استاد بوذري كه از اساتيد به نام خط است احضار و به وي گفت توبه نامه باب مفقود شده است، استاد نشانه صندوقي را داد و پس از آوردن صندوقچه توبه نامه باب در آن موجود بود كه اكنون نيز در كتابخانه مجلس جمهوري اسلامي نگهداري مي شود و آقاي حائري كه مردي دانشمند و متدين و از خاندان علماي بزرگ تشيع است، بيش از ديگران صلاحيت رياست كتابخانه مجلس را دارا مي باشد و آثار ارزنده در فهرست كتب خطي كتابخانه منتشر ساخته است».
12- به نقل از كتاب قائميت مرحوم «محمد تقي شريعتي» و نيز كتاب گوشه هاي فاش نشده اي از تاريخ، چند «چشمه» از عمليات حيرت انگيز كينياز دالگوركي، جاسوس اسرارآميز روسيه تزاري، يادداشتهاي كينياز دالگوركي، انتشارات كتابفروشي حافظ، سيدابوالقاسم مرعشي، ص .45

*****

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 30 اردیبهشت1389 - ساعت 9:41 |
کد مطلب: 447 || نوع مطلب: مقالات

پس از سيدكاظم رشتي، سيدعلي محمد با اينكه در كربلا و در حلقه ياران نزديك ملاكاظم رشتي نبود، تحت تأثير تلقينات پرنس دالگوركي بلافاصله ادعاي جانشيني او را مطرح ساخت و درست يك سال بعد، در سال 1260 قمري كه مصادف با هزارمين سال غيبت امام عصر (عج) بود، با حمايت كانونهاي متنفذ و مرموز استعماري، دعوي خويش را مطرح نمود و ضمن اينكه خود را «ركن رابع» خواند، ادعا كرد كه «باب» امام زمان (عج) است و در نشست و برخاست هاي روزانه و در ميان اطرافيان خود گفت كه «من مبشر ظهور امام زمان و باب او هستم و هركس كه به ظهور حضرت مهدي (عج) اعتقاد و ايمان دارد، بايد ابتدا با من كه «باب» و «در» او هستم بيعت كند». وي حتي حديث «انا مدينه العلم و علي بابها» را در جهت اثبات اين ادعاي خود معني و تفسير مي كرد و مي گفت، حتي حضرت رسول اكرم (ص) به حقانيت و ظهور من اشاره كرده و فرموده اند: «من شهر علم هستم و علي باب».
پرنس كينياز دالگوركي درباره نحوه آشنايي و تلقين مطالب و تعاليم خود به علي محمد باب چنين مي گويد:
«من فكر كردم چگونه است كه اين عده قليل شيعه. . . بر يك دولتي مثل عثماني غلبه كرده اند و چگونه همين جماعت با يك عده قليل جنگ هايي با روسيه نموده و يك لشكر انبوه را از ميان برداشته اند. آن وقت دانستم كه (اين پيروزي ها) به واسطه اتحاد مذهبي و عقيده و ايمان راسخي است كه به دين اسلام دارا بوده]اند[. . . من هم در صدد ]ايجاد[ دين تازه ديگري افتادم كه اين دين وطن نداشته باشد. زيرا فتوحات ايران به واسطه وطن دوستي و اتحاد مذهبي بوده است. . . (پس از آشنايي با علي محمد در عتبات) سيدعلي محمد دست از دوستي من نمي كشيد و بيشتر مرا مهمان مي كرد و قليان محبت را با هم مي كشيديم. . . (او) خيلي ابن الوقت و مرد متلون الاعتقادي بود و نيز به طلسم و ادعيه و رياضيات و جفر و غيره عقيده داشت. چون ديد من در علم حساب و جفر و مقابله و هندسه مهارت دارم، براي رسيدن به مقصودش شروع به خواندن حساب در نزد من نمود. با اين همه هوش با هزاران زحمت چهارعمل اصلي را در نزد من خواند و بالاخره گفت من كله رياضي درست و حسابي ندارم. شب هاي جمعه درسر قليان سواي تنباكو چيزي مثل موم خورد مي كرد. . . به من هم تعارف نمي كرد، به او گفتم چرا قليان را به من نمي دهي بكشم؟ گفت: تو هنوز قابل اسرار نشدي كه از اين قليان بكشي. اصرار كردم تا به من داد كشيدم. . . خنده فراوان كردم. . . روزي از او پرسيدم اين چه چيزي بود؟ گفت: به عقيده عرفا اسرار و به قول عامه چرس. . . دانستم حشيش است و فقط براي پرخوري و خنده خوب است، ولي سيد مي گفت مطالب رمز به من مكشوف مي شود. گفتم. . . مي خواستي (موقع حساب خواندن) بكشي كه زودتر فهم مطالب كني. . .
به واسطه (كشيدن) چرس اصلاً ميل درس و مطالعه از او فراري شده بود و دل به درس خواندن نمي داد. روزي در سر درس آقاي آقاسيدكاظم (رشتي) يك نفر طلبه تبريزي از آقا سؤال كرد: آقا حضرت صاحب الامر كجا تشريف دارند؟ آقا فرمود: من چه مي دانم شايد در همين جا تشريف داشته باشند، ولي من او را نمي شناسم. من مثل برق خيالي به سرم آمد كه سيدعلي محمداين اواخر به واسطه كشيدن قليان چرس و رياضت هاي بيهوده با نخوت و جاه طلب شده بود. . . شبي كه قليان چرس را زده بود من بدون آنكه قليان كشيده باشم با يك حال خضوع و خشوع در حضور او خود را جمع كرده گفتم: حضرت صاحب الامر! به من تفضل و ترحمي فرماييد بر من پوشيده نيست توئي، تو. . . من مصمم شدم يك دكان جديدي در مقابل دكان شيخي باز كنم و اقلاً اختلاف سوم را من در مذهب شيعه ايجاد كنم. گاهي بعضي مسائل آسان از سيد مي پرسيدم، او هم جواب هايي مطابق ذوق خودش كه اغلب بي سر و ته بود، از روي بخار حشيش مي داد، من هم فوري تعظيمي كرده و مي گفتم تو باب علمي يا صاحب الزماني، پرده پوشي بس است، خود را از من مپوش. . . (روزي) مجدداً به منزل او رفتم و. . . تقاضاي تفسير سوره عم را كردم. . . سيد هم قبول اين خدمت كرد و قليان چرس را كشيده شروع به نوشتن نمود (وقتي سيد چرس مي كشيد به قدري چيز مي نوشت كه يكي از تندنويس هاي نمره اول. . . بود) ولي اغلب مطالب او را من اصلاح مي كردم و به او مي دادم كه بلكه او تحريك و معتقد شود باب علم است. آري سيد بهترين آلت براي اين عمل بود. خواهي نخواهي من سيد را با اينكه متلون سست عنصر بود، در راه انداختم و چرس و رياضت كشيدن او هم به من كمك مي كرد.  . . (سيدعلي محمد) هميشه ترديد داشت و مي ترسيد دعوي صاحب الامري بكند، به من مي گفت كه اسم من مهدي نيست، گفتم من نام تو را مهدي مي گذارم. تو به طرف ايران حركت كن. . . من به شما قول مي دهم كه چنان به تو كمك كنم كه همه ايران به تو بگروند، تو فقط حال ترديد و ترس را از خود دور كن. . . هر رطب و يابسي بگويي مردم زير بار تو مي روند، حتي اگر خواهر را به برادر حلال كني. . . سيد بي نهايت طالب شده بود كه ادعايي بكند ولي جرأت نمي كرد. من براي اينكه به او جرأت بدهم به بغداد رفته، چند بطر شراب خوب شيراز يافتم و چند شبي به او خوراندم. كم كم با هم محرم شديم و به او. . . (مطالب)را حالي كردم. . . به هر وسيله اي بود رگ جاه طلبي او را پيدا كردم و او را به حدي تحريك كردم كه كم كم دعوي اين كار بر او آسان آمد. . . به سيد گفتم از من پول دادن و از تو دعوي مبشري و بابيت و صاحب الزماني كردن. او را راضي كردم و به طرف بصره و از آنجا به طرف بوشهر رفت. . . ]در نامه هايي كه به هم مي نوشتيم[ او خود را نايب عصر و باب علم مي خواند، من در جواب او را امام عصر مي خواندم. . . همين كه او رفت من در عتبات شهرت دادم كه حضرت امام عصر ظهور نموده و همين سيد شيرازي امام عصربود و به حال ناشناس در سر درس آقاي رشتي حاضر مي شده. . .
»(8).
به طور كلي بهائيان شب جمعه پنجم جمادي الاولي 1260 هجري قمري برابر با 23ماه مه 1844 ميلادي را شب مبعث «نقطه اولي» مي دانند و آن را مبدأ تاريخ خود (تاريخ بديع) قرار داده اند. ميرزا حسينعلي نوري (بهأالله) اين روز را يكي از اعياد مهم بهائيان اعلام كرده و هر گونه اشتغال در اين روز را بر بهائيان حرام نموده است. (9)در اين زمان و پس از طرح ادعاي «سيدعلي محمد باب»، كارگزاران استعمار روسيه، با ترفندهاي مختلف سعي در جلب نظر شاگردان و پيروان سيد كاظم رشتي مي كنند، اما توفيق چنداني در اين عرصه نمي يابند و تنها 18 نفر را - كه بعدها براساس حروف «ابجد» در فرقه هاي بابيه و بهائيت به حروف «حي» معروف شدند - با وي همراه و همساز مي نمايند و آنان را براي ابلاغ ظهور «باب امام زمان» به نقاط مختلف كشور، بويژه منطقه خراسان بزرگ و شرق كشور، يعني منطقه نفوذ انگلستان و در مجاورت مرزهاي هندوستان و دايره نفوذ كمپاني هند شرقي مي فرستند.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
8 -خاطرات پرنس دالگوركي، كتابفروشي حافظ، سيدابوالقاسم مرعشي، صص 30 تا .35
9- دكترج. ا، سلمنت، زيرنظر عباس وشوقي افندي، بهأالله عصرجديد، ص 58، به نقل از بهائيت در ايران، ص .128

*****

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 30 اردیبهشت1389 - ساعت 9:38 |
کد مطلب: 428 || نوع مطلب: مقالات

«باب» كيست؟
سيدعلي محمد شيرازي بنيانگذار فرقه ضاله «بابيه» در محرم ۱235 قمري در شهر شيراز به دنيا آمد. پدرش رضا و مادرش فاطمه بيگم و بنابه قولي خديجه بيگم نام داشت. خواندن و نوشتن را به شيوه معمول زمانه خويش در شيراز آغاز كرد. هنوز كودك بود كه پدرش را از دست داد، به همين سبب روانه بندر بوشهر شد و تحت كفالت دايي اش قرار گرفت و مدتي را نزد يك مكتب دار كه از پيروان فرقه «شيخيه» بود، به كار آموختن پرداخت. و چون به سن رشد و بلوغ رسيد در كنار دايي خود به كسب و كار در «كمپاني ساسون» كه سهام و مالكيت آن متعلق به يكي از كلان سرمايه داران يهودي بغداد بود و در بندر بوشهر و بمبئي هندوستان به كار تجارت ترياك اشتغال داشت، پرداخت. وظيفه سيدعلي محمد در آغاز اين همكاري، انجام كار بسيار دشوار «ترياك مالي» بود. او وظيفه داشت تا هرروز بيش از ده ساعت در زير آفتاب سوزان بندر بوشهر و اكثراً بر روي بام كاروانسرايي كه به عنوان انبار نگهداري و محل ذخيره ترياك، در اختيار و تملك كمپاني يهودي «ساسون» بود، ترياك هاي خام را كه به صورت مايع در خمره و كوزه هاي بزرگ قرار داشت، بر روي تخته اي مخصوص ريخته و با كاردك فلزي ويژه اين كار، ساعت ها آن را به بالا و پايين مي كشيد و مالش مي داد تا كم كم اين مايع در مجاورت هوا و مالش دادن، تبديل به گلوله ها و حجم هاي سفت و فشرده ترياك شود. سپس آنها را به صورت «لول»هاي 20 گرمي در مي آورد تا به دفتر تجارتخانه «ساسون» در بمبئي هندوستان ارسال شود و در راستاي سياست استعماري انگليس، در منطقه آسياي جنوب شرقي، بويژه چين، با قيمتي در حد رايگان بين مردم بومي آن مناطق توزيع گردد. خاندان معروف نمازي شيراز از عوامل توزيع اينگونه ترياك ها در منطقه چين بودند و ثروت سرشار خود را از رهگذر ترياك هاي مجاني كه از يهوديان مي گرفتند و در منطقه توزيع مي كردند، به دست آوردند.
بسياري از كارشناسان بر اين عقيده اند كه حداقل روزي ده ساعت كار در زير آفتاب سوزان بندر بوشهر به مشاعر «سيدعلي محمد شيرازي» آسيب رسانده و از او موجودي «ماليخوليايي» - كه ادعاي تصرف در ماه و ستارگان را داشت- ساخته بود. اين نكته در خاطرات پرنس كينياز دالگوركي(5) سفير كبير روسيه در ايران درباره سيدعلي محمد باب آمده است.
آشنايي سيدعلي محمد شيرازي (باب) با خانواده يهودي و سرمايه دار «ساسون»(6) تأثيرات مهمي در زندگي او گذاشت و وي را با كانونهاي مهم يهودي آشنا ساخت كه بنا به اعتقاد پاره اي از مورخين پايه هاي اصلي ادعاهاي او درباره «باب امام زمان بودن» و يا بنا به اعتقاد فرقه «شيخيه» ادعاي «ركن رابع» بودن او از همين ايام و در ارتباط با همين كانون ها شكل مي گيرد.
«سيدعلي محمد شيرازي» (باب) كه دوران مكتب و تحصيلات مقدماتي خود در بوشهر را تحت نظر معلمي به نام شيخ عابد كه داراي اعتقادات متعصبانه «شيخيگري»¤ و از پيروان شيخ احمد احسايي پيشواي بزرگ و بنيانگذار اين فرقه بود، گذرانده و در شمار معتقدان اين فرقه درآمده بود، با هدف تكميل معلومات خود، سفري هم به كربلا مي رود و در آنجا مدت زماني را در كلاس درس سيدكاظم رشتي پيشواي وقت «شيخيه» و جانشين شيخ احمد احسايي، مؤسس اين فرقه، حضور مي يابد.
بابي ها و بهايي ها سيدعلي محمد شيرازي را صاحب «علم لدنّي» مي دانند و در اين مورد بشدت مبالغه مي كنند. آنان در مورد حضور وي در كلاس درس سيدكاظم رشتي چنين مي نويسند:
«تا سيدباب به محضر سيدرشتي ورود فرمودند با اينكه حضرت باب جواني بود بيست و چهارساله و سيد (رشتي) مردي پنجاه ساله، اين تاجري محقر و آن عالمي موقر، درس را احتراماً له موقوف نمود و توجه تلاميذ را به صحبت حضرت باب معطوف فرمود و در حين صحبت چنان احترامات فائقه و تكريمات لائقه از مورود نسبت به وارد ظاهر مي شد كه همگي در شگفت و حيرت افتادند و مسائلي از آثار ظهور موعود در ميان آوردند كه پس از اين مقدمات و بروز داعيه ايشان همگي طلاب آن مسايل را راجع به سيد باب دانسته و غرض سيدكاظم رشتي از اين مسايل و اذكار آن بود كه به طلاب بفهماند حضرت باب قائم موعود و مهدي منتظر است. . . »(7)
سيدكاظم رشتي درسال 1259 مي ميرد و هيچ يك از شاگردان و خواص خود را براي جانشيني اش انتخاب نمي كند و چند روز قبل از مرگ خود، در حضور گروهي از مريدانش اعلام مي دارد كه بزودي حضرت صاحب الزمان يا به قول پيروان فرقه شيخيه، «ركن رابع» ظهور خواهد كرد و خود اداره امور مسلمين و جهان را به دست خواهد گرفت و جهان را به سمت قسط و عدل رهبري خواهد كرد.
زماني كه سيد كاظم رشتي از دنيا رفت، علي محمد شيرازي در بوشهر بود و همراه با دايي اش در خدمت تجار يهودي، بويژه تجارتخانه «ساسون» به كار فرآوري و آماده سازي ترياك اشتغال داشت. در آن زمان بيش از پنج سال بود كه «سيدعلي محمد» با يهوديان و تجارتخانه «ساسون» در ارتباط مستقيم بود. از اين روي اين ادعا كه سيدعلي محمد شيرازي به تشويق و اغواي يهوديان خود را جانشين سيدكاظم رشتي و پس از آن «باب» امام زمان خوانده است، دور از انتظار نيست.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
5- پرنس كينياز دالگوركي وزيرمختار دولت روسيه تزاري در نخستين سالهاي سلطنت ناصرالدين شاه قاجار بود. او ابتدا به عنوان مترجم سفارت روسيه در سال 1834 م به ايران آمد و با تظاهر به اسلام از حسن ظن و سادگي برخي از مسلمين سوءاستفاده و در ميان آنان نفوذ مي كرد. وي از همين رهگذر موفق به نفوذ در خانقاه احمد گيلاني شد و در همانجا به شناسايي افراد مستعد براي اهداف مورد نظر خود پرداخت. دالگوركي بعد از مدتي به عتبات مي رود و در مجالس درس «سيدكاظم رشتي» با سيدعلي محمد شيرازي (باب) آشنا مي شود. وي در كتاب خاطرات ايام سفارت خود در ايران، بخشي را به روابط خود با سيدعلي محمدباب اختصاص داده وطي آن تشريح كرده است كه چگونه سيدعلي محمد باب در آفتاب سوزان بر روي بام مي رفت و ساعتها به خواندن اوراد و ادعيه فرقه «شيخيه» مي پرداخت. پرنس دالگوركي اعتراف مي كند كه سيدعلي محمدباب معتاد به چرس و بنگ بود و من هم باتشويق وي به مصرف هرچه بيشتر اين مواد سعي در تخريب مشاعر او داشتم و در اين راه هم توفيق يافتم. تا جايي كه ادعاي تصرف در ماه و ستارگان را داشت و بعدها هم مدعي مهدويت شد. البته بهائيان مدعي جعلي بودن اين خاطرات شدند اما با انتشار اسناد تاريخي و روشن شدن نقش دالگوركي در كوچ دادن نخستين گروه از بابيان و بهائيان به شهرعشق آباد روسيه و ساختمان نخستين «مشرق الاذكار» (معبد بهائيان) دراين شهر، صحت اين مطالب ثابت گرديد. ر. ك: خاطرات پرنس دالگوركي، كتابفروشي حافظ، سيدابوالقاسم مرعشي.
6- خاندان ساسون، بنيانگذار تجارت ترياك در ايران بودند و با تأسيس بانك شاهي انگليس و ايران نقش بسيار مهمي در تحولات تاريخ معاصر ايران ايفا كردند و به امپراتوران تجاري شرق بدل شدند و در زمره دوستان خاندان سلطنتي بريتانيا جاي گرفتند. براي آگاهي در اين زمينه به كتاب ارزشمند «زرسالاران يهودي و پارسي استعمار بريتانيا و ايران» تأليف عبداله شهبازي مراجعه فرماييد.
7- اسدالله فاضل مازندراني، رهبران و رهروان درتاريخ اديان، جلددوم، تهران، مؤسسه ملي مطبوعات امري، صص 31-.28
¤ شيخيگري را بايد مولود سياست فتحعلي شاه قاجار و ابراهيم خان صدراعظم (نياي خاندان قوام شيرازي) براي استقرار يك نظام استبدادي و متمركز در ايران دانست و شيخيه را يك فرقه درباري با هدف سلب اقتدار از نهاد غيردولتي روحانيت شيعي و استقرار سلطه مطلقه دولت بر حوزه دين ارزيابي نمود.
دربار قاجار قصد داشت به عنوان تقليد از عثماني يك نهاد دولتي ديني تأسيس كند و شيخ احمد احسايي را به عنوان «شيخ الاسلام» در رأس آن و قدرتي در مقابل علماي سرشناس آن روز قرار دهد. سيدكاظم رشتي، جانشين شيخ احمد احسايي، نيز مورد حمايت فراوان دربار قجر بود و با دولت عثماني رابطه بسيار نزديك داشت.

*****

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 26 اردیبهشت1389 - ساعت 1:20 |
کد مطلب: 427 || نوع مطلب: مقالات

جای پای روس وانگلیس

فتنه باب وبها ازتوطئه های مهمی است که ازاواسط دوره قاجاریه باهدف اسیب رساندن به اسلام وخصوصاّ تشیع از سوی کانونهای استعماری طراحی شدودرمسیرتداوم حیات سیاه وتباهش همواره درکنار دشمنان اسلام ، درصددضربه زدن به این دین مبین وازبین بردن خصلتهای ضداستکباری وظلم ستیز ان بودودریک کلام هدف طراحان این فتنه، تلاش برای شکستن کیان واقتدارملی ایرانیان که اززمان صفویان حول محور تشیع پدیدامده ومنافع قدرتهای استکباری واستعماری راتهدید می کرد،بود.

نخستین گروههای خارجی وعناصری که باهدفهای استعماری پابه سرزمین ایران گذاشتتند، جامعه ایران راجامعه ای محکم ویکدست درسایه اتحادعقیدتی وباورهای اسلامی یافتندوپس از دهها سال امدورفت ومطالعه ورایزنی به این نتیجه رسیدندکه برای نفوذدراین جامعه وکشاندن ایران به جاده استعمارواستثمار،چاره ای جزایجاداختلاف در عقایددینی مردم وتقسیم این رودخانه درخشان به جویبارهای کوچک وکم رمق وبی اهمیت ندارند. به همین سبب تلاش درراه تضعیف بنیانهای اعتقادی مردم ایران وایجاداختلاف درمیان انان رادردستورکارخوقراردادند. براساس همین درک واحساس نیاز بودکه مشاهده می کنیم دولت انگلستان به عنوان قدرت طرازاول ومسلط استعماری ان روزگار، برای نفوذدرسرزمینهای اسلامی بویژه ایران،طرح وبرنامه ای مفصل تدارک میبیندوبرای ایجادشکافت دربافت اعتقادی مردم مسلمان وشیعه مذهب ایران بوجه هنگفتی درنظر می گیردونایب السلطنه وفرمانروای هندوستان اعلام می کند که غازی حیدرالدین پادشاه"صوبه اود" وفرمانفرمای "لکنهو" تمام مایملک ودارایی خودراوقف مراکز دینی شیعیان جهان کرده است تادرامد حاصله از ان درهرسال صرف امورمعیشتی وتحصیل علوم دینی طلاب شیعه مذهب شود.

(1)ازهمین زمان شعبه ویژه اموردینی واوقاف درکنسولگری های انگلیس درشهرهای ایران ، بویژه شهرهای مذهبی نظیر مشهدوقم وشیرازونیزدرشهرهای عراق وبین النهرین مانند شهرهای کربلا و نجف وسامره اغازبکارکرد.دراین شعبه های نوبنیادکه زیرنظرسفارت بریتانیای کبیر درتهران اداره می شدند، چندین کارشناس اموردینی عضووزارت مستعمرات انگلستان (که به زبانهای فارسی وعربی تسلط کامل داشتند) مشغول به کارگردیدند.دیپلماتهایی که دراین شعبه ها فعالیت می کردند،ظاهراً صاحب عنوان "دبیر" بودند.اینان اطلاعات فراوانی پیرامون ادیان ومذاهب داشتندودر هرشهر،عوامل وجاسوسان مخصوصی با این "دبیران ادیان" درارتباط بودندوبابودجه مخصوصی که دولت انگلستان به نام "موقوفه صوبه اود" دراختیارانان گذاشته بود،درفعالیتهای مذهبی واسلامی مردم اخلال می کردند.سرارتورهاردینگ دیپلمات معروف وسفیروقت دولت انگلستان درایران،این بودجه رابه یک اهرم قدرتمندتشبیه می نمایدومی نویسد:"اختیار تقسیم وجوه موقوفه صوبه اوددردستهای من ماننداهرمی بودکه باان می توانستم همه چیزرادرایران ودربین النهرین بلندکنم وهر مشکلی راحل وتصفیه نمایم..."(2) سیاستمداران ودولتمردان انگلیسی که دران ایام افتاب درمستعمراتشان غروب نمی کرد،کینه ای اشتی ناپذیربااسلام ومسلمانان داشتندوانهاراسدراه تسلط خودبرملل وسرزمینهای مشرق زمین می دانستند،تاجایی که لردگلادستون نخست وزیرانگلستان دریکی ازجلسات پارلمان این کشوربه پشت تریبون رفت ودرحالیکه قران کریم رابرسردست بلندکرده بودخطاب به نمایندگان گفت:"تااین کتاب دردست مسلمین است کاری ازانگلستان درباره انان برنمی ایدومانمی توانیم برانان حکومت کنیم ."

به همین دلیل بود که اساس سیاست انگلستان درکشورهاوسرزمینهای اسلامی برپایه ایجادتفرقه واختلاف دربین مردم وفرقه هاومذاهب قرارگرفت و"شعبه امورادیان"درسفارتخانه های بریتانیادرکشورهاوشهرهای اسلامی بوجودامدودولتمردان انگلیسی مبارزه بااسلام وایجاداختلاف بین مسلمانان وپیروان مذاهب محتلف اسلامی رادردستورکارخودقراردادندودراین میان بیش ازهمه برای ایجاداختلاف دربین شیعیان برنامه ریزی کردند.انگلیسیها که ازهمان ابتدای ورود به ایران درزمان صفوبه،شیعه راسد راه وصول به اهداف استعمارگرایانه خودیافته بودند،دراندیشه تضعیف باورهای اسلامی واعتقادات ضد سلطه بیگانه مردم شیعه مذهب ایران بودندوبا هدف تضعیف قدرت نظامی واقتصادی شیعیان،همواره سلاطین عثمانی را به جنگ باایران ودرگیری ونبردخونین باپادشاهان شیعه مذهب صفوی تشویق می کردند.براین اساس یکی از محورهای عمده تلاشهای کارگزاران استعماری وماموران ودبیرهای شعبه ادیان وزارت مستعمرات ونیمه مستعمرات ومستملکات دولت انگلستان،پیداکردن،تشویق وپشتیبانی وحمایت از مدعیان مهدویت(به عنوان یکی از اصول اعتقادی شیعه)باهدف ایجادتشتت وپریشانی وچنددستگی درمیان مسلمین بود.این حرکت درایران که در همسایگی  هندوستان،یعنی بزرگترین وزرخیزترین مستعمره بریتانیاقرارداشت،واجدویژگی واهمیت خاص بود.این نکته قابل تعمق واندیشه است که تنهادرفاصله زمانی پنجاه سال چندین مدعی مهدویت درسرزمینهای اسلامی پیداشدند که به شهادت اسناد ومدارک تاریخی که همگی وبدون استثناازحمایت دولت انگلستان برخورداربودندوبه شهادت همان اسنادتاریخی سه تن از این مدعیان مهدویت ایرانی وعبارت بودند از میرزاسیدعلی محمدشیرازی(باب)ومیرزاحسینعلی نورکجوری(بهاءالله)ومیرزا یحیی صبح ازل،که"سیدعلی محمدشیرازی" فتنه بابیگری رادر ایران پدید اوردوموجب خونریزی وکشتاردرایران شدو"میزاحسینعلی نوری"فرقه ضاله بهاییت راایجادکردکه ان هم باعث صدمات جبران ناپذیری به مردم این اب وخاک گردیدو"میرزایحیی صبح ازل "هم فرقه ازلیگری راایجادکرد.فتنه"بابیگری"و"بهاییگری"و"ازلیگری"همگی از ابشخور"شیخیگری"واندیشه های شیخ احمداحسایی سیراب می شوند.براساس مدارک موجود،ماموران دولت انگلستان مدتها پیش ازانکه سیدعلی محمدشیرازی(باب)ادعای خویش رامطرح سازداورازیرنظرداشتندوهمواره گزارش فعالیتهای وی وپیروانش رابه لندن می فرستادند.برابر سندموجوددربایگانی وزارت امورخارجه انگلیس،به تاریخ 21 ژوین 1850 که یک مامورناشناس انگلیسی ازتهران به لندن ارسال داشته چنین امده است:"جناب لرد پالمرستون برحسب تعلیمات جناب لرد،اینجانب افتخاردارد شرحی درباره مسلک جدید"باب"رالفاً ارسال دارم.مطالب ضمیمه رایکی ازپیروان باب به من داد ومن تردیدی در صحت ان ندارم...در یک جمله،این(درشمار)ساده ترین مذاهب است که اصول ان درماتریالیسم،کمونیسم ولاقیدی نسبت به خیروشرکلیه اعمال بشر خلاصه می شود.افتخاردارم که منقادترین چاکرناچیزباشم. امضاء ناخوانا"(4)

1-     خان ملک ساسانی،دست پنهان سیاست انگلیس درایران،به نقل ازکتاب حقوق بگیران انگلیس در ایران،اثراسماعیل رایین،صص 112-97.

2-     سرارتورهاردینگ،یک دیپلمات درشرق،ص 334.

3-     شیخ احمد احسایی متولد1170ومتوفی1242 ه ق،موسس فرقه شیخیه،به علت انحرافات فکری وخطاهای اعتقادی که باموازین واصول مقبول توحیدوامام شناسی ومعادودیگرمعتقدات اسلام تطبیق نداشت از جامعه روحانیت ومردم شیعه طرد شدوفقهای بزرگ زمانش مانند شیخ محمد حسن صاحب" جواهرکلام" وسیدابراهیم قزوینی صاحب"ضوابط الاصول"وشزیف العلماءمازندرانی و...اوراتکفیرنمودند.شیخ احمددربخشی از ارائ وعقایدخودازحروفیان ونقطویان وعددیان وغلاة ومتصوفه تاسی جست.بیشترین نظرات کفرامیزوتکفیربرانگیزاواقتباس شده ای از حافظ رجب برسی حلی(که دراواخرقرن هشتم تااوایل قرن نهم هجری می زیست)وازنوشته های قاضی سعیدالدین قمی(متوفی اواخرقرن یازدهم هجری)می باشد.   

4-     اسنادوزارت امورخارجه انگلیس،پرونده شماره 379-60-152 وfo ،به نقل از کتاب حقوق بگیران انگلیس درایران،تالیف اسماعیل رایین ص 112.

*****

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 26 اردیبهشت1389 - ساعت 1:18 |
کد مطلب: 423 || نوع مطلب: مقالات
نقش راهبردی و تاثیرگذار وسائل ارتباط جمعی بویژه رسانه‌های جهانی و همچنین ماهیت استکباری آنها بر اهل نظر پوشیده نیست چرا که با گسترش ارتباطات و تبدیل کره ارض به دهکده جهانی وضعیت عالم به شکلی درآمده که هر کس بر جریان اطلاعات سیطره داشته باشد، بر جهان سیطره پیدا می‌کند و دقیقا به همین دلیل، استکبار جهانی کوشیده است با ایجاد رسانه‌های وابسته به خود و یا با نفوذ در رسانه‌های مستقل، به‌تدریج سلطه خبری خود را به همه جهان دیکته کند، تا آنجا که می‌توان از مخالفت یا موافقت امپریالیسم خبری با جنبش‌ها و جریان‌های معاصر به خوبی اصالت یا وابستگی آنها را به کانون‌های استکباری دریافت. به عنوان نمونه می‌توان از مخالفت هماهنگ آنها با دستیابی ایران به انرژی هسته‌ای، حمایت یکپارچه از جریان‌های صهیونیستی در برابر جنبش مقاومت اسلامی (حماس) و حمایت از دولت وابسته فؤاد سینیوره در لبنان و موارد فراوان دیگر یاد کرد.

در حقیقت بخش عمده‌ای از نبرد نظام سلطه با ممالک شرقی و اسلامی و جنبش‌های اصیل آن، نبرد و تهاجم فرهنگی است که در این معرکه، رسانه‌ها بار عظیمی از حملات سیاسی و تبلیغاتی را بر دوش می‌کشند.

وابستگی بهائیت به قدرتهای استکباری از این منظر می‌تواند مورد بررسی و دقت قرار گیرد چرا که در کنار حمایت‌های صریح روسای جمهور امریکا (همچون لیندون جانسون، ریگان و...) و سران رژیم صهیونیستی (همچون بن گوریون، اسحاق بن زاوی، ژالمان شازار، آریل شارون، ایهود اولمرت و...) از بهائیت، رسانه‌ای استکباری هم به پشتیبانی گسترده از این فرقه پرداخته‌اند که در این مقال و با مجال اندک، صرفا به بیان جلوه‌هایی از این حمایت‌ها بسنده می‌کنیم. البته شایسته است که محققان عالم و حقیقت‌جو، گام همت فراپیش نهند و تحقیقی جامع و عمیق را در باب ماهیت این مطبوعات و ارتباط آنها با نظام سلطه غرب، سامان دهند.

1. رسانه‌های انگلیسی: این رسانه‌ها همپای سیاستمداران این کشور استعمارگر، از حامیان دیرین بهائیت به شمار میروند که به ذکر یکی دو مورد اکتفا می‌کنیم:

الف) در اردیبهشت سال 1342 آن که اعضای نخستین دور بیت‌العدل بهائیان در اسرائیل انتخاب شدند، کنفرانس مفصلی در لندن (محل دفن شوقی افندی) برگزار کردند که در مطبوعات آن کشور انعکاس فراوان یافت. ازجمله در یکی از جلسات این کنفرانس دو مبلغ بهائی به نامه‌ای «هینزورث» و «ویلیام سیرز» به ایراد سخن پرداختند که به نوشته نشریه بهائیان: «روزنامه معروف تایمز که از جراید درجه اول انگلستان است، قسمت اعظم بیانات دو ناطق فوق‌الذکر را نقل کرد.» 1

همچنین فردی به نام بهیه مظفری‌نژاد (افلاطونی) که در اجلاس مزبور شرکت کرده بود، می‌نویسد: «چند روزنامه انگلیسی ازجمله «تایمز» ، «ابزرور» و «ساندی تایمز» اخباری راجع به کنگره درج می‌کردند ولی تنها روزنامه‌ای که مشتری پر و پا قرص کنگره بود، روزنامه «ایوینینگ نیوز» بود که هر روز اخبار کنگره را به قول خودمان «با عکس و تفصیلات» درج می‌کرد... .2

البته حمایت‌های رسانه‌ای انگلیسی از بهائیت فقط به جراید، آن هم در ایام برگزاری این کنفرانس محدود نمی‌شود و همه رسانه‌ها حتی رادیویی بی‌بی‌سی نیز به هر بهانه‌ای به تعریف و تمجید از آن فرقه می‌پردازند از جمله به نوشته نشریه محفل ملی بهائیان ایران: در یک برنامه رادیویی که در بنگاه سخن‌پراکنی بی.‌بی.‌سی انگلستان انعقاد یافت... تحت عنوان «پیامی از لندن به موریس» ... خانم مهرانگیز منصف یکی از احبای =]بهائیان] ساکن لندن موکدا موضوع عدالت اجتماعی و جهانی و رفع تعصبات و تبعیضات را که بهائیان سراسر جهان برای نیل به استقرار جهانی آن، شب و روز می‌کوشند گوشزد کرد و در آخر، پیام تحیات خود را به دوستان [=بهائیان] شرکت کننده در کنفرانس موریس از طریق فرستنده رادیو بی.بی.سی فرستاد.3

صحنه‌هایی از قبر باب و مرکز جهانی بهائیت به چشم می‌خورد.4 این امر نمونه‌ای از تبلیغ غیرمستقیم بهائیت در رسانه‌های امریکایی به شمار می‌رود و آن قدر شاخص است که بهائیان را به بیان آن واداشته است.

ب) در جریان کنفرانس بهائیان در شهر شیکاگو، رسانه‌های آن کشور به طور یکپارچه و باهماهنگی کامل به پوشش خبری آن مراسم پرداختند تا آنجا که به نوشته فردی به نام جلال صحیحی از بهائیان شرکت‌کننده در آن اجلاس: اخبار مربوط به کنفرانس در قریب چهارصد روزنامه منتشر گردید.5

اما این حمایت‌ها آنجا شکل علنی‌تری به خود میگیرد که نشریه کنگره امریکا به حمایت از این فرقه برمی‌خیزد آن هم در مقاله‌ای به قلم سناتور کیتینگ. به نوشته نشریه رسمی بهائیان ایران در 18 فوریه سال 1963 سناتور مزبور در مقاله‌ای به حمایت از بهائیانی برخاسته که در آن ایام در مراکش دستگیر و به جرم اقدامات سوء خود به اعدام محکوم شده بودند.6

ج) نشریات مهم امریکایی همچون تایم، لس‌آنجلس تایمز، دیلی‌نیوز و خبرگزاری‌هایی همچون آسوشیتدپرس نیز به هر بهانه‌ای به تبلیغ بهائیت می‌پردازند. به عنوان مثال روزنامه تایم در شماره 26 آوریل 1963 در مقاله مشروحی که دو ثلث یک صفحه را اشغال کرده بود به معرفی این فرقه و درج مصاحبه‌ای با روحیه ماکسول (همسر شوقی) می‌پردازد.7 همچنین در زمستان سال 1346 یکی از سران بهائیت به نام طرازالله سمندری برای تبلیغ به امریکا سفر کرد و چهار ماه در آن مناطق حضور داشت که با انعکاس رسانه‌ای مفصلی همراه بود ازجمله روزنامه دیلی‌نیوز شیکاگو مصاحبه‌ای از او چاپ زد که عنوان جانبدارانه «پیام دیانت بهائی، صلح و عدالت» را بر آن نهاده بود. همچنین به نوشته نشریه بهائیان: «علاوه بر اعلانات و اخباری که در این مورد در روزنامه‌ها، رادیوها و تلویزیون‌ها انتشار یافت و طی آن شمه‌ای از شرح حال... جناب سمندری... پخش گردید، شرح مبسوطی نیز به وسیله «جورج کورنل» سردبیر مذهبی خبرگزاری آسوشیتدپرس انتشار یافت» ، این نشریه سپس می‌افزاید که جورج کورنل مصاحبه‌ای با سمندری ترتیب داد که: «در بیش از 4000 روزنامه مختلف در سراسر امریکا و کشورهای مجاور ازجمله پاناما منتشر گردید.» 8 به راستی آیا این پوشش وسیع جز با هماهنگی کامل امپریالیسم خبری ممکن است؟

2. رسانه‌های فرانسوی: در فرانسه نیز همچون انگلیس و امریکا شاهد پوشش تبلیغی گسترده‌ای برای بهائیت هستیم. در این زمینه ذکر یک مثال ما را در نیل به مقصود یاری، و از بیان سایر مصادیق تا حدی بی‌نیاز سازد.

در مرداد 1355 کنفرانس بین‌المللی بهائیان در پاریس برگزار شد. در مورد بازتاب‌های این کنفرانس، در نشریه رسمی محفل ملی بهائیان ایران چنین آمده است: «مطالب بسیاری است که در حاشیه اخبار مربوط به کنفرانس باید به عرض خوانندگان عزیز برسد. اولین مطلب، انعکاس کنفرانس از وسائل ارتباط جمعی فرانسه بود. در کلیه جلسات کنفرانس، مخبرین جراید و رادیو و تلویزیون حاضر بودند و اخبار کنفرانس را پخش می‌کردند و تلویزیون فرانسه فیلم کنفرانس را نشان می‌داد. جراید معتبر فرانسه مانند لوموند، سوسو اکسپرس، فیگارو چند شماره مقالات و مطالبی درباره کنفرانس و تعالیم بهائی درج کردند.» 9

3 . دیگر رسانه‌ها:در سایر کشورهای اروپایی نیز این حمایت‌ها به اشکال مختلف مشاهده می‌شود که به دلیل جلوگیری از تطویل کلام از بیان آن درمی‌گذریم و تنها به ذکر این نکته بسنده می‌کنیم که مواردی از گشاده‌دستی و سخاوت‌های غیرمعمول دولتهای غربی نسبت به این فرقه در خلال اسناد و مدارک موجود مشاهده می‌شود که برای آشنایان با دیپلماسی «سوداگر» حاکم بر کشورهای ماورای بحار، دقیقا بده بستان‌های پشت پرده را نشان می‌دهد. به عنوان مثال به کنفرانس بهائیان در لوکزامبورگ اشاره می‌کنیم که شهریور1331 برگزار شد و به گفته منابع بهائی «بزرگترین کنفرانس سالیانه اروپا» بود. پیرامون بازتاب رسانه‌ای این اجلاس در نشریه بهائیان می‌خوانیم: «... هر شب در جراید لوکزامبورگ تفصیل کنفرانس را مفصلا درج می‌نمودند... و همچنین در رادیو لوکزامبورگ که قوی‌ترین فرستنده رادیویی اروپاست و برای هر دقیقه وقت آن مبلغ هنگفتی باید پرداخت، مجانا و رسما مصاحبه رادیویی با 3 نفر از نمایندگان بهائی در کنفرانس لوکزامبورگ به عمل آوردند که در روز جمعه 14 شهریور 31، بیست و پنج دقیقه بعدازظهر به وقت محل در رادیوی مزبور انتشار یافت و صوت آن را نیز در صفحه [=گرامافون] ضبط نمودند.» 10

در پایان به عنوان حسن ختام این مقال به ذکر موردی می‌پردازیم که کاملا از حمایت‌های پشت پرده و زد و بندهای امپریالیسم رسانه‌ای غرب با فرقه حکایت دارد و اتفاقا، خبر آن را نیز منابع بهائی لو داده‌اند.

جریان از این قرار است که مقرر بوده در روز 21 ژانویه 1968 (اول بهمن 1346) اجتماعی از بهائیان در سوئد برگزار شود. اما جالب این که اخبار مربوط به همایش، یک روز قبل از برگزاری آن یعنی در روز 30 دی ماه از رادیو پخش شده است. یعنی گزارش همایش از قبل تهیه و با هماهنگی‌های لازم در اختیار رادیو سوئد قرار گرفته بود و آنها نیز به دلیل اشتباهی که رخ داده، خبر آن را یک روز قبل از وقوع، منتشر کرده‌اند. نشریه رسمی بهائیان ایران در این زمینه می‌نویسد: «یک اجتماع عمومی که در روز 21 ژانویه منعقد می‌شد در دو روزنامه که صبح منتشر می‌شوند، اعلان گردید. اعلانات این اجتماع به کلیه روزنامه‌های صبح منطقه و همچنین برای برنامه اخبار محلی رادیو ارسال گرید.... با نهایت تعجب متوجه شدیم که اخبار، یک روز قبل از اجتماع در رادیو پخش شده بود» !11

 

 

 

پی‌نوشت‌ها:

1. آهنگ بدیع، سال 1342، ش 3 تا 6، صص 180، 187 و 2190. همان، سال 1342، ش 3 تا 6، صص 225، 228 و 3229. اخبار امری، سال 1349، ش 10، صص 286 - 4285. همان، تیر 1344، ش 4، ص 5244. آهنگ بدیع، سال 1332، ش 7 - 6، ص 6123. اخبار امری، آبان ـ آذر 1342، ش 8 و 9، ص 7504. همان 8. آهنگ بدیع، سال 1347، ش 5 و 6، صص 151 ـ 9150. اخبار امری، سال 1355، ش 11، صص 303 - 10302. آهنگ بدیع، سال 1331، ش 9، ص 116. اخبار امری، شهریور ـ مهر 1347، ش 6 و 7، ص 441

 

منبع : سایت ایران سهراب

http://www.iransohrab.ir

*****

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 22 اردیبهشت1389 - ساعت 9:54 |
کد مطلب: 414 || نوع مطلب: مقالات

بهائيت از اول پيدايش خود با يهود همكاري داشت.

سيد رضا هاشمي نژاد - وقتي در قرن 13 هجري قمري شخصي به نام علي محمد شيرازي ادعاي نيابت و باب امام زمان(ع) را كرد، با حمايت مستقيم كشورهاي سلطه طلب توانست بين مردم ايران اختلاف اندازد و بر پايه همين حمايت ها بود كه بعد ادعاي مهدويت و سپس نبوت كرد و در آخر ادعا نمود كه او خدا است و خداوند در او ظهور كرده و دورة دين اسلام به پايان رسيده است و در نهايت بر اثر واكنش علماي اسلام، در سال 1266 قمري در تبريز اعدام گرديد و بعد از او ميرزا حسينعلي ملقب به بهاء الله ادعاي جانشيني او را كرد و گفت منم خداي عزيز كه باب مژده آمدنم را داده بود و در كتاب هايي كه نازل كرد تنها مقداري از احكام باب را نسخ كرد و پس از او پسرش عباس معروف به عبدالبها جانشين او شد.[1]
در اين نوشته قبل از بيان عقايد و احكام بهائيت اشاره اي خيلي كوتاه به حمايت هاي بيگانه گان از اين فرقه مي كنيم:
1. حمايت روسيه: سفارت روسيه از اول فتنه بابيه و پيدا شدن فرقه بابيه و بهائيه از رهبران اين فرقه حمايت مي كرد. به عنوان مثال دالگوركي سفير روسيه در تهران براي نجات بهاء الله از زندان پادرمياني كرد و فرستاده خود را با وي همراه نمود تا به سلامت از ايران خارج شود.
2. دولت انگلستان: بعد از انتقال رهبري بابيت و بهائيت به عراق و سپس فلسطين، رهبران اين فرقه خود را به تبعيت استعمار انگليس در آوردند به طوري كه پس از پايان جنگ جهاني اول به پاس خدماتي كه عبدالبهاء براي استعمار انگليس انجام داده بود طي مراسمي لقب سِر(Sir) و بزرگترين نشان خدمتگزاري، نايت هود(Knight Hood) را دريافت كرد.
3. آمريكا: در اثر حمايت هاي آمريكا، بهائيگري به ستون پنجم و يكي از ابزارهاي استكباري آمريكا بعد از جنگ جهاني اول مبدّل شد.
4. پادشاه عثماني: براي قدرداني از حمايت هاي عثماني از بهائيت، عبدالبهاء لوحي براي او نازل كرده و از او تشكر نمود.
5. دولت غاصب اسرائيل: بهائيت از اول پيدايش خود با يهود همكاري داشت، به طوري كه دكتر احمد شلبي عقايد اين فرقه را در كتاب مقارنة الاديان اليهوديه مي آورد كه هيئت بين المللي حيفا در نامه اي به محفل روحاني ملي بهائيان ايران در اول ژوئيه 1952 رابطه شوقي افندي رابا حكومت اسرائيل اعلام داشت.[2]
با توجه به مطالب فوق معلوم مي شود كه فرقه بهائيت از اول تأسيس تا زمان حال هميشه وسيله اي براي خيانت به مسلمانان و حمايت از دولت هاي استعماري بوده است.
اما در مورد عقايد آنان بايد گفت كتابهائي كه البهاء الله يعني ميرزا حسينعلي به گمان خودش نازل كرده و عقايد و احكامش را گفته است به عنوان نمونه اشاره مي كنيم:
1. الايقان 2. مجموعة الالواح 3 . الشيخ 4. اقدس 5. نبذة من تعاليم حضرت البهاء[3]
عقايد بهائيت:
بيشتر عقايد بهائيت در محور بهاء الله است كه در اينجا به چند نمونه اشاره مي كنيم:
1. شناخت: اولين چيزي كه بر بندگان واجب شده است شناخت محل تابش وحي و طلوع امرالله است، يعني معرفت به ميرزا حسينعلي بهاء الله كه در اثر اين شناخت اعمال قبول مي شود.
2. بهاء الله همان خداست و پس از او شوقي افندي خدا شد.
3. بهاء مژده انبياء گذشته و باب است، يعني سيد علي محمد شيرازي باب فقط مژده رسان بهاء الله بود و با آمدن او قيامت نزديك مي شود.
4. اسماء، صفات و افعالي كه براي خداوند تبارك و تعالي ذكر مي شود رموزي است براي اشخاصي كه آنها مظهر الله هستند(يعني خدا در آنها ظهور كرده است) و گرنه خداوند، اسماء و صفات و افعال ندارد.
5. بهاء الله، احد و واحد است و شريكي در ملك براي او نيست، چرا كه خداوند در او ظهور كرده است و اين ظهور براي شناخت بيشتر خداوند است كه در حجاب غيب از نظرها پوشيده است.
6. بهائيت از همه اديان گذشته بهتر است، چرا كه خداوند در بهاء الله ظهور كرده است و اديان ديگر با ظهور بهاء تمام مي شوند و به مرحله كمال مي رسند.
7. دين اسلام تا آمدن بهاء الله معتبر بود و قرآن كريم هيچ گونه اعجازي ندارد و توسط باب نسخ شده است.
8. بهاء الله يك معجزه است، زيرا بدون اينكه به مدرسه برود توانسته الواح مقدس فارسي و عربي را املاء نمايد.
9. شريعت بهائي فقط پس از هزار سال قابل تغيير است يعني خداوند تبارك و تعالي مي تواند بعد از هزار سال در شخص ديگري ظهور كند و دين بهائيت را نسخ كند، همچنانكه با ظهور خود در بهاء، دين اسلام را نسخ كرد.[4]
احكام:
بهائيت براي خود احكامي را هم به گمان خويش نازل شده، دارند كه به چند نمونه مهم اشاره مي كنيم:
1. نماز: صبح و ظهر و شام 9 ركعت به صورت فرادي نماز مي خوانند و قبله شان شهر عكا است كه قبر ميرزا حسينعلي بهاء (خدايشان) در آنجاست. در بهائيت نماز آيات نسخ شده و كسي كه آب ندارد به جاي وضو ، پنج بار مي گويد: بسم الله الاطهر الاطهر.
2. روزه: بهائيت مي گويند هر سال 19 ماه دارد و هر ماه نوزده روز پس روزه 19 روز در آخرين ماه سال واجب است كه عيد نوروز عيد فطرشان مي شود.
3. حج: زيارت محل تولد باب در شيراز و خانه حسينعلي ميرزا در بغداد در همه ايام به جاي زيارت كعبه قرار داده شده است.
4. ازدواج: بيش از يك زن جايز نيست، ازدواج با زن پدر حرام ولي با بقيه محارم مانند مادر، خواهر و .... حلال است.
5. طهارت: همه اشياء روي دنيا پاك است مانند: بول، غائط، مني، سگ و ... و اين موهبت بهاء به بندگان اوست.
6. مراكز اجتماع: «حظيرة القدس» در عشق آباد و «مشرق الاذكار» در نزديك شيكاگوي آمريكا از مراكثر اجتماع بهائيت به شمار مي آيند.
7. تربيت اولاد: درس و ياد دادن احكام به فرزند بر عهده پدر است و اگر فقير باشد هزينه آن از بيت العدل داده مي شود.
8. يك سوم از ديه كسي كه كشته شده است حق بيت العدل بهائيت است نه صاحب دم.
9. زنا: حد زنا در مرحله اول 9 مثقال طلا و در مرحله بعد 18 مثقال به بيت العدل ريخته مي شود.
10. مهماني: هر ماه يكبار مهماني بر همه واجب است هر چند با دادن آب خالي.
11. بهداشت: هر هفته يك بار غسل و ناخن گرفتن واجب است.
12. عيد: هر سال دو عيد هست: كه عبارت اند از روز بعثت باب(ادعاي بابيت) و روز ولادت ميرزا حسينعلي بهاء.
13. دفن اموات: مرده ها بايد در بلور، سنگهاي قيمتي و چوب هاي محكم و لطيف و با انگشتر نقش دار به اسم بهاء، دفن شوند.
14. آداب و معاشرت: با اديان ديگر با محبت و مسالمت رفتار شود تا بوي خوش رحمان(بهاء الله) را بيابند.
15. ارث: سهم دختر و پسر مساوي است همچنان كه بلوغ هر دو در 15 سالگي است.
16. اسباب منزل: هر نوزده سال يك بار، بايد اثاثيه منزل تغيير يابد.[5]
با توجه به حمايت هاي علني استكبار و ادعاهاي بي منطق بهائيت بايد بگوئيم بهائيت دين نيست بلكه نقشة استعماري است براي ضربه زدن به امت اسلامي و غلبه بر كشورهاي اسلامي. زيرا اگر مردم اين مكتب را بپذيرند ديگر مبارزه با ظلم، جهاد، امر به معروف و نهي از منكر مفهوم خودش را از دست مي دهد و بايد اشياي قيمتي را به حساب بهائيت در بيت العدل كه به جاي بيت المال رايج در دين اسلام است بريزند تا استكبار با خيال راحت بر كشورهاي بزرگ اسلامي تسلط يابد و هيچ رقيبي هم نداشته باشد.
____________________________________________________
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:1. انشعاب در بهائيت پس از مرگ شوقي رباني، اسماعيل رائين.
2. بهائيت در ايران، تهران، زاهد زاهداني.[1] . حسين طباطبائي، مصطفي، ماجراي باب و بهاء، تهران، روزنه، دوم، 1379 شمسي، ص 45.
رك: افراسيابي، بهرام، تاريخ جامع بهائيت، تهران، مهرفام، دهم، 1381 شمسي، ص 271.
و: امين، شريف يحيي، فرهنگنامه فرقه هاي اسلامي، ترجمه: موحدي، محمد رضا، تهران، باز، اول، 1378 شمسي، ص 69، ص 84.
[2] . تاريخ جامع بهائيت، ص 271 و 298 و 323 و 563.
رك: رباني گلپايگاني، علي؛ فرق و مذاهب كلامي، قم، امير، اول، 1377 شمسي، ص 341.
و: شلبي، احمد، مقارنة الاديان اليهوديه، قاهره، مكتبة النهضة المصريه، سوم، 1973 ميلادي، ص 336.
[3] . همان.
[4] . مقارنة الاديان(اليهوديه)، ص 331، ورك: تاريخ جامع بهائيت، ص 345.
[5] . فرق و مذاهب كلامي، ص 343.
رك: تاريخ جامع بهائيت، ص 345.

*****

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 20 اردیبهشت1389 - ساعت 9:1 |
کد مطلب: 408 || نوع مطلب: مقالات

خبرگزاري فارس: مكتب TSM تحت عنوان Technical Self Meditation يكي از محافل و جلسات به‌اصطلاح عرفاني است كه با جذب هزاران نفر از وضعيت روحي، رواني و نيز مسايل شخصي افراد سوءاستفاده و اهدافي را دنبال مي‌نمايد كه در ادامه به بيان جزئياتي در اين باره پرداخته مي‌شود.

به گزارش سرويس "فضاي مجازي " خبرگزاري فارس، پيچيدگي‌هاي زندگي در جوامع امروزي و شهرهاي بزرگ همراه با شلوغي‌ها، جنون سرعت و مسابقه‌هاي مجازي افراد بشري به سوي مصرف‌گرايي بيش از حد و مسايلي از اين دست و نيز دور شدن مردم شهرها از زندگي طبيعي و به دنبال آن ايجاد فشارهاي روحي و رواني، دور شدن از معنويت، افزايش مادي گرايي، فرصت‌طلبي و فراموشي ارزش‌ها و كرامات اخلاقي، باعث ايجاد نوعي خلاء و تشنگي مردم نسبت به مسايل معنوي و متافيزيكي شده است. از اين رو ايجاد هرگونه روزنه‌اي تحت عنوان كلاس معنوي، آرامش روحي و رواني تفكر و خوشناسي، به شدت موجب جذب افراد به ويژه صدمه‌ديدگان از وضعيت روزافزون مشكلات زندگي شهري و تمدن به اصطلاح پيشرفته صنعتي گرديده است.
مكتب TSM تحت عنوان Technical Self Meditation يكي از اين نوع محافل و جلسات است كه با جذب هزاران نفر از وضعيت روحي، رواني و نيز مسايل شخصي افراد سوءاستفاده و اهدافي را دنبال مي‌نمايد كه درادامه به بيان جزئياتي در اين باره پرداخته مي‌شود.
رهبر معنوي اين فرقه "نوشين غفوري‌پور " مي‌باشد؛ وي بالاي 50 سال سن دارد و آرشيتكت مي‌باشد و به لحاظ روحي وضعيت نابساماني دارد.
نوشين قبلاً عضو فرقه آمريكايي اكنكار بوده و در حقيقت يك اكيست مي‌باشد و آموزش‌هاي اين فرقه را توسط فردي به نام "اهرپور " (فوت شده) گذرانده است. كلاس‌هايي را هم نزد " ف.ه " در مؤسسه "ب " گذرانده و چند جلسه‌اي هم به كلاس‌هاي ايليا رام‌ا... رفته است. او آموزش‌هاي TSM را در آمريكا و نزد استاد اين فرقه طي كرده است.

*تاريخچه مكتب TSM
برابر سوابق موجود، مكتب TSM توسط فردي به نام جمشيدرضا حاجي اشرفي ايراني‌الاصل مقيم آمريكا از حدوداً سال 1370 پايه‌گذاري و تشكيل شده است.

جمشيد اشرفي با استفاده از عنوان "استاد اعظم " اين فرقه اقدام به آموزش افراد مختلف از مليت‌هاي گوناگون و به ويژه ايراني كرده و با القاء تفكرات و آموزه‌هاي انحرافي خود، افرادي را به عنوان "استاد " انتخاب و در ديگر كشورها مخصوصاً ايران، مأمور به ايجاد كلاس، ترويج عقايد و توسعه شبكه مريدان كرده است.

*بنيانگذار TSM
همانگونه كه اشاره شد، جمشيدرضا حاجي‌اشرفي 53 ساله كه تا سال 1368 در ايران اقامت داشته به علت ناسازگاري با انقلاب و يا مأموريت خاص ايران را ترك و سپس ساكن و مقيم كشور آمريكا شده است. اما ارتباط خود را با برخي افراد و نماينده‌هاي خود در ايران حفظ و از همان ابتداي خروج از كشور كلاس‌هاي TSM را در ايران راه‌اندازي كرده است.
وي با نوشتن مقالاتي در نشريه jewish world (دنياي يهود، چاپ آمريكا) ابتدا خود را به عنوان فردي صاحب نظر مطرح و به دنبال آن با طرح ايده جديد TSM خود را در رأس اين مكتب قرار مي‌دهد.
همچنين با ضبط فيلم و نوار از بيانات انحرافي خود و با ساختن ظاهري معنوي‌گرا و راهب‌گونه، شخصيتي دوست‌داشتني، مهربان و روحاني از خود در ذهن مخاطبان و به اصطلاح رهروان ايجاد كرده تا حدي كه هنگام ديدن تصوير و يا شنيدن صداي وي، اشك شوق ريخته و عاشقانه خواستار ديدار و زيارت وي شده‌اند!
بنابر اظهارات يكي از رهروان كه با شوق زياد جهت ديدار اشرفي به آمريكا رفته و در منزل وي ساكن شده، با ديدن وضعيت ظاهري و اخلاقي او از جمله شرب‌خمر، ارتباط با زني يهودي و عدم رعايت مسايل اخلاقي، ماهيت استاد اعظم در نظر وي شكسته و با ناراحتي فراوان به ايران باز مي‌گردد كه همين موضوع باعث خروج تعدادي از شاگردان قديمي از (حلقه اول) TSM ايران مي‌شود.

*تعاريف و مباني
اين فرقه با بهره‌گيري از روش‌هاي مديتيشن (مراقبه از خود) و تفكر و تمرين باعث ايجاد تمركز افراد در افكار خود شده و با بيان اصولي از بوديسم (آئين بودا و برخي مكاتب ديگر مانند هندو و زرتشت) براي خود فلسفه‌هايي از انسان و جهان ساخته است. ـ TSM اعتقاد دارد خدا در درون افراد است، خدا همان عشق است و با زندگي در عشق و سير در درون خود، مي‌توان به نور، سپيدي، عشق و خدا رسيد! شعارهايشان نيز در اين رابطه اين گونه است:
ـ love is god عشق خدا است!
ـ live in love زندگي كن در عشق!
ـ I love my self من عاشق خودم هستم!
و همچنين شعارهايي مانند:
ـ تنها فقط يك ايمان است، ايمان به عشق
ـ تنها فقط يك زبان است، زبان قلب
ـ تنها فقط يك قانون است، قانون كارما
ـ تنها فقط يك خدا است، او درون تو است
بيانگر اعتقادات اين فرقه است.
ـ بنا به بيانات استاد اشرفي، اين فرقه معتقد به تناسخ ارواح، كارما و دوره دارما مي‌باشد.
ـ زندگي و مرگ را توإم با رنج دانسته و سعي مي‌كند بر اساس اعتقاد به كارما و قانون عمل و عكس‌العمل، افراد را ترغيب به رفتن به سوي زيبايي‌ها براي بهتر شدن حوزه بعدي زندگي (تناسخ روح در كالبد بعدي) نمايد.
ـ Tsm عبادت را تونلي به سوي نور دانسته كه مديتيش عمق اين تونل بوده و نماز تنها دروازه آن مي‌باشد.
ـ اعتقاد به پيوند معنوي دارند و ازدواج افراد را تنها در قالب اعضاء Tsm قبول داشته و براي كساني كه قبلاً هم ازدواج كرده‌اند، مراسم پيوند معنوي برگزار مي‌نمايند كه در واقع اين پيوند، پيوندي است بين چاكراهاي زوج معنوي.
ـ فرزندان افراد Tsm را غسل تعميد، مي‌دهد.
ـ اعتقاد به چاكراهاي هفتگانه داشته و در طول آموزش‌هاي خود مدعي باز شدن چاكراها و رسيدن افراد به رتبه‌هاي مربوطه مي‌باشند.
ـ از عود و پودر مقدس و برخي سمبل‌هاي هندو و بودايي استفاده مي‌نمايند.
ـ استفاده از علائمي مانند گل نيلوفر (سمبل بوديسم، ساي‌بابا، معبد بهائيان در هند) از ديگر شاخصه‌هاي Tsm مي‌باشد. كه در واقع تك شمع در مكتب ساي‌بابا تبديل به دو شمع در مكتب Tsm شده و منظور آن هم درون و هم بيرون افراد اين مكتب مي‌باشد.
ـ لباس سفيد و لفظ سفيد و لفظ سفيدپوشان براي رهروان نيز نشانه ديگري از Tsm است كه از مكاتب ديگر گرفته شده است به طوري كه تمامي افراد در محل خاصي از مؤسسه لباس‌هاي سفيد خود را عوض كرده و سپيدپوش مي‌شوند.
ـ استفاده از شمعدان شباهت‌هايي را در Tsm به شمعدان‌هاي مسيحيان و نيز يهوديان ايجاد كرده است.
ـ استفاده از علائم و نشانه‌هاي ديگر اديان مانند صليب (مسيحيت)، هلتال ماه و ستاره (اسلام)، ستاره داود (يهوديت) و... بيانگر تفكر فرامذهبي و همچون ادعاهاي ديگر مدعيان عرفان‌هاي دروغين و نيز بهائيت "دين كل " بوده كه خود را بسيار بالاتر از اديان دانسته و آنها را بسيار كوچك مي‌دانند.
ـ استفاده از آرم درخت Tsm بر روي لباس‌ها به صورت نشان.

*تشكيلات و سازماندهي
فرقه TSM در حقيقت يك تشكيلات سازماندهي شده‌اي است كه همواره در حال كادرسازي و گسترش شاخه‌هاي خود مي‌باشد. نشانه اصلي آن سمبل "درخت " است كه همواره از آن استفاده كرد، ريشه را استاد اعظم يعني جمشيد اشرفي، تنه درخت را نوشين غفوري‌پور، سرشاخه‌هاي اصلي را مشايخ (همسر نوشين) و كليه افراد را شاخه‌هاي متعدد " درخت TSM " بيان كرده‌اند. ليكن برابر آخرين موارد به دست آمده تشكيلات TSM به شرح ذيل مي‌باشد:
الف) مركزيت، شامل خود استاد اشرفي و سرور حسيني (رستگار)، مستقر در آمريكا.
ب) شاخه NY (نيويورك)، به سرپررستي ايزاك (اسحاق يهودي)
ج)شاخه كانادا: در حال راه‌اندازي توسط نوشين غفوري‌‌پور(وي اقامت دائم كانادا را به تازگي دريافت كرده)
د) شاخه تهران: به سرپرستي نوشين غفوري‌پور (استاد راهبر)
ـ با توجه به عزيمت برخي از شاگردان قديمي به ديگر كشورها از جمله كشورهاي اروپايي، استاد اشرفي يادشدگان را ترغيب به راه‌اندازي كلاس و در حقيقت ايجاد شاخه‌هاي ديگر نموده است.
ـ برخي از شاگردان ايراني كه به آمريكا رفته‌اند، جذب شاخة ny شده‌اند.
ـ گفته مي‌شود اشرفي قصد دارد به كشور پاناما عزيمت نمايد. (قابل توجه اينكه يكي از مراكز شش‌گانه مهم بهائيت " مشرق‌الاذكار پاناما " مي‌باشد.
ـ (ن.غ) تلاش‌هايي در جهت گسترش شاخه‌ها در شهرهاي كرمان و... داشته است.
ـ شاخه تهران طي چند سال گذشته موفق به جذب صدها نفر شده و استاد اشرفي گفته است اگر تعداد شاگردان اين كلاس به پنج هزار نفر برسد، من به ايران خواهم آمد!
ـ همچنين افراد با حضور در مكتب TSM پس از گذراندن كلاس‌هاي پايه‌اي و پيشرفته و شركت در مراسم، اردوها و جلسات گوناگون به ترتيب به رتبه‌هاي ذيل رسيده و شال‌هاي رنگين دريافت مي‌كنند.
رهرو رهسپار ياور هشيار (آگاه)
بررسي انحرافات فرقه TSM
انحرافات فكري و عقيدتي
تناسخ ارواح
مكتب خودخوانده TSM، معتقد به تناسخ روح و انتقال آن از كالبدي به كالبد ديگر بوده و اين مطلب را در طول دوره‌هاي درسي به ويژه ادونس (پيشرفته) 2 بيان مي‌نمايد. بر اين اساس موضوع "كارما " را توضيح داده و معتقد است چنانچه فردي در يك كالبد عمل خوبي داشته در دوره بعدي زندگي در كالبدي بالاتر و بهتر قرار گرفته و بالعكس چنانچه اعمال خلافي داشته باشد در دوره بعدي به كالبدي پايين‌تر و پست‌تر تعلق خواهد گرفت.
در اين خصوص نمونه‌هايي مانند اينكه برخورد شاگردان در حوزه‌هاي قبلي در چه كالبدهايي مواردي مشاهده گرديده كه مردي را در دوره قبلي، زن، آدم پست و يا بودايي معرفي كرده‌اند. ـ با اين وصف كليه اعتقادات اسلامي، مبني بر عالم برزخ، سؤال و جواب الهي، مجازات و پاداشي در قيامت، شفاعت و... را منتفي مي‌نمايند.

*عبادت
TSM اصل عبادت را مديتيشن مي‌داند. عبادت را تونلي به سوي نور دانسته و عمق را مديتيشن مي‌داند. در سؤال يكي از رهرواني كه نماز را كنار گذاشته و تنها مديتيشن مي‌نمايد. استاد اشرفي مي‌گويد: نماز دروازه و يا راهروي يك تونل، ولي مديتيشن عمق و ژرفاي اين تونل است. لذا رهروان ايشان با رسيدن به عمق و ژرفاي عبادت ديگر به نماز و دروازه آن نيازي احساس نمي‌نمايند.
ـ مديتيشن در لغت به معناي تفكر و عبادت مي‌باشد، در عرفان‌هاي هندي و غربي آن را راه عبادت دانسته و رهروان را ملزم به آن مي‌دانند، لذا در TSM كه معناي آن " فن خودانديشي و مراقبه " مي‌باشد در اين معنا " فن خودعبادي " و در حقيقت مكتب " خودخدايي " به شمار رفته و مانند بسياري از مكاتب هند و...، راه رسيدن به خدا را تنها از طريق تفكر دروني و رسيدن به خدايي كه در وجود انسان است مي‌دانند. شعار ايشان در اين خصوص گذشت از " من " و رسيدن به " ما " مي‌باشد.
ـ در اين تشابهات، عرفان اسلامي و اصل " وحدت و كثرت " وجود داردف لكن به گونه‌اي انحرافي، شريعت و نبوت و امامت را كنار گذاشته و بدون هر گونه پايه و اساس و يا برهاني راه اتصال را تنها از درون هر فرد با خدا دانسته و در نتيجه هر گونه برداشت،
نظريه و يا حكم را بر اساس برداشت فرد خواهد دانست. اين همان چيزي است كه افرادي مانند بهاءالله ابتدا خود را باب سپس امام زمان بعد پيامبر و مدعي آوردن احكام و كتاب جديد و سپس خدا خواندند!!

*ازدواج با پيوند معنوي
بموضوع پيوند معنوي همواره مورد توجه مكاتب و فرقه‌هاي عرفاني بوده، برخي آن را مجاز و برخي غيرمجاز و يا محدود كرده‌اند. نكته حائز اهميت اين است كه TSM ازدواج را تنها در قالب افراد TSM دانسته و براي همه افراد حتي كساني كه قبلاً ازدواج كرده‌اند مجدداً مراسم پيوند معنوي برگزار مي‌كنند. آداب و رسوم TSM در ازدواج مانند هندوها بوده از تاج‌هاي گل براي عروس و داماد استفاده مي‌نمايند. مهريه را جايز ندانسته و با شستن پاهاي عروس و داماد و انداختن شال‌هاي متعدد رنگيني (كه هر رنگ متعلق به يك چاكرا مي‌باشد) بر گردنشان پيوند بين
آنها برقرار نموده در اين هنگام زنگوله‌اي را براي باز شدن ( "چاكراها " به صدا درمي‌آورند!!) در ادامه تمامي حاضران صداي آئوم در مي‌آورند كه اين صدا متعلق به طبقه‌اي خاص در فرقه اكنكار مي‌باشد. همچنين سندي براي ازدواج و يا امضاء طرفين صادر نموده و از ديدگاه خود رسميت مي‌بخشند.
نكته مهم اين است كه پيوندي كه بر اساس حكم الهي نبوده و بوسيله استاد TSM ايجاد شده، فقط قابل فسخ نيز از سوي استاد خواهد بود و پر واضح است كه چه فسادهايي در اين موضوع مستتر مي‌باشد.

*غسل تعميد
غسل تعميد كه همواره مورد تأكيد مسيحيان و نيز فرقه‌هاي هند و... مي‌باشد. جزء احكام TSM گنجانده شده است! استاد اشرفي در پاسخ به نامه يكي از شاگردانش بيان مي‌دارد كه فرزند حاصل از پيوند معنوي TSM، غسل تعميد خواهد شد. از آنجائيكه از پيوندهاي صورت گرفته شده هنوز فرزندي حاصل نشده است لذا اين حكم (غسل تعميد) تابحال اجرا نشده است.

***انحرافات اخلاقي
*خودشيفتگي
يكي از خصوصيات رهروان TSM خودشيفتگي است. از آنجا كه TSMسعي دارد با شناساندن ارزش‌هاي نايافته دروني افراد، آنان را از بحران‌هاي روحي خارج كرده و بر اوضاع زندگي مسلط گرداند، با زياده‌روي در اين امر، موجب شده افراد بيش از حد شيفته خود گشته و در اين راه تنها خود را ببينند. برخلاف اينكه براي رسيدن به " ما " مي‌بايست از "من " بگذرند ولي در عمل، عكس اين قضيه اتفاق افتاده است. به ويژه اين مسئله براي نزديكان و اطرافيان رهروان Tsm بسيار بغرنج و مشكل‌ساز شده است.

*گسست پيوندهاي خانوادگي
تعاليم افراطي و غلط TSM باعث دوري برخي از افراد از نزديكان و دوستانشان شده است. تعدادي از شاگردان اين مكتب ضمن اعلام شكايت در اين خصوص بيان داشته‌اند، تعاليم TSM بين همسران اختلاف ايجاد كرده و حتي همسراني كه هر دو رهرو TSM بودند، از يكديگر جدا شده و يا در آستانه طلاق مي‌باشند. علت اين مسئله از يك سو، بحث افراد در پرداختن به خود و ايجاد يك نوع خودشيفتگي و از سوي ديگر روابط غلط بين زنان و مردان در كلاس‌ها و جلسات TSM بوده است. هنگامي كه در يكي از كلاس‌هاي پيشرفته TSM افراد بايد مقابل يكديگر نشسته و در صورت و چشمان نامحرم نگريسته و مرتباً بيان كنند، تو را دوست دارم، عاشق تو هستم و اين مسئله بارها تكرار شده و همسران شاهد يكديگر و خود نيز مجري چنين رفتاري بوده‌اند. مسايلي ديگر همچون اعتراف به گناهان، نقاشي بدن برهنه خود، نقش زن فاحشه و يا مرد هرزه را بازي كردن، مراسم تشييع جنازه و حمل بدن زن از سوي افراد، از ديگر عوامل سست شدن پيوند خانواده‌ها در TSM مي‌باشد.

*روابط نامحرمان
فرقه TSM با بيان اينكه هر فردي بايد بتواند عاشق ديگران باشد و اين موضوع را به وضوح و با صداي بلند بيان نمايد، افراط را از حد گذرانده و اين عشق را به نامحرمان نيز سرايت داده است. همانگونه كه اشاره شد در بسياري از كلاس‌ها و جلسات TSM زن و مرد بايد ديگر رهروان را در آغوش كشيده و به ايشان بگويند دوستشان دارند، عاشقشان هستند و.... استاد شاخه تهران نيز خود را مادر همه رهروان خوانده و همه مردان را به آغوش كشيده و ابراز علاقه نموده است. در هنگام خواندن سرود زن و مرد نامحرم دست يكديگر را گرفته و آواز خوانده تا به شور و شوق، رسند. در مراسم تمرين مردن، زير بدن رهرو را ديگر نامحرمان گرفته و او را به دوش خود حمل نموده و بدن وي را لمس مي‌نمايند.
در اردوها حجاب را رعايت نكرده، ارتباط صميمي داشته و به كنار دريا نيز مي‌رفته‌اند و در هر صورت در Tsm چيزي به عنوان حجاب و محرم و نامحرمي وجود ندارد.

*انحرافات سياسي
انزواي سياسي در افراد
Tsm قبل از هر چيز با كشاندن افراد عضو به درون‌گرايي و انزوا و خودپردازي افراطي، نوعي انزواگرايي به ويژه در مسايل سياسي و پيراموني افراد ايجاد نموده است. لكن با تخريب مباني اعتقادي آنان و سپس ايجاد مباني انحرافي خود، نوعي بينش جديد و دلخواه سياسي در آنان به وجود آورده است بطور مثال با دور شدن از اعتقادات عميق اسلامي و احكام الهي، مسايلي چون جهاد و مبارزه با بي‌عدالتي و استكبار، شركت در مراسم سياسي‌ـ عبادي در سطح اجتماع از يك طرف و از طرف ديگر ايجاد بناهايي چون گرفتاري افراد در كالبد بعدي به لحاظ اعمال هر دوره و نبودن بهشت و جهنم و عقاب و ثواب، لزوم درون‌پردازي، رسيدن به عشق، دوري از درگيري و بالاخره لزوم تحقق درد و رنج زندگي (شبيه نظرات بودا) و ديگر مسايل باعث دوري افراد از سيستم حاكميا و عدم شركت در مسايل سياسي مي‌گردد.

*يارگيري و ايجاد شعبات
فرقه TSM با گسترش فعاليت‌هاي خود، سعي بر يارگيري به ويژه در ميان افراد دلخواه داشته است. توجه به افراد متمكن مالي، متخصص در مسايل فني به ويژه روان‌شناسي و با بهاء دادن به افرادي خاص، سعي در ايجاد شعبات متعدد در شهرها و كشورهاي مختلف داشته كه نشان از نوعي فعاليت سيستمي و تشكيلاتي TSM است و با رشد خزنده، خواهان تشكيل شجره‌اي تنومند در بدنة تشكيلاتي خود مي‌باشند.
بيان اينكه اگر استاد اشرفي پنج هزار رهرو داشته باشد به ايران خواهد آمد بسيار قابل تأمل و گوياي همين مسئله مي‌باشد. چرا اشرافي به دنبال ايجاد فرقه‌اي با بدنه‌اي به اين وسعت مي‌باشد!؟
ايجاد نوعي رهبري كاريزماتيك با حيله‌گري و سوءاستفاده از مسايل شخصي افراد و معركه‌گيري از سوي استاد اشرفي به نحوي كه گويا مسايل شخصي افراد مي‌بيند آن هم از آن فاصله دور يعني آمريكا!! و نيز ايجاد نوعي شخصيت مافوق‌الطبيعه‌اي در ذهن رهروان گمراه و نادان خود و ديگر مواردي در اين خصوص، رهروان را تبديل به سربازان مطيع و گوش به فرمان استاد اشرفي و تشكيلات TSM نموده و طبعاً در هنگام واگذاري هر گونه مأموريت و يا ابلاغ هر گونه فرماني يا دستوري آنان را به سوي هدف مورد نظر خود هدايت خواهد كرد.

*ارتباط با افراد يهودي
ارتباط استاد اشرفي با افراد يهودي نيز يكي از موارد بسيار قابل توجه دربارة TSM مي‌باشد. همانگونه كه بيان شد، مركزيت TSM در كشور آمريكا بوده و توسط استاد اشرفي اداره شده و يكي از شاخه‌هاي مهم آن نيز شاخة نيويورك است. برابر بررسي‌هاي انجام شده، نفر دوم در آمريكا پاسخگوي ايميل‌هاي شخصي استاد اشرفي در غياب وي به رهروان مي‌باشد. خانم سرور حسيني (رستگار) فرد ايراني‌الاصل يهودي مقيم آمريكا و دوست صميمي وي بوده كه هر روز در منزل او حضور به هم مي‌رساند. فرد مورد اشاره در مواردي به ايران آمده و به همراه خواهر استاد اشرفي در كلاس‌هاي TSM حضور يافته و گويي به عنوان ارزيابي و بررسي‌كننده جلسات از آنجا ديدن كرده است. همچنين يكي از افراد مؤثر و ظاهراً مسئول شاخة نيويورك فردي به نام ايزاك (اسحاق) يهودي است كه استاد اشرفي وي را خيلي قبول داشته و در مواردي از وي نام برده است. ارتباط تشكلات منحرف، مانند بهائيت، فراماسونري، وهابيت و... با تشكيلات صهيونيستي اسرائيل و يهود نكتة قابل توجهي است كه در TSM شواهد آن ديده مي‌شود.

*پايگاه اصلي در آمريكا
اصل حضور و تأسيس مركزيت TSM در آمريكا نيز مسئله‌اي قابل توجه است. با توجه به دشمني‌هاي ديرينة حكومت آمريكا با انقلاب اسلامي ايران و بهره‌گيري از راه‌ها و حربه‌هاي گوناگون بر عليه نظام و جمهوري اسلامي شكل‌گيري و هدايت مركزي TSM از داخل آمريكا امري مهم است چرا كه به راحتي توانسته با هزاران نفر در ايران ارتباط گرفته، با تك‌تك آنان گفتگوهاي اينترنتي و يا ايميلي داشته، آنان را ارزيابي، جذب و هدايت نمايد. مسلماً حكومت آمريكا و سرويس‌هاي اطلاعاتي آن بر اينگونه ارتباطات نظارت داشته و به احتمال زياد از آن بهره‌جويي مي‌نمايند. TSM كه در حقيقت دنباله (t.m(technical meditation مي‌باشد با ايجاد تغييراتي به ويژه اضافه كردن كلمه self (خود) به قبل از كلمه مديتيشن، مفهومي جديد با پرداختن و تأكيد بيشتر به " خود " فرد و به سوي " ما " شدن افراد شكل گرفته است.

*****

+ نوشته شده توسط محمد در یکشنبه 19 اردیبهشت1389 - ساعت 14:13 |
کد مطلب: 400 || نوع مطلب: مقالات

اشاره به تمام عقايد و ادعاهاي بهائيها بحث زيادي را ميطلبد، لکن به بيان برخي ازاحکام آنها اکتفا مي کنم:الف) لزوم تسلط براموال افراد غير بهائي
اينان معتقدند چنانچه بهائيت قدرت را به دست گيرد مي بايست تمام اموال غيربهائيها را مصادره بکنند!: «فلتاخذنَّ من لم يدخل في البيان۱ ...

اشاره به تمام عقايد و ادعاهاي بهائيها بحث زيادي را ميطلبد، لکن به بيان برخي ازاحکام آنها اکتفا مي کنم:الف) لزوم تسلط براموال افراد غير بهائي

اينان معتقدند چنانچه بهائيت قدرت را به دست گيرد مي بايست تمام اموال غيربهائيها را مصادره بکنند!: «فلتاخذنَّ من لم يدخل في البيان۱ ما ينسب اليهم ثم ان آمنو لتردون الا في الارض التي انتم عليها لا تقدرون۲» « اموال هرکس را که داخل بيان نشد (يعني پيرو بيان که کتاب علي محمد باب است) بگيريد اگر ايمان آوردند اموال آنها را برگردانيد اين حکم لازم الاجراء است جز در سرزميني که توان انجام اين کار را نداريد.اگر بابي شدند ،اموالشان را به ايشان پس دهيد اما اگر برمذهب خود باقي ماندند، اموالشان را بخوريد» ، نوش جانتان. البته اگر قدرت تصاحب اموال غير بهائيها را نداريد ، اشکالي ندارد ولي اگر توانستيد ، اموال انسانها بر شما مباح است۰ اين حکم در واقع يک چپاول عمومي است . اينها به گمان بهائيان احکام تابناکي است که براي نجات بشريت آمده است !

ب) نابودي تمام کتب بجز کتابهاي بابيها

«في حکم محو کل الکتب الا ما تنشيءُ في ذلک الامر» دربيان، حکم نابود کردن همه کتابها جز آنها که در امر بابيت نوشته شده آمده است. ۳

علي محمد باب در کتاب خود "بيان "مي گويد: تمام کتابها بايد نابود شوند، کتب فيزيک ، شيمي، تاريخ، پزشکي، جامعه شناسي، وروان شناسي ، قرآن وآنچه مربوط به آن است ، تورات، انجيل وخلاصه تمامي کتب لازم است که از بين برود مگر کتابهاي بابيها وکتبي که راجع به "بيان" بحث کرده اند۰ انصافا حکم عجيبي است !


ج)اعتراض عليه حکومتها ممنوع است

«ليس لاحد ان يعترض علي الذين يحکمون علي العباد دعوالهم ماعندهم و توجهوا اِلي القلوب ۴» هيچ کس حق انتقاد و اعتراض به حاکمان را ندارد آنها را به حال خود رها کنيد و توجه خود را به قلوب معطوف نمائيد.

معتقدند هيچ کس نبايد عليه حکومت اعتراضي کند. شاه هر غلطي کرد ، آزاد است. رضا شاه خائن هر تصميمي گرفت آزاد است . اساسا اعتراض به حکومت معنا ندارد. حکام هرچه دارند مال خودشان است. نفت ، گاز، طلا وکاخها همه مال خودشان است. شما چه کاري با آنها داريد. کاري به اين نداشته باشيد که چه بلائي به سر ثروت ملت ميآيد. به شما ربطي ندارد که شاه خيانت بکند يا نه! کار شما اين نيست .شما فقط بايد متوجه دل خودتان باشيد...!!

اين باور در حقيقت نفي هرگونه ظلم ستيزي ،استکبار ستيزي، استقلال طلبي وفرياد عليه حکومتهاي جور است.

در فرهنگ اسلامي اعتراض به حاکمان فاسد به گونه اي است که ميگويد: «افضل الجهاد کلمه عدل عند امام جائر» بالاترين و با فضيلت ترين جهادها اين است که در مقابل ستمکار سخن از عدالت بگويد. درحالي که اينها مي گويند حرفي نزنيد!!

د)تساوي زنان و مردان

مي گويند بهائيت طرفدار حقوق مساوي زن ومرد است. بيترديد اين سخن جز شعاري براي فريب نيست.

۱- در مورد تساوي حقوق زن ومرد که آن را براي فريب افکار عمومي مطرح کرده اند، براي آگاهي به اين فريبها توجه به اين نمونه ها ضروري است. آنها معتقدند که تنها مرد است که ميتواند وارث خانه مسکوني باشد و در مقابل زنها حق ندارند ارث ببرند وزنان را درخانه مسکوني سهم ونصيبي نيست. «قد جعلنا الدّار المسکونه والالبسه المخصوصه للذريه من الذُکران دون الاناث والورّاث وانه لهو المعطي الفيّاض ۵ »

۲- فراتر از اين بهائيت نه تنها بين زن و مرد، مساوات را رعايت نکرده بلکه بين زن و زن نيز قائل به تبعيض شده است. «در کتاب اقدس آمده ۶ که «دامادي جز با مهر ۷ تحقق نپذيرد براي زنان شهري نوزده مثقال طلاي خالص و براي زنان روستائي نوزده مثقال نقره است و هر کس بيش از اين بخواهد نمي تواند بيش از نود و پنچ مثقال قرار دهد.»

اگر مساوات اين است پس آفرين بر تبعيض.


ه)ايجاد بدعت واحکام عجيب

۱. بهايت بدعتي را ايجاد کرده که در تاريخ گاهشماري و تقويم بشريت بي سابقه است۰

«ان عده الشهور تسعه احد شهرا في کتاب الله قد زُيِّنَ اولها بهذا الاسم المهيمن علي العالمين تعداد ماهها در کتاب خدا نوزده ماه و اول آن به اسم «مسلط بر جهانيان» است زينت يافته است ( يعني اسم بهاءالله) . ۸ »

چنان که مي دانيم در ميان تمام ملل و اديان دنيا، سال دوازده ماه است۰ولي در بهايت (با وجودشعار وحدت خط و وحدت زبان) سال نوزده ماه است و هر ماه هم نوزده روز است۰ حتي نامگذاري ماهها هم عجيب است چنانچه اولين ماه خود را "بها" ناميده اند تقسيم سال به نوزده ماه در منطق کدام تاريخ بشري قابل قبول است؟ دليل انتخاب عدد نوزده هم اين بوده که اولين طرفداران اين فرقه به همراه خود باب، نوزده نفر بوده اند حتماً اگر سيصد و شست نفر را فريب داده بودند سال ۳۶۰ ماه مي شد!

۲. يکي ديگر از احکام ناب بهائيت اين است که هر بهائي در هر نوزده سال يک بار بايد تمام اسباب خانه اش را عوض کند «کتب عليکم تجديد اسباب البيت بعد انقضاء تسعه عشر سنه کذالک قضي الامر من لدن عليم خبير ۹» بر شماواجب است هر نوزده سال همه وسائل خانه خود را نو کنيد اين چنين اين حکم از جانب خداي عليم و حکيم قطعي شده است.

۳. همچنين معتقدند واجب است که ميّت را در بلور و يا سنگهاي قيمتي و محکم يا چوبهاي محکم دفن کنند و مي بايست همراه ميت انگشتر باشد.«قد حکم الله دفن الاموات في البلور و الاحجار۱۰»


و) پرداخت جريمه مالي به جاي اجراي حد زنا :

بهائيت مي گويد: « قد حکم الله لکل زان و زانيه ديهً مسلَّمه الي بيت العدل و هي تسعه مثاقيل من الذهب و ان عادا مره اخري عودوا بضعف الجزا ۱۱» اگر زن و مردي مرتکب زنا شدند و اين موضوع ثابت شد، مي بايست هر يک نه مثقال طلا به بيت العدل بپردازند. همين عمل آنها اگر تکرار شد، نه مثقال تبديل به هجده مثقال ميشود!


به راستي با صدور چنين حکمي، انسانهاي متمول و مرفهين بي درد چه محدوديتي براي ارتکاب فحشا دارند؟ آيا با اين حکم مي توان به جنگ با فساد رفت؟ يا ميدان براي عياشي و فساد طبقات مرفه و پولدار جامعه فراهم ميگردد؟!

طبيعي است پولدارها در هر ماه مرتکب چندين زنا خواهند شد و با يک چک ناقابل مشکل خود را حل ميکنند. آيا اين حکم الهي است يا قانون منسوخ و شرم آور که از ذهن منجمد و پوسيده انساني جاهل صادر شده است؟ بايد صدورچنين احکامي را به اين افراد جاهل تبريک گفت!


ز) برخورد وحشيانه باانسان خطاکار:

«من احرق بيتاً متعمداً فاحرقوهُ و من قتل نفساً عامداً فاقتلوه خذوا سنن الله بأيادي القدره و الاقتدار ثُمَّ اترکوا سنن الجاهلين ۱۲»

مي گويند: هر کس خانه اي را عمداً‌ آتش بزند،‌ با آتش او را بسوزانيد و هر کس شخصي را عمداً بکشد او را بکشيد. سنت هاي الهي را بگيريد با دستهاي پر قدرت و توانمند سنت هاي جاهلان را رها کنيد.

حال آنکه اسلام مي گويد اگر کسي مالي را تلف کرد تنها ضامن همان مال است مطابق با نظر اسلام اگر انساني خانه اي را آتش زد بايد کارشناس بررسي کند و جريمه تمام چيزهاي سوخته را برآورد کند و خطا کار نيز بايد تمام و کمال جريمه را بپردازد؛ حکمي منطبق با منطق عقلانيت و فطرت انساني.

اما بهائيت مي گويد ارزش يک انسان به اندازه يک خانه است و اموال و دارايي آن است شايدکل اموال خانه دو ميليون تومان هم نشود. گاهي به يک ميليون يا کمتر از آن هم نمي رسد. آيا منصفانه است که براي سوختن يک کولر و فرش کهنه و مقداري ظرف شکسته، انساني را آتش زد؟ عدل را ببينيد! يعني ارزش کالا از انسان بالاتر است؟! راستي چه احکام نجات بخشي؟!


ح) بيان محارم انسان:


« قد حرمت عليکم ازواج آبا ئکم، انا نستحيي ان تذکر حکم الغلمان ۱۳» «همسران پدرانتان بر شما حرام شده است، از گفتن حکم هم جنس بازي خجالت ميکشم.»

بهائيت در معرفي محارم انسان مي گويد: فقط همسر پدر بر شما حرام است و در مورد مادر، خواهر، خاله و عمه حکمي بيان نمي کند! جالب اينکه حسينعلي بها مي گويد: من از بيان حکم همجنس بازي خجالت مي کشم!

حال با مشاهده چنين احکام و عقايدي، جوان ما بايد هوشيار باشد که با مشتي شعار،‌اسلام عزيز و قرآن شريف و با عظمت خود را از دست ندهد. متاسفانه برخي جوانان ساده لوح و ناآگاه که هيچ ارتباطي با روحانيون،‌ علما ومراکز ديني ندارند، سرنوشت خود را به دست اين جريانهاي فاسد ميدهند.

 

ط) فقدان غيرت و حرمت ديني:

«في ان فرض لکل احد ان يتأهل ليبقي عنها من نفس يوحد الله ربها و لابدان يجتهد في ذلک و ان يظهر من احد هما ما يمنعهما عن ذلک حلٌ علي کل واحد باذن دونه لان ينظهر عنه الثمره و لا يجوز الاقتران لمن لايدخل في الدين و من کان مقترناً بنفس يجب عليه الافتراق اذا شاهد منه دون الايمان بالبيان. در اينکه واجب است هر کس که پيرو بيان است همسر انتخاب کند تا فرزندي که خدا را به يگانگي ياد کند باقي بماند و بايد جديت کامل هم نکايد اگر از يکي از آنها «زن و شوهر» براي فرزندار شدن مانعي آشکار شد مباح است براي بار دار شدن اقدام کند البته لازم است اين عمل بوسيله هم دين خود انجام پذيرد و اگر با غير پيرو دين خود آميزش کرد و معلوم شد که آئين ديگري دارد بر او لازم است هر چه زودتر از او جدا شود. ۱۴»


بهائيت و آزادي


« انا نري بعض الناس اردوا الحريه و يفتخرون بها اولئک في جهل مبين ان الحريه تنتهي عواقبها الي الفتنه التي لا تخمد نارها کذلک يخبرکم المحص العليم مي نگريم که برخي در پي آزاديند و به آن افتخار مي کنند آنها در ناداني و جهلي آشکارند پايان آزاديخواهي جز فتنه اي که آتش آن خاموش نمي شود نخواهد بود اينچنين صداي احصاء کننده و آگاه شما را آگاه مي نمايد.۱۵ »

در دوراني که مردم ايران يکصدا خواهان آزادي ورهايي از قيد استکبار بودند، اين فرقه اعلام کرد. آزادي درست نيست ،آزادي غلط است ،آزادي سر از آشوب در مي آورد مسلما آمريکا طرفدار چنين فرقه اي خواهد بود. فرقه اي که دربرابر چپاولها وزياده خواهيهاي آمريکا سکوت کرده وهرگونه اعتراضي را تعبير به آشوب مي کند و ميگويد :داد نزن ،فرياد نزن ۱۶ به شما جوانان ومخاطبين توصيه مي کنم که منابع وکتب مربوط به اين فرقه را مطالعه کنيد بهترين کتابي را که خود مشاهده کردم.


کتاب"محاکمه و بررسي تاريخ وعقايد باب وبهاء" تاليف علامه مصطفوي مي باشد. علامه که اخيرا فوت کرد دراين کتاب سه جلدي به طورمستند وبا استفاده از منابع اصلي بهائيت وبابيت به نقد آراءايشان پرداخته است. همچنين کتاب "بهائي چه مي گويد" تأليف مرحوم جواد تهراني نيز کتاب خوبي است.کتاب" امشي وحشرات بهائي " نوشته آقاي مرتضوي نيز کتاب کوچک و مناسبي در اين موضوع ميباشد. اينها را فراهم کنيد و بخوانيد تا در جهت افشا و مقابله با عقايد باطل فرقه ضاله بهائيت، سطح معلومات شما افزايش يابد.


۱. بيان کتاب محمد علي باب پيشواي بابيها و بهائيهاست

۲. بيان ص ۱۸ سطر ۱۵

۳. بيان (فارسي)، ص ۱۹۸

۴ .اقدس، چاپ قديم، ص ۲۷ و چاپ جديد، ص ۹۳

۵ . اقدس قديم۸ جديد۲۲ /

۶. اقدس جديد، ص ۶۶ /

۷. در صورتي که تعبير قرآن از مهريه ، " صَدُقِه " است نه مهر: وآتواالنساء صَدُقاتِهِنَّ نِحلَه " نساء /۴ «يعني ريشه آن از صدق و صداقت است ونشانه راستگوئي واعتماد ميان زن ومرد مي باشد.» ثانيا قرآن بيان مي دارد که مرد مي بايست صداق را بعنوان نحله (به مفهوم هديه ) به زن بپردازد نه اينکه مهريه ضمانت ولزوم اجراي عقد ازدواج ميان زن و مرد باشد.

۸ . اقدس چاپ جديد ص ۱۱۹

۹. اقدس چاپ جديد ص ۱۱۹

۱۰. اقدس ص ۱۲۰

۱۱. اقدس چاپ جديد ص ۴۷

۱۲. اقدس چاپ جديد ص ۵۷

۱۳. اقدس جديد ص ۱۰۵

۱۴. بيان ص ۲۹۸

۱۵. اقدس چاپ جديد ص ۱۱۶ قديم ص ۲۷

۱۶. اقدس ، چاپ قديم، ص ۲۷ و چاپ جديد، ص ۱۱۶

 


سيد رضا هاشمي نژاد

*****

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 16 اردیبهشت1389 - ساعت 16:49 |
کد مطلب: 401 || نوع مطلب: مقالات

1. نماز: صبح و ظهر و شام 9 ركعت به صورت فرادي نماز مي خوانند و قبله شان شهر عكا است كه قبر ميرزا حسينعلي بهاء (خدايشان) در آنجاست. در بهائيت نماز آيات نسخ شده و كسي كه آب ندارد به جاي وضو ، پنج بار مي گويد: بسم الله الاطهر الاطهر. 2. روزه: بهائيت مي گويند هر سال 19 ماه دارد و هر ماه نوزده ...

وقتي در قرن 13 هجري قمري شخصي به نام علي محمد شيرازي ادعاي نيابت و باب امام زمان(ع) را كرد، با حمايت مستقيم كشورهاي سلطه طلب توانست بين مردم ايران اختلاف اندازد و بر پايه همين حمايت ها بود كه بعد ادعاي مهدويت و سپس نبوت كرد و در آخر ادعا نمود كه او خدا است و خداوند در او ظهور كرده و دورة دين اسلام به پايان رسيده است و در نهايت بر اثر واكنش علماي اسلام، در سال 1266 قمري در تبريز اعدام گرديد و بعد از او ميرزا حسينعلي ملقب به بهاء الله ادعاي جانشيني او را كرد و گفت منم خداي عزيز كه باب مژده آمدنم را داده بود و در كتاب هايي كه نازل كرد تنها مقداري از احكام باب را نسخ كرد و پس از او پسرش عباس معروف به عبدالبها جانشين او شد.[1]
در اين نوشته قبل از بيان عقايد و احكام بهائيت اشاره اي خيلي كوتاه به حمايت هاي بيگانه گان از اين فرقه مي كنيم:





با توجه به مطالب فوق معلوم مي شود كه فرقه بهائيت از اول تأسيس تا زمان حال هميشه وسيله اي براي خيانت به مسلمانان و حمايت از دولت هاي استعماري بوده است.
اما در مورد عقايد آنان بايد گفت كتابهائي كه البهاء الله يعني ميرزا حسينعلي به گمان خودش نازل كرده و عقايد و احكامش را گفته است به عنوان نمونه اشاره مي كنيم:
1. حمايت روسيه: سفارت روسيه از اول فتنه بابيه و پيدا شدن فرقه بابيه و بهائيه از رهبران اين فرقه حمايت مي كرد. به عنوان مثال دالگوركي سفير روسيه در تهران براي نجات بهاء الله از زندان پادرمياني كرد و فرستاده خود را با وي همراه نمود تا به سلامت از ايران خارج شود. 2. دولت انگلستان: بعد از انتقال رهبري بابيت و بهائيت به عراق و سپس فلسطين، رهبران اين فرقه خود را به تبعيت استعمار انگليس در آوردند به طوري كه پس از پايان جنگ جهاني اول به پاس خدماتي كه عبدالبهاء براي استعمار انگليس انجام داده بود طي مراسمي لقب سِر(Sir) و بزرگترين نشان خدمتگزاري، نايت هود(Knight Hood) را دريافت كرد. 3. آمريكا: در اثر حمايت هاي آمريكا، بهائيگري به ستون پنجم و يكي از ابزارهاي استكباري آمريكا بعد از جنگ جهاني اول مبدّل شد. 4. پادشاه عثماني: براي قدرداني از حمايت هاي عثماني از بهائيت، عبدالبهاء لوحي براي او نازل كرده و از او تشكر نمود. 5. دولت غاصب اسرائيل: بهائيت از اول پيدايش خود با يهود همكاري داشت، به طوري كه دكتر احمد شلبي عقايد اين فرقه را در كتاب مقارنة الاديان اليهوديه مي آورد كه هيئت بين المللي حيفا در نامه اي به محفل روحاني ملي بهائيان ايران در اول ژوئيه 1952 رابطه شوقي افندي رابا حكومت اسرائيل اعلام داشت.[2] 1. الايقان 2. مجموعة الالواح 3 . الشيخ 4. اقدس 5. نبذة من تعاليم حضرت البهاء[3]

عقايد بهائيت:

بيشتر عقايد بهائيت در محور بهاء الله است كه در اينجا به چند نمونه اشاره مي كنيم:









احكام:
بهائيت براي خود احكامي را هم به گمان خويش نازل شده، دارند كه به چند نمونه مهم اشاره مي كنيم:
















با توجه به حمايت هاي علني استكبار و ادعاهاي بي منطق بهائيت بايد بگوئيم بهائيت دين نيست بلكه نقشة استعماري است براي ضربه زدن به امت اسلامي و غلبه بر كشورهاي اسلامي. زيرا اگر مردم اين مكتب را بپذيرند ديگر مبارزه با ظلم، جهاد، امر به معروف و نهي از منكر مفهوم خودش را از دست مي دهد و بايد اشياي قيمتي را به حساب بهائيت در بيت العدل كه به جاي بيت المال رايج در دين اسلام است بريزند تا استكبار با خيال راحت بر كشورهاي بزرگ اسلامي تسلط يابد و هيچ رقيبي هم نداشته باشد.
1. شناخت: اولين چيزي كه بر بندگان واجب شده است شناخت محل تابش وحي و طلوع امرالله است، يعني معرفت به ميرزا حسينعلي بهاء الله كه در اثر اين شناخت اعمال قبول مي شود. 2. بهاء الله همان خداست و پس از او شوقي افندي خدا شد. 3. بهاء مژده انبياء گذشته و باب است، يعني سيد علي محمد شيرازي باب فقط مژده رسان بهاء الله بود و با آمدن او قيامت نزديك مي شود. 4. اسماء، صفات و افعالي كه براي خداوند تبارك و تعالي ذكر مي شود رموزي است براي اشخاصي كه آنها مظهر الله هستند(يعني خدا در آنها ظهور كرده است) و گرنه خداوند، اسماء و صفات و افعال ندارد. 5. بهاء الله، احد و واحد است و شريكي در ملك براي او نيست، چرا كه خداوند در او ظهور كرده است و اين ظهور براي شناخت بيشتر خداوند است كه در حجاب غيب از نظرها پوشيده است. 6. بهائيت از همه اديان گذشته بهتر است، چرا كه خداوند در بهاء الله ظهور كرده است و اديان ديگر با ظهور بهاء تمام مي شوند و به مرحله كمال مي رسند. 7. دين اسلام تا آمدن بهاء الله معتبر بود و قرآن كريم هيچ گونه اعجازي ندارد و توسط باب نسخ شده است. 8. بهاء الله يك معجزه است، زيرا بدون اينكه به مدرسه برود توانسته الواح مقدس فارسي و عربي را املاء نمايد. 9. شريعت بهائي فقط پس از هزار سال قابل تغيير است يعني خداوند تبارك و تعالي مي تواند بعد از هزار سال در شخص ديگري ظهور كند و دين بهائيت را نسخ كند، همچنانكه با ظهور خود در بهاء، دين اسلام را نسخ كرد.[4] 1. نماز: صبح و ظهر و شام 9 ركعت به صورت فرادي نماز مي خوانند و قبله شان شهر عكا است كه قبر ميرزا حسينعلي بهاء (خدايشان) در آنجاست. در بهائيت نماز آيات نسخ شده و كسي كه آب ندارد به جاي وضو ، پنج بار مي گويد: بسم الله الاطهر الاطهر. 2. روزه: بهائيت مي گويند هر سال 19 ماه دارد و هر ماه نوزده روز پس روزه 19 روز در آخرين ماه سال واجب است كه عيد نوروز عيد فطرشان مي شود. 3. حج: زيارت محل تولد باب در شيراز و خانه حسينعلي ميرزا در بغداد در همه ايام به جاي زيارت كعبه قرار داده شده است. 4. ازدواج: بيش از يك زن جايز نيست، ازدواج با زن پدر حرام ولي با بقيه محارم مانند مادر، خواهر و .... حلال است. 5. طهارت: همه اشياء روي دنيا پاك است مانند: بول، غائط، مني، سگ و ... و اين موهبت بهاء به بندگان اوست. 6. مراكز اجتماع: «حظيرة القدس» در عشق آباد و «مشرق الاذكار» در نزديك شيكاگوي آمريكا از مراكثر اجتماع بهائيت به شمار مي آيند. 7. تربيت اولاد: درس و ياد دادن احكام به فرزند بر عهده پدر است و اگر فقير باشد هزينه آن از بيت العدل داده مي شود. 8. يك سوم از ديه كسي كه كشته شده است حق بيت العدل بهائيت است نه صاحب دم. 9. زنا: حد زنا در مرحله اول 9 مثقال طلا و در مرحله بعد 18 مثقال به بيت العدل ريخته مي شود. 10. مهماني: هر ماه يكبار مهماني بر همه واجب است هر چند با دادن آب خالي. 11. بهداشت: هر هفته يك بار غسل و ناخن گرفتن واجب است. 12. عيد: هر سال دو عيد هست: كه عبارت اند از روز بعثت باب(ادعاي بابيت) و روز ولادت ميرزا حسينعلي بهاء. 14. آداب و معاشرت: با اديان ديگر با محبت و مسالمت رفتار شود تا بوي خوش رحمان(بهاء الله) را بيابند. 15. ارث: سهم دختر و پسر مساوي است همچنان كه بلوغ هر دو در 15 سالگي است. 16. اسباب منزل: هر نوزده سال يك بار، بايد اثاثيه منزل تغيير يابد.[5] 13. دفن اموات: مرده ها بايد در بلور، سنگهاي قيمتي و چوب هاي محكم و لطيف و با انگشتر نقش دار به اسم بهاء، دفن شوند.

____________________________________________________
معرفي منابع جهت مطالعه بيشتر:


رك: افراسيابي، بهرام، تاريخ جامع بهائيت، تهران، مهرفام، دهم، 1381 شمسي، ص 271.
و: امين، شريف يحيي، فرهنگنامه فرقه هاي اسلامي، ترجمه: موحدي، محمد رضا، تهران، باز، اول، 1378 شمسي، ص 69، ص 84.
[2] . تاريخ جامع بهائيت، ص 271 و 298 و 323 و 563.
رك: رباني گلپايگاني، علي؛ فرق و مذاهب كلامي، قم، امير، اول، 1377 شمسي، ص 341.
و: شلبي، احمد، مقارنة الاديان اليهوديه، قاهره، مكتبة النهضة المصريه، سوم، 1973 ميلادي، ص 336.
[3] . همان.
[4] . مقارنة الاديان(اليهوديه)، ص 331، ورك: تاريخ جامع بهائيت، ص 345.
[5] . فرق و مذاهب كلامي، ص 343.
رك: تاريخ جامع بهائيت، ص 345.
1. انشعاب در بهائيت پس از مرگ شوقي رباني، اسماعيل رائين. 2. بهائيت در ايران، تهران، زاهد زاهداني.[1] . حسين طباطبائي، مصطفي، ماجراي باب و بهاء، تهران، روزنه، دوم، 1379 شمسي، ص 45.

 


سيد رضا هاشمي نژاد

*****

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 16 اردیبهشت1389 - ساعت 15:53 |
کد مطلب: 393 || نوع مطلب: مقالات

غلام عباس گودرزي بروجردي مشهور به «اديب مسعودي»، از اديبان و شاعران توانا و ممتاز معاصر است كه چندي از مبلغان مشهور و سرشناس فرقه ي ضاله ي بهائيت بود و سران آن برايش لوح تقدير صادر مي كردند، ولي نهايتا از بهائيت تبري جست و با اين عمل، داغي بزرگ و التيام نايافتني بر دل فرقه گذارد.

به گزارش اخلاق نیوز، اديب، در جواني، از شاگردان مرحوم آيت الله بروجردي در بروجرد بود و حدود پانزده سال در علوم گوناگون صرف و نحو، فقه و اصول، رجال، و حديث از محضر ايشان بهره برد و به دست او معمم گرديد. پس از آن وي به مدت دوازده سال تمام در اطراف بروجرد به ارشاد و راهنمايي مردم اشتغال يافت. سپس بعضي از پيشامدها و حوادث غير منتظره، وي را به طور ناخواسته، به سوي فرقه ي ضاله راند و در نتيجه زادگاه خود را ترك كرد و به تهران آمد. در اين شهر، سال ها به تدريس در كلاس هاي يازدهم و دوازدهم «درس اخلاق» و نيز درس «نظر اجمالي به ديانت بهائي» [1] اشتغال داشت، عضو انجمن ادبي بهائيت از سوي لجنه تزييد معلومات امري بود، و سفرهاي تبليغي متعددي به نقاط مختلف ايران نمود. افزون بر اين امر، در جلسات تشكيل شده از سوي لجنه ي نشر نفحات الله، با مبلغان بهائي مجالست و رايزني داشت و مورد احترام كساني چون احمد يزداني، عبدالحميد اشراق خاوري، سيد عباس علوي، اميني و... بود.

با وجود اين به گفته ي خويش، از همان بدو امر (كه تقارن و تصادف بعضي از وقايع سوء، او را ناخواسته به سمت آن گروه رانده يا بهتر بگوييم منسوب كرده بود) در كار اين مسلك، تأمل مي كرد و كژي و پلشتي هاي فكري و اخلاقي سران و مبلغان اين فرقه مزيد بر اين امر بود. لذا عبادات اسلامي اش را ترك نكرد و از سال 1338. ش نيز مطالعات خويش درباره ي مسلك بهائيت را شدت بخشيد تا اينكه كاملا به سستي و بي بنيادي آن مسلك واقف شد. در عين حال مدتي شرم حضور و ديگر عوامل، مانع از ابراز عقيده ي وي بود، تا اينكه خوشبختانه در سال 1354 موفق شد رسما از بهائيت فاصله بگيرد و به رغم فشارها و تهديدهاي فرقه، صراحتا نزد علماي مهم ايران (نظير مرحومان محمد تقي فلسفي، شهاب الدين نجفي مرعشي، سيد محمدرضا گلپايگاني، حاج شيخ مرتضي حائري يزدي، آخوند ملا معصوم علي همداني، حاج شيخ بهاءالدين محلاتي سيد عبدالحسين دستغيب، سيد عبدالله شيرازي، سيد محمدعلي قاضي طباطبايي و...) از اين مسلك پوشالي بيزاري جويد و با ايراد سخنراني در اجتماعات گسترده ي مردم در شهرهاي مختلف (تهران، مشهد و...) ضربه اي مهلك به پيكر بهائيت وارد سازد.

اديب خود گفته است: «اين اواخر كه در فرقه بودم، راپرت مسلمانان اغفال شده اي را كه محفل براي تثبيت بهائيگري در آنان به دست من مي داد به گروه هاي اسلامي كه با بهائيان مبارزه مي كردند مي دادم و آنان روي اغفال شدگان كار كرد و آن ها را به اسلام برمي گرداندند. همچنين، گاه در محافل بهائي، سخناني از من درز مي كرد كه نشان از بي اعتقادي من به اين مسلك بود. از جمله روزي در يكي از محافل، شعري از حسينعلي بهاء خوانده شد و همگان - به عنوان اينكه اين شعر، به لحاظ ادبي، «شاهكار» است - از آن با آب و تاب تمام تعريف كردند. خانمي در مجلس گفت: «شماها كه اهل فن نيستند و تصديقتان ارزشي ندارد، بگذاريد جناب اديب مسعودي نظر بدهد»! و گمانش اين بود كه من نيز در تعريف از اين شعر، سنگ تمام خواهم گذارد. مجلس كه براي شنيدن تعريف هاي من يكپارچه گوش شد، گفتم: حضرت بهاء الله امتيازات زيادي داشته اند، اما اي كاش ايشان شعر نمي گفتند و افزودم كه: اين شعر ارزش ادبي چنداني ندارد. حضار، به ويژه آن خانم، از حرف من بسيار بور و ناراحت شدند و آن خانم با ناراحتي تمام گفت: «آقاي مسعودي، ما او را به خدايي قبول داريم، تو به شاعري هم قبولش نداري»؟! اين گونه سخنان سبب شده بود كه مرا محترمانه از مسئوليت هاي تبليغي كنار بگذارند....»

اديب، از رفتار و آزاري كه عده اي از اعضاي فرقه (به دستور محفل بهائيت) پس از تبري، با وي داشته اند داستان ها و درد دل ها دارد و گفته است: «پس از آن ماجرا، آن ها شفاها و كتبا فحاشي هاي زيادي به من كردند و محفل بهائي، اعضاي فرقه را از گفت و گو با من به شدت ممنوع كرد و نامه هايي از بيت العدل (واقع در اسرائيل) آمد كه اخطار كرده بود: زنهار، زنهار، با غلامعباس گودرزي معروف به اديب مسعودي، سلام و كلام و تماسي حاصل نشود، كه سخنان او سم ثعبان (مار خطرناك) است و شما را به هلاكت مي رساند! در اوايل انقلاب كه در شهر اغتشاش بود و هنوز نظم نوين كاملا استقرار نيافته بود، حتي به خانه ي ما تيراندازي كردند. سپس به طنز مي افزايد: تاكنون هم از فضل خدا، ده پانزده نفر از اين ها دست و پايشان شكسته است، چون بنده را كه از دور مي بينند فرياد مي زنند و مي گريزند، و گريزشان، گاه چندان سراسيمه است كه در جوي آب مي افتند و دست و پايشان آسيب مي بيند!»

اديب كتابي قطور نيز در سه جلد، در افشاي مفاسد و خيانت هاي سران فرقه ي ضاله و پوشالي بودن مسلك آن ها نوشته است كه «كشف الغدر و الخيانه» نام دارد و نسخه هاي متعدد آن در دست دوستان است. او بهائيت را، همچون صهيونيسم، مولود كشورهاي استعماري (به ويژه انگليس) مي داند و معتقد است كه سران تشكيلات بهائيت، حكم ستون پنجم بيگانه را در كشور دارند.

ضمنا، سه تن از فرزندان اديب مسعودي (دو پسر و يك دختر) در سال هاي 1352 و 1353 به جرم مخالفت با سلطنت پهلوي، به دستور ساواك به شهادت رسيده اند.
اديب مسعودي در شعر و ادب، دستي بلند دارد و چكامه ي او در مدح اميرمؤمنان علي (ع)، با بيت القصيد «پي جهاد چو بگرفت ذوالفقار به كف / فتاد از كف بهرام آسمان خنجر!»، زمان شاه در انجمن ادبي تهران، حائز رتبه ي اول شد:

علي كه بود؟ مهين شاهباز اوج كمال
علي كه خواند رسول خداش خير بشر

حديث منزلت و لافتي و خندق و طير
به شأن كيست، بجز شأن حيدر صفدر؟

بجز علي به جهان كيست جامع الاضداد؟
بجز علي به جهان كيست سيد و سرور؟

مگر خبر نه اي از ليله المبيت، كه چون
به سوي غار بشد رهسپار پيغمبر

علي به بستر او خفت و از سر اخلاص
به پيش تير بلا، سينه را نمود سپر

چه كس به معركه كرار غير فرار است؟
كه در ركوع به سائل بداد انگشتر؟

چه كس به خاك درافكند فارس يليل؟
كه كند آن در سنگين ز قلعه ي خيبر؟

نواي لو كشف از كس، بجز علي، كه شنيد؟
بجز علي كه سلوني سرود بر منبر؟

به شام تيره ز خوف خدا هو البكاء
به روز رزم به جنگ عدو هو القسور

برو حديده محمات را بخوان و ببين
چسان ز عدل نهاد او به فرق خود افسر؟

پي جهاد چو بگرفت ذوالفقار به كف
فتاد از كف بهرام آسمان خنجر!...

گرفته اوج چنان ناز طبع «مسعودي»
كه آسمان بودش زير سايه ي شهپر!

در همين زمينه، بايد از چكامه چهل بيتي او ياد كرد كه پس از ارتحال امام خميني (ره)، در رثاي ايشان و تبريك زعامت رهبر كنوني انقلاب سروده است:

ايران دوباره زندگي از سر گرفته است
اسلام ناب رونق ديگر گرفته است...

روح خدا خميني آزاده ي كبير
كو راه مستقيم پيمبر گرفته است

فرياد پر صلابت الله اكبرش
تا ماوراي گند اخضر گرفته است

نام شريف رهبر دوم بود علي
او هم نسب ز ساقي كوثر گرفته است...

موقعيت والاي ادبي اديب مسعودي بر ادباي ايران و حتي كشورهاي همسايه (نظير تاجيكسان) آشكار است و بعضا از وي با عنوان «حكيم مشرق زمين» ياد مي كنند. شعر 114 بيتي او در مدح فردوسي بزرگ، توجه دانشگاه تاجيكستان را به خود جلب كرده، [2] و چكامه ي «نداي وحدت» او در كشور فرانسه به زبان آن كشور ترجمه و نشر يافته است.
در اشاره به قوت طبع اديب، دريغ است از ذكر بعضي از اشعار وي كه به مناسبت بازگشت از بهائيت و درالتجا به حضرت ولي عصر (عج) سروده و با عنوان «هديه ي نوروزي» طي جزوه اي در نوروز 1355 منتشر كرده، درگذريم. وي در چكامه اي با عنوان «نخل اميد» سروده است:

المنه الله به ره راست رسيدم
پيوند خود از مردم گمراه بريدم

از لطف خداوند به سر پنجه ي ايمان
مردانه ز هم پرده اوهام دريدم

تا پاك شد از زنگ ريا آينه ي دل
هر دم رسد از عالم اخلاص نويدم

با سنگ تجرد، قفس شرك شكستم
آزاد سوي عالم توحيد پريدم

بعد از ده و شش سال غم و يأس و ملامت
شد بارور از رحمت حق نخل اميدم

از فرقه ي دجال صفت گشته فراري
آهو صفت از گرگ روش چند رميدم

ملحق شده بر جيش ظفرمند الهي
با چشم دل، آن نور درخشنده چو ديدم

اي حجت حق، رهبر دين، هادي مطلق
جان دادم و دل دادم و مهر تو خريدم

گر بر در دجال وشان، روي سياهم
در نزد محبان تو من روي سفيدم

من عاجز و درمانده ام، از لطف، تو دادي
هم كلك گهر بارم و هم طبع فريدم

از لطف تو - اي مهدي بر حق - من الكن
در ملك سخن، واحد و در نظم، وحيدم

مسعودي ام از مهر تو بيگانه ز خويشم
شد رهبر اين راه مگر بخت سعيدم

اديب مسعودي، پس از تبري از بهائيت، در بهمن 1354 جزوه اي خطاب به «پدران، مادران، جوانان و عزيزان بهائي» منتشر ساخت كه متن آن در ذيل آمده است:
پدران، مادران، جوانان و عزيزان بهائي
برايتان «موفقيت» در راهيابي و «سلامت» در روح و جسم آرزو مي كنم. شما در هر سطحي از بهائيت كه هستيد مرا خوب مي شناسيد: اگر در كلاس هاي درس اخلاق شركت كرده ايد، مرا در پست سرپرستي و تدريس كلاس هاي يازدهم و دوازدهم نواحي مختلف طهران، به خصوص ناحيه پنج و دوازده ديده ايد. اگر در سطح بالاتري به كلاس درس «نظر اجمالي» آمده باشيد، آنجا نيز مرا كه از طرف لجنه ي تزييد معلومات امري به سرپرستي منصوب بوده ام، ديده ايد. اگر از مبلغان سرشناس بهائي هستيد، كه خيلي خوب تر و بيشتر مرا مي شناسيد، زيرا كه سال ها در جلسات مبلغين كه از طرف لجنه ي نشر نفحات الله تاسيس شده بود، با هم نشست و برخاست و بحث و مشورت داشته ايم. اگر بهائي علاقه مند به تبليغ هستيد، حتما بارها به بيوت تبليغي من، مبتدي [1] آورده و بعدها از من به خاطر ارشاد او سپاسگزاري كرده ايد.
اگر صاحب تأليفي در بهائيت هستيد و با علاقه به ادبيات، ارتباط تشكيلاتي با لجنه ي تزييد معلومات امري داريد، حتما مرا در جلسات انجمن ادبي، كه اولين جلسه ي آن در شانزدهم تير ماه سال 41 [13] تشكيل شد، ديده و در بحث هاي اين انجمن با من آشنا شده ايد. اگر شهرستاني هستيد، مرا خيلي خوب مي شناسيد. لااقل به خاطر پذيرايي هاي گرم و صميمانه اي كه از من در شهرهايي چون يزد، اصفهان، كرمان، رضائيه، بم، زاهدان، بلاد خراسان، خوزستان، مازندران، دشت گرگان و غيره به عمل آورده، با من آشنايي داشته و به جهت مأموريت هاي تبليغي ام به آن سامان مرا خوب مي شناسيد.
من: اديب مسعودي، مبلغ معروف و سرشناس جامعه ي بهائي، همنشين و مباحث مبلغيني چون «عباس علوي»، «محمدعلي فيض»، «فنا ناپذير»، «اشراق خاوري» و... اينك با شما سخن مي گويم.
لابد مي خواهيد بپرسيد كه اگر تو اديب مسعودي هستي، پس چرا آغاز نامه ات تحيت بهائي ندارد؟ چرا الله ابهي نگفتي و چرا ما بندگان جمال قدم [حسينعلي بهاء] را «احباء الله» و «اماء الرحمن» نخواندي؟ آري من اديب مسعودي، همان كه محفل بارها از من با القاب «خادم برازنده»، «نفس جليل»، «ناشر نفحات الله»، «يار موافق و روحاني» و ده ها نظير آن ياد كرده - كه مي توانيد نمونه هايي از آن را در لابه لاي همين يادداشت كوتاه ببينيد. اكنون با شما مشفقانه به سخن نوشته و اميدوارم در حاصل نهايي عقايدم كه پس از رنج ها و مشكلات طاقت فرسا فراهم آمده، بينديشيد!
من با تمامي سوابق درخشان امري و با چهره اي سرشناس در ميان بهائيان ايران، اينك صريحا اعلام مي كنم كه: «پشيمانم و برگذشته ي خويش سخت متأسف». خاطرم از آنچه گذشته، ملول است و از اينكه سالياني دراز از عمر را بهائي بوده ام، از اينكه به خاطر بهائيت، حقايق ارزنده اي در اين جهان را زيرپا گذاشته ام، پشيمانم. و خوشحالم از اينكه سرانجام به چنين حقايق گران بهايي ايمان آورده ام كه: آخرين پيامبر خدا حضرت محمد (ص) است و جامه ي رسالت پس از او، بر قامت ديگري برازنده نيست. كه كتاب خدا «قرآن كريم» تنها كتاب آسماني است كه پيروي آن، سعادت هر دو جهان را به ارمغان مي آورد، كه ولي خدا، زاده ي پاك ائمه ي هدي حضرت مهدي عليه السلام است كه دنيا چشم براه اوست تا جهان را پر از عدل و داد نمايد.
و تو اي دوست عزيزي كه اين نوشته را مي خواني، به خود آي و بينديش كه: چه چيز مرا دگرگون كرده؟ چه چيز مرا در هنگامه ي افول زندگي بر آن داشته تا به راه ديگري گام نهم؟ چه چيز به من قدرت داده تا تمامي خطرات اين دگرگوني فكري را بر خود پذيرا شوم؟ آيا «پول»، «شهرت» و يا «مقام»؟... كدام يك؟!
من اگر در جستجوي مال و منال بودم، اگر در پي عنوان و مقام بودم، اگر خواهان شوكت و شكوه بودم، و خلاصه اگر هر چه مي خواستم، بهائيت به خاطر خدمات ارزنده ام برايم مي كرد! اما من تشنه ي چيز ديگري بودم كه «حقيقت» نام داشت؛ حقيقتي با تمام شكوه و جلال.
ابتدا گمانم چنان بود كه بهائيت، توان راهبري را خواهد داشت. سال ها مخلصانه زحمت كشيدم، به عنوان «احساس وظيفه» تبليغ بهائيت را بر عهده گرفتم. شاهد گفتارم سپاسگزاري هاي محفل است كه بارها از زحمات من در مقام تقدير برآمده، و ليكن روح كاوشگر من هيچ گاه متوقف نمي شد و هيچ گاه به اين تقديرنامه ها دلخوش نبودم، تا آنكه سرانجام شاهد مقصود را در آغوش گرفته و به منزلگه مقصود رسيدم.
اگر چه نمي خواهم در اين مختصر، سخن از دلايل بطلان بهائيت به ميان آورم، زيرا كه سخن فراوان دارم و خود نيازمند جزوه ها و كتاب هاي مستقل است، اما اي شما كه تا ديروز در بيوت تبليغي من، آن هنگام كه به اصطلاح به تبليغ امر الله مشغول بودم، با اشاره تصديق، سر فرود مي آورديد، شما كه تا ديروز حتي شاهد بحث ها و مجادله هاي من با مسلمانان آگاه در جلسات تبليغي بوديد؛ اگر دروغگو بودم كه همه ي آن حرف ها و تبليغات باطل و ياوه است و شما چرا آن روزم را تصديق مي كرديد و از راه هاي دور برايم نامه مي نوشتيد و مرا «رادمرد بزرگ عالم انساني»، «ملاحسين ثاني»، «نجم ساطع آسمان هدايت»، «خادم صميمي امرالله»، «خورشيد آسمان حقيقت» و صدها نظير آن مي خوانديد؟! و اگر راستگويم كه اينك بايد به سخنم، به پند پدرانه و پيام پيري جهانديده، گوش فرا دهيد....
مي دانم كه به زودي در ضيافات به شما دستور خواهند داد كه نوشته ي «اديب مسعودي» را نخوانيد و سلام و كلام، جايز نه! اما آيا همين توصيه، شما را كه در اعماق روحتان، گوهر حق جويي نهفته است و شما را به تحري حقيقت وا مي دارد، بر آن نخواهد داشت كه تازه تحقيق و بررسي تان را آغاز كنيد؟
به ياد دارم كه شروع راهيابي خودم از آنجا آغاز شد كه در نشريه ي اخبار امري خواندم: «اخيرا ملاحظه شده است كه در بعضي نقاط، نفوس ناراحتي به عنوان تبليغات اسلامي و غيره... تحت عنوان تحقيق، تقاضاي تشكيل مجالس مباحثه و غيره مي نمايند... مسلم است كه اين نفوس به اغلب كتب و معارف امري توجه نموده و اطلاعات كافي از مندرجات كتب و رسائل مباركه حاصل كرده اند... از محفل مقدسه ي روحانيه محليه شيدالله اركانهم تقاضا شده است در اين مورد دقيقا دقت و... از هر گونه مواجهه خودداري فرمايند» (سال 1344، شماره 2 و 3).
و من با خود مي انديشيدم كه چرا با افراد مطلعي كه به اغلب كتب و معارف امري توجه نموده و اطلاعات كافي از مندرجات آن حاصل كرده اند نبايد تماس گرفت؟! مگر ايشان چه مي گويند كه مي بايد خود را از بحث و مناظره و يا مواجهه و رويارويي با ايشان محروم كرد؟ آيا اگر بهائيت بر حق بود، همانند اسلام نمي گفت: «اقوال مختلف را بشنويد و بهترينش را برگزينيد». اسلامي كه از زبان پيامبر، در قرآنش مي خوانيم: «من و پيروانم مردم را آگاهانه به حق مي خوانيم».
در بررسي ها و پرس و جوهاي بعدي اين نكته روشن تر شد كه اين افراد، بر معارف امري و اسلامي احاطه داشته و در اين مورد، سخن محفل كاملا صادق بوده است، و سرانجام كار بدانجا كشيد كه حقانيت اسلام و بطلان بهائيت همانند روشنايي آفتاب برايم آشكار گرديد.
از كارهاي ديگر محفل كه هر وقت به ياد آن مي افتم شديدا متعجب مي شوم، آن است كه آن هنگامي كه تازه بهائي شده بودم، محفل مي كوشيد كه موقعيت اسلامي مرا مهم جلوه دهد و مرا با دانشمندان اسلامي، برابر معرفي كند. حتي خود نيز گاهي تحت تأثير دستورات و القائات محفل چنين وانمود مي كردم. ديگر آنكه مي گفت شكستگي پايم را بهانه قرار داده بگويم كه مسلمانان به جهت تغيير روش و آيين، مرا مضروب كرده به حدي كه پايم آسيب ديده است. غافل از اينكه پاي من از دوران كودكي آسيب ديده بود! بعدها اين سؤالات همواره در ذهنم خلجان مي كرد كه راستي چرا بهائيت به اين وسايل ناصحيح و غير منطقي براي حق نشان دادن خود كوشش مي كند؟ چرا مي كوشد بهائيان با افراد مطلع و آشنا به معارف امري تماس نگيرند.
آن ها زمينه شد تا يك تحقيق عميق و همه جانبه را آغاز كنم، به نحوي كه مي توان گفت برگشت من از بهائيت، پس از ايمان واقعي به خدا و استعانت از او، تنها و تنها يك علت داشت و آن اينكه كوشيدم تا متحري واقعي حقيقت باشم. كتاب هاي اصلي امر را جستجو كردم و به دقت و به دفعات خواندم. به جزوه هاي زينتي و رنگ روغن شده قناعت نكردم. مراتب و عناويني كه در بهائيت داشتم، هيچ گاه نتوانستند مرا گول زده و همانند ديگران به فكر بهره برداري هاي مادي بيندازد و از ياد خود و خدا غافل سازد، و در عين حال از تماس با افراد مطلع نيز رويگردان نبودم، و اين چنين شد كه سرانجام راه يافتم.
البته انسان ها همه، جز معصومان پاك و بزرگوار اسلام، جايز الخطايند، اما راهيابي نيز ممكن است و من شرح اجمالي كارم را دادم تا تو دوست عزيز، پيام پيري آگاه را دريافته باشي، اما مادام كه بخواهي فريب سخنان فريبنده مبلغين و گول ظواهر و عناوين تشكيلاتي و لجنات متعدد و ضيافات و احتفالات و كنفرانس هاي باغ تژه و... را بخوري، بدان كه هيچ گاه به مفهوم واقع راه نيافته اي!
راستي آيا تو خواننده ي عزيز هيچ گاه نمي انديشي كه همانند پيروان هزاران فرقه ي ساختگي و بر باطل، كه در گوشه و كنار دنيا به چشم مي خورند، ممكن است تو هم در طريق ناصواب قدم گذاشته باشي؟ تو هم از ميليون ها انساني باشي كه خزف [خرمهره] را به جاي لعل خريده و گوهر را همچنان ناسفته درون صدف وانهاده؟! من به نام «پدري پير» كه گذران زمان گرد سپيد بر چهره اش نشانده، به نام آموزگاري روحاني كه حتي در بهائيتش نشانده، به نام آموزگاري روحاني كه حتي در بهائيتش نيز صادق بوده، به نام مربي دلسوز، براي شما بهائيان عزيز نگرانم. من نگران آن روزم كه به فرموده ي قرآن كريم، وقتي حقايق در جهان ديگر، جلوي چشمتان هويدا شود و ببينيد كه آنچه پيمبران راستين خدا گفته اند حق است، زبان برآريد كه: «رب ارجعون لعلي اعمل صالحا فيما تركت» (خدايا من را برگردان تا از نيكي ها آنچه را كه ترك كرده بودم انجام دهم). اما ديگر دير شده باشد و به شما بگويند: «كلا انها كلمه هو قائلها» (نه چنين است، زيرا او فقط گوينده ي اين سخنان است»!
آري، من از آينده براي شما هراسناكم و بيم دار. بياييد پند مبلغ پير و يار عزيز و ناصح مشفقتان را بشنويد و سر از بارگاه گران غفلت برداريد. من به زودي شرح حال مفصل خود را همراه با مدارك مثبته براي آگاهي همگان طبع و نشر خواهم كرد و شايد تا آن زمان محفل به شما توصيه كرده باشد كه اين اوراق ناريه [2] را مطالعه نكنيد، اما خوشحالم كه اتمام حجت با شما كرده ام و در پيشگاه عدل خداي بزرگ خواهم گفت كه من سرانجام، حقيقت آشكار شده براي خودم را در اختيار اينان گذاشتم و آنان كه به خود نيامدند، هيچ عذري ندارند.
آري، من «اديب مسعودي»، بزرگ مبلغ جامعه ي بهائي، اينك مسلمانم و از اين باب خدا را بسي شاكر و سپاسگزارم. «خداي اسلام را قائلم»، «پيامبر اسلام را آخرين فرد از گروه پيام آوران خدا مي دانم»، «امامان عزيز، از علي عليه السلام تا امام حسن عسگري عليه السلام، را به جان و دل معتقدم»، «امامت، حيات، غيبت، ظهور و ديگر خصوصيات فرزند بلافصل امام يازدهم امام محمد بن الحسن عج را باور دارم»، «بابيت و بهائيت را دين ندانسته، پيشوايانش را عاري از هر حقيقتي مي دانم». و اين فريادي از تمامي ذرات وجود من است كه در قالب اشعارم جلوه گر است:

هزار شكر كه از قيد درد دو غم رستم
چو ذره بودم و بر آفتاب پيوستم

به چاهسار ضلالت فتاده بودم زار
گرفت خضر ره عشق، از كرم، دستم

طمع بريده، ز دجال سيرتان پليد
ز جان به خدمت صاحب زمان كمر بستم

اميدم چنان است: پروردگاري كه فرموده: «ادعوني استجب لكم» (بخوانيدم تا كه جوابتان را گويم) و خداوندي كه فرموده: «ان الله يغفر الذنوب جميعا» (خداي تمام گناهان را مي بخشايد)، مرا خواهد پذيرفت. و من هم مي كوشم تا در اين چند روز مانده از عمر، جبران گذشته ها كنم، كه خداي فرموده است: «لا تقنطوا من رحمه الله» (از رحمت خدا مأيوس نباشيد).
اگر مي خواهيد سخن مرا حضورا نيز بشنويد، در يكي از روزهاي مشخص شده در اين نوشته، هنگامي كه براي انبوهي از مردم اين شهر خواهم سخن گفت، سرافرازم نماييد. و در اينجا براي آن دسته از بهائيان ساده دل كه ممكن است بر اثر القائات محفل و تشكيلات بهائي، از آمدن به اين جلسات و خواندن نوشته هاي بعدي من معذور شوند، عرض مي كنم كه خلاصه ي سخن من در اين مجالس و محافلي مشابه آن و در جزوات و كتب بعدي همين است كه در دو بيتي زير آوردم:

المنه ي لله به ره راست رسيدم
پيوند خود از مردم گمراه بريدم

از لطف خداوندي با قوت ايمان
مردانه ز هم پرده ي اوهام دريدم

مزيد توفيق همگان را آرزومندم. غلام عباس گودرزي «اديب مسعودي»، هشتم بهمن ماه پنجاه و چهار [1354]. »

منبع: نرم افزار بهاء بی بها

*****

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 14 اردیبهشت1389 - ساعت 22:38 |
کد مطلب: 337 || نوع مطلب: مقالات

بهائیت بی بها

اعتقاد به منجی آخرالزمان و یا همان بحث مهدویت تقريباً در تمام اديان به نحوي نهادینه شده و به آن قائل هستند، اما در اين ميان مسلمانان و بویژه شيعيان اين مقام را منحصر به حضرت مهدي(عج) مي‌دانند. مسئله مهدويت در بينش اسلامي نقش كليدي دارد، چرا كه اعتقاد به يك منجي و مصلح و اميد به اينكه سرانجام روزي حق جاري مي‌شود و صالحان بر زمين حكومت مي‌كنند، عامل پويائي و حركت جوامع اسلامي است.

آنچه که باعث گردیده شیعه در طول حرکت تاریخی كلان خويش، به رغم دريافت ضربات و لطمات بسيار از سوي دشمنان، از يأس و نوميدي رهایی یافته و توان تحمل خویش را بالا ببرد اعتقاد به فرج در آخرالزمان است. علاوه بر مهدويت، خاتمیت نیز سدراه محكمي در مقابل دين‌سازي و دكان‌سازي به شمار مي‌رود. به همين دليل هم اين موضوع، مستقيم و غيرمستقيم همواره در معرض چالش قرار داشته است.

قدرت‌هاي حاكم بر جهان درصدد بوده و هستند تا با تشكيل مسلك و باورهای جديد و به اصطلاح تكامل يافته با رنگ و بوي خردورزي و ايدئولوژي بر افكار توده مردم مسلط شوند و از نيروهاي آنان به سود خويش بهره‌برداري كنند. اما استعمار در مشرق زمين در برابر مقاومت "طرز فكر اسلامي" قرار داشته و به طرق گوناگون مي‌خواهد با تفكر اسلامي مبارزه كند. يكي از راههايي كه استعمار براي فتح اين دژ محكم در نظر گرفته، تلاش براي مذهب‌سازي بوده است. هدف آنها، چنان كه خود معترف‌اند، اين است كه در مقابل "مهدي"، مهدي ديگر بسازند و در برابر "قرآن"، قرآن ديگري عرضه كنند.

برهمین اساس است که تزار روسیه علی محمد شیرازی را در راستای اهداف استعماری خویش ترغیب به ادعای ارتباط با امام عصر (عج) یا باب آن حضرت بودن می نماید. بعدها علی محمد با توجه به حمایت های روسیه پا را فراتر نهاده و مقام خود را ترقی داده و مدعی امامت و سپس الوهیت می گردد. پس از مرگ علی محمد باب میرزا حسینعلی نوری معروف به بهاءالله با هدایت و حمایت های روسیه تزاری، بهائیت را پایه گذاری می نماید که با بروز انقلاب بلشویکی در سال 1917 در روسیه حکومت تزار سقوط نموده و با تشکیل دولت جدید حمایت های روسیه نیز از بهائیت قطع و از این تاریخ به بعد انگلستان حامی بهائیت می گردد.

پس از مرگ میرزا حسینعلی (بهاء) فرزندش عباس افندی معروف به عبدالبهاء جانشین پدر می گردد وی با توجه به حمایت های استعمار پیر انگلستان و عوامل داخلی آن تبلیغ بهائیگری را که از زمان بهاء شروع شده بود، در سطح کشور به شدت پیگیری می نماید و برای این منظور از هیچ کوششی دریغ نمی ورزد و با ارسال پیام هایی به تشویق بهائیان پرداخته و امر تبلیغ را در بین بهائیان نهادینه و بر احبا فرض و واجب می نماید.

در همین ایام است که بعضی از مبلغین بهائی به سراغ آقای شیخ عبدالحسین تفتی یکی از روحانیون به نام تفت از توابع شهر یزد رفته و با حیله و ترفندی وی را به سلک خویش در آورده و بعد از گذشت بیست سال همنشینی با روسای بهائیت به باطل بودن باورهای بهائیان پی برده و به اسلام بازمی گردد.

آیتی در اواخر عمر عباس افندي (عبدالبها) و سپس در اوايل ریاست شوقي افندي بر بهائیان به ميزان زيادي از سوء اخلاق و فساد روسا و مبلغين فرقه بهائيت اطلاع حاصل نمود و از کرده خود پشيمان شد؛ و هنگام مسافرت به اروپا و در مراجعت و اقامت در مصر، زمزمه مخالفت آغاز کرد و به جمع آوري اسناد و تصاوير پرداخت و يادداشت هايی ضروری و لازم عليه بهائيت تهیه کرد.

وی پس از فوت"عبدالبها"پيشواي بهائيان در سال 1300 شمسی همراه جمعي ديگر از بهائيان، به دامن اسلام بازگشت و به محض ورود به تهران مخالفت خود را آشکار کرد و سپس کتاب"کشف الحيل" را در سه جلد در رد بهائيت به رشته تحریر درآورد.

آیتی در تهران اقامت گزيد و به استخدام وزارت معارف (آموزش و پرورش) درآمد و به عنوان دبير به تدريس در دوره متوسطه پرداخت. با طبع و ذوق سخنوري که داشت، به پژوهشهاي ادبي روي آورد و نشريه اي ادبي-انتقادي به نام نمکدان در سال 1308 ش منتشر کرد.

آيتي پس از عمري پرماجرا در سال 1332 خورشيدي، ضمن سفري که از یزد به تهران کرده بود بيمار گشت و رخت به سراي ديگر کشيد و جنازه او در قم به خاک سپرده شد.

مجله یغما سال 20 شماره 4 تیر ماه  1346 شرح حالی به قلم خود آیتی آورده است که عینا آن را در ذیل می آوریم:

«مرا نام عبد الحسین است و مولدم قصبه تفت من توابع بلده یزد. چون پدرم از علمای پیشوایان اسلام بود موسوم به حاج شیخ محمد مدعو به حاج آخوند تفتی و جد امی از خاندان سلطان ابراهیم ادهم لهذا از عنفوان شباب در لباس عمامه و ردا و به نام شیخ عبدالحسین در مدارس قدیمه به تحصیل علم معقول و منقول و منطق و فقه و اصول پرداخته دوره تحصیلاتم تکمیل نشده بود که پدرم در گذشت و به جای آن مرحوم، مقتدای عمویم گشته محراب و منبر را تا سن سی از عمرم نگاهداشتم. در آن موقع بهائیان دام برایم گستردند و بوسائل عدیده کتب خودشان را تحت مطالعه ام قرار دادند. بعضی از مشایخ و مقتدایان محلی مطلع شده پیش از آنکه بطرفی ازرم و قبول بگرایم متهم ساختندم چنانکه نه تنها ریاست و محراب و منبرم به خطر افتاد بلکه جانم نیز در معرض خطر بود و کارم به مهاجرت کشیده به همان نسبت که مشایخ محلی و مریدانشان مرا از حوزه اسلامی دور می کردند به همان نسبت وجوه بابیه و بهائیه بغل گشوده و مرا در آغوش می کشیدند. این جزر و مد مذهبی مرا به مدت بیست سال به اطراف جهان کشیده و در سالک مبلغین و مبشرین و داخل در بساط حل و عقد امور بهائیت در آورده امواج حوادث گاهی به ساحل قبولم می کشید و دمی دیگر در وادی رد و نکولم می افکند تا در سفر دوم که سه ماه مقیم کوی رئیس ایشان عبدالبهاء عباس گشتم در حیفا کاملاً بر بطلان دعوی او و پدرش از جنبه مذهبی آگاه گشته تنها از جنبه ون خواهی و نعمات صلح جویی و فلسفه نفوذ ایشان در عالم غرب قرین حیرت و منتظر کشف حقیقت بودم تا پس از مرگ عبدالبهاء در زمامداری سبط کبیرش شوقی افندی موفق به سفر اروپا شدم و از آن حیث نیز آسوده خاطر گشته یقین کردم که این دروغ هم عطف بر دروغهای مذهبی شده و نفوذی در جهان غرب نداشته اند و اگر گاهی عده قلیلی توجه نموده اند از اثر خیانت حضرات و نتیجه سیاست بیگانگان است نه چیز دیگر و چون عبدالبهاء را خائن ایران هم از حیث مذهب و هم از حیث استقلال و سیاست شناختم دل از مهرشان بپرداختم و خود را در زحمت و خطر دیگری انداخته چند هزار نفر بهائی متعصب را دشمن خود گردانیدم برای اینکه وجدانم نگذاشت که مؤلفات سابقه خود را الغا نکرده بگذارم و بگذرم و مانند میرزا ابوالفضل گلپایگانی به سکوت بگذرانم لذا به لاء کتب سابقه که در تاریخ ایشان به نام کواکب الدریه نگاشته بودم و آن هم از تصرفات خودشان مصون نمانده بود بپرداختم و حقایق بی شبه ای که در مدت بیست سال یافه بودم در دو جلد کتاب کشف الحیل منتشر ساختم!»

آیتی در شرحی از چگونگی تغییر تخلص خود از ضیائی به آواره چنین نقل می کند: «اما تخلص آواره را عبدالبهاء عباس بر من روا داشت و فلسفه اش این بود که کلمه ضیاء نزد او ناپسند بود سبب اینکه یک برادرش ضیاء ا... نام داشت و او کلاً با عباس افندی مخالفت کرده زیربار خدائیش نرفته بود از این رو هر کس نامش ضیاء یا لقبش ضیائی بود نام لقبش را عوض می کرد و پس از آنکه بعضی اشعار مرا دید به من نوشت که "تخلص شما من بعد آواره باشد" و این منتهی منتی بود که بر من داشت چه او و پدرش بر این لقب ملقب بوده همیشه می نوشتند ( ما آوارگان ) ولی باید دانست که در مدت معاشرت با ایشان کم شعر گفته ام و اتفاقاً آنچه هم گفته ام باقی نمانده است.اینک شش سال است که از حوزه بهائیان بکلی جدا و تخالف شدید بین ما حکم فرماست و لقب آواره هم به ملکوت ابهی برای صاحبش فرستاده و هم فامیل خود را آیتی قرار داده ام.»

این نتیجه زیاده خواهی و استکبار صاحبان قدرت می باشد که بیهوده در تلاشند تا به خیال خود از برپایی حکومت صالحان و جاری شدن عدل بر روی کره خاکی جلوگیری کنند.

امید است که فریب خوردگان بهائیت که در دام تشکیلات گرفتار آمده اند با روشنگری هایی که هر روزه از سوی دلسوزان جامعه صورت می پذیرد خود را از دام عنکبوتی سران تشکیلات برهانند.

انشاء الله در آینده بسیار نزدیک کتاب کشف الحیل از سوی موسسه مطالعاتی روشنگر تجدید چاپ شده و در اختیار مشتاقان قرار خواهد گرفت.

بر گرفته از وبلاگ "گذشته،حال،آینده"      آقای سید کاظم موسوی

*****

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 8 اردیبهشت1389 - ساعت 19:7 |
کد مطلب: 330 || نوع مطلب: مقالات
هديه اسرائيل به « هويدا »
هديه اسرائيل به « هويدا »
مدرسه‌‌اي كه اميرعباس هويدا در آن خواندن و نوشتن آموخت، شاخه‌اي بود از «آليانس جهاني اسرائيلي» كه در 1860 (1246 ق) در جهت همدردي با يهوديان و رسيدگي به گرفتاري‌هاي همكيشان در سراسر جهان بر پا شد. مركز اين انجمن در پاريس بود و بنيانگذارش آدولف كرميو و چند تن از روشنفكران يهودي بودند.
او تحت تأثير همين آموزه‌ها، در مدرسه فرانسوي بيروت به گروه تمپلرها Templar)) پيوست . گروهي كه عباس ميلاني درباره سابقه تاريخي آن مي‌نويسد:
«آنها خود را نخبگان روشنفكري مدرسه مي‌دانستند و نام تمپلرها را برگزيده بودند. انتخاب شان سخت غريب بود، چون تمپلرهاي سده دوازدهم، سلحشوراني پرآوازه بودند كه در جنگ‌هاي صليبي، عليه مسلمين مي‌جنگيدند. به گمان برخي از محققان، همين تمپلرها را بايد هسته اوليه فراماسونري دانست.»
همو در جائي ديگر، ضمن صحبت از بحث‌هاي روشنفكري هويدا و دوستانش در منزل مسكوني او در بيروت، درباره ايجاد دولت اسرائيل مي‌نويسد:
« بحث امكان ايجاد يك دولت يهودي در بخشي از سرزمين فلسطين هم در آن زمان سخت رايج بود. هويدا از جمله اقليت‌ كوچكي بود كه از ايجاد چنين دولتي طرفداراي مي‌كرد. مي‌گفت: اين تنها پادزهر سامي ستيزي تاريخي است.»
طبيعي است كه تلاش‌هاي شبانه‌روزي اميرعباس هويدا در كميسري عالي سازمان پناهندگان در ژنو را بايد در راستاي ايجاد دولت مورد علاقه او كه تنها پادزهر سامي ستيزي باشد، جستجو كرد.

اسرائيل كعبه آمال بهائيان بود و تلاش عكانشينان براي ايجاد آن، به روشني در تاريخ ضبط شده است. اميرعباس هويدا از طرفي به اين فرقه تعلق داشت و تلاش براي تعالي دولت صهيونيستي اسرائيل از وظايف فرقه‌اي او بود و از طرف ديگر نيز، خانواده مادري او، از خدمتگذاران تشكيل دولت اسرائيل بودند. يكي از اين افراد، عبدالحسين سرداري ـ دائي اميرعباس هويدا ـ است كه در زمان اشغال فرانسه توسط آلمان، امور كنسولي سفارت ايران در پاريس را به عهده داشت.
عباس ميلاني در اين باره مي‌نويسد:
«وقتي فرانسه به اشغال نازي‌ها درآمد، كشورهايي چون ايران نه تنها روابط خود را با فرانسه اشغالي قطع كردند، بلكه دفاتر سفارت خود را هم در شهر پاريس بستند. ساختمان سفارت ايران در اختيار ابوالحسين [عبدالحسين] سرداري قرار گرفت كه جوان‌ترين برادر افسرالملوك [مادر هويدا] بود .... ديپلماتي حرفه‌اي بود و قبل از حمله نازي‌ها مسئوليت امور كنسولي سفارت ايران در پاريس را به عهده داشت ... رفيق باز و رفيق ياب بود. با برخي از سران ارتش اشغالگر آلمان در پاريس از سر دوستي در آمد. آنان را به مهماني‌هاي مجلل در محل سفارت دعوت مي‌كرد و خاويار و شامپاني فراوان و رايگان در اختيارشان مي‌گذاشت و براي تفريحشان حتي دختران جوان و زيبا را هم تدارك مي‌كرد. رابطش براي تامين اين دختران يكي از زنان زيباي پاريس به نام الكساندريا بود. مهمان نوازي‌هاي سرداري [!؟] هم براي او منشأ منفعت‌ مالي فراوان شد و هم زندگي برخي از يهوديان پاريس را نجات داد ... سرداري با استفاده از روابط نزديكش با آلمان‌ها، جان خانواده‌هاي يهودي ايراني مقيم پاريس را از مرگ حتمي نجات داد. او نيز به نوبه خود مقامات آلماني را متقاعد كرده بود كه هر كس گذرنامه ايراني دارد علي‌رغم وابستگي‌هاي مذهبي‌اش، شهروند ايراني و لاجرم از حقوق اين شهروندان برخوردار است... سرداري به حدود هزار و پانصد گذرنامه ايراني دسترسي داشت. وقتي در سال 1942، نازي‌ها بازداشت يهوديان پاريس را آغاز كردند، سرداري تصميم گرفت اين گذرنامه‌ها را به نام برخي از يهوديان غير ايراني صادر كند.
يكي دو سال بعد، نشريات ايراني از اين ماجرا خبردار شدند و به لحني تند و انتقاد آميز، مي‌پرسيدند چرا سرداري را به رغم فروش گذرنامه به جهودان هنوز از كار بركنار نكرده‌اند ... به روايت فريدون هويدا، «در سال 1948 من در پاريس بودم وقتي كه اعضاي جامعه يهوديان ايراني مقيم پاريس به ديدن دايي من آمدند، سيني‌يي نقره‌اي كه امضاي روساي جامعه يهوديان در آن نقر شده بود، برسبيل امتنان و احترام به او هديه كردند.»
اسكندر دلدم، اميرعباس هويدا را از اعضاي «شوراي امريكايي صهيونيزم» موسوم به AZL معرفي مي‌كند و فعاليت‌هاي او در سازمان ملل را پوششي بر عضويت وي در اين شورا مي‌داند.
همين وابستگي‌ بود كه در ماه اول نخست‌وزيري او، ساواك را وادار به ارائه طرحي براي برون رفت از مشكل اشتهار او به بهائيت كرد. طرحي كه در بند ششم آن آمده است:
«عدم انجام هيچ نوع معامله تجارتي و داد و ستد كه دال بر نزديكي با اسرائيل باشد، زيرا عناصر مخرب، بهائيان را عوامل اسرائيل در ايران به مردم معرفي كرده‌اند.»
هنوز مدت زيادي از انتصاب او به نخست‌وزيري، سپري نشده بود كه اظهار نظر شد:
«چون آقاي هويدا نخست‌وزير در معامله محرمانه فروش نفت ايران به اسرائيل، خدمت بزرگي به آن كشور نموده، دولت اسرائيل در قبال اين خدمت يكصد و چهل هزار متر مربع زمين در فلسطين به ايشان واگذار نموده است.»
پيوستگي فرقه بهائيت و صهيونيزم به اندازه‌اي روشن و مبرهن بود كه در كميسيون نشر نفحات‌الله ! در شيراز گفته شد:
«دولت اسرائيل در جنگ سال 46 و 47 قهرمان جهان شناخته شده، ما جامعه بهائيت، فعاليت اين قوم عزيز يهود را ستايش مي‌كنيم.»
علي‌رغم اينكه از دو طرف ـ هويدا و اسرائيل ـ تلاش بر اين بود تا روابط في‌مابين، در نهايت پنهان‌كاري ادامه يابد ولي گاهي اوقات، نشريات خارجي از اين ارتباط پرده بر‌مي‌داشتند. نمونه آن مصاحبه‌اي است كه «مجله آلمان هوبي » با او داشت، سئوال كرد:
«آيا در صورت بروز منازعه جديد في‌مابين اسرائيل و اعراب، ايران در تحريم نفتي شركت خواهد كرد؟»
و هويدا در پاسخ گفت:
«ما در تحريم نفتي گذشته اعراب نيز دخالتي نداشته، شركت نكرديم و بنا بر اين در آينده نيز به همين عمل مبادرت خواهيم ورزيد و نفت از ديدگاه ما يك متاع تجارتي است نه يك اسلحه سياسي. در صورت بروز كشمكش خصمانه و منازعه جديد در خاورميانه، صادرات نفت ما لاينقطع مسير خود را ادامه خواهد داد.»
اميرعباس هويدا، يكي از شهروندان تمام عيار، اسرائيل بود. خدمات او به آنان به حدي بود كه حتي در ملاقات با يوري لوبراني ـ رئيس دفتر اسرائيل در ايران ـ همواره استثناء قائل بود. دكتر عباس ميلاني در اين‌باره نوشته است:
«يوري لوبراني ... در عمل سفير اسرائيل در ايران بود... او روابط ويژه و نزديكي با هويدا پيدا كرده بود. نه تنها به بسياري از مهماني‌هاي شام هويدا دعوت داشت، بلكه مرتب با او در دفتر نخست‌وزير هم ديدار و گفتگو مي‌كرد. از يك جنبه، لوبراني‌ تنها استثناي قاعده‌اي بود كه هويدا خود در دوران صدارتش برقرار كرده بود. هر وقت سفيري از يكي از كشورهاي خارجي به ديدار هويدا مي‌آمد، او تأكيد داشت يكي از منشيانش در جلسه حضور داشته باشد. تنها استثنا لوبراني‌بود.»
به نقل از قصه هویدا -ابراهیم ذوالفقاری - موسسه مطالعات و پزوهشهای سیاسی

پانويس ها :

1ـ كارنامه فرهنگي فرنگي در ايران 1921 ـ 1837، هما ناطق، 1380، ص 126.
2ـ معماي هويدا، ص 68.
3ـ همان، ص 65.
4ـ همان، صص 91 ـ 89.
5 ـ آرشيو، سند 423، 18/11/1343 و 432، 24/11/1343.
6 ـ پيشين، سند 2139/300 الف، 26/11/1344.
7ـ پيشين، سند 6946/ هـ، 11/3/1347.
8ـ اميرعباس هويدا به روايت اسناد ساواك، جلد 2، صص 3، 342، اين مصاحبه توسط سفارت ايران در آلمان ترجمه و به وزارت خارجه ارسال شده است.
9 ـ معماي هويدا، صص 7ـ 406.

منبع: www.dowran.ir

*****

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 7 اردیبهشت1389 - ساعت 14:49 |
کد مطلب: 301 || نوع مطلب: مقالات

سوال :

چرا بهائیان معتقدند که تمام آثار و معابد از جمله کعبه باید ویران شده و منزل باب در شیراز از نو بنا گردد؟

پاسخ :

دولت های بیگانه برای پیشبرد سیاست های استعماری در کشورها، دست به اختلافات دینی می زنند، اما در کشور ایران که پیرو مکتب اهل بیت عصمت و طهارت ـ علیهم السّلام ـ هستند و روحانیت آگاه، همیشه مردم را از انحراف باز می دارند، زمینة پیدایش یک دین جدید غیر ممکن است، چرا که دین اسلام به عنوان آخرین و کاملترین دین، و پیامبر اسلام ـ صلّی الله علیه و آله ـ آخرین رسول از طرف خداوند تبارک و تعالی برای مردم جهان مبعوث شده است.[۱] لذا دشمنان به این نتیجه رسیدند که باید رشتة ارتباط و وحدت مسلمین و بالاخص مرکز ثقل وحدت شیعیان ایرانی یعنی دین، تضعیف شود، تا مردم متحد را از هم جدا کرده، و درصورت نیاز بتوانند آنها را به جان هم انداخته و بر آنها تسلط پیدا کنند. بهترین کار برای پیشبرد اهداف شوم استعماری و ایجاد انگیزه در ملت ایران برای به میدان آمدن، مسئلة‌ مهدویت بود. برای همین سید علی محمد باب شیرازی با تحریک بیگانگان ادعای نیابت و باب امام زمان ـ علیه السّلام ـ را کرد.[۲] وقتی هم دید که برخی از مردم ناآگاه، بدون تحقیق و دلیل منطقی ادعای او را پذیرفتند، مدعی شد که آنچه مردم انتظار ظهورش را می کشیدند من هستم، من همان مهدی و امام زمانم و آمدم جامعه را از فساد پاک سازم و بر همة مردم و علما واجب است که از من اطاعت کنند.[۳]
سپس ادعای نبوت کرده و به خیال خود قرآن کریم را نسخ نمود و کتاب بیان را به جای آن معرفی کرد.[۴] زیرا می دانست با وجود قرآن کریم کسی به او ایمان نخواهد آورد و اگر عده ای ناآگاهانه به او گرویده اند، روزی با مطالعة دلائل عقلی و منطقی قرآن، بر بطلان بابیت یقین خواهند کرد و برای همین دستور داد تمامی کتابها غیر از کتب خودشان، سوزانده شود، البته بعد از او میرزا حسینعلی گفت: کتاب هایی را که برای زندگی مورد نیاز است بخوانید و این لطفی از جانب خداوند (یعنی خودش) بر بندگان است.[۵] و خود را به بها ملقب کرد و همانند باب خود را مهدی، سپس پیامبر و در آخر هم خدا خواند و پیروانش از این به بعد بهائیت معروف گشتند.[۶] بنابراین یکی از کارهای استعمار، در راستای تضعیف اسلام حمایت آنان از بهائیت می باشد و با مطرح کردن نسخ اسلام و قرآن، خواستند آثار ظاهر اسلام را از بین ببرند و با توجه به اهمیتی که حج دارد و سالانه میلیونها مسلمان در آن جمع می شوند و آثار وحی و نبوت را می بینند و از آنجا به زیارت مرقد منور رسول الله ـ صلّی الله علیه و آله ـ و ائمة اطهار ـ علیهم السّلام ـ مشرف می شوند و چونکه همه این مراسم یک نوع همایش جهانی اسلام و اتحاد مسلمین در برابر استعمار و مذاهب خود ساخته، خصوصاً بهائیت می باشد، رهبران بهائیت با پیروی از دشمنان سرسخت اسلام، در صدد این شده اند که باید این محوریت از بین برود و مکه، مدینه، قبور ائمه اطهار ـ علیهم السّلام ـ و تمامی مزار علمای اسلام ویران گردند، تا دیگر کسی آثار اسلام را نبیند،‌
زعیم الدوله در این باره می نویسند:
علی محمد باب، خانة خود در شیراز را به جای کعبه، برای نماز خواندن به عنوان قبله قرار داده بود و یکی از احکامش این بود که به محض به قدرت رسیدن پیروان او باید تمام بقاع مقدسه مانند، مکه، بیت المقدس، قبور انبیاء و اولیاء را خراب کنند و هر کس استطاعت پیدا کرد، خانة محل ولادت او را در شیراز حج کند، و آن خانه را تعمیر و توسعه دهد.[۷]
حسینعلی بهاء نیز در کتاب اقدس می گوید: قبله کسی است که خدا او را ظاهر کرده است هر گاه او تغییر کند قبله هم تغییر پیدا می کند. و چون بهاء در فلسطین و در شهر «عکا» زندگی می کند، بعد از باب، قبلة بهائیان و هم چنین محل حج شان عکا شد. که در مورد حج هم می گوید: و به تحقیق که خدا بر هر کس از شما که استطاعت داشته باشد حکم به حج خدا (یعنی قبر او در عکا) کرده است.[۸]
بنابراین علت اعتقاد بهائیان بر ویران کردن مکه و… برای از بین بردن آثار دین مقدس اسلام است، تا مردم به مرور زمان دست از اسلام برداشته و به سوی فرقة منحرف بهائیت کشیده شوند و بخاطر دشمننی با اسلام است که کشورها و دشمنان مکتب تشیع مانند روسیه، ترکیه، انگلیس، آمریکا، فرانسه و رژیم غاصب صهیونیسم همواره از اینها حمایت می کنند.[۹]

_______________________________________
[۱] . قرآن کریم ، مائده/۳، احزاب/۴۰٫
[۲] . الامین، شریف یحیی، فرهنگنامة فرقه های اسلامی، ترجمه: محمد رضا موحدی، تهران، باز، اول، ۱۳۷۸ ش، ص ۶۹٫
[۳] . زغیم الدوله تبریزی، محمد مهدی خان، مفتاح باب الابواب، ترجمة حسن فرید گلپایگانی، تهران، کتابخانة‌ شمس، دوم، ۱۳۴۹٫ ص ۱۲۱، و حسینی طباطبائی، مصطفی، ماجرای باب و بهاء، تهران، روزنه، دوم، ۱۳۷۹ش، ص ۴۵٫
[۴] . افراسیابی، بهرام، تاریخ جامع بهائیت، تهران، مهرفام، دهم، ۱۳۸۲ ش، ص ۲۰۱٫
[۵] . همان، ص ۳۶۱، و مفتاح باب الابواب، ص ۱۶۸و۲۷۰٫
[۶] . مشکور، محمد جواد، فرهنگ فرق اسلامی، بنیاد پژوهشهای اسلامی آستان قدس رضوی، سوم، ۱۳۵۷ ش، مشهد، ص ۹۰٫
[۷] . مفتاح باب الابواب ، ص ۶۸، ص ۱۶۹٫
[۸] . همان، ص ۲۵۴، ص ۲۵۹، ص ۲۸۴٫
[۹] . افراسیابی، بهرام، تاریخ جامع بهائیت، مهرفام، چاپ دهم، ۱۳۸۲ش، تهران، ص ۲۷۱، ۲۹۸، ۳۲۳؛ و ربانی گلپایگانی، علی، فرق و مذاهب کلامی، امیر، اول، ۱۳۷۷ ش، قم، ص ۳۴۱٫

منبع: http://www.baharoom.com

*****

+ نوشته شده توسط محمد در پنجشنبه 2 اردیبهشت1389 - ساعت 12:14 |
کد مطلب: 291 || نوع مطلب: مقالات

خبرگزاري فارس: پيشينه‌ي روابط ايران و آمريكا از نگاه‌هاي مختلف قابل بررسي است. يك وجه اين بررسي، ارائه كارنامه‌اي از فعاليت‌هاي ايران‌شناسي در ايالات متحده است.

پيشينه‌ي روابط ايران و آمريكا از نگاه‌هاي مختلف قابل بررسي است. يك وجه اين بررسي، ارائه كارنامه‌اي از فعاليت‌هاي ايران‌شناسي در ايالات متحده است. از سالهاي اول، آشنايي آمريكائيان با ايران آنان درصدد شناسايي فرهنگ، جامعه،‌تمدن، تاريخ و قوميت ايراني بودند. ايران‌شناسي به عنوان يك كرسي در برخي مراكز تحقيقاتي و آموزشي درآمد و براي پيشبرد اين مقوله از ايرانيان اهل فكر نيز استفاده بردند. قبل از جنگ جهاني آمريكائيان چندان عنايتي به شرق و ايران نداشتند و اطلاعات خود را از اروپائيان مي‌گرفتند، ولي بعدها به دليل ضرورت‌هاي مختلف مجبور شدند خود مستقلاً مسائل شرق را كارشناسي كنند و براي اين منظور به تأسيس برنامه‌هاي درسي در دانشگاهها، كتابخانه‌ها و مؤسسه‌هاي فرهنگي همت گماردند. مناسب بود در ايران نيز «آمريكاشناسي» به عنوان يك ضرورت تاريخي در دستور كار قرار مي‌گرفت و واقعيت‌هاي منفي و مثبت آن جامعه با واقع‌نگري ارزيابي مي‌شد كه البته نشد. از اينرو نگره‌هاي ما به فرهنگ و تمدن آمريكايي براساس شالوده‌اي غيركارشناسانه بنا گرديد، ولي مراكز كارشناسي آنان به دقت بر عمق و گستره‌ي پژوهش‌ها افزودند.
غرب‌شناسي كه پس از پروژه غرب‌زدگي آل‌احمد و ديگران آغاز شد و زدايش عناصر منفي غرب و تعامل واقع‌گرايانه‌تر با آن را صرفاً از طريق شناسايي دقيق آن ميسر مي‌دانند، مشتمل بر آمريكا‌شناسي نيز هست. وليكن آن نيز تاكنون در ايران چندان جدي گرفته نشده است. هر چند كه در چند سال اخير در برخي از مراكز فرهنگي ايران برخي برنامه‌ها پي‌گيري شده است.
ما به غرب و بخشي از آن كه آمريكاست هرگونه كه نگاه كنيم، چه به چشم منفي و تئوري توطئه1 و چه به صورت مثبت و به عنوان يك واقعيت تاريخي و جهاني در هر دو صورت ناگزير به شناسايي آن هستيم و در اولين قدم بايد بدانيم آنان درباره‌ي ما چگونه مي‌انديشند و چه آراء كارشناسانه‌اي دارند. لذا كارنامه كارهاي مطالعاتي و تحقيقاتي آنان براي ما ضروري است. چرا كه بسياري از آراي ايران‌شناسان خارجي حتي در كتب درسي از دبستاني گرفته تا دانشگاهي گنجانده و تدريس مي‌شود و بدين ترتيب نمي‌تواند در شكل دادن به افكار جامعه‌‌ي ايراني نسبت به فرهنگ و تاريخ خود بي‌تأثير باشد2 مقاله حاضر درباره‌ي پاسخ به چنين نيازي تهيه شده است؛ و آن را در چند بخش به طور خلاصه و برگزيده و برپايه اطلاعات موجود تدوين نموده و ارائه مي‌دهيم.
تقسيم جهان به شرق و غرب بيشتر تفكيك به لحاظ فرهنگي است. شرق‌شناسي به مجموعه مطالعات، تحقيقات و فعاليت‌هاي علمي در حوزه شناسايي ابعاد مختلف شرق گفته مي‌شود. همچنان كه غرب‌شناسي نيز فعاليت علمي در جهت شناخت ابعاد اجتماعي، فرهنگي و تاريخي غرب است.
شرق‌شناسي يا استشراق مشتمل بر شاخه‌هاي مختلف مانند اسلام‌شناسي، ايران شناسي، هند‌شناسي و عرب‌شناسي است. ايران‌شناسي رشته‌اي است كه بيش از يك قرن سابقه دارد و موضوعي به نام تاريخ و تمدن و فرهنگ ايراني را مطالعه مي‌كند. اين رشته از دانش را نخست اروپايي‌ها بنا نهادند. 3
با اين كه مهد اين رشته اروپا بود ولي بعداً آمريكائيان به صورت فعال در آن وارد شدند. 4 و نيز متفكران ايراني با اهتمام فراوان آن را گسترش داده و تعميق بخشيدند. مجموعه‌ي تلاشهاي استشراقي قابل توجه و درخور تأمل است. آقاي سحاب در اين مورد مي‌نويسد:
از غرايب امر آنكه كتب مطبوعه در چاپخانه‌هاي ملي و مطابع اروپا و آمريكا چندين برابر زيادتر از آنهائيست كه در تمام كشورها‌ي اسلامي يا شرقي به طبع مي‌رسد و اين خود دليل است كه توجه و ميل اروپايي‌ها به معارف اسلامي زيادتر از توجه ما بر آنست. 5
اين مقاله گزارش فشرده و خلاصه‌‌اي از فعاليت‌هاي ايران‌شناسي در داخل آمريكا است ضمناً در اينجا درصدد ارائه داوري و تحليل نيستيم و نقد كارنامه آمريكائيان در ايران‌شناسي مجالي ديگر مي‌طلبد.

فهرست مراكز ايران‌شناسي آمريكا
مراكز آموزشي و پژوهشي كه در آمريكا به امور ايران‌شناسي پرداخته‌اند طبق شناسايي ما از قرار ذيل مي‌باشد:

جمعيت آسيايي
در سال 1842 تعدادي از متفكران آمريكايي تصميم گرفتند مؤسسه‌اي فرهنگي با هدف شرق‌شناسي تأسيس كنند. اين مؤسسه زير عنوان جمعيت آسيايي با تشكيل اولين جلسه رسمي آن در آوريل 1843 در خانه يكي از اعضاء با شركت رئيس آن Pickering و دو معاون وي به نام‌هاي Robinson و Jenkins فعاليت خود را آغاز كرد.
از جمله فعاليت‌هاي آن انتشار مجله آسيايي (As.R) Asian Review در واشنگتن بوده است. ديگر فعاليت‌هاي آنان تصحيح كتاب‌هاي شرقي، ترجمه آثار اسلامي، آسيايي و ايراني، تأليف مقالات و تدوين كتاب‌هايي در موضوع‌هاي مختلف شرق‌شناسي و ايران‌شناسي و بالاخره برگزاري انجمن‌ها و نشست‌هاي مختلف بوده است.

كرسي‌هاي ايران‌شناسي و زبان فارسي در دانشگاههاي آمريكا
تا سال 1870 فقط يك كرسي زبان سانسكريتي و يك كرسي درس زبانهاي سامي آن هم براي فهم متون اديان هندي و تورات در دانشگاههاي آمريكا وجود داشت. اما به مرور بر كرسي‌ها و گروه‌هاي زبان افزوده شد تا جايي كه تا سال 1964 در دانشگاه كلمبيا پنج مركز زبان فارسي و پنج مركز آموزش زبان تركي دائر شده بود.
دانشگاه هاروارد كه در سال 1636 به صورت دانشكده تأسيس شده بود و در 1780 به دانشگاه تبديل شد، بزرگترين دپارتمانهاي اسلام‌شناسي، شرق‌شناسي و ايران‌شناسي را در خود جاي داد. دانشكده زبانهاي فارسي، تركي و عربي آن به سرپرستي هاميلتون گيب در 1955 گسترش يافت.
دانشگاه پرنستون با سرمايه‌گذاري‌هاي كلان دولتي و مردمي و با به كار گرفتن استادان و متخصصان شرقي و ايراني توانست اسلام‌شناسي و ايران‌شناسي را در بخش‌هاي آموزشي و پژوهشي گسترش و تعميق بدهد. اين دانشگاه مجله‌اي زير عنوان The Moslem World منتشر مي‌كند.
دانشگاه كلمبيا در نيويورك براي زبان‌هاي شرقي، هجده دانشكده و گروه آموزشي تأسيس كرد و با روشهاي جديد به آموزش در زبانهاي خاورميانه پرداخت. در بخش آموزش زبانهاي خاورميانه از جمله فارسي حدود چهل استاد مجرب را استخدام كرده است.
دانشگاه كاليفرنيا با بيش از پنجاه هزار دانشجو و كتابخانه‌اي با دو ميليون عنوان كتاب داراي برنامه‌هاي شرق‌شناسي و درسهاي ايران‌شناسي است.
دانشگاه بوستون كه در اصل براي آموزش الهيات و فلسفه تأسيس شد، در آن دين‌هاي ايراني و اسلام نيز تدريس مي‌گردد.
دانشگاه شيكاگو داراي دانشكده شرق‌شناسي است كه در آن برخي موضوعات مربوط به ايران تدريس مي‌ گردد. اين دانشگاه در امور باستان‌شناسي ايران بسيار فعال بوده و همواره گروه‌‌هايي را براي اكتشافات و تحقيقات به ايران مي‌فرستاده است.
دانشگاه جونز هوپكينز Johns Hopkins در بالتيمور داراي گروه شرق‌شناسي است كه به مسائل ايران نيز مي‌پردازد.
غير از دانشگاههاي مزبور مؤسسه خاورميانه در واشنگتن به صورت مركز آموزشي و پژوهشي فعاليت دارد. اين مؤسسه كتابخانه‌اي تخصصي در خاورميانه‌شناسي دارد. نيز مجله‌اي با عنوان Middle East Journal منتشر مي‌كند.
وزارت امور خارجه آمريكا به توصيه كنگره، «مؤسسه ارتباطات خارجي» را در سال 1947 تأسيس كرد كه در آن هفتاد زبان از جمله فارسي آموزش داده مي‌شود.
دانشگاههاي ديگر آمريكا نيز كم و بيش داراي پروژه‌هاي آموزشي يا پژوهشي در زمينه شرق و ايران است. غير از دانشگاهها، چهل و هفت مركز و مؤسسه استشراقي تا سال 1964 در آمريكا احصاء شده است. 6
در دو دهه اخير فعاليت‌هاي تحقيقاتي ايران‌شناسي در آمريكا رويه ديگر و رونق بيشتري يافته است و مراكز متعددي به امور ايران مي‌پردازند كه گزارش كامل آنها، بسيار مفصل است. 7

ايران‌شناسي در كتاب‌‌هاي مرجع آمريكا
كتاب‌‌هاي مرجع آمريكايي كه مشتمل بر ايران‌شناسي است عبارتند از:

1ـ دائرة‌المعارف آمريكانا Encyclopedia Americana
دائرةالمعارف عمومي آمريكائي كه به اهتمام فرانسيس ليبر Fransis Liber (1800 ـ 1872) آغاز شد. ليبر از فضلاي آلماني بود و در سال 1829 آمريكانا را آغاز نمود. نخستين چاپ آن در 13 جلد در 1833 به پايان رسيد و از آن به بعد مكرر به چاپ رسيده است و در هر چاپ بر مزاياي آن افزوده شد. چاپ 1961 آن 30 جلد مي‌باشد.
مقاله بلند درباره‌ي ايران (Iran) را آقاي T. Cyler Young در جلد پانزدهم چاپ 1972 آن نوشته است. اين مقاله شامل شش بخش است. مردم‌شناسي، جغرافيا و منابع طبيعي، اقتصاد، تعليم و تربيت، دولت و تاريخ. غير از اين مقاله، لابلاي مدخلهاي ديگر راجع به ايران مطالبي دارد كه درايندكس موضوعي‌اش منعكس است.

2ـ دائرة‌المعارف روتليج Routledge Encyclopedia of Phlosophy
به سر ويراستاري ادوارد گريك Edward Craig توسط مؤسسه روتليج در آمريكا و انگلستان تدوين شد و انتشار يافت. اين اثر در 1991 آغاز شد. و اولين چاپ آن مربوط به سال 1998 در ده جلد است. ذيل Iran و Persia به زرتشت، غزالي، جويني، ملاصدرا، ميرداماد، فخرالدين رازي، ملاهادي سبزواري، سهروردي و خواجه نصيرالدين طوسي پرداخته است. بسياري از اين مقالات توسط خود نويسندگان آمريكايي نگارش يافته است.

3ـ دانشنامه ايراني Encyclopedeia Iranica
دفتر اول اين دائرةالمعارف به سرويراستاري آقاي احسان يار شاطر در 1982 در بُستن منتشر شد. اين اثر اولين دائرةالمعارف در زمينه مسائل ايراني با ويژگي‌هاي مطلوب دائرة‌المعارفي و جامعيت است. قبل از انقلاب اسلامي ايران براي ترجمه و تكميل دائرة‌المعارف اسلام، آقاي يار شاطر سازمان دانشنامه ايران و اسلام را بنيان‌گذاري كرد و ‌آنرا تا مقاله ابوهريره در هشت جزوه منتشر كرد. پس از اقامت در آمريكا مؤسسه دانشنامه ايراني (ايرانيكا) را تأسيس نمود و با به كارگرفتن ايران شناساني همچون مري بويس، ويلهلم آيلرس، باسورث، وَن اس و ويلفرد مادلونگ، مقالاتي در تاريخ، جغرافيا، فرهنگ، جامعه‌شناسي و ديگر ابعاد ايراني تهيه و در جزوات متعدد منتشر كرده‌‌اند.

4ـ دايرة‌المعارف اسلام Encyclopedia of Islam
اين دائرة‌المعارف در بين سالهاي 1913 تا 1938 در پنج جلد در سه زبان فرانسوي، آلماني و انگليسي در شهر ليدن هلند با حمايت انجمن فرهنگستانها 8 توسط مؤسسه بريل منتشر شد.
با توصيه خاورشناسان غربي در كنگره‌ها و نشست‌ها، نياز به دائرة‌المعارف اسلام و جهان اسلام در 1890 اعلام شد و در 1891 رسماً به سرپرستي هوتسما از دانشگاه اوترخت شروع به كار كرد. بعداً فنسك ( يا ونسك) از 1924 سرپرستي آن را به عهده گرفت. خاورشناسان از كشورهاي مختلف غربي از آمريكا افرادي همچون دانكلان بلاك مك‌دونالد در مديريت يا مقاله‌نويسي آن سهيم بوده‌اند. مؤسسه راكفلر آمريكايي مبلغ 45 هزار دلار براي چاپ آن درسال 1962 پرداخت كرد.9
با تصويب بيست و يكمين كنگره خاورشناسان (پاريس، ژوئيه 1948)، اين دائرة‌المعارف در سالهاي بعد گسترده‌تر شد و تحرير دوم آن به دو زبان انگليسي و فرانسوي از سا ل1950 آغاز شد. جلد اول فرانسوي آن در سال 1954 و جلد دوم فرانسوي آن در 1960 و جلد چهارم آن در 1975 انتشار يافت. تحرير جديد جلد اول انگليسي آن در 1986 و جلد نهم آن در سال 1997 با آخرين كلمه Szekesfehervar چاپ شده است. آقايان بوسورث، دانزل، هنريش، گلكومت، گيب، كريمرز، پرون كال و اسكات در ويرايش، بازنويسي و تحرير جديد آن نقش داشته‌اند.
هر چند مباحث مربوط به ايران باستان از قلمرو دائرة‌المعارف اسلام بيرون است ولي به ايران اسلامي در زمره‌ي سيار جوامع و كشورهاي مسلمان مي‌پردازد و مباحث مربوط به ايران در اين دائرة‌المعارف اعم از شخصيت‌ها و موضوعات وجود دارد.
سيد‌حسن تقي‌زاده از 1327 به گردآوردن گروهي از متفكران به منظور ترجمه‌ي دائرة‌المعارف اسلام همت گماشت. هر چند مقالاتي ترجمه شد، ولي به دليل مشكلات مختلف به چاپ نرسيد.10
در سال 1348 ترجمه فارسي دائرةالمعارف اسلام از سوي بنياد پهلوي به آقاي احسان يارشاطر پيشنهاد گرديد. اما در عمل وي به اين نتيجه رسيد كه غير از ترجمه به تكميل آن بپردازد. با اهتمام و مديريت وي و حمايت بنياد مذكور و به كار گرفتن امكانات بنگاه ترجمه و نشر كتاب بيش از هزار مقاله ترجمه يا تأليف شد و چنان كه پيشتر گفتيم نخستين دفتر آن در 1354 زير عنوان دانشنامه ايران و اسلام منتشر گرديد. تا سال 1357 جمعاً هشت دفتر در 1126 صفحه تا مقاله ابوهريره تدوين و منتشر شد. 11 سه دفتر ديگر پس از انقلاب اسلامي ايران تا سال 1360 منتشر شد. پس از مدت‌ها اداره‌ي دانشنامه ايران و اسلام تجديد سازمان و تكميل گرديد و براساس آن بنياد دائرة‌المعارف اسلامي تشكيل شد و متكفل نگارش دانشنامه جهان اسلام از اول حرف باء گرديد كه تاكنون سه جلد از آن تا مقاله‌ي «بلبيس» ارائه شده است.
دائرة‌المعارف اسلام به زبان اردو زير عنوان «اردو دائرةمعارف اسلاميه» به سرپرستي محمد شفيع ترجمه و منتشر شد. 12 محمد شفيع مشاور در دائرةالمعارف اسلام چاپ ليدن و مدير مجله دانشكده خاورشناسي بود. 13
ترجمه تركي آن همراه با تكميلات و تعديلات از 1940 آغاز شده و تاكنون يازده جلد آن منتشر شده است.
آقايان احمد الشنتاوي، ابراهيم زكي خورشيد و عبدالحميد يونس نيز آن را به عربي ترجمه كردند كه چاپ اول آن در قاهره در پانزده جلد از 1933 تا 1946 تا حرف ع منتشر شد. دوباره در 1969 انتشار اين ترجمه همراه با افزوده‌هايي از تحرير دوم دائرة‌المعارف اسلام آغاز شد ولي فقط سيزده جلد تا حرف ح انتشار يافت.

5ـ دائرة‌المعارف كلمبيا The Columbia Encyclopedia
در دانشگاه كلمبيا به سرويراستاري آقايان ميشل بيوبين و جفري پاركينسون تدوين شد. چاپ اول آن از سوي انتشارات دانشگاه كلمبيا در 1935 منتشر شد. چاپ چهارم همراه با ويرايش جديد و اضافات عرضه شد و در 1993 آخرين چاپ يعني چاپ پنجم به بازار آمد.مقاله بلندي راجع به ايران دارد. و لابلاي برخي مدخلهاي ديگر به ايران پرداخته است.

6ـ دائرة‌المعارف وايكينگ كلمبيا The Columbida Wiking Encyclopedia
اين دائرة‌المعارف براي اولين بار در نيويورك از 1953 از سوي مؤسسه انتشارات دانشگاه كلمبيا به سرپرستي آقاي ويليام بريجواتر منتشر شد. اين دائرة‌المعارف در ايران و در كشورهاي عربي طرفداراني داشته و به فارسي و عربي ترجمه شده است.
ضرورت نياز به دائرة‌المعارف عمومي و كوچك، مؤسسه فرانكلين را واداشت تا دائرةالمعارف وايكينگ كلمبيا را براي ترجمه فارسي به آقاي غلامحسين مصاحب سفارش دهد.14 آقاي مصاحب از 1335 كار ترجمه را با جديت دنبال كرد. ولي از همان اوائل كار معلوم شد كه ترجمه اين دائرة‌‌المعارف و درج مقالاتي تازه به جاي بعضي از مقالات آن، جوابگوي احتياجات كنوني فارسي زبانان نمي‌باشد. 15 به جهات مذكور، كار فراهم ساختن كتاب حاضر چندي بعد از آغاز آن، از صورت ترجمه خارج شد و جنبه‌ي تأليف و در بسياري از موضوع‌‌ها، جنبه‌ي تحقيق يافت. 16
ثمره اين پروژه انتشار سه جلد كتاب زير عنوان دائرة‌المعارف فارسي از سال 1345است. در شناسنامه جلد اول، اين اثر را كار مشترك تهران و نيويورك دانسته است.
دائرة‌المعارف مزبور توسط آقايان فؤاد كامل و جلال العشري و عبدالرشيد الصادق به عربي ترجمه و اضافاتي بر آن افزوده شد و زير عنوان الموسوعة الفلسفية المختصرة (بغداد و بيروت، مكتبة النهضة و دارالقلم، 1983 م) منتشر شد.

7ـ دائرة‌المعارف دين The Encyclopedia of Religion
اين اثر به سرويراستاري ميرچا الياده در شانزده جلد و 2750 مقاله از 1987 براي اولين بار انتشار يافت. در نگارش مقاله‌ها 1400 نويسنده از كشورهاي مختلف جهان به مدت هفت سال شركت داشتند. شركت انتشاراتي مك ميلان در نيويورك متكفل هزينه‌هاي آن بوده است.
مقالات و مطالب فراواني راجع به ايران در چهارچوب مسائل اعتقادي و مذهبي مانند تعزيه، انقلاب اسلامي و ايران، بهائيت، بابيت، مراسم ديني، زرتشت و نور و تاريكي دارد.

8ـ دائرةالمعارف جديد جهان اسلام The Oxford Encyclopedia of the Modern Islamic
به دليل نياز پژوهشگران و دانشجويان به اطلاعات جديد راجع به جهان اسلام اين دائرة‌المعارف برنامه‌ريزي شد. آنگونه كه سرويراستار آقاي جان اسپوزيتو در مقدمه نوشته است: وقايع و حوادث در دهه‌هاي اخير در جهان اسلام به ويژه پس از انقلاب اسلامي ايران و التهاب دنياي اسلام براي دستيابي به تمدن و رهايي از ركود، نگارش و تدوين آن را ايجاب كرد.
اين اثردر چهار جلد در سال 1995 در اكسفورد و نيويورك از سوي انتشارات دانشگاه ‌آكسفورد منتشر شد. غير از اسپوزيتو كه سمت سرويراستاري آن را عهده‌دار بوده است آقايان شاهرخ اخوي، ايون يوزيك هدد، جيمز پيسكاتوري، عبدالعزيز ساجدين، شارون سيديگو، جان وال و فرد وان در مدن زحمت يراستاري مقالات را متكفل شده‌اند. آقاي آلبرت حوراني (خاورشناس آمريكايي) مشاور عالي بوده است. از ويراستاران برخي مانند عبدالعزيز ساجدين (استاد دانشگاه ويرجينيا) و ايون يوزيك هدد ( استاد دانشگاه ماساچست) آمريكايي‌اند. همچنين بسياري از مشاوران و راهنمايان و نويسندگان از متفكران آمريكايي‌اند.
در زمينه مسائل ايراني مقالات و مطالب فراوان دارد كه از فهرست موضوعي پاياني ذيل Iran قابل استخراج است.

9ـ دائرةالمعارف كمبريج Cambridge Encyclopedia
در يك جلد و 1350 صفحه در آمريكا منتشر شده است. مشتمل بر 26000 مدخل است. درباره‌ي موضوع‌هاي ايراني مطالبي دارد.

10ـ دائرة‌المعارف فلسفه آسيايي The Companion Encyclopedia of Asian Philosophy
اين دائرة‌المعارف توسط روتليج در نيويورك در 1997 به سرويراستاري براين كار و اينديرا مهالينگان منتشر شده است. فصل اول آن به فلسفه و كلام در فرهنگ ايراني پرداخته و مشتمل بر چهار مقاله از نويسندگان مختلف است.

11ـ كتابشناسي گزيده و توصيفي ايران Iran a Selected and annotated bibliography
اين اثر توسط آقاي حافظ ف. فرمان Hafez F. Farman تدوين و در واشنگتن در 1951 منتشر شده است. اين فهرستواره ذيل موضوع‌هاي ذير به طبقه‌بندي كتابها و مقالات درباره‌ي ايران پرداخته است.
كتابشناسي‌ها، ديكشنري‌ها، كتاب‌هاي راهنما، دائرة‌المعارف‌ها، تاريخ و تمدن، زبان و ادبيات، سفرنامه‌ها، سياست و دولت، اقتصاد، جامعه و مردم، زبان و ادبيات در دوره ي اسلام، هنر، قانون، حقوق و موسيقي.

12ـ راهنماي پژوهشگران براي نوشته‌هاي ادواري Reader's Guide to Periodieal Literature
اين اثر به سرويراستاري جان مارا Jean M. Mara در نيويورك در چندين جلد منتشر شده است. در واقع فهرست آثاري است كه در غرب به ويژه آمريكا منتشر شده است. بخشهايي‌از آن آثار مربوط به ايران است.

ويژگي‌هاي ايران‌شناسي آمريكايي
آنچه در اين مقاله ارائه شده همه‌ي گفتني‌ها راجع به ايران‌شناسي در آمريكا نمي‌باشد، فقط دورنمايي از فعاليت‌هاي آنها در زمينه‌هاي علمي و فرهنگي ارائه شد. البته كساني همچون آقاي ايرج افشار با تدوين پنج جلد فهرست مقالات فارسي و پيرس و پوير با تدوين Index Islamicus راه را هموارتر نموده‌اند. اميد است با ارائه كارنامه كاملي از ايران‌شناسي، زمينه‌ي لازم براي نقادي آن فراهم گردد.در دهه اخير كتاب‌‌ها و مقالات خوبي در نقادي خاورشناسي‌ آمريكايي منتشر شده است، از جلمه آثار مهم عبارتند از: مقاله «الاستشراق الامريكي من النهضة الي السقوط: عولمة دراسات العربي تموز 1998 منتشر شد؛ كتابIslam and Arabs in Eary American Thouth: Orientalism in America 17؛ كتاب الاستشراق بين دعاته و معارضه 18 كه گردآوري يازده مقاله از شش نفر از مستشرقان در بررسي و نقادي خاورشناسي است؛ الاستشراق: رساله الاستعمار نوشته محمد ابراهيم الفيومي، اين اثر عمدتاً به خاورشناسي آمريكايي و نشان دادن ابعاد منفي آن پرداخته است. 19
ارائه تصويري جامع و كامل از ايران‌شناسي آمريكائيان منوط به گردآوري همه‌ي گزارش‌ها از نهادهاي آموزشي و پژوهشي، مراكز نشر و انتشارات، انجمن‌هاي فرهنگي، مراكز باستان‌شناسي، كتاب‌‌هاي مرجع و غير مرجع، مجلات و نشريات، پايان‌نامه‌ها و ... است.
بخشي از اين مجموعه با پي‌گيري آثار معرفي شده در مجلدات كتاب A Bibilograghy of Iran از آقاي ماهيار نوايي20 و Index Islamicus و كتاب‌هايي از اين دست فراهم مي‌گردد.
البته در دهه‌هاي اخير با مهاجرت زيادتر ايرانيان به آمريكا و رونق بيشتر پروژه‌هاي ايران‌شناسي، فعاليت‌هاي ايران‌شناسي از يك فرايند صرفاً علمي ـ سياسي درآمده و به صورت يك مشرب فرهنگي‌ـ اعتقادي ويژه با قرائت‌هاي فارسي از دين و مليت ايراني ظهور يافته است. آثار فراواني كه اخيراً در آمريكا در زمينه موضوعات ايراني منتشر شده گوياي خصائص اين طرز فكر است از جمله: سايه خدا و امام غائب: مذهب و سياست و تغييرات اجتماعي در ايران شيعه از آغاز تا 1890، ‌سر و ته يك كرباس :اصفهان، تاريخ ادبيات ايران، 21 پيام‌آوران انهدام: ادبيات به مثابه پديده‌اي اجتماعي در ايران امروز، ايران و مغرب زمين، توپي مرواري، 22 تاريخ فلسفه اسلامي كه مجموعه‌اي از مقالات نويسندگان آمريكايي و اروپايي است و بخشهايي از آن به فلسفه ايراني پرداخته است).

پي نوشت :

1. كتاب‌هايي مانند الاسلام و شبهات المستشرقين نوشته فؤاد كاظم مقدادي و به شكل تحليل علمي‌تر الاستشراق نوشته ادوارد سعيد متضمن نقادي خاورشناسي مي‌باشند.
2. فرهنگ خاورشناسان، جلد اول، تهران، پژوهشگاه، 1372، ص 9.
3. ايران‌شناسي چيست، جلد سوم، داريوش آشوري، تهران، آگاه، 1355، ص 7.
4. ابوالقاسم حالت مي‌نويسد: آمريكايي‌‌ها با اين كه پس افتاده‌تر از ديگران در دانش خاورشناسي بوده‌‌اند معذلك وقتي كه متوجه محسنات اين علم شدند، در اين راه كوششي زياد و مساعي فوق‌العاده كردند چنان كه امروزه در واشنگتن انجمنهاي عديده براي پيشرفت اين عمل تشكيل گرديد. (فرهنگ خاورشناسي، ص 18)
5. فرهنگ خاورشناسي، ابوالقاسم سحاب، ص 16.
6. المستشرقون، نجيب العقيقي، 3/985.
7. به عنوان مثال مي‌توان از مؤسسه خاورميانه ناشر مجله Middle East Juornal (اولين شماره: 1947) و انجمن ‌آمريكايي شرقي‌ ناشر مجله Journal of the American Oriental Society كه به صورت فصلي در نيوهاون منتشر مي‌شود نام برد.
8. مقدمه دانشنامه ايران و اسلام، جلد 1.
9. المستشرقون، نجيب العقيقي، 3/1108 و 998.
10. «نقد و بررسي دانشنامه ايراني» حشمت مؤيد، ايران نامه، ‌سال دوم، ش 3 ( بهار 1363)‌،ص 514.
11. دانشنامه ايران و اسلام، 1/11.
12. سيزده جلد آن از سوي اداره‌ي معارف اسلامي دانشگاه پنجاب لاهور در 1964 منتشر شده است.
13. زندگي‌نامه وي در مجله معارف، دوره‌ي نهم، شماه 3 (آذر ـ اسفند 1371) ص 77 آمده است.
14. اين كار به تشويق اشرف پهلوي و راهنمايي سيد‌حسن تقي‌زاده بوده ( مقدمه دائرة‌المعارف فارسي، 1/2)
15. همان، ص 3.
16. همان،‌ص 4.
17. اين اثر توسط آقاي فؤاد شعبان Fuad Sha'ban نگارش يافته و با مشخصات ذيل به چاپ رسيده است. N C, Acorn Press, 1991.
18. اين اثر به كوشش آقاي هاشم صالح تنظيم و به عربي ترجمه شده است (بيروت دارالساقي، 1994 م.)
19. قاهره، دارالفكر العربي، 1993م / 1413 ق.
20. چاپ اول اين اثر درنه جلد از سوي انتشارات بنياد فرهنگ ايران در 1357 انجام يافت.
21. نوشته دكتر ذبيح‌الله صفا كه از سوي شركت مؤلفان و مترجمان ايراني در آمريكا منتشر شده است.
22. صادق هدايت اين كتاب را در1326 نگاشت ولي موفق به چاپ آن نشد. ولي در اوايل پيروزي انقلاب در ايران با نام مستعار «هادي صداقت» توسط ناشر مجهولي به نام «انتشارات 333» اين اثر ريشخندي به پاره‌اي از مقدسات مذهبي مردم ايران و نيز برخي از خرافات است.

* تحولات روابط ايران و آمريكا ويژه‌نامه «ياد»، نشريه بنياد تاريخ انقلاب اسلامي، شماره‌هاي 52 ـ 51.

نويسنده : محمد نوري

منبع:موسسه مطالعات و پژوهشهاي سياسي

*****

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 25 فروردین1389 - ساعت 16:37 |
کد مطلب: 281 || نوع مطلب: مقالات
استاد عبدالله شهبازي در مقاله‌اي مبسوط به شگرد هاي فرقه بهائيت در تاريخ معاصر اشاره دارد و از جمله به ارتباط بهائيت و صهيونيسم و اشتغال گسترده بهائيان در سفارتخانه‌هاي خارجي در ايران و گرويدن يهوديان و زرتشتيان به اين فرقه ضاله و نيز قتل، خشونت، تروريسم سياسي و شبكه‌هاي تروريستي بهائي در عصر مشروطيت مي‌پردازد و در فرجام به نقش عوامل اين فرقه در شكست نهضت جنگل و همكاري بهائيان در شوروي با كاگ‌ب اشاره مي‌كند كه بخش اخير از مقاله مزبور كه با موضوع اين شماره ايام (نهضت جنگل)‌ سنخيت بيشتري دارد، در اينجا تقديم خوانندگان مي‌شود.

شبكه مزبور=[بهائيت]  در شكست و سركوب نهضت جنگل نقش اطلا‌عاتي و خرابكارانه بسيار موثر و مرموزي ايفا كرد كه تاكنون مورد بررسي كافي قرار نگرفته است.

ا‌حــســـان‌الــلــه خــان دوســتـدار، چـهـره سـرشـنـاس تروريستي كه در صفوف نهضت جنگل تفرقه انداخت و "كودتاي سرخ" را  عـلـيـه ميرزا كوچك خان هدايت كرد، به يكي از خانواده‌هاي سرشناس بهائي ساري (خانواده دوستدار) تعلق داشـت1 و سردار محيي (عبدالحسين خان معزالسلطان)، همدست او، از اعضاي خاندان اكبر بود كه برخي از اعضاي آن، به‌ويژه ميرزا كريم‌خان رشتي، به رابطه با اينتليجنس سرويس انگليس شهرت فراوان دارند. حداقل دو تن از برادران ميرزا كريم‌خان رشتي و سردار محيي، مـبـصـرالـملك و سعيدالملك، را به‌عنوان بهائي فعال مي‌شناسيم.2

 فتح‌الله اكبر (سردار منصور و سپهدار رشتي) برادر ديگر ايشان است كه در آستانه كودتاي 3 اسفند 1299 رئيس‌الوزرا بود و نقش مهمي در هموار كردن راه كودتا ايفا نمود.3  در اين ميان نقش احسان‌الله خان دوستدار، به عنوان يكي از برجسته‌ترين تروريست‌هاي تاريخ معاصر ايران، حائز اهميت فراوان است. مأمور اطلاعاتي اعزامي حزب بلشويك به جنگل در يك گزارش سرّي به باكو ارزيابي خود را از ميرزا كوچك خان و احسان‌الله خان دوستدار چنين بيان مي‌دارد:

 «ثابت‌ قدمي‌ فوق العاده‌ ميرزا كوچك‌ خان‌ و دقت‌ فوق العاده‌، علاقه‌ و همدردي‌ او نسبت‌ به‌ اطرافيان‌ و وضع‌ وخيم‌ روستائيان‌ و خويشاوندان‌، احترام‌ شديد اطرافيان‌ و علاقه‌ به‌ او را برانگيخته‌ است‌...زندگي‌ كوچك‌ خان‌ خيلي‌ ساده‌ است‌، او در اتاق ساده‌اي‌ زندگي‌ مي‌كند، همراه‌ رفقاي‌ خود و مجاهدها روي‌ تشك‌ كاه‌ مي‌خوابد، هيچ‌ گونه‌ مبل‌ و زرق و برقي‌ كه‌ مخصوص‌ خان‌هاست‌، وجود ندارد. او زندگي‌ كاملاً متواضعانه‌اي‌ دارد، سيگار نمي‌كشد، خوشگذراني‌ نمي‌كند، مشروب‌ نمي‌خورد و ازساعت‌ شش‌ صبح‌ تا نصف‌ شب‌ كار مي‌كند.»

 مـأمـور اطـلاعـاتـي حـزب بـلـشـويـك در مـقابل تصويري به‌غايت منفي از احسان‌الله خان به دست مي‌دهد و علت كودتاي او عليه ميرزا كوچك خان را به تعصبات بهائي‌گري وي منتسب مي‌كند:

 «احـسـان‌الـله خان...‌ داراي‌ شخصيت‌ ضعيف‌، خــــودخــــواه‌، داراي‌ نــظــــرات‌ اغـــراق آمــيـــز و آدمـــي‌ شهرت‌پرست‌ است‌. او جزو فرقه‌ بابي‌ها (يكي‌ از فرقه‌هاي‌ ايران‌) است‌ و پدر زن‌ او ميرزا حسن‌ خان‌ يكي‌ از مقامات‌ مهم ‌اين‌ فرقه‌ است‌. از مشخصات‌ ويژه‌ او عدم‌ ابتكار و نداشتن‌ آگاهي‌ سياسي‌ است‌. احسان‌الله معتاد و الكلي ‌است‌ به‌ طوري‌ كه‌ مصرف‌ ودكاي‌ او در روز پنج‌ بطري‌ و مصرف‌ ترياكش‌ تا دو مثقال‌ است‌ و اين‌ مقدار زيادي‌ است‌. او در اثر نفوذ گروه‌ سردار محيي‌ سريعاً ترقي‌ كرده‌ است‌... او مي‌خواست‌ كوچك‌ خان‌ را به مرام‌ باب‌ جلب كند ولي كوچك‌ خان ‌اعتراض‌ كرد. اين‌ امر سبب شد كه اين‌ بابي، كه‌ بتدريج‌ شبكه‌ دسايس‌ خود را تنيده‌ بود، با دارودسته‌ خود از اردوي‌ كـوچك‌ خان‌ خارج‌ شود... [سردار محيي] اين‌ شخص‌ بي‌اراده‌ و بي‌فكر [يعني احسان‌الله خان] را مطمئن‌ كرده‌ بود كه‌ با برقراري‌ كمونيزم‌ در ايران بهائي‌گري درايران‌ موفق‌ خواهد شد و آن‌ را مذهب‌ رسمي‌ اعلام‌ خواهند كرد. اين‌ موضوع‌ براي‌ هر فرد بهائي اغوا كننده‌است‌. اين‌ وعده‌ احسان‌الله خان‌ را كاملاً اغوا كرد ‌كه به‌ منظور انتقام‌ از تعقيب‌ ديرينه‌ بهائي‌ها توسط‌ مسلمانان‌ شعارها و اعلاميه‌هايي‌ انتشار دهد... اين‌ بابي‌ كهنه‌ مغز باور كرده‌ بود كه‌كمونيزم‌ اجازه‌ خواهد داد بهائي‌گري در ايران‌ توسعه‌ يابد و مذهب‌ رسمي‌ كشور شود. اين‌ بود عللي‌ كه‌ احسان‌الله خان‌ را از كوچك‌ خان‌ دور مي‌كرد و موجب‌ شد به‌ دشمنان‌ او بپيوندد.»4

پس از شكست نهضت جنگل، كه به‌طور عمده به دليل دسايس احسان‌الله خان و سردار محيي محقق شد، اين دو به شوروي گريختند و در دوران استالين به اتهام وابستگي به سرويس اطـلاعـاتي بريتانيا دستگير و اعدام شدند. تورج اتابكي اتهامات وارده بر احسان‌الله خان را چنين بيان كرده است:

 «عـامـلـيـت سـرويـس‌هاي اطلاعاتي بريتانيا و ايران، طرفداري پروپاقرص از فاشيسم، مبلغ تبليغات زهرآگين در ميان ايرانيان ساكن اتحاد شوروي، عامل تحويل برخي از انقلابيون ايراني به مقامات ايراني، عنصري ضد بلشويك كه با سازماندهي يك گروه 30نفره از كارگران حوزه‌هاي نفتي عمليات تخريب را در حوزه نفتي باكو  تدارك ديده بود.»5

 اين اتهامي است كه درباره ديگر قربانيان ايراني دوران استالين كمتر تكرار شد. اتهام سران حزب كـمــونـيـســت ايــران، مـانـنـد بـهـرام آقـايـف و ديـگـران، "ماجراجويي" و "چپ‌روي ضد لنيني" بود. بنابراين، اتهام ارتباط با سرويس اطلاعاتي بريتانيا بـيـهـوده بـر احـسـان‌الـله خان وارد نشد. پيشينه عملكرد احسان‌الله خان و دوستانش در ايران گواه آن است كه سازمان اطلاعاتي شوروي در مورد احسان‌الله خان به بيراهه نرفته است.

علاوه بر دو نمونه فوق (احسان‌الله خان و سردار مــحـيـي)، مـوارد فـراوانـي از حـضـور مـأمـوران بـهـائـي اينتليجنس سرويس بريتانيا در صفوف نهضت جنگل وجود دارد. يك نمونه، ميرزا شفيع خان نعيم، بهائي گيلاني، است كه در انزلي به‌دست جنگلي‌ها به قتل رسيد، نمونه ديگر، غلامحسين ابتهاج (پسر ابراهيم خان ابتهاج‌الملك و برادر ابوالحسن ابتهاج) است كه به‌وسيله انقلابيون جنگل دستگير شد. جنگلي‌ها قصد محاكمه و مـجازات او را داشتند ولي با وساطت احسان‌الله خان دوستدار و ميرزا رضا خان افشار آزاد شد.6  ميرزا رضاخان افشار نيز بهائي بود7 و نقش مخرب و مرموزي در حوادث نهضت جنگل ايفا كرد. او در زمان آغاز نهضت پيشكار ماليه گيلان بود. به همراهي با جنگلي‌ها پرداخت و مسئول مالي "كميته اتحاد اسلام" شد. او سپس 84 هزار تومان از پول كميته را به سرقت برد و به تهران گريخت و بعدها به امريكا رفت.

 افشار پس از بازگشت از امريكا مترجم هيات آمريكايي ميلسپو شد و در دوران سلطنت رضاشاه مشاغل مهمي چون حكومت گيلان (1307)، حكومت كـرمـان (1310)، مـسـئـول راهـسـازي كـشـور (1311) و استانداري اصفهان را به عهده داشت.8

 نمونه ديگر عبدالحسين نعيمي است كه در حوالي سال 1920 ميلادي در صفوف جنگلي‌ها حضور داشت. او به‌عنوان نماينده "كميته نجات ايران"، كه رياست آن را احسان‌الله خان دوستدار به‌دست داشت، در اولين كنگره حزب كمونيست ايران (در انزلي) شركت كرد و پيام اين كميته را قرائت نمود.9 عبدالحسين نعيمي پسر ميرزا محمد نعيم، شاعر معروف بهائي (اهل روستاي فروشان سده اصفهان)، است. ميرزا محمد نعيم پس از مهاجرت به تهران در سفارت انگليس به كار پرداخت. عبدالحسين نعيمي نيزچون پدر، كارمند سفارت انگليس در تهران بود.10 در گزارش مورخ10 / 7 /1345 ساواك تهران به رياست ساواك (نصيري) و مدير كل سوم (مقدم) چنين آمده است:‌
«عبدالحسين نعيمي در سال‌هاي 1320 الي 1324 رئيس كميته محرمانه سفارت انگليس در تهران بوده و با همكاري دبير اوّل سفارت انگليس [آلن چارلز ترات] در امور سياسي خارجي و داخلي ايران نقش مؤثري داشته و خانم لمبتون... يكي از دوستان و همكاران نزديك و مؤمن عبدالحسين نعيمي بوده. آقاي نعيمي در سال 1325 يا 1326 از سفارت انگليس كنار رفته و همكاري خود را در امور سياسي به‌طور مخفيانه و غيرمحسوس با سرويس اطلاعاتي سفارت انگليس در تهران ادامه مي‌داده است و در ظاهر به كسب و تجارت مي‌پرداخته است. آقاي نعيمي اكنون از مالكين بزرگ به‌شمار مي‌رود و همكاري مخفيانه خود را با دوستان انگليسي در تهران حفظ كرده است...11»

 در دوران مـحـمــدرضــا پـهـلــوي، يـكـي از دخـتـران عـبـدالـحـسـيـن نـعيمي، به‌نام مليحه، همسر سپهبد پرويز خسرواني (از عوامل كودتاي 28 مرداد 1332 و عضو فرقه بهائي) بود12 و ديگري، به‌نام محبوبه،‌ به همسري محسن نعيمي (دبير مؤيد) در آمد. در حوالي سال 1346 او و شوهرش به آفريقا مهاجرت كردند و به اركان بهائيت در اين منطقه بدل شدند.13

همكاري بهائيان با كاگ ب

سازمان‌هاي اطلاعاتي و امنيتي شوروي در بررسي تاريخ بهائيت، موارد چشمگيري از حضور بهائيان مهاجر سـاكـن عشق‌آباد و قفقاز در صفوف سازمان‌ هاي اطلاعاتي و امنيتي شوروي پيشين مشاهده مي‌شود. با توجه به نمونه‌هاي متعدد تاريخي، اين حضور را بايد تداوم سياست گذشته بهائيان دانست كه به‌عنوان "مأمور دوبل"، به‌سود اينتليجنس سرويس بريتانيا، به خدمت سفارتخانه‌هاي روسيه و عثماني و آلمان در مي‌آمدند.

 عبدالحسين آيتي، مبلغ پيشين بهائي، به موارد متعددي از حضور بهائيان در سازمان‌هاي اطلاعاتي و امنيتي روسيه شوروي اشاره دارد. يك نمونه، ميرزا كوچك علي‌اوف، از بهائيان معروف عشق‌آباد، است كه به "تقلب" معروف بود. او پس از انقلاب بلشويكي روسيه "مفتش سرّي" بلشويك‌ها شد و برادرزاده‌اش به‌نام عبدالحسين حسين‌اوف در اداره گ. پ. او. (سازمان اطلاعاتي شوروي) به جاسوسي پرداخت و جمعي از ايرانيان مقيم روسيه را به زحمت انداخت.14 نمونه  ديگر برادران عسكروف اند. 

«محمود و مقصود عسكروف دو برادرند از فاميل بهائي كه يكي از آن‌ها هنوز در نزد روس‌ها مقرب است و از كاركنان سرّي ايشان است. اين دو برادر، كه همه فاميل‌شان بهائي است، در كارهاي سياسي دخالت كرده و مي‌كنند.»

 آيتي مي‌افزايد: «دوازده جوان بهائي مقيم روسيه كه "در اداره گ. پ. او. مستخدم و جاسوس بالشويك‌ها شده و اين استخدام را وسيله قاچاق امتعه خارجه كرده چادرهاي پنج توماني را... [از ايران] مي‌برند به سي تومان مي‌فروشند.»

آيـتي دربـاره مـفـاسـد اخـلاقي محمود و مقصود عسكروف و هتاكي‌هاي ايشان در زمينه مفاسد جنسي مطالبي بيان كرده است.15در زندگينامه حسن فؤادي نيز اين كاركرد اطلاعاتي بهائيان ساكن عشق‌آباد مشاهده مي‌شود. او به‌همراه "چند تن از معاريف بهائي" به‌وسيله دولت شوروي توقيف و زنداني شد ولي6 ماه بعد، در دي 1308 ش.، با دخالت دولت رضاشاه تمامي زندانيان بهائي آزاد و به ايران وارد شدند.در موارد مشابه، قطعاً بايد ايرانيان اخراجي از شوروي مدتي در قرنطينه مي‌ماندند و معمولاً به ايشان مشاغل حساس ارجاع نمي‌شد زيرا در معرض ظنّ وابستگي به سازمان جاسوسي شوروي بودند. معهذا، بهائيان فوق با احترام فراوان مورد استقبال مقامات مشهد قرار گرفتند و بلافاصله وارد مشاغل دولتي و نظامي شدند. براي مثال، حسن فؤادي وارد خدمت نظامي و مدير كتابخانه قشون مشهد شد. او مورد علاقه اميرلشكر شرق و افسران ارشد بود، يكي دو سال بعد، از خدمات دولتي استعفا داد و به تهران رفت و كمي بعد به‌دستور محفل بهائيان تهران براي مديريت مدرسه "وحدت بشر" راهي كاشان شد. او مدتي معلم مدرسه "تربيت" تهران بود و سپس در مدرسه نظام به‌ تدريس پرداخت. فؤادي در اواخر عمر بسيار ثروتمند بود.16

 پي نوشت ها :

1. درباره خانواده بهائي دوستدار (ساري) مراجعه شود به : تاريخ ظهور الحق، ج 8، ق 2، ص 818. 2. تاريخ ظهورالحق ، ج 8 ، ق 2، صص 776-777. 3. درباره خاندان اكبر(خان اكبر) بنگريد به : ميرزا كريم خان رشتي .... ، ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، 2/ 55  98. 4. مجموعه اسناد به دست آمده از آرشيوهاي اتحاد شوروي سابق در باكو ، تصوير سند در اختيار نگارنده است. 5. بابك اميرخسروي -محسن حيدريان، مهاجرت سوسياليستي و سرنوشت ايرانيان، تهران: نشرپيام امروز، 1381، ص 81. 6. ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، 2/ زيرنويس ص82. 7. ابراهيم فخرايي، سردار جنگل،تهران، جاويدان، 1354، صص 140- 141. 8. بنگريد به ظهور و سقوط سلطنت پهلوي ، 2/ زيرنويس ص 82. 9. تقي شاهين (ابراهيموف)، پيدايش حزب كمونيست ايران، ترجمه ر.رادنيا، تهران، گونش، 1360، ص 211(به نقل از آرشيو انستيتو تاريخ آكادمي علوم آذربايجان شوروي) 10.  تاريخ ظهورالحق، ج 8، ق 1، صص 362-374؛ تذكره شعراي بهائي 3/ 484-486. 11. ظهور و سقوط سلطنت پهلوي، 2 / 455. 12. همان، ص 454.ت 13. تذكره شعراي بهائي، 3 / 486.‌ 14.  كشف‌الحيل، 3/ 87  ــــــ  85ت 15. همان، ص 90.د 16. مصابيح هدايت، 5/ 396 ــــ390؛اخبار امري سال هشتم، شماره 12-11(بهمن - اسفند 1308.)  

عبدالله شهبازي

*****

+ نوشته شده توسط محمد در چهارشنبه 25 فروردین1389 - ساعت 9:7 |
کد مطلب: 277 || نوع مطلب: مقالات


زهرا قدياني
درمورد اخلاق بهائي‌ها تحقيق كرده‌ام: مردماني‌اند بسيارخوش‌اخلاق، زود جوش، مردم‌دار، با محبت والبته درمورد فرقه وسازمانشان مسئوليت‌پذير! با مهرباني نزديك‌ات مي‌شوند وفرقه من‌درآوردي‌شان را آرام‌آرام توي ذهنت تزريق مي‌كنند. چندتا ايديم (idiom) جالب خواند، خوشم آمد، ايمل وشماره‌ام را دادم كه برايم بفرستد. همان روز اس‌ام‌اس‌ها وزنگ‌هايش شروع شد. خيلي مهربان بود، زود‌به‌زود زنگ مي‌زد وحالم را مي‌پرسيد. بهش مي‌گفتم: مهرباني‌ات آدم را ياد مسيح مي‌اندازد. بعد يكي دوروزشروع كرد داستان زندگي‌اش را برايم گفتن: اينكه پدرومادرش دارند مهاجرت مي‌كنند به آمريكا واوتنها مي‌شود، اينكه سرطان دارد و اينكه مسيحي است. يك روزگفت: زهرا من شاعرهم هستم. درفلان فستيوال خارجي شاعربرترشناخته شده‌ام وفلان جايزه را برده‌ام. شعرهايش را آورد وخواندم. نخورديم نون گندم اما ديديم دست مردم! درست است كه شاعرنيستم وازساختمان شعروباقي قضايا چيزي نمي‌دانم، اما شعرهايش شبيه آنهايي که دست مردم ديده بودم نبود! اصل را برخوشبيني گذاشتم وگفتم شايد بين شاعران فارسي‌زبان ارمني اول است! ارتباطمان (يعني ارتباط اوبا من!) بيشترتلفني بود. شايد سرجمع توي اين2 ماه، يك ساعت بيشتر نديده‌باشمش. هرروزوقتي من داشتم مي‌رفتم اوداشت مي‌آمد اما در همين چند لحظه كوتاه هم نوع ارتباطش وزبان بدنش برايم خيلي جالب بود. سعي مي‌كرد درهمان چند لحظه مؤثرترين ارتباط را داشته باشد: دست‌هايت را مي‌گرفت وگرم ‌مي‌فشرد وتا آخرصحبت رهايشان نمي‌كرد. مستقيم توي چشمانت نگاه مي‌كرد با مهرباني. طوري به آدم توجه مي‌كرد وغرق صحبت مي‌شد انگاركه درآن‌جا هيچ‌كس ديگري نبود. طوري القا مي‌كرد كه احساس كني فقط با تودوست است. درحالي‌كه مطمئن بودم دوهزارتا دوست دارد. وقتي بيشتردقت كردم ديدم با همه همين‌طوراست! طرف كساني كه ظاهري "قرتي" داشتند اصلاً نمي‌رفت. بين بقيه هم به من و يك دختر چادري ديگر (اين دختر چادري يادتان باشد بعداً باهاش كارداريم!) بيشترتوجه مي‌كرد. اس‌ام‌اس مي‌زد ومثلاً مي‌گفت زهرا الان درد دارم. الان تنهام و... چرا خدا منو دوست نداره؟ خدا منو از خيلي چيزا محروم كرده! و...كلافه مي‌شدم، هم جوابي نداشتم بدهم هم دلم برايش مي‌سوخت. مي‌زدم به شوخي و مسخرگي، اين‌طوري مثلاً:چرا خدا منو دوست نداره؟ - اِِِِِ اِ راس مي‌گي؟ ازخودش پرسيدي؟ حالا که اونجايي ازش مي‌پرسي منو دوست داره يا نه؟! كم‌كم تلفن‌هايش از ده دقيقه رسيد به نيم‌ساعت و يك ساعت. يكي‌دوباري نشستم پاي داستان‌هايش (حرف‌هاي معمولي درباره زندگي و خانواده‌اش و ...) اما ديدم
اين طوري نمي‌شود، هم وقت اين‌كارها را نداشتم وهم ذهنم جاي خالي براي موژان ودرددل‌ها وداستان‌هايش نداشت. ديگرجواب اس‌ام‌اس‌ها وتلفن‌هايش را نمي‌دادم. بي‌رحم، سنگدل، حتي‌ نمي‌خواي با يه اس‌ام‌اس باهاش لااقل همدردي كني. خيلي بده كه فقط به فكر خودتووكاراتي، حاضرنيستي بشيني دوكلام باهاش حرف بزني شايد آروم بشه. اينها چيزهايي بود كه وقتي جواب اس‌ام‌اس‌ها و تلفن‌هايش را نمي‌دادم به خودم مي‌گفتم. چقدرانرژي گذاشتم كه خودم را قانع كنم كه بابا جواب دادن به موژان يعني عقب افتادن اين كارواين كارواين كار. كلي با خودم درجدال بودم آخرش اما بازعذاب وجدان داشتم، خصوصاً وقتي با همه بي‌اعتنائي‌هاي من چيزي از محبت‌ها، توجه‌ها، زنگ زدن‌ها والبته مزاحمت‌هايش كم نمي‌شد! مثلاً ساعت11 شب اس‌ام‌اس مي‌زد وشروع مي‌كرد به درددل.
( درددل آن هم با اس‌ام‌اس، فقط تصور كنيد چندتا اس‌ام‌اس مي‌زد كه حق مطلب ادا شود) خيلي سفرخارجي مي‌رفتند، خصوصاً به هلند، خودش و خانواده‌اش. مي‌گذاشتم پاي پولدار بودنشان. اس‌ام‌اس‌هايش خيلي وقت‌ها هم اين بود: يك دوجين كلمه محبت‌آميز، كيلو‌كيلو توجه، يه‌خيلي نگراني دلسوزانه. محبت‌هايش ديگر برايم غيرعادي و چندش‌آور شده بود! معذب مي‌شدم. همين‌جا بود كه شك كردم. رفتم سراغ همان دختر چادري فوق‌الذكر. نكند اصلاً موژان ترنس است؟
از همان دختر چادري فوق‌الذكر پرسيدم: موژان به تو هم خيلي زنگ مي‌زند؟ همين يك جمله سر حرف را باز كرد و خانوم چادري همه چيز را ‌گفت: موژان دروغ مي‌گويد، مسيحي نيست. من دوستان مسيحي زياد داشته‌ام، هيچ چيز اين‌ها به مسيحي‌ها نمي‌رود. اصلاً با هم ارمني صحبت نمي‌كنند. اسم‌هايشان هيچ‌كدام شبيه اسم‌ ارمني‌ها نيست. اصلاً احكامي كه مي‌گويد رعايت مي‌كند مال مسيحي‌ها نيست. من عكس‌ عروسي برادرش را ديده‌ام، توي سفره‌شان قرآن بود! مدل آرايش موها و ريش‌ها، طرز چيدمان خانه، وسايلي كه داشتند عين بهائي‌ها بود. اصلاً سرطان ندارد. شوهرم دكتر است مي‌گويد اين دارويي كه موژان ادعا مي‌كند براي سرطانش مصرف مي‌كند اصلاً ربطي به سرطان ندارد. آن حالتي كه مي‌گويد ازسرطان است اصلاً غيرممكن است و... همه داستان را برايم تعريف كرد. موژان سرطان نداشت، بهائي بود! چند باري تناقض‌گويي ازش ديده‌ بودم اما توجه نكرده‌ بودم. وقتش را هم نداشتم بهش فكركنم. مثلاً اوايل آشنائي‌مان ازش پرسيدم: موژان تو مسيحي مومني هستي؟ مثلاً هر هفته كليسا مي‌ري؟ با تأكيد گفت: بله، بله، بله‌..اما اين اواخر گفت: به خاطر فساد كليسا و فسق و فجوري كه از كشيش ديده‌ام خيلي وقت است كه به كليسا نمي‌روم. تناقض‌هايي كه به دخترچادري ديگرگفته بود هم درنوع خودش جالب بودند.
حرف‌هاي متناقضي كه به من واوزده بود هم حالا مشخص مي‌شد: يك بارازش پرسيدم چرا اسم فاميلتان شبيه هاكوپيان واينها نيست؟! يك داستان پرآه وفغان براي من تعريف كرد كه چطورمجبورشان كرده‌اند فاميلشان را عوض كنند! اما به اوگفته بود پدرمن مسلمان بوده وبه‌خاطرمادرم مسيحي شده! ازيك طرف خوشحالم كه يك چنين تجربه خاص و هيجان‌انگيزي داشته‌ام، از طرف ديگر عصباني‌ام كه چطور اين‌همه دروغ گفته وسعي داشته با جلب ترحم به اهدافش برسد. ترس برم داشته ازاين روزگارغدّار دروغگوپرور! چقدربراي سرطان نداشته‌اش دعا كردم.
چقدراحساس الكي برايش خرج كردم، چقدردلم برايش ريش شد. حيف آن‌همه طفلكي كه من به اين گفتم. ( البته جاي طفلك زياد دارد چون قرباني بهائيت است!) ديگرحتي داشت توي ذهنم تبديل مي‌شد به اسطوره صبرومحبت! يه‌كم ديگر مي‌گذشت فكرمي‌كردم از نوادگان مادرترزاست! پيش خودم مي‌گفتم: اين‌همه درد دارد ومشكل، آن وقت اين‌همه آدم را تحويل مي‌گيرد وروحيه دارد، زهرا ياد بگير! كمي درمورد اخلاق بهائي‌ها تحقيق كرده‌ام: مردماني‌اند بسيارخوش‌اخلاق، زود جوش، مردم‌دار، با محبت والبته درمورد فرقه وسازمانشان مسئوليت‌پذير! با مهرباني نزديك‌ات مي‌شوند وفرقه من‌درآوردي‌شان را آرام‌آرام توي ذهنت تزريق مي‌كنند.

*****

+ نوشته شده توسط محمد در سه شنبه 24 فروردین1389 - ساعت 9:3 |
کد مطلب: 279 || نوع مطلب: مقالات

خبرگزاري فارس: تراژدي جديد صهيونيست‌ها اين است كه مسلمانان شيعه نترسيدند، پس آنها را با مضحكه كردن دين‌شان مي‌خندانيم.

به گزارش خبرگزاري فارس از اصفهان، به دنبال انتشار خبري مبني بر راه‌اندازي مسابقه «كدام مذهب خنده‌دارتر است» در انگلستان كه حمايت بهائيان و صهيونيست‌ها را در پي داشته است، خبرگزاري فارس در نظر داشت تا اين موضوع را ريشه‌يابي كند.
به گزارش سايت فيلم «كافر»، برنده نهايي اين رقابت‌ها اين شانس را دارد تا در سالن نمايش «هامراسميت آپلو» واقع در لندن در حضور 3 هزار و 500 تماشاچي از جمله فيلم‌سازان، بازيگران و ستاره‌هاي سينمايي، به صورت زنده، لطيفه خود را تعريف و اجرا كند و مذهب مورد نظر را به مسخره بگيرد.
بنابراين گزارش، شركت‌كنندگان بايد جوكي خنده‌دار حداقل به مدت پنج دقيقه در ارتباط با مذهب تعريف كنند.
فيلم «كافر» از روز گذشته در انگلستان اكران شده و طي ماه ميلادي در جشنواره سينمايي تربيكا نيز به نمايش‌ در مي‌آيد.

* تاكنون چهار گام براي نابودي مذهب تشيع توسط دشمنان اسلام برداشته شده است
كارشناس مسائل فرهنگي، مذهبي و اجتماعي در استان اصفهان در اين مورد به خبرنگار فارس در مورد راه‌اندازي مسابقه‌اي در انگلستان با موضوع «كدام مذهب مسخره‌تر است» با حمايت بهائيان و صهيونيست‌ها و اكران فيلمي با نام كافر در اين كشور، اظهار داشت: پروژه استكبار و استعمار در بحث مبارزه با جريان توحيد و كفر از ابتداي خلقت انسان وجود داشته است و دشمنان در هر زماني با سوژه‌هاي جديد به سراغ مذاهب مي‌روند.
احمد مقيمي ادامه داد: دشمنان اسلام طي چند پروژه، سعي در براندازي نظام اسلامي داشته‌اند و به تحليل بسياري از كارشناسان مسائل مذهبي، سياسي و فرهنگي، پس از گذشت صدها سال، آن را در چهار مرحله گنجانده است.
وي خاطرنشان كرد: در پروژه نخست، دشمنان موضوع مقابله با توحيد و كفر را به صورت شفاف و واضح عنوان كردند، اما با پيشروي در اين امر ثابت شد كه قدرت مقابله با توحيد را ندارند.
مقيمي با اشاره به آغاز پروژه دوم دشمنان اسلام با عنوان دين عليه دين، بيان داشت: در اين پروژه، بسياري از دشمنان به خود شكل ديني داده و با هيئت‌هاي مذهبي اين امر را در بين عده‌اي از مردم ترويج مي‌دهند كه در پس آن چيزي جز كفر وجود ندارد.
اين كارشناس مذهبي با اشاره به اينكه با ظهور اسلام، كار دشمنان تا حدود زيادي با مشكل مواجه شد، تصريح كرد: در اين امر صهيونيست‌ها يكي از اديان يا شريعت‌ها را در مقابل ديگر اديان علم كرده و شعار دين عليه دين را سر دادند و جريان كفر را در قالب مسيحيت در مقابل اسلام قرار دادند.
وي اضافه كرد: اين مبارزه، طولاني‌ترين مبارزه‌اي بود كه در سينماي هاليوودي نيز به صورت گسترده نمايش داده شد و دين كاذب را با محتواي باطل و دروغ و كليسا را در مقابل مساجد قرار دادند.
عضو مجمع روحانيان استان اصفهان با اشاره به اينكه دشمنان اسلام، در پروژه دوم نيز شكست سختي خوردند، اظهار داشت: رگه‌هايي از نبرد سوم از 300 سال گذشته با مذهب‌سازي‌هاي جديد آغاز شد و دشمنان با مشاهده اينكه دين مسيحيت ياراي مقابله با دين اسلام را ندارد و جامعه بشريت به سمت معنويات مي‌رود، كار جديد خود را با مذهب‌هاي وهابيت و بهائيت‌ ادامه دادند.
وي با اشاره به اينكه صهيونيست‌ها با يك ورژن اسلامي، سعي در مقابله با اسلام را دارند، خاطرنشان كرد: مغز متفكر جهان اسلام، مذهب شيعه است كه استكبار جهاني با ايجاد هفت فرقه در بين شيعيان، مذاهب غير شيعي و دروغين را در مقابل مذهب شيعه قرار داده و سعي در تشويش اذهان عمومي داشتند.

* سرمايه‌گذاري‌هاي فراواني براي مقابله با اسلام ناب محمدي صورت گرفته است
كارشناس مسائل فرهنگي، مذهبي و اجتماعي استان اصفهان با اشاره به اينكه فرقه‌هاي بهائيت و وهابيت در مقابله با تشيع تقويت مي‌شوند و در حال حاضر نيز سرمايه‌گذاري‌هاي فراواني روي آنها انجام مي‌شود، بيان داشت: هدف اصلي اين گروه‌ها و فرقه‌ها، موتور محرك جهان يعني مذهب شيعه بوده كه مشكلات و مسائل فراواني را براي سران استكبار به وجود آورده است.
وي در مورد سالي كه با نام اتحاد ملي و انسجام اسلامي توسط مقام معظم رهبري نامگذاري شده، تصريح كرد: اين سال اوج مقابله با شيعيان بود و در كشورهاي اسلامي به ويژه فلسطين، پاكستان، لبنان و ايران مطرح شد تا اميدهاي تازه‌اي را به دست آورند، اما با بحث‌هاي فراواني كه امام خميني (ره) و مقام معظم رهبري در اين باره انجام دادند، تا حدودي اين گام رانيز سست كرد.
مقيمي در مورد نبرد چهارم رژيم قاصب صهيونيستي و همراهان او، اضافه كرد: فتنه‌ها و آشوب‌هاي پس از انتخابات رياست جمهوري كشورمان در سال 1388 تنها بخش كوچكي از اين گام بود و مذاهب فراواني به مقابله با دين مبين اسلام و اسلام ناب محمدي كه همان شيعه است، پرداختند.
وي با اشاره به اينكه در وحدت قلم و بيان است كه كار مي‌كنند، گفت: وحدت بين مسلمانان مي‌تواند غبار موجود در جامعه را از بين ببرد و دشمنان متوجه اين امر شده‌اند كه در صورت از بين بردن وحدت‌‌، همه جامعه اسلامي از هم گسسته مي‌شود.

* مذهب شيعه، مانعي براي رسيدن به اهداف كشورهاي غربي است
معاون فرهنگي مدرسه علميه عبد‌الله شهر اصفهان، با تاكيد بر موضوعات و به وجود آمده، اظهار داشت: كشورهاي استعماري بيشتر براي به دست آوردن ثروت از طريق ديگر كشورها، از راه فرهنگي وارد مي‌شوند و به اشاعه فرهنگ‌هاي متغاير با آن كشور مي‌پردازند.
مهدي صدري ادامه داد: جهان غرب هميشه مذهب را مانعي براي رسيدن به ثروت نامشروع خود دانسته و براي مقابله با آن هر كاري را انجام داده است و به راه خود ادامه مي‌دهد.
وي خاطرنشان كرد: به نظر مي رسد تمام اين جنبش‌ها در بين افراد تحت ستم شكل گرفته، بيانگر آرزوي آنها براي آزادي و شرايط بهتر زندگي است.

* شيعيان پويا، زنگ خطري اساسي براي استكبار و استعمار جهاني هستند
عضو مجمع روحانيان استان اصفهان خاطرنشان كرد: منابع اطلاعاتي امنيتي سيا و صهيونيست‌ها شيعيان را در جهان به دو دسته «ايستا» و «پويا» تقسيم كرده‌اند و به نظر آنها شيعيان ايستا كه به تعبير معادلات جهاني سكولار هستند، معتقد به جدايي دين از سياست بوده و خطري براي استكبار و استعمار جهاني ندارند.
وي با اشاره به اينكه شيعيان پويا از نظر اجتماعي، فرهنگي و سياسي حساس هستند، بيان داشت: جدايي دين از سياست و معتقد نبودن به اصل ولايت فقيه، مشكلات فراواني را به همراه دارد.
مقيمي تصريح كرد: در راستاي نبرد سوم و چهارم، چند استراتژي مختلف وجود داشت كه اسلام‌ستيزي و اسلام هراسي از مهم‌ترين آنها بود.

* ايجاد موج عظيم گرايش مردم جهان به مذهب شيعه در دولت نهم و دهم
وي با اشاره به اينكه موج عظيمي به طرف مذهب شيعه آمده است، افزود: در دولت نهم و دهم به سبب اينكه رئيس جمهور ايران اسلامي به عنوان الگوي ايران و ايران به عنوان الگوي مذهب تشيع، در تريبون‌هاي جهاني مباحث ديني را مطرح كرد، تعداد زيادي از مردم جهان به سوي اين مذهب گرايش پيدا كرده‌اند و اين مقدار نسبت به 30 سال گذشته بيشتر است.
كارشناس مسائل فرهنگي، مذهبي و اجتماعي استان اصفهان با اشاره به راه‌اندازي جنگ نرم در چند سال گذشته، بيان داشت: در حال حاضر در انگلستان فيلمي با نام كافر در حال اكران بوده و در سال‌هاي گذشته نيز فيلم فتنه در هلند در معرض ديد تماشاچيان قرار گرفت.
وي در مورد ديدگاه بعضي از مردم جهان در مورد اسلام خشن و ضعيف، خاطرنشان كرد: يهوديان و صهيونيست‌ها در نظر دارند در پله چهارم كه مردم جهان به دنبال معنويات هستند، فضاي جك و خنده را بر آن حاكم كرده و نگذارند كه حقيقت هويدا شود و راه‌ا‌ندازي مسابقه‌اي با عنوان «كدام مذهب خنده‌دار‌تر است» نيز بي‌شك در همين راستا بوده و تا نقاط قوت هر ديني را به تمسخر بگيرند.

* وحدت شيعيان ناگسستني است
با توجه به ديدگاه دانشمندان و دين‌شناسان غربي نسبت به ويژگي‌هاي حضرت مهدي (عج) كه تا حدود زيادي متأثر از متون و شخصيت‌هايي است كه با جايگاه عصمت، مباني غيبت، تاريخ زندگي ايشان و به طور كلي ديدگاه شعيه دوازده امامي نسبت به آن حضرت، آشنايي كاملي نداشته‌اند، مي‌توان آنها را مغرضانه دانست.
دسيسه‌هايي كه براي نابودي دين اسلام و به ويژه مذهب شيعه تاكنون انجام شده است، پايان نمي‌يابد و به طور حتم نيز اين آخرين كار صهيونيست‌ها نيست، بلكه مي‌توان پيش‌بيني كرد كه ابتداي گام پنجم آنها براي براندازي نظام اسلامي و تشيع است، اما بايد به همه دنيا فهماند كه وحدت بين مسلمانان و شيعيان با هيچ ترفندي گسستني نيست.
انقلاب اسلامي به‌عنوان يك پديده سياسي، اجتماعي و به عنوان آخرين انقلاب قرن، انقلابي است كه معادلات جهاني را تحت تأثير خود قرار داد و وقايع و تحولات آن بسياري از تحليل‌گران را شگفت‌زده كرد و بازتاب اين انقلاب به گونه‌اي بود كه روزنامه‌ تايمز مي‌نويسد: «اوج‌گيري خيزش مذهب و انقلاب سراسر جهان را در نورديد و دنياي غرب به دليل انقلاب ايران بار ديگر اسلا م را كشف كرد.»
انقلاب اسلامي با وحدت تعداد فراواني از مسلمانان شيعه به وجود آمده و تحليل‌گران و سران غربي در پي آن هستند تا اين وحدت را از بين ببرند و بتوانند به منافع خود دست پيدا كنند.

*****

+ نوشته شده توسط محمد در دوشنبه 23 فروردین1389 - ساعت 16:17 |
کد مطلب: 275 || نوع مطلب: مقالات
 

 كشف حجاب

كشف حجاب در تاریخ معاصر ایران

بطور طبیعی ظهور زن در عرصه‌ی حیات ملی ایرانیان همراه حضور مرد در این سامان است، از بدو آفرینش تا به امروز، پیوستگی و وابستگی این دو به یكدیگر هویدا است.1 صاحب نظرانی كه درباره‌ی وضع زنان ایرانی و نحوه پوشش آنان در خلال تاریخ بررسی كرده‌‌اند بر این باورند كه اقوام این مرز و بوم مردمی فكور، پر تلاش و اخلاقی بوده‌اند و گواه بارز بر حیات فكری آنان اعتقاد به وحدانیت خالق و روز رستاخیز می‌باشد. این امتیاز عظیم نشان دهنده‌ی فضل الهی بر مردم این دیار است. «هردوت» و «گزنفوت» و دیگر بیگانگان در آثارشان به رغم دشمنی‌های بین یونان و ایران اذعان داشته‌ا‌ند كه ایرانیان مردمی پایبند به مبانی دینی، سخت كوش ... بوده‌اند و از تقوی، كرامت و عزت انسانی برخوردار بوده‌اند. این گونه خصوصیات تا ظهور اسلام و پذیرش آن از سوی ایرانیان از وجوه تمایز جوامع ایرانی بود. در طی تاریخ هزار و چهارصد ساله به رغم همه‌ی گرفتاری های مردم این مرز و بوم هیچ جهانگرد و مورخ روشن ضمیری نیست كه از صفا و صمیمت ایرانیان سخن نرانده باشد، مرد و زن ایرانی به نجابت، حسن خلق، پاكدامنی و درستكاری ستوده شده‌اند.2
از نظر پوشش، در فرهنگ پوششی ایل نشینان ایران نه فقط زنان به حفظ حجاب و لباس‌های بلند ملزم بودند بلكه مردان نیز البسه‌ی گشاد به تن می‌كردند حتی بی‌كلاهی را عیب می‌شمردند.3
دركل، جامعه‌ی ایران تا قبل از آشنایی درباریان با فرهنگ غرب، ‌فضایل سنتی خود را محفوظ نگاه می‌داشتند، حتی در حرمسراها زنان از قواعد مذهبی چشم نمی‌پوشیدند، حتی جماعتی در حرمسراها بودند كه شئون اساسی را به زنان یادآوری می‌كردند. فقط پس از مسافرت‌های فرهنگ ناصرالدین شاه وهن زننده در این زمینه وارد شد. از این زمان است كه می‌بینیم لباس‌های رقاصگان اروپایی به ذائقه شاه خوش می‌آید و در میان گروهی از «عمله‌ی طرب» مرسوم می‌شود. با وجود این تا زمان كشف حجاب رضا شاهی یك نمونه هم یافت نمی‌شود كه تصویر زنان ایرانی حتی درباری سر برهنه و بی‌حجاب نشان داده شود.4
اما رضا شاه در جهت تشدید وابستگی به نظام بین‌المللی كه نظام سنتی ایران بزرگ‌ترین رمز آن بود به تجددگرایی روی آورد و پدیده‌ی كشف حجاب با آهنگ تندتری پیگیری شد و اجرای آن با خشونت قرین گشت.5
هدف استعمار تهاجم به ارزش‌های دینی از جمله «حجاب» زن مسلمان بوده است اقدام رضا شاه علیه پوشیدگی زنان نشانه‌ی عملی و خشن این تهاجم فرهنگی بود. حضور میسیون‌های مذهبی، نشر مطبوعات متأثر از فرهنگ غربی، نهایتا فكر تشبه به غرب از جمله عواملی بود كه به اجرای سیاست كشف حجاب كمك كرد. خواسته‌های نفسانی شهوت‌رانانی چون تیمورتاش و همفكران او نیز به روند كشف حجاب كمك كرد. رضا شاه مدعی بود مردم وقتی لباس متحد‌الشكل بپوشند، كلاه پهلوی برسر گذارند و نسبت به تقیدات دینی مست شوند، متمدن خواهند شد. درك او از تمدن رفتار متجدد مآبانه بود، نه اختراع و اكتشاف. شاه مغرور دل خوش بود كه با تغییر لباس و كنار گذشتن مذهب، جامعه متمدن خواهند شد. گرچه رضا شاه تجدد مآبی را از اوایل سلطنت در سر می‌پروراند، متحدالشكل كردن البسه در سال 1307، حضور خانواده‌اش در حرم حضرت معصومه (س) و دیگر اقدامات او مؤید این مطلب بود، ولی سفر تركیه این تلقی را تقویت كرد. مخبرالسلطنه می‌نویسد: «فكر تشبه به اروپایی از آنجا [تركیه]‌ به سر پهلوی آمد».6
رضا شاه بعد از مسافرت تركیه، از رفع حجاب زن ها صحبت می‌كرد و به هیأت دولت می‌گفت: «ما باید صوره‌ و سنتا غربی بشویم و باید در قدم اول كلاه‌ها تبدیل به شاپو بشود و نیز باید شروع به رفع حجاب زن‌ها نمود و چون برای عامه‌ی مردم دفعتا مشكل است اقدام كنند، شما وزراء معاونین باید پیشقدم شوید... به حكمت، وزیر فرهنگ، دستور داد كه در مدارس زنانه معلمان و دخترها باید بدون حجاب باشند و اگر زن و دختری امتناع كرد او را در مدارس راه ندهند».7
غالبا مطالبی كه در ضرورت رفع حجاب از سوی از سوی شاه و اطرافیان مورد تأكید قرار می‌گرفت این بودكه وجود حجاب اولا، خلاف تمدن، ثانیا خلاف قانون طبیعت می‌باشد، ثالثا سبب عدم حضور زن به عنوان نیمی از مردم جامعه در عرصه كار می‌شود.
در خاطرات افراد متعدد كه خود از دست اندركاران حكومت رضا خانی بودند، تحمیلی بودن واقعه‌ی كشف حجاب بیشتر مشهود می‌گردد. بدالملوك بامداد می‌نویسد: «... به اشاره اعلیحضرت رضا شاه ...، عده‌ای از زنان فرهنگی انتخاب... و به آنها گفته شد كه مأموریت دارند تا جمعیتی تشكیل بدهند... این جمعیت در جلسات بعد نام كانون آزادی را برای خود اختیار كرد».
این كانون به ریاست خانم دولت‌آبادی وظیفه داشت برای متجدد كردن بانوان تلاش كند، به دلیل مقاومت اجتماعی، كانون عملا كاری از پیش نبرد، قار شد در مدارس تدریجا مجالس جشن و سرور با روی باز و بدون حجاب برگزار گردد.8
انتشار این خبر با واكنش‌های اجتماعی مواجه گردید. نخستین واكنش را علمای شیراز بروز دادند.
در فروردین 1314 دختران مدرسه‌ی «مهر آیین شیراز» را واداشته بودند كه بدون حجاب در مراسمی حاضر شوند. در این رابطه علمای شیراز تلگرافی اعراض آمیز به شاه زدند و این در شرایطی بود كه شاه آماده می‌شد تا بر برداشتن حجاب زنان دربار و ملكه و دخترانش آنان را با غافله‌ی تمدن غربی همراه سازد. جریان اجبار محصلین به كشف حجاب در تهران و شهرها ادامه یافت. در مقابل اجرای این سیاست بود كه واقعه‌ی خونین مسجد گوهرشاد پیش آمد. با انتشار خبر قیام گوهرشاد، مقدمات اعتراض اجتماعی وسیعی فراهم شده بود. اما فقدان رهبری منسجم و خشونت عوامل شاه باعث شد نه تنها این اعتراض تبلور پیدا نكند بلكه شاه را مصمم به اجرای خشونت بار كشف حجاب نماید. مقدمات امر این گونه بودكه در هفده دی ماه 1314 ش. در دانشسرای عالی تهران مراسمی برگزار گردید. در این مراسم همسران صاحب منصبان، همسر و دختران شاه رسما بدون حجاب ظاهر شدند و این روز به نام «روز آزادی زن» و «كشف حجاب» نامگذاری شد.
حكمت كه خود در آفرینش كشف حجاب فعال بود در مورد تبعات این واقعه می‌نویسد:
«بلافاصله بعد از مراسم 17 دی دو امر پیش آمد كه یكی به حد افراط و دیگری به حد تفریط بود. از یك طرف بعضی از زن‌های معلوم الحال به كافه‌ها و رقاص‌خانه‌ها هجوم آورده و همه در مرئی و منظر جوانان بوالهوس به رقص پرداخته و با آن جوانان به انواع رقص‌های معمول فرنگستان مشغول دست افشانی و پایكوبی شدند و از طرف دیگر مأمورین شهربانی و پلیس‌ها در تهران و ... برحسب دستور وزارت كشور به زنان بی‌خبر مزاحم شده و آنها را به اجبار وادار به كشف حجاب می‌كردند ....»9
در كتاب «خاطرات صدر الاشراف» آمده است: «در اتوبوس زن با حجاب را راه نمی‌دادند ... بعضی از مأمورین زن‌هایی كه پارچه روی سر انداخته بودند اگر چه چادر معمولی نبود از سر آنها كشیده [و]‌ پاره پاره می‌كردند و اگر زن فرار می‌كرد او را تا توی خانه‌اش تعاقب می‌كردند و به این هم اكتفا نكرده اتاق زن‌ها و صندوق لباس آنها را تفتیش كرده، ... من این حركات وحشیانه‌ی مأمورین پست فطرت را در ولایات زیاد شنیده بودم ...»10
در این باره هدایت می‌نویسد:
« پلیس دستور یافت روسری از سر زن‌ها بكشد، ‌روسری‌ها پاره شد و اگر ارزش داشت تصاحب، مدتی زد و خورد بین پلیس و زن‌ها دوام داشت».11
وقتی منابع دولتی و عوامل مؤثر حكومت به این صراحت از مقاومت سخن می‌گویند معلوم است كه این مقاومت ابعاد بسیار وسیع‌تری داشته است. درست پس از اعلام ضرورت كشف حجاب، مأمورین شهربانی تعرض وسیع را به حریم خانواده‌ها آغاز كردند. اگر ساده اندیشانه بپذیریم كه كشف حجاب خود تمدن بود و یا راه را به سوی متمدن شدن جامعه می‌گشود، نمی‌توانیم این حقیقت را نادیده بگیریم كه هیچ رشد و تمدنی را نمی‌توان و نباید به زور چماق حكومت به جامعه تحمیل كرد. آیا گسترش تمدن با عفت ناسازگار است؟ هدایت اجتماعی به سوی تمدن نه تنها نیاز به زور و فشار ندارد، بلكه به دلیل هماهنگی با طبیعت انسانی، بدون هیچ اجباری و فقط در پرتو مدیریت با شعور سیاسی جامعه به سرعت قابل حصول نیز هست.12
رضا شاه اگر به راستی به رشد و اعتلای اجتماعی جامعه می‌اندیشد و سیاست فرهنگی او به معنی نابود كردن ارزش‌های اسلامی ـ ملی نبود، می‌باید كه زمینه‌های گسترش كار و تلاش و توسعه‌ی اقتصادی را با توسعه‌ی صنعت و فن‌آوری و انواع فعالیت‌های شهری پدید می‌آورد.13
*تهاجم فرهنگی و كشف حجاب
بررسی‌های تاریخی نشان می‌دهد كه مقدمات تهاجم فرهنگی در دوران سلطه‌ی قاجار آغاز می‌شد و مسئله «كشف حجاب» را در راستای تهاجم غرب باید بررسی كرد. این تهاجم در زمان رضا شاه با قلدری و در زمان محمدرضا شاه با خدعه، نیرنگ و تبلیغات مسموم كننده انجام گرفت. كشف حجاب نبایستی امری ساده تلقی گردد باید آن را بسان كلیدی دانست كه در صورت قرار گرفتن در دست غرب به راحتی درهای بسته‌ی ملت به روی اجنبی را باز كرد، فساد، فحشا و مواد مخدر را در جامعه رواج داد. منابع انسانی و ثروت‌های این ملت به چپاول و غارت غربی ها رفت. آنها كه در زمان ناصرالدین قرار داد فروش انحصاری توتون را نتوانستند تحمیل كنند اما در قضیه‌ی كشف حجاب موفق می‌شودند، پس باید به خوبی آنها را شناخت و از انگیزه‌هایشان آگاه شد. بی‌تردید در كشف حجاب برای استكبار منافع بسیاری وجود داشته، در هر كشور اسلامی كه رفته از نخستین اقداماتش كشف حجاب بوده، چنانچه فرانسه در الجزایر به همین اقدام دست زد. مستر همفر، جاسوس انگلیس در كشورهای اسلامی، در بخشی از خاطرات خود آنجا كه نقاط قوت مسلمان‌ها را بر می‌شمارد به مورد حجاب اشاره می‌‌كند و می‌گوید: «زنان آنان دارای حجاب محكم هستند كه نفوذ فساد در میانشان ممكن نیست». امروزه تهاجم فرهنگی ابعاد بسیار متنوع و سازمان یافته‌ای به خود گرفته كه مسأله كشف حجاب در این تهاجم به طور مستقمی مطرح نمی‌شود. لكن یك نتیجه‌ی كلی از آن گرفته می‌شود و آن شكستن حریم بین زن و مرد و نشاندن آنها به التذاد جنسی حرام و نامشروع است و ام‌الفساد همین جاست. برداشتن حجاب بین زن و مرد و از بین بردن حیا و عفت مقدمه‌ای است برای تباهی نیروهای انسانی و چپاول ملت‌ها، لذا طرح مسئله كشف حجاب دو فایده‌ی بزرگ خواهد داشت: فایده اول عبرت گرفتن از تاریخ كه به قول امام راحل (ره) [تاریخ]‌ معلم انسان‌هاست. فایده‌ی دوم، فهم این نكته كه این توطئه و این حلقه از تهاجم فرهنگی خاتمه نیافته و دشمن همچنان درصدد است تا با بهره‌گیری از شیوه های جدید به نتایج كشف حجاب دست یابد.14
* پیشینه‌ی كشف حجاب در تاریخ معاصر
از فتنه‌های مهم بهاییت، فتنه‌ی قره‌العین* بود. وی پس از جذب شدن به بهائیت هسمر خود را به سه فرزند رها كرد و به تبلیغ مرام ساخته‌ی استعمار پرداخت. علت جذب وی به «باب» نه از جهت فكری بلكه به شهوت‌ ـ‌پرستی‌اش بود. خاندان او خاندان عفت، زهد و قناعت بودند و در چنین محیطی وسایل عیش و عشرت برای او مهیا نبود، برای رهایی از این قید و بند به حزبی پیوست كه به هیچ نظم و قاعده‌ای پایبند نبود. لذا قره‌العین به «بابیان» كه دارای مرام اشتراك جنسی بودند پیوست و نخستین نغمه‌های شوم بی‌حجابی زنان را سر داد و خود را به عنوان نخستین زن بی‌حجاب در تاریخ معاصر مطرح كرد كه نه تنها در مجامع بی‌حجاب ظاهر می‌شد و تبلیغ بهاییت می‌كرد، بلكه بدون هیچ واهمه‌ای عقاید و پندارهای سخیف بهاییت را در مورد مرام اشتراك جنسی شرح می‌داد و به حضار بشارت می‌داد كه از این پس نه تنها زنان آزاد و رها می‌توانند در مجامع و اجتماعات حضور یابند بلكه یك زن می‌تواند با چند مرد زندگی زناشویی داشته باشد. بنابراین وی را باید از جمله‌ی نخستین زنانی دانست كه در تاریخ معاصر (در زمان زمامداری ناصرالدین شاه) پوشش از سر و تن برگرفت و سنگ بنای بی‌حجابی را در جامعه اسلامی ایران بر جا گذاشت. بعد از اعدام او، این قضیه خاتمه نیافت و در چهارچوب برنامه‌ی ذكر شده‌، از طرف انجمن‌های فراماسونری و غرب زدگان دنبال شد و رضا شاه مجری و تكمیل كننده‌ی آن گردید. در این راستا در كشورهای اسلامی چون مصر، الجزایر، تركیه و افغانستان و... نیز حركت‌هایی صورت گرفت. در مصر نخستین حركتی كه به عنوان آزادی زنان صورت گرفت در اواخر سلطنت «اسماعیل پاشا» بود. ولی برای اینكه بتواند ملت خود را به شاهراه تمدن برساند، متوسل به افكار غربی‌ها شد و قلم بدستان مزوری در اطراف وی به نوشتن كتب و مقالات پرداختند از جمله‌ی آنها «قاسم بیك امین» بود كه جمله‌ی « هر شرط تحولی رفع حجاب است» از اوست. در الجزایر، نیروهای اشغالگر فرانسه مبارزه‌ی عظیمی علیه حجاب به ویژه چادر شروع كردند. مردم استمار زده مبارزه‌ی منفی خود را بر علیه این اقدامات آغاز كردند. در تركیه مصطفی كمال پاشا كه بعدها به «آتاتورك» لقب یافت، پس از شكست پادشاه عثمانی دست به اسلام‌زدایی زد و دستور داد زن‌ها كشف حجاب كنند و مردان تغییر كلاه به سبك اروپایی دهند.
در افغانستان نیز امان‌الله خاف پادشاه این كشو رپس از بازگشت از سفر اروپا به اقدامات خود بر علیه حجاب شدت بخشید و انجمن حمایت از نسوان تشكیل داد كه تبلیغ بی‌حجابی را در سر لوحه‌ی كارهایش قرار داده بود. امان‌الله با زنش از ایران دین كردند، بی‌حجابی ملكه در افكار عمومی ایران اثر بدی گذاشت كه پس از بازگشت پادشاه به كشورش مردم بر سر تغییر كلاه و كشف حجاب علیه او قیام كرده و از سلطنت عزل شد.
در كشور ما نیز همچنان كه گفته شد با حركت‌های سخیف قره‌العین جرقه‌ی این پدیده‌ی شوم زده شد و به طور تدریخی ادامه پیدا كرد. فساد پادشاهان قاجار و گرایش آنها به مظاهرتمدن غربی موجب گسترش آن شد. ناصرالدین شاه با سفر به مسكو ضمن دیدار از نقاط دینی این شهر به تئاتر كارولین می‌رود، لباس بالرین‌ها توجه وی را جلب می‌كند. در برگشت به ایران دستور می‌دهد زنان حرم از این نوع لباس بپوشند، این عمل موجب تغییراتی در لباس زنان جامعه شد ولی این تغییر و تحولات خیلی محدود بود. وضع به همین منوال ادامه داشت تا زمامداری رضا خان فرا رسید. وی كه متعهد به اجرای سیاست‌های استعمار بود، پس از تاجگذاری به حمایت از كانون‌ها و انجمن‌ها پرداخت. این مراكز محل مناسبی برای تبلیغ بی‌حجابی بود، در سال‌های 1305 و 1314 «جمعیت بیداری نسوان» و «كانون بانوان» تأسیس شدند. ریاست كانون با صدیقه دولت آبادی بود، وی از جمله زنانی بود كه چند سال قبل از كشف حجاب رسمی، بی‌حجاب از منزل خارج می‌شد. در این ایام جراید كشور در مراقبت شدید اداره‌ی سانسور شهربانی قرار داشتند و مدیران آنها وابسته به حكومت و فراماسونری بودند و با ارائه‌ی مقالات و عكس‌های زنان بی‌حجاب و گاه عریان زمینه ‌های فساد را مهیا می‌كردند.15
مهم‌ترین زمینه‌ی كشف حجاب تفسیر لباس مردان در سال‌های 1304 و 1307 و 1314 ش بود. استعمار به خوبی می‌دانست كه مردان نسبت به پوشش زنان خود اهمیت زیادی می‌دهند و یكباره به كشف حجاب تن نمی‌دهند و فشار بدون تهیه‌ی مقدمات همان نتیجه‌ای را خواهد داد كه در افغانستان بر سر امان‌الله خان آمد، لذا بهتر آن دیدند كه از تغییر لباس مردان شروع كنند تا از این رهگذر هم ذهن جامعه را نسبت به تغییرات عمده كه جزء آداب و سنت‌های اجتماعی به شمار می‌رفت آماده سازند، چرا كه مردان بر سر وضع خود و نوع لباس و كلاه... كمتر حساسیت به خرج می‌دهند و این تغییر را بعد از كمی فشار خواهند پذیرفت و این نخستین رخنه در دگرگونی ارزش‌های سنتی و ملی خواهد بود و هم چنین عكس‌العمل مردم را بسنجند. با توجه به اینكه برای متخلفین از آن جریمه‌ی نقدی و حبس مقرر كرده بودند. این خود نوعی فشار بود لذا ابتدا اجبار به تغییر لباس و كلاه را در ادارات اجرا و سپس به صورت عمومی آن را اجباری می‌كردند تا در فاصله‌ی بین دو اجبار عكس‌العمل‌ها را ارزیابی كرده و نتایج حاصله را استخراج كننده بدیهی بود در صورتی كه واكنش‌ها عادی بود بیانگر تغییر تفكر و فرهنگ جامعه به شمار می‌آمد زیرا مسئله‌ لباس، شكل و نوع آن یك مسئله سطحی و ساده نیست بلكه كسی، لباس خود را تغییر می‌دهد كه پیش از آن نوع تفكر و فرهنگ خود را تغییر داده باشد. بالاخره حكومت وابسته‌ی پهلوی با تغییر كلاه پهلوی به شاپور (لگنی)، دگرگونی مورد نظرش را به اجرا گذاشت و زمینه را برای كشف حجاب فراهم نمود تا این كه در 17 دی 1314 رضا شاه به همراه تاج الملكوك، شمس و اشرف به دانشسرای مقدماتی رفتند. ملكه و دخترانش بدون حجاب در آنجا ظاهر شدند. از آن روز فجایع این اقدام ضد اسلامی و ملی در شكل‌های مختلف آغاز شد و همه ی نیروهای امنیتی و نظامی برای اجرای آن بسیج شدند.16
شاید برخی بر این باور باشند كه تغییر لباس و كشف حجاب امری ساده و سطحی بوده است. این گمان ناشی از عدم شناخت عظمت وجودی زن و مردم و تفاوت‌های آن دو می‌باشد. منتسكیو ضمن اشاره به این تفاوت‌ها بر لزوم حفظ حیا و حجاب تأكید كرده و می‌گوید: «قوانین طبیعت حكم می‌كند زن خوددار باشد. زیرا مرد با تهور آفریده شده است و زن نیروی خودداری بیشتری دارد. بنابراین تضاد بین آنها را می‌توان با حجاب از بین برد و بر اساس همین اصل، تمام ملل جهان معقتدند كه زنان باید حیا و حجاب داشته باشند».17
همچنان كه گفته شد تغییر لباس در زنان و مردان ناشی از تغییر فرهنگ و عقیده‌ی شخصی است، گرچه در ابتدای سیطره‌ی رضاخان این مورد با زور سر نیزه تا حدودی در جامعه پیاده شد ولی «خو» دادن مردم به آن و پذیرش تدریجی آن از سوی مردم موجب ایجاد نوعی تفكر در خصوص فرهنگ و عقیده گردید. آیا استعمار و عامل آن رضا شاه در این مبارزه پیروزگر شدند و با برگرفتن حجاب از سر و تن زن‌ها و گذاشتن و پوشاندن كلاه و لابس اروپایی بر سر و تن مردمان توانستند نور عشق به اسلام را از تن و روح ملت بزدایند.
ملت و روحانیت در این مبارزه‌ی بی امان حماسه‌هایی خلق كردند كه نمونه‌های آن را در مبارزه آنها با حكومت محمدرضا پهلوی می‌توان سراغ گرفت، قیام مسجد گوهرشاد و كشته شدن هزاران نفر از مردم و روحانیت و تبعید و زندانی شدن جمع كثیری از آنها نقطه‌ی اوج این مبارزات بود. و از آن واقعه‌ی جانگذاز تا سقوط پهلوی اول و دوم این مبارزه همچنان ادامه داشت تا اینكه خداوند متعال پاداش این مبارزات و از جان گذشتگی‌ها را پیروزی انقلاب اسلامی كه از بی‌نظیرترین انقلابات تاریخ است، قرار داد و آن را مقدمه ای برای ظهور مهدی موعود (عج) قرار داد.18
* كشف حجاب، اوج ابتذال زن ایرانی
درباره كشف حجاب در عصر پهلوی كتاب‌های متعددی به نگارش در آمده و از مفاد آنها چنین بر می‌آید كه بین رضا شاه و آتاتورك رابطه‌ای صمیمانه وجود داشت. رضا شاه در زمامداری هفده ساله‌ی خود تنها یك بار به خارج از كشور سفر كرد. سفری كه ثمره‌ی آن ابتذال زن ایرانی بود. او به تركیه سفر كرد و آن قدر مجذوب ظواهر آنجا و مردم آن دیار شد كه از همان جا تلگرافی به دولت ایران فرستاد و گفت: «اگر كشاورزان بخواهند هنگام كار زیر نور آفتاب از گناه تمام لبه استفاده كنند، اشكالی ندارد.9
پیش‌تر گفته شد، تغییر پوشش و تفكر بینابین آن در دوران قاجار شكل گرفت. شاهان قاجار در مسافرت‌های فرنگ مرعوب فرهنگ منحط آنجا شده و از پوشش زنان اروپایی خوش‌شان آمده بود بدشان نمی‌آمد كه زنان حرمسرایشان از آن نوع لباس بپوشند. در عكس‌های برجای مانده از قاجار زنان بالاپوشی به كل سنتی دارند اما به جای شلوار، دامنی كوتاه با جوراب به تن دارند، نیمی قجری و نیمی اروپایی. ا لبته در هیچ یك از تصاویر زنان این دوره زنی بدون روسری دیده نمی‌شود. با وجود این، ابتذال زن